منطقه خاکستری
امتیازات ایالات متحده در قیاس با شرایط حاکم بر آسیا که هنوز اغلب کشورهای این قاره در حال توسعه هستند، ممکن است آشکار باشد. اما وقتی با اروپا قیاس شود اختلاف کمتر است. اروپا در حال رشد چشمگیری است و با همان سرعتی که در آمد سرانه آمریکا از سال 2000 رشد کرد، اروپا هم در حال رشد است. اروپا نیمی از سرمایه گذاری خارجی جهان را در اختیار دارد و صنایع تولیدی کارگری قوی را تقویت می کند و یک درآمد مازاد 30 میلیارد دلاری را در ماه اول مه 2007 ثبت کرده است. در شاخص رقابت جهانی اقتصادی، اروپا هفت رتبه اول را در میان ده رتبه اول در اختیار دارد. اما اروپا هم مسایل خاص خود را دارد: بیکاری بالا، و بازارهای کارگری خشن از این جمله اند؛ اما مزایایی هم دارد که شامل نظام بهداشتی بادوام و کارآمدتر است. فراتر از همه این که اروپا مهم ترین چالش کوتاه مدت آمریکا را در زمینه اقتصادی فراهم می کند. اما اروپا یک ایراد اساسی دارد. به عبارت بهتر ایالات متحده یک امتیاز مهم در برابر اروپا دارد. ایالات متحده به لحاظ جمعیت شناختی دارای جمعیت شادابی است. نیکولاس ابراستاد محقق یک موسسه آمریکایی، پیش بینی کرد که جمعیت آمریکا تا سال 2030 حدود 65 میلیون نفر افزایش داشته باشد در حالی که جمعیت اروپا در عمل ساکن خواهد ماند. ابراستاد خاطرنشان می کند که در همان زمان جمعیت مسن بالای 65 سال اروپا دو برابر جمعیت زیر 15 سال آن خواهد بود، در مقابل در آمریکا تعداد بچه ها بیشتر از جمعیت مسن خواهد بود و این رشد خود ادامه خواهد یافت. بخش جمعیت سازمان ملل متحد تخمین زده است که نسبت جمعیت کارگری به جمعیت مسن در اروپای غربی از 4/3 نفر جمعیت کاری در مقابل 1 نفر جمعیت مسن به 4/2 نفر در مقابل 1 نفر مسن در 2030 کاهش یابد اما در آمریکا این آمار از 4/5 نفر جمعیت کاری در مقابل 1 نفر مسن به 1/3 نفر در مقابل 1 نفر مسن کاهش می یابد.
تنها راه ممکن برای جبران این کاهش جمعیت برای اروپا پذیرش مهاجران بیشتر است. اروپایی ها در واقع پذیرش مهاجران را تا اوایل سال 2007 متوقف کردند و حتی در حال حفظ جمعیت اخیر خود هستند که باعث می شود مهاجرت کمتری نیاز داشته باشند. رشد جمعیت بیشتری نیاز است. اما به نظر می رسد که جوامع اروپایی قادر نیستند از فرهنگ های ناشناس و غریبه بویژه از مناطق روستایی جهان اسلام جمعیت جذب کنند.
واقعیت این است که اروپا در جهت حرکت به سوی پذیرش مهاجران کمتر است اما آینده اقتصادی اش منوط به جذب مهاجران بیشتری است. از سوی دیگر ایالات متحده در حال ایجاد یک ملت جهانی با همه رنگ ها، عقاید و مذاهب است که در حال زندگی و کار کردن در این کشور، با هماهنگی قابل ملاحظه ای هستند. انتخابات اخیر ریاست جمهوری در آمریکا که در آن یک مرد سیاه، یک زن، یک مارمون، یک اسپانیایی و یک آمریکایی ایتالیایی با هم در حال رقابت بودند و هستند بهترین مثال در این مورد است.
بعضی از کشورهای آسیایی به لحاظ جمعیت شناختی شبیه یا بدتر از اروپا هستند. میزان زاد و ولد در چین، ژاپن، کره جنوبی و تایوان پائین است و پیش بینی می شود که ملل اصلی آسیای شرقی با کاهش چشمگیر جمعیت کاری شان در نیم قرن آینده مواجه خواهند شد. ژاپن در سال 2010 سه میلیون نفر جمعیت کارگری کمتر از سال 2005 خواهد داشت. جمعیت کارگری چین و کره جنوبی هم احتمالاً در دهه آینده به بالاترین حد خود خواهد رسید. گلدمن ساکس پیش بینی کرد که متوسط سن چینی ها از 30 سال در 2005 به 45 در 2050 می رسد. کشورهای آسیایی مانند کشورهای اروپایی با مساله مهاجرت مشکل زیادی دارند. ژاپن در آینده با کمبود کارگر زیادی مواجه خواهد شد زیرا نه می تواند مهاجر کافی بپذیرد و نه می تواند به زنانش اجازه دهد که به طور کامل در فرایند کار شرکت کنند. تاثیرات جمعیتی که رو به پیری حرکت می کند قابل ملاحظه است: اول این که مستمری بگیران زیادی وجود دارند که جزء نیروی کار محسوب نمی شوند؛ دوم این که همانطور که بنیامین جونز اقتصاددان نشان داد مهم ترین مخترعان نوآور، مهم ترین کارهایشان را در سنین میان 30 تا 44 سالگی انجام می دهند، به عبارت دیگر جمعیت کاری کوچک تر نشانه پیشرفت مدیریتی، علمی و فنی کمتر است؛ سوم این که آنها از پس انداز کنندگان ویژه به هزینه کنندگان ویژه تبدیل می شوند که این امر عواقب بدی برای ذخایر ملی و سرمایه گذاری دارد. برای کشورهای صنعتی پیشرفته وضعیت جمعیت شناختی بد یک بیماری کشنده است.
امتیازات بالقوه امروزی ایالات متحده در سطح وسیعی ناشی از وجود مهاجران است. بدون مهاجران رشد تولید ناخالص داخلی ایالات متحده در طول ربع قرن گذشته به همان اندازه کشورهای اروپایی می بود. آمریکایی های اصیل همانند اروپایی ها زاد و ولد کمی دارند. دانش آموزان و مهاجران خارجی 50 درصد محققان علمی در آمریکا را تشکیل می دهند. در سال 2006 حدود 40 درصد دکتری در علم و مهندسی و 65 درصد دکترای کامپیوتر در آمریکا را خارجی ها تشکیل می دادند. تا سال 2010 دانش آموزان خارجی بیش از 50 درصد همه بورس های دکترا را در هر موضوعی در آمریکا بدست خواهند آورد. در علوم این آمار نزدیک 75 درصد خواهد بود. در کوتاه مدت، موج جدید تولید صنعتی ایالات متحده، توانایی اش در نانوتکنولوژی و بیوتکنولوژی و اختراع کردن بستگی به سیاست های مهاجرتی اش دارد. اگر ایالات متحده بتواند جمعیتی که در این کشور آموزش می بینند را حفظ کند شاهد نوآوری در این کشور خواهیم بود. اما اگر آنها به کشورشان برگردند نوآوری هم با آنها مسافرت خواهد کرد به عبارت دیگر تفکرات نو را نیز با خود خواهند برد.
همچنین مهاجرت، به آمریکا کیفیتی فوق العاده برای این که کشوری پویا باشد می دهد. مهاجرت باعث شد که این کشور راهی برای حفظ خودش و همچنین برای احیای خود پیدا کند که این امر توسط گروه هایی از مردم که مشتاق درک یک زندگی جدید در یک جهان جدید هستند بدست خواهد آمد. برخی از آمریکایی ها همیشه در مورد برخی مهاجران از کشورهایی مثل ایرلند، ایتالیا، چین یا مکزیک نگران هستند. اما این مهاجران از هر نظر جزء طبقه کارگری آمریکا شده و بچه ها و نوه هایشان هم وارد گرایش های اصلی زندگی آمریکایی شده اند. ایالات متحده قادر است که از این انرژی بهره برداری کند و این تنوع را مدیریت نماید و تازه واردها را جذب نموده و از نظر اقتصادی پیشرفت کند.
یادگیری از جهان
در سال 2005 نیویورک خبر تکان دهنده ای شنید. 24 تا از 25 بزرگترین پیشنهاد عمومی اولیه در کشورهایی غیر از آمریکا بررسی شد. این یک خبر حیرت انگیز بود. بازارهای مالی آمریکا برای مدت ها بزرگ ترین بازار مالی جهان بودند. آنها در دهه 1980 بهبود صنایع تولیدی را به لحاظ مالی حمایت و در دهه 1990 نیز انقلاب تکنولوژیک را پایه گذاری کردند و امروز هم پیشرفت در حال تکوین علوم زیستی را حمایت مالی می کنند. این که تجارت آمریکا، تجارت زنده و چابکی است، ناشی از سیال بودن بازارهای مالی آمریکا است. اگر آمریکا در حال از دست دادن این ویژگی مهم باشد خبر بدی می باشد. بیشترین بحث در مورد این مساله روی مقررات و تهدید دائمی شکایت هایی است که بر فراز انواع تجارت در این کشور وجود دارد. ایالات متحده در حال ایجاد یک تجارت معمولی است اما بقیه کشورهای جهان در حال پیوستن به این بازی هستند. آنچه در حال اتفاق است خیلی ساده است: رشد بقیه نقاط جهان. به عبارت دیگر هنوز هم مجموع سهام، اوراق قرضه، سپرده ها، وام ها و سایر ابزار مالی ایالات متحده از بقیه نقاط جهان بیشتر است اما مناطق دیگر شاهد رشد سریعتر سرمایه هایشان هستند. این امر بویژه در میان کشورهای آسیایی مشهود است، اما حتی اروپایی ها هم در حال برابری با آمریکا هستند. مجموع ذخایر تجاری و بانکی اروپا در سال 2005 حدود 98 میلیارد دلار بود که نزدیک به ذخایر ایالات متحده بود. کشورها و شرکت ها در حال انجام اعمالی هستند که قبلاً آنها را انجام نمی دادند.
در این مورد، ایالات متحده در حال انجام اعمالی بدتر از اقدامات معمولش نیست. آمریکا در حال انجام فعالیت است همان طور که در گذشته عمل می کرد و هنوز هم در رأس جامعه جهانی قرار دارد. قانونگذاران آمریکایی وقتی در حال نوشتن قوانین و مقررات و سیاست ها هستند به بقیه نقاط جهان هم تا حدی فکر می کنند. مقامات آمریکا به استانداردهای جهانی هم نسبتاً اشاره دارند. ایالات متحده برای مدت ها استاندارد جهانی بود و وقتی که این کشور چیزهای مختلفی را برای انجام دادن انتخاب می کرد به اندازه کافی مهم بود که بقیه نقاط جهان برای آن استثنا قائل شوند. ایالات متحده در تجارت نیاز به یک معیار نداشت بلکه معلمی بود که به جهان آموزش داد که چگونه باید سرمایه دار بود. اما در حال حاضر تمام کشورها در حال بازی با آمریکا هستند و در این بازی برای برنده شدن تلاش می کنند.
در طول 30 سال گذشته، نرخ مالیات های ایالات متحده در میان کشورهای صنعتی پائین ترین نرخ بود. اما امروز دومین نرخ مالیاتی بالا را دارا می باشد، و این در حالی است که کشورهای دیگر در حال کاهش نرخ مالیاتی شان هستند. برای مثال آلمان که به نظام مالیاتی بالا اعتقاد راسخ داشت نرخ مالیاتی اش را کاهش داد. در حال حاضر این نوع رقابت در میان کشورهای صنعتی زیاد شده است. این مساله مسابقه ای برای کاهش نرخ مالیات ها نیست (همان طور که کشورهای اسکاندیناوی دارای نرخ مالیاتی بالا، خدمات خوب و رشد چشمگیر هستند) بلکه شیوه ای برای رشد است. مقررات آمریکا انعطاف پذیرتر و بازار آمریکا هم بیش از بازار سایر کشورها دوستانه تر بود. اما دیگر این مساله صحت ندارد. نظام مالی لندن در سال 2001 از آمریکا پیشی گرفت و امروز هم آمریکا را تهدید می کند. حکومت بریتانیا به شدت در تلاش است تا لندن را به یک قطب و مرکز جهانی تبدیل کند. کشورها هر روز در حال تلاش اند تا نظام خود را برای سرمایه گذاری تولیدات صنعتی جذاب تر نشان دهند. اما واشنگتن در مقابل، وقت و انرژی اش را صرف فکر کردن در مورد روش های مالیات گرفتن از نیویورک می کند که این امر می تواند ذخایر آمریکا را به کشورهای دیگر منتقل کند. این که کشوری برای مدت طولانی در رأس باشد ضررهای خاص خود را دارد. بازار آمریکا خیلی بزرگ بود و آمریکایی ها تصور می کردند که کشورهای دیگر برای فهم آن مشکل خواهند داشت. آمریکایی ها با آموزش زبان ها، فرهنگ و بازار خارجی مقابله به مثل نکردند و این مساله حالا می تواند این کشور را در حالت ضعف قرار دهد. زبان انگلیسی به شدت در سراسر جهان گسترش یافت. آمریکایی ها از این مساله خوشحال شدند زیرا برای آنها مسافرت کردن و انجام تجارت در خارج از کشورشان را آسان تر کرد. اما این امر به کسانی که زبان انگلیسی را فرا گرفته اند هم کمک می کند که فرهنگ و بازار بریتانیا را بفهمند و به آن دسترسی پیدا کنند. آنها می توانند انگلیسی صحبت کنند اما هندی، چینی و پرتغالی هم می توانند صحبت کنند. آنها می توانند در بازار آمریکا و همچنین بازارهای داخلی چین، هند یا برزیل هم نفوذ کنند اما در مقابل آمریکا هرگز توانایی اش را برای نفوذ در میان مردم کشورهای دیگر بیشتر نکرد. ایالات متحده پیشتاز اقتصادی و اجتماعی بوده، اما متوجه نشده که اغلب کشورهای صنعتی شده و بخشی از کشورهای غیرصنعتی در خدمات مربوط به تلفن همراه بهتر از آمریکا هستند. ارتباط کامپیوتری در بقیه نقاط جهان، کانادا، ژاپن و فرانسه سریع تر و ارزان تر از آمریکا است و این کشور در مکان شانزدهم جهان قرار دارد. آمریکا تنها چیزی که به سیاستمداران خود توصیه می کنند تا از بقیه نقاط جهان بیاموزند مربوط به سیستم مراقبت بهداشتی است. یادگیری از بقیه نقاط جهان یک موضوع اخلاقی یا سیاسی نیست بلکه به نحو فزاینده ای رقابتی است مثل رقابت در صنعت اتومبیل. بعد از 1894 برای بیش از یک قرن، اغلب ماشین های ساخته شده در آمریکای شمالی در میشیگان ساخته می شد، اما از سال 2004 آنتاریو کانادا جایگزین میشیگان شده است. دلیل آن هم ساده است: مراقبت بهداشتی. در آمریکا کارخانه های سازنده خودرو باید 6500 دلار برای هزینه های پزشکی و بیمه ای هر کارگر بپردازند. اگر آنها ساخت ماشین را به کانادا که دارای نظام بهداشتی خوبی می باشد منتقل کنند هزینه های هر کارگر تنها 800 دلار خواهد بود. این مساله ضرورتاً تبلیغ نظام بهداشتی کانادا نیست بلکه آشکار می سازد که هزینه های بهداشتی در آمریکا افزایش یافته است.
مشاغل در حال رفتن به کشورهایی نیستند که دارای دستمزد پائین هستند بلکه در حال رفتن به مکان هایی هستند که کارگران آنجا خوب آموزش دیده باشند. این مزایای هوشمندی است نه دستمزد پائین. به عبارت دیگر کارفرمایان در جستجوی کارگران با دستمزد پائین نیستند بلکه در جستجوی کارگرانی هستند که خوب آموزش دیده باشند. برای دهه ها، کارگران آمریکایی که در کمپانی های ماشین، کارخانه های فولاد یا بانک ها در حال کار بودند نسبت به سایر کارگران امتیاز بزرگی داشتند: دسترسی انحصاری به سرمایه آمریکایی. آنها می توانستند به تکنولوژی و آموزش دسترسی داشته باشند در حالی که دیگران از این امتیاز محروم بودند. بنابراین آنها کالاهایی را تولید می کردند که دیگران نمی توانستند. اما اکنون این امتیاز ویژه هم از دست رفته است زیرا جهان غرق در سرمایه است و کارگران آمریکایی باید از خودشان بپرسند که ما چه می توانیم انجام دهیم تا از دیگران بهتر باشیم؟ این مساله نه فقط مشکل کارگران بلکه مشکل کمپانی ها هم هست. وقتی کمپانی های آمریکایی به خارج از کشور رفتند با خودشان پول و دانش را هم بردند اما وقتی امروز آنها به خارج از کشور می روند می فهمند که کشورهای دیگر پول و دانش را بدست آورده اند. دیگر واقعاً جهان سومی وجود ندارد. بنابراین کمپانی های آمریکایی چه چیزی باید به برزیل یا هند ببرند؟ مزیت رقابت آمیز آمریکا چیست؟ این سوالی است که عده کمی از تاجران آمریکایی فکر می کردند باید به آن پاسخ بدهند. مارتین ولف اقتصاددان یادآوری کرد که اقتصاددان ها در مورد دومساله پایه ای بحث می کردند: سرمایه و نیروی کار. اما این ها حالا کالاهایی هستند که هرکسی به نحو وسیعی به آنها دسترسی دارد. چیزهایی که اقتصاد امروزی را متمایز می کنند عقاید و انرژی هستند. کشوری می تواند موفق شود که منبع ایده یا انرژی جهان باشد.
سیاسی کاری نکنیم
ایالات متحده مهم ترین منبع ایده های جدید، بزرگ، کوچک، فنی، سازنده، اقتصادی و سیاسی در جهان بوده است و هنوز هم می تواند باشد. اما برای تحقق آن باید چند تغییر مهم بوجود آورد. ایالات متحده تاریخ نگران کننده ای دارد که در حال از دست دادن برتری اش است و امروز شاهد موج چهارم نگرانی هستیم که از جنگ دوم جهانی به بعد بوجود آمده است. اولین نگرانی در اواخر دهه 1950 بود که نتیجه پرتاب ماهواره اسپوتنیک اتحاد شوروی بود. نگرانی دوم در اوایل دهه 1970 بود که قیمت بالای نفت آمریکا را متقاعد کرد که اروپای غربی و عربستان سعودی قدرت های آینده هستند. نگرانی سوم در نیمه دهه 1980 بود که اغلب کارشناسان معتقد بودند ژاپن به لحاظ تکنولوژیک و اقتصادی ابرقدرت مسلط آینده خواهد بود. اما هیچ یک از این سناریوهای نگران کننده تحقق نیافت زیرا نظام آمریکا ثابت کرد که انعطاف پذیر و کارآمد است و قادر است که اشتباهات خود را اصلاح کند و توجه و روشش را تغییر دهد. تمرکز روی افت اقتصادی آمریکا باعث می شود که از این افت جلوگیری شود.
مساله اساسی امروز این است که به نظر می رسد آمریکا در حال از دست دادن توانایی برای حل مسایل خودش است. مسایل اقتصادی امروزی آمریکا واقعی هستند اما روی هم رفته نتیجه ناکارآمدی عمیق اقتصاد آمریکا یا انعکاس انحطاط فرهنگی نیستند بلکه پیامد سیاست های خاص آمریکا به شمار می روند. مجموعه ای از اصلاحات معقول می تواند وضع شود؛ سوبسیدها و هزینه های بی حساب و کتاب منظم شود؛ پس اندازها افزایش یابد؛ آموزش در علوم و تکنولوژی افزایش یابد؛ از بازنشستگان حمایت شود؛ یک فرایند مهاجرتی قابل تحقق ایجاد شود؛ و در استفاده از انرژی کارآیی های مهمی بدست آید. نظام سیاسی آمریکا توانایی اش برای پذیرش برخی رنج ها را در حال حاضر و برخی سودهای بزرگ را در آینده از دست داده است. همزمان با ورود به قرن 21، ایالات متحده دارای یک اقتصاد ضعیف یا یک جامعه رو به زوال نیست بلکه به نحو وسیعی سیاست های ناکارآمد دارد.
برخی از دانشمندان سیاسی مدت ها آرزو داشتند که احزاب سیاسی آمریکا به لحاظ ایدئولوژی و انضباط بیشتر شبیه احزاب اروپایی باشند. اما نظام های پارلمانی اروپا آشکارا با احزاب چریکی کار می کنند. قوه مجریه همیشه قوه مقننه را کنترل می کند و بنابراین احزابی که قدرت را در اختیار دارند می توانند به آسانی دستور کارهای خود را عملی کنند. در مقابل نظام آمریکا یک قدرت تقسیمی است که در آن عملکردها با هم تداخل دارد و متوازن است. آمریکا برای پیشرفت بهتر نیاز دارد که میان دو حزب مهم کشورش و سیاستمداران آنها ائتلاف گسترده ای برقرار شود، در حالی که آنها از کنار هم می گذرند. این همان دلیلی است که جیمز مدیسون به احزاب سیاسی بدبین است و آنها را یک خطر جدی برای جمهوری جوان آمریکایی می داند.
پیشرفت در هر مساله مهمی – مراقبت بهداشتی، امنیت اجتماعی و اصلاح مالیاتی – به سازش هر دو طرف نیاز دارد. ایالات متحده به چشم انداز بلند مدت تری نیاز دارد و به لحاظ سیاسی ملال آور شده است. آنهایی که از یک راه معقول حمایت می کنند و سازش با قوه مقننه را مطرح می کنند بوسیله رهبران حزبی شان کنار گذاشته می شوند و دائماً بوسیله هم حزبی هایشان در رادیو و تلویزیون مورد حمله قرار می گیرند. سیستم دلایل بزرگتری را برای ایستادگی مطرح می کند و به گروهشان می گوید که از تسلیم شدن در مقابل دشمن خودداری کنید. این مساله برای جمع آوری اعانه خوب است اما برای حاکم بسیار وحشتناک خواهد بود.
رشد بقیه نقاط جهان
امتحان واقعی ایالات متحده در مقابل امتحانی قرار دارد که بریتانیا در 1900 با آن مواجه شد. قدرت اقتصادی بریتانیا تضعیف شده بود حتی اگر توان حفظ مدیریت سیاسی جهان را برای خود حفظ می کرد. اما اقتصاد آمریکا و جامعه آمریکایی قادر هستند که به فشار و رقابت اقتصادی ای که با آن مواجه هستند واکنش نشان دهند. امتحان ایالات متحده امتحان سیاسی است و نه تنها ایالات متحده به طور کلی با آن مواجه است بلکه بویژه واشنگتن با این مشکل مواجه است. آیا واشنگتن می تواند با جهانی سازگار شود که دیگر کشورها در آن در حال پیشرفت هستند؟ آیا واشنگتن می تواند به تغییرات اقتصادی و قدرت سیاسی واکنش نشان دهد؟ ایالات متحده برای دو دهه در جهان بی رقیب بوده است. به عبارت بهتر ایالات متحده بعد از پایان جنگ جهانی دوم طراح جهان بوده اما حالا جهان در میانه راه یکی از بزرگترین دوره های تاریخی تغییر است.
در طول 500 سال گذشته سه تغییر قدرت وجود داشته است که تغییرات اساسی در توزیع قدرت به وجود آورده و زندگی بین المللی را در حوزه های فرهنگی، اقتصادی و سیاسی اش مجدداً شکل دادند. اولین تغییر، رشد جهان غرب بود که طی فرایندی از قرن 15 شروع شد و در اواخر قرن 18 شتاب گرفت و مدرنیته را آن طور که امروز می شناسیم ایجاد کرد، و انقلاب علمی و تکنولوژیک، تجارتی و سرمایه داری، کشاورزی و صنعتی و همچنین تسلط سیاسی طولانی مدت ملل غرب را موجب شد.
تغییر دوم که در آستانه قرن 19 رخ داد رشد ایالات متحده بود. بعد از این که ایالات متحده صنعتی شد خیلی زود تبدیل به قدرتمندترین ملت گردید. در طول اغلب دوران گذشته، ایالات متحده به لحاظ اقتصادی، سیاسی، علمی، فرهنگی و عقیدتی بر جهان تسلط داشت. در طول 20 سال گذشته این تسلط بی رقیب شد که این امر در طول تاریخ سابقه نداشت.
اکنون در حال زندگی کردن در میان تغییر سومین قدرت بزرگ عصر مدرن هستیم یعنی رشد بقیه نقاط جهان. در طول چند دهه گذشته کشورهایی در همه نقاط جهان دارای رشد اقتصادی غیر قابل تصوری بودند؛ اگر چه رونق و رکود را با هم داشته اند اما در مجموع به شدت به سمت جلو حرکت کرده و پیشرفت محسوسی داشته اند. این رشد در آسیا خیلی محسوس تر بود. پیدایش نظام بین المللی فعلی از نظام هایی که سابقاً وجود داشته اند متفاوت است.
یکصد سال پیش نظم چند جانبه ای وجود داشته است که بوسیله مجمو عه ای از حکومت های اروپایی با اتحادیه های مدام در حال تغییر، رقابت ها، برآوردهای اشتباه و جنگ ها هدایت می شد. سپس جهان دو قطبی عصر جنگ سرد بوجود آمد که در برخی روش ها باثبات تر بود اما طی آن ابرقدرت ها در حال واکنش نشان دادن به هر حرکتی از جانب یکدیگر بودند. از 1991 به بعد تحت تسلط آمریکا زندگی کرده ایم که جهان تک قطبی و منحصر به فردی بود و طی آن اقتصاد جهانی آزاد گسترش پیدا کرد. این گسترش در حال هدایت کردن تغییر بعدی در ماهیت نظام بین الملل است. در سطح نظامی – سیاسی یک ابرقدرت داشتیم. اما جهان برای دهه ها تک قطبی نخواهد ماند و ناگهان چند قطبی خواهد شد که البته در برخی از حوزه ها این اتفاق رخ داده است. در هر بعدی – صنعتی، مالی، اجتماعی، فرهنگی - به جز قدرت نظامی، توزیع قدرت در حال تغییر است و تسلط آمریکا در حال از بین رفتن می باشد. ما در حال حرکت به سوی یک جهان فراآمریکایی هستیم که جهانی هدایت شده و تعریف شده از تعدادی مکان ها و توسط افراد متعددی می باشد.
برخی برنامه ها و سیاست های ویژه وجود دارد که می تواند از رقابتی تر کردن جامعه و اقتصاد آمریکا حمایت کند. اما فراسوی همه این ها، تغییر وسیع تر در گرایش و استراتژی ضروری است. ایالات متحده باید بفهمد که با یک انتخاب مواجه است و می تواند نظم جهانی در حال پیدایش را با آوردن ملل در حال رشد جدید، واگذار کردن بخشی از قدرت و امتیازش و پذیرش جهان با تنوع انتخابات و نقطه نظرها با ثبات سازد؛ یا می تواند شاهد رشد بقیه نقاط جهان باشد که ناسیونالیسم بزرگتر، نفوذ و واگرایی بیشتری را ایجاد می کند و به تدریج نظمی را که آمریکا طی 60 سال گذشته بوجود آورده، از هم بپاشد. جهان در حال تغییر است اما در حال حرکت در همان راهی است که ایالت متحده حرکت کرده است. کشورهای در حال رشد در حال پذیرش بازار، حکومت دمکراسی و شفافیت و آزادی بیشتر هستند. جهان جدید ممکن است جهانی باشد که ایالات متحده در آن فضای کمتری را اشغال کرده است اما جهانی است که عقاید و ایده آل های آمریکایی در آن به شدت تسلط دارند. ایالات متحده فرصتی برای شکل دادن و در اختیار گرفتن چشم انداز جهانی در حال تغییر دارد به شرط این که واقعیت جهانی فراآمریکایی را به رسمیت بشناسد و از آن استقبال کند و آن را گرامی بدارد.