چرا اسلامگرايان، غرب را دشمن اصلي خود گرفته اند؟ برنارد لوئيس استاد ممتاز دانشگاه پرينستون در آمريكا و متخصص تاريخ ميانه اسلام، امپراتوري عثماني و نيز خاورميانه معاصر به اين پرسش در نوشتار زير پاسخ مي دهد.
اسلام يكي از دين هاي بزرگ جهان است كه توانست راهي پيش پاي انسان هاي ماتم زده و مفلوك بگشايد و كرامت شان بخشد.به انسان هايي از نژادهاي گوناگون آموخت كه با يكديگر برادرانه رفتار كنند، و به افراد با باورهاي متفاوت ياد داد كه با نوعي رواداري متقابل در كنار هم به سر برند. تمدني بزرگ پديد آورد كه به مسلمانان و غيرمسلمانان امكان داد تا اثري سودمند و نوآورانه از خود بر جاي گذارند، و در پرتو سازندگي هايش ميراث بشر را پر بارتر ساخت. ليكن مسلمانان نيز همچون پيروان اديان ديگر دوره هايي تاريك داشته و احساساتي از نفرت و خشونت به برخي پيروان خود القا كرده اند. از بخت بد، ما اينك با يكي از آن دوره ها رو به رو هستيم: دوره اي كه بخشي از مسلمانان در آن به سر مي برند و نفرت و كين آنها بيش از هر كس ما را نشانه گرفته است. چرا نبايد ابعاد اين مسئله را بيش از آنچه هست بنماييم. زيرا اولاً جهان اسلام در نفي غرب به هيچ وجه همصدا و همزبان نيست و تنها كشورهاي اسلامي جهان سوم نيستند كه با ما دشمني مي كنند. ثانياً هنوز شمار زيادي و چه بسا در بعضي جاها اكثريتي از مسلمانان ارزش هاي بنيادي و تمايلات اخلاقي و فرهنگي و اجتماعي و سياسي مشترك با ما دارند . غرب هنوز حضور فرهنگي، اقتصادي و ديپلماتيك قابل ملاحظه اي در كشورهاي اسلامي دارد و برخي از اين كشورها حتي هم پيمان غرب به شمار مي روند. با اين همه، بي گفت وگو است كه نفرت از آمريكايي ها نيز بالا مي گيرد و اين مايه نگراني و سردرگمي آنهاست.اغلب، اين كينه از حد مخالفت و ناسازگاري فراتر مي رود و مبارزه عليه پاره اي منافع، پاره اي اقدامات، پاره اي سياست ها و حتي برخي كشورها را به دنبال مي آورد و به نفي منظم تمدن غربي تغيير شكل مي دهد و بيش از آنكه عملكرد آن را نكوهش كند ماهيت، اصول و ارزش هايي كه اين تمدن بدان اقرار مي كند و به كار مي بندد را مردود مي شمارد. اين اصول و ارزش ها در واقع به شدت زيانبار تلقي مي شود و كساني كه به ستايش از آنها برمي خيزند يا اين اصول و ارزش ها را مي پذيرند به چشم «دشمنان خدا» نگريسته مي شوند.عبارت «دشمنان خدا» بي شك براي يك ناظر بيروني خيلي عجيب به نظر مي رسد. درك اين كه خدا دشمناني داشته و براي شناسايي و از ميان برداشتنشان نيازمند كمك كساني باشد دشوار است. اما اين سخن چندان هم عجيب نيست. مفهوم دشمنان خدا به زمان باستان و حتي پيش از آن باز مي گردد. اين عبارت را در عهد عتيق و عهد جديد به اندازه قرآن مي توان يافت. در اسلام مبارزه نيك و بد، از همان آغاز، بعد سياسي و حتي نظامي پيدا كرد. فراموش نكرده ايم كه حضرت محمد چون بنيانگذاران ديگر اديان تنها يك پيامبر و يك رهبر معنوي نبود بلكه رئيس حكومت و سرباز نيز بود. مبارزه او مبارزه سياسي و نظامي بود. اگر كساني كه براي اسلام مي جنگند و «در راه خدا» به جهاد مي روند اين كار را براي خوشنودي خدا مي كنند پس دشمنان و مخالفان آنان با خدا مي جنگند. و چون خدا حاكم و فرمانرواي مطلق است و پيامبر و پس از او خلفا را در كنار خود دارد بنابراين خدا به عنوان بالاترين مقام، فرمانده ارتش نيز هست. اين نيروي مسلح سپاه خداست و دشمن آن دشمن خداست. وظيفه سربازان خدا اين است كه دشمنان خدا را هر چه سريع تر به همان جايي بفرستند كه خدا عقوبت شان خواهد داد.پرسش اساسي كه هم اكنون ذهن رهبران سياسي غرب را به خود مشغول كرده است شايد به صورت زير قابل طرح باشد: آيا اسلام، از نوع بنيادگرايانه و غيربنيادگرايانه اش، يك تهديد براي غرب به شمار مي رود؟ به اين پرسش خيلي ساده چند پاسخ داده شده است كه آنها هم بسيار ساده اند و ممكن است ما را به اشتباه اندازند. براساس يك ديدگاه فكري، در غرب اسلام و بنيادگرايي اسلام جانشين اتحاد شوروي و جنبش كمونيستي شده اند و از اين پس بزرگ ترين خطر براي غرب و ارزش هاي آن به شمار مي روند. يك مكتب فكري ديگر بر آن است كه مسلمانان از جمله تندروترين بنيادگرايان، انسان هاي نيك و پاسدار دين و شيفته صلح و دوستي اند كه برخي شان در نهايت به دليل آن همه جور و ستمي كه ما غربيان روا داشته ايم به پا خاسته اند. ما آنها را دشمن مي داريم زيرا به لحاظ رواني نيازمند يك دشمن هستيم تا او را جانشين اتحاد شوروي كنيم.
اين دو ديدگاه در برگيرنده بخشي از حقيقت اند و هر دو به طرز خطرناكي نادرست. اسلام به خودي خود دشمن غرب نيست و شمار روز افزوني از مسلمانان در گوشه و كنار جهان آرزومند تعميق روابط اسلام و غرب و توسعه نهادهاي دموكراتيك در كشورهاي خودشان هستند. با اين حال، شمار قابل ملاحظهديگري _ به ويژه آن دسته كه ما «بنيادگرا» مي ناميم و غير اين ها _ سر ستيز دارند و خطرناكند، نه به اين دليل كه ما به يك دشمن نياز داريم بلكه از آن رو كه واقعاً چنين هستند.
در سال هاي اخير، شاهد دگرگوني نگرش و در نتيجه روش در ميان مسلمانان بوده ايم. برخي همچنان به غرب و پيشرو كنوني آن، ايالات متحده، به ديده دشمن اسلام و بزرگ ترين مانع در برابر حاكميت دوباره دين و قوانين الهي در جهان اسلام و پيروزي نهايي عالمگير مي نگرند. از ديدگاه ايشان از راه ديگري جز جنگ بنيان افكن براي تحقق بخشيدن به دستورات خداوند آن گونه كه خودشان مي فهمند وجود ندارد.
برخي ديگر در عين حال كه مسلماناني راستين اند و از كاستي هاي جامعه مدرن غربي آگاهي دارند، شايستگي هاي آن را نيز درك مي كنند: كنجكاوي سيري ناپذيرش و شوق دانستنش كه دانش مدرن و فنون را پديد آورده، و دلبستگي اش به آزادي كه شكوفايي دموكراسي هاي امروزي را ممكن ساخته است. اينان در همان حال كه به باورها و فرهنگ شان دلبستگيدارند مي خواهند براي مشاركت در برپايي جهاني بهتر و آزادتر با ما همراه شوند.و سرانجام دسته سوم كه اگر چه غرب را دشمن قسمت خورده خود و منشاء تمام بدي ها مي دانند، قدرت آن را هم در نظر مي گيرند و به نوعي مصالحه مي كوشند تا خود را براي نبرد نهايي بهتر آماده كنند. خرد حكم مي كند كه دو دسته دوم و سوم را در نياميزيم و يكي ندانيم.