ترس از تسليم
يكى از مهمترين پيامدهاى توسعه علم در دوران جديد، كشف توانمندىهاى انسان و اعتماد به آنهاست. در نتيجه تلاش گرايشهاى اومانيستى از ابتداى مدرنيته، دامنه اعتماد به انسان با سرعت گسترش يافته است. به موازات توسعه، اعتماد به توانمندىهاى بشرى، تمايل به آزادى نيز افزايش يافته است. اين تمايل، البته كم كم بصورت جريانهاى پروتستانتيزم (نفى تعبد دينى يا تسليم در برابر كليسا) و ليبراليزم (نفى تعبد اجتماعى يا تسليم در برابر حكومت) نهادينه گرديد و همراه با توسعه مبانى، اصول، دستورالعملها و شيوههاى اجرايى اين نهضتهاى فكرى جامعه مدرن، با فرض احترام به آزادى انسان شكل گرفت. بنابراين نفى تسليم و دفاع از آزادى، عنصر اساسى همه نهضتهاى اجتماعى در دوران مدرنيته بوده است و گرايشهاى فكرى مدرن، با وجود مبانى متفاوت، در تبشير آزادى و توصيه به دفع تعبد متفقاند. بنابراين اگر چه طرد تسليم در برابر كليسا و خداى دينى از اولين جريانهاى اجتماعى مدرن (سكولاريسم) بوده است، اما ليبراليسم، سوسياليسم و ديگر نهضتهاى اجتماعى معاصر، خواستار طرد تعبد در برابر «قدرت سياسى» هستند و فرض بر اين است كه آزادى، ذاتى بشر است و او نبايد تسليم خدا يا خدايان و هيچ نيروى ديگرى باشد.
ترس از تسليم و نفى اقتدار، البته داراى زمينه هستى شناختى نيز هست. خود بنيادى يا انانيت، از خصايص ذاتى بشر است كه در صورت مفتون شدن به توانمندى خويش (آن چنان كه در مدرنيته رخ داد)، بر هر غير خودى خط بطلان مىكشد: «حجاب خودخواهى و خود بينى، از حجب غليظهاى است كه هر كس را كه مبتلاى به آن است، از همه حقايق و درك تمام محسنات و كمالات غير و مقبحات و نقايص خود باز مىدارد.» (1)
در عصر مدرنيته يا دوران ما بعد «دكارت»، كه سوپژكتيويسم مبناى انديشه و اخلاق غربى است (براى نمونه ر.ك: آثار هيدگر و نيچه)، انانيتبه نوعى تفرعن رسمى و موجه تبديل شده است كه بر اساس آن، تسليم در برابر زورمندان سياسى و نظامى و حتى حقيقت - حقيقت غير ابژكيتو - نيز وضع مىگردد. بشر مدرن حتى مىخواهد حقيقت را از منظر ذهن انسانى (سوژه) بشناسد و اين «انانيت معرفتشناختى»، پس از «كانت» و توجه او به «شرايط ما تقدم معرفت» ديگر نيازى به پنهانكارى ندارد.
«كانت» با فرض مقولات به عنوان شرايط ما تقدم انديشه، بنا داشت محدوديت معرفت را به رخ بشر بكشد و به قول خودش، جا را براى ايمان بگشايد، ولى نتيجه غير از آن شد، زيرا انسان مدرن، حقيقت را در حدود شرايط ما تقدم پذيرفت و منكر دين و ضرورت ايمان باقى ماند. به اين ترتيب، انانيت معرفتى سبب شد كه انسان با كمك مفروضات كانتى، ضمن طرد هر نوع متافيزيك و يا دانش غير ابژكتيو، همچنان از دانش محدود خود خرسند باشد و حقيقت، كه پيش از آن به سطح ابژهاى براى ذهن تنزل يافته بود موجه گردد.
به اين ترتيب، در دوران مدرنيته، سوژه يا موضوع شناسايى، مدار ادراك و فهم و تعقل و تفقه قرار گرفت و انسان مقامى فراجهانى يافت و ذهن مستقل از جهان، به نظاره آن در صورت «ابژه» يا يك وجود «تودستى» پرداخت. غفلت از حدود و حجب معرفتى، اسباب تشديد خودشيفتگى انسان مدرن شد و تفرعن او را پس از كشفيات علمى، موجه و رسمى نمود؛ چيزى كه در بيان امام على عليه السلام اين گونه آمده است:«بدان كه خود بزرگبينى، مخالف راستى و آفتخرد است.» (2)
انانيت و خودبنيادى، در اساس نه تنها به عنوان ناهنجارى اخلاقى، بلكه حتى به عنوان سوء فهم هستى شناختى در تربيت علوى مردود است. طرد انانيت معرفتشناسى در نهج البلاغه را مىتوان هنگامى به خوبى مشاهده كرد كه امام در توبيخ و تقبيح افرادى كه به تحميل فكر خود بر قرآن مىپردازند، مىفرمايد: «پندارى آنان پيشواى قرآناند و قرآن پيشواى آنان نيست...» (3) امامعليه السلام همچنين در جاى ديگر وقتى مىخواهد مهمترين تحولات پس از ظهور موعود را برشمارد، به طرد انانيت معرفتى اشاره مىكند: «او كسى است كه خواستهها را تابع هدايت وحى مىكند، هنگامى كه مردم هدايت را تابع هوسها كردهاند و در حالى كه مردم نگرشها را بر قرآن تحميل مىكنند، انديشهها را تابع قرآن مىكند....» (4)
يعنى انقلاب موعود، قبل از هر چيز، انقلاب عليه انانيت معرفتى بشر است؛ بشرى كه يافتههاى ذهنى خود و بلكه هواهاى نفسانىاش را بر هدايت غلبه بخشيده است و قرآن را بر راى خود منطبق مىكند. براى امام على عليه السلام، فاصلهاى ميان انانيت اخلاقى به معناى هواپرستى و انانيت معرفتى به معناى اعتماد صرف به دريافتهاى بشرى وجود ندارد: «هواپرستى همراه گمراهى است وهدايت، گمراهى را مىزدايد....» (5) چه اين كه انانيت اخلاقى نيز، به طور مجزا مورد طرد قرار مىگيرد.
اقتدارگرايى در تعليم و تربيت جديد
از اواسط قرن بيستم، مدارس سنتى به خاطر رويكرد اقتدارى به تدريس و برنامهدرسى، تقريبا غير عقلانى جلوه كردند. انتقاد به مدارس سنتى به دليل وابستگى آنها به اهداف اقتدارى و كنترل اجتماعى تاكنون ادامه دارد. بر اساس ديدگاههاى ليبرال در زمينه اهميت فرد و هم چنين تئورىهاى روانشناختى مربوط به رشد، كه مستلزم توجه به نيازها و علايق كودكان است، اتونومى (خود فرمانى) به عنوان هدف اساسى تعليم و تربيت، در تربيت جديد جايگاه خاصى را به خود اختصاص داده است.
مبشران تربيت جديد يا فليسوفان «پيشرفت گرا»، اظهار داشتند كه فهم، گزينش، انديشه و عمل شاگردان، بايد مستقل از قدرت و مبتنى بر «خود» آنها شكل گيرد. آنها اتونومى را به عنوان هدف ايدهآل تربيتى نظامهاى تعليم و تربيت جديد معرفى نمودند. سؤالى كه اكنون پس از چند دهه بعد از تبشيرهاى پيشرفت گرايان در برابر متواليان تربيت جديد رخ مىنمايد، اين است كه «آيا اين هدف صرفا در چهرههايى كه كنترل اجتماعى صورت مىگرفته تغيير ايجاد كرده است؟ آيا ما واقعا عاقلتر و انسانتر از متقدمان يك قرن قبل هستيم.» (6)
براى يافتن پاسخ اين سؤال، ناگزير از توجهى هر چند اجمالى به بحثهاى منتقدين پست مدرن درباره «اقتدار» هستيم. «اقتدار نوعى فرايند تعبير و تفسير قدرت است... اقتدار يعنى جستوجوى نيرويى مستحكم، تضمين شده و پايدار.» (7)
در انديشه اجتماعى مدرن، درباره منشاء اقتدار به معنى فرآيند تعبير قدرت، دو گرايش وجود دارد كه عبارتاند از: «گرايش وبرى» و «گرايش فرويدى». از نظر «وبر» ذهنيت انسان درباره قدرت، تا حد زيادى تابع شرايط قدرت است؛ زيرا انديشه مردم همواره تابعى از نوع سلطهاى است كه بر آنها اعمال مىشود. به نظر او، انديشههاى مربوط به اقتدار سه دستهاند:
1. اقتدار سنتى كه بر مبناى ايمان به سنتهاى ديرينه شكل مىگيرد و سبب مىشود يك رسم از پشتيبانى سنتبرخوردار باشد؛ مثلا فرزندان شاه هر چند نالايق، حق دوك شدن دارند،
2. اقتدار عقلانى (قانونى ) كه مبتنى بر ايمان به عقلانيت قراردادها و اعتماد به قانونى بودن حقى است كه صاحبان قدرت براى فرمان دادن در پرتو قواعد و قراردادها كسب مىكنند.تاثير اقتدار قانونى به توفيقات پاترون ياسالار در انجام وظايف محوله بستگى دارد.
3. اقتدار كاريزماتيك كه مبتنى بر ايمان پيروان به رهبر كاريزماتيك به خاطر تقدس جايگاه او يا خصايص شخصى اوست. پس اقتدار يا برداشت مردم از قدرت، يا تحت تاثير سنت استيا تحت تاثير قانون و قراردادهاى حقوقى و يا شخصيت مقتدر.
ولى «فرويد» منشاء اقتدار يا برداشت مردم را از قدرت، در تصاوير دوران كودكى از زور و رفتار مقتدرانه والدين مىجويد. با وجود اين بحثها، ترس از تسليم در برابر اقتدار و همچنين عصيانگرى عليه اقتدار، با اين دو نظريه قابل توجيه نيست. ترس از تسليم و همچنين تلاش براى پس زدن اقتدار است كه منجر به استحاله اقتدار در شكلهاى آزاد منشانهتر يا تغيير شكل مكرر اقتدار گرديده است.
بر خلاف اقتدار پدر سالارانه سنتى كه از سوى پادشاهان، زمينداران صاحبان صنايع، سرمايه داران، واليان محلى و حتى اولياى تعليم و تربيت، از گذشته تا حال ابراز مىشود، نوع جديدى از اقتدار در جوامع آزاد و همچنين نهادهاى مدنى از جمله مدارس جديد رخ نموده است كه «اقتدار خودفرمان است». اقتدار پدر سالارى كه حمايت كاذبى را به زيردستان وعده مىداد و مراقبتهاى انتفاعى خود را به شكل محدود و به منظور جلب حمايت آنها، در نوع و زمان دلخواه ابراز مىنمود، ديگر پس از نهضتهاى ملى و كارگرى متناسب نهادهاى مدنى و بوروكراسى جوامع مدرن نيست؛ در اين زمان، به اقتدارى بوروكراتيك نياز است. در اقتدار بوروكراتيك، مرجع اقتدار چهره پدر سالار نيرومند و مهربان، كه صاحب نفوذ و مطلق العنان باشد نيست، بلكه نفوذها و تاثيرهاى غير مستقيم چهرههاى آرامى كه اصطلاحا رفتار غير شخصى دارند، مرجع اقتدار است. آنها كارشناسان و مديرانى هستند كه داراى خصيصه مهم «خود فرمانى» مىباشند. اين چهرههاى خود فرمان، با كردارهاى بىاعتنا و رفتار آزادمنشانه در مقابل ديگران، مقتدران نامسؤولى هستند كه مديريتبدون همدردى و اعتماد و دلجويى بوروكراسى امروزين را در دست دارند. آنها بناى محبت و دخالت عواطف شخصى را ندارند و در چارچوب مقررات عمل مىكنند(يا چنين وانمود مىكنند) و رفتارهاى خشك ادارى و عبارتهايى از قبيل «اين مشكل خود شماست» مىتواند به خوبى اين نوع اقتدار پنهان كند.
به اين تربيتبنا بر مقتضيات اقتدار بوروكراتيك، نياز به افراد خود فرمان كه بتوانند مديريتبوروكراسى جامعه را در اختيار گيرند، به نظام آموزشى منتقل مىشود. تربيت جديد نيز بنا به مفروضات انسان شناختى اومانيسم زيربنايىاش، پذيراى اين رخواستخواهد بود. جريان فردگرايى كه در تقابل با اقتدار پاترونى نظامهاى سنتى پديد آمده است نيز به تربيت جديد كمكن مىكند تا «اتونومى» را ايدهآل خود معرفى كند. اين خود فرمانى چه مفهومى دارد و فرد خود فرمان چه تعريفى از خود ارائه مىدهد؟ «ميشل فوكو» يكى از مشهورترين نقادان اقتدار و صاحب نظريه قدرت، دانش و ايده خود فرمانى در تعليم و تربيت ليبرال را به نقد مىكشد. او معتقد است قبل از هر چيز روابط قدرت، فرد را به موضوع (subject) تبديل مىكند و او را مورد تعريف و شناسايى قرار مىدهد. سپس با اين تعريف و شناسايى، به او هويت مشخصى مىبخشد؛ «هويتى كه بتوان در مسير زمان بازش شناخت و دوباره به آن اشاره كرد. پيامد كار كرد مقيد كننده و سركوبگر اقتدار است... هدف اقتدار، گرفتار ساختن انسانها در بند هويت و نام خاص و پايگاههاى از پيش تعيين شده اجتماعى است.» (8)
همچنين «فوكو» در كتاب «انضباط و تنبيه»، مدرسه را همراه با زندان و تيمارستان و... از جمله بلوكهاى انضباطى معرفى مىكند كه روابط قدرت - دانش در آن براى تعيين self انسانها به كار گرفته مىشود. به نظر «فوكو»، دانش و بخصوص علوم انسانى، ابزار بسيار مهمى است كه براى ساختن خود انسانها در اختيار قدرت قرار دارد: «دانش از طريق تمرين قدرت توسعه مىيابد و در تمرين، قدرت جهت توليد آنچه فوكو «افراد طبيعى شده» مىنامند، به كار گرفته مىشود.» (9)
از ديدگاه «فوكو»، هنجارهايى كه تثبيت مىشود، همراه با آزمونها، طبقهبندىها ترغيبها، اقداماتى جبرانى، مكان مورد نياز و تنبيههاى انضباطى، جنبههاى گوناگون اقتدار را در مدرسه تشكيل مىدهند. در اين ماجرا، البته آزمونها نقش كليدى دارند و هويت فرد (True self) را به او تحميل مىكنند. علوم انسانى، بخصوص جامعهشناسى، روانشناسى و روان پزشكى، در هنگام طبقهبندى و عينيتبخشى به افراد، مردم را تبديل به سوژه مىكنند و سپس با كمك عمل نمايشى زبان كه مردم در هنگام سخن گفتن درباره خودها، تعاريف و گفتارهايشان با مفاهيم علوم اجتماعى صحبت مىكنند، اين سوژهها را كنترل مىنمايند. بنابراين، «خود» همان است كه علوم انسانى به مردم مىدهد و حد و مرز آن را معين مىكند.
مراقبت از «خود»، در قرن بيستم عبارت است از: جفت و جور شدن جزء به جزء با دستهاى از حقايقى كه از راه آموخته شدن، حفظ شدن و تمرين شدن، سوژهاى را تشكيل مىدهند. «فوكو» معتقد است كه اين خودمدرن، آزاد نيست؛ چون محصول علوم انسانى و كنترل سياسى است و آزادى (اصولا) هدف نبوده است.
نيازهاى تربيتى و تمايلات كودك در تعليم و تربيت ليبرال بر آن تاكيد بسيار مىشود، چيزى جز ارزشها و هنجارهاى بلوك انضباطى مدرسه كه براى شكل دادن به هويت كودكان لازم است، نيست. در نتيجه، كودكان چيزى مىشوند كه طبقه بندىهاى علايق و نيازهاى تربيتى مدارس از آنها مىسازد و بسوى همان عينيتى پيش مىروند كه مفروض علوم است.» (10)
براساس بررسى «فوكو» از مفهوم autonomy، اساسا nomos وجود ندارد تا كسى بخواهد آن را آزاد يا تابع كند. او مىگويد كه تعبيراتى چون اشخاص خود بنياد، يا خودباورى و غيره، در نظامهاى تربيتى و انديشههاى اجتماعى، ماسك هايى هستند كه براى تداوم قدرت در شكلهاى جديد به كار برده مىشوند. اين مفاهيم، اشارهاى به آزادى ندارند؛ چون «اين حقيقت را كتمان مىكنند كه تشكيل و تكوين اين گونه اشخاص [خود فرمان] يك عمل سياسى بزرگ است.» (11)
در سناريويى كه «فوكو» در كتاب «انضباط و تنبيه» تنظيم مىكند، نشان مىدهد كه از طريق هنر حكومتيا خرد دولت، مردم چنان از آزادى خود سرشار در خشنودى هستند كه تا حد امكان مقاومت در برابر قدرت مدرن را از دست دادهاند. او در جاى ديگر، با شرح دو دسته تكنيك دخيل در تشكيل هويت، كه عبارتند از: تكنولوژىهاى غلبه، نظير شيوههاى بلوكهاى ديسيپلينى و تكنولوژىهاى خود، نظير روشهاى علوم انسانى، فريبندگى واژه اتونومى ياخود فرمانى را كه به عنوان هدف تربيت ليبرال معرفى مىگردد، تبيين مىكند.
علاوه بر اين، روانشناسانى چون «ريچارد سنت» معتقدند كه ويژگىهاى افراد خود فرمان يا اتونوم، نظير: چيرگى بر خويشتن، آرامش، خونسردى، بى طرفى و غيره، تبعات بسيارى براى جامعه دارد؛ زيرا افرادى كه داراى اين ويژگىها هستند، به طور طبيعى مىتوانند نسبتبه ديگران بى اعتنا باشند يا با ديگران مثل شىء رفتار كنند و در مقابل درخواستها و تحريكات آنها خونسرد بمانند. اشتباه است اگر اين را به حساب بىادبى آنها بگذاريم، بلكه خود فرمانى، در نهايتسبب مىشود فرد نيازى به برقرارى ارتباط باز و متقابل با اشخاص نداشته باشد. بر اين اساس، در روابطش با ديگران، عدم تعادلى به وجودمىآيد كه ديگران نيازش را به او ابراز مىكنند، ولى او اين نياز را كتمان مىكند. افرادى كه نگران رفتار اينگونه اشخاص خود فرمان هستند، معمولا يا به راحتى تسليم مىشوند و اقتدار آنها را مىپذيرند، يا براى فهماندن اهميتخود به آنها و جلب توجه، ايشان را مورد حمله و تحريك شديد قرار مىدهند و يا از لحاظ عاطفى به شدت به آنها وابسته مىشوند. البته از آنجا كه انگيزه جلب احترام و مدح و ستايش در چهرههاى خود فرمان حتى بيش از بقيه است، هر چند اين انگيزه با زيركى فرد خود فرمان معمولا پنهان مىماند، توابع منفى حضور افراد خود فرمان دو چندان مىشود.
متفكرين ديگرى در حوزه تعليم و تربيت و علوم اجتماعى، با تبيين آثار مستقيم و غيرمستقيم كنترلهاى اجتماعى، به نوعى دست نيافتنى بودن اين هدف را نشان مىدهند. از جمله «اپل»، تاثير گسترده نظامهاى اقتصادى را بر عناصر گوناگون تربيت ليبرال بررسى كرده است. او در كتاب «تربيت و قدرت» بر كمپلكسهاى درونى طبقه اجتماعى و تاثير اقتدار نژادى و جنسى در جهت دهى به تربيتسخن مىگويد. او معتقد است كه «اساسا درك هر تدبير تربيتى و يا هر عمل تربيتى متوقف استبر دريافت كامل اقتصاد سياسى و گروههاى اجتماعى و هم چنين طبقات جامعه» و خواستار آن است كه بر روابط بين تربيت و برخى روابط قدرتى در سطح بسيار ريز ميكرولول متمركز باشيم تا پيچيدگىهاى شبكه قدرت- دانش و همچنين توسعه روابط سياسى راه، وراى عناصر تربيتى و ايده هويتبشناسيم.
به اين ترتيب، نقادىهاى منتقدين مدرنيته، بيش از پيش نهان كارىهاى قدرت در قالب ايدههاى ليبرال پرده بر مىدارد و معلوم مىشود كه با وجود در خواست عمومى مدرنيته براى دفع تعبد و تسليم، واقعيت جوامع آزاد ناتوان از آن است كه آزادى مدرن را به مردم هديه كند و بنابراين آنچه رخ داده است، نفى صرف تسليم و انكار تعبد بوده است كه منجر به سرپوش گذاردن بر چهرهاى متلون قدرت شده است. اين واقعيت، همچنين نشان مىدهد كه آزادى، در مفهوم ليبرال آن، احتمالا دست نيافتنى است. شايد اين درخواست ناشى از سوء فهمهاى هستى شناختى اومانيسم است. تربيت جديد نيز ناتوانتر از آن است كه بتواند ايدهآل تربيت ليبرال را تامين نمايد.
اكنون سؤال اين است كه: آيا تربيت علوى مىتواند خودفرمانى را تامين كند و آيا تربيت علوى، تربيتى اقتدارگر است؟
بدون شك مفاهيم اتونومى، خود فرمانى، اقتدار گرايى و آزادىخواهى، چون در بستر فكرى خاص ظهور يافتهاند، خصايص بستر فكرى خود را به همراه دارند و انتقال آنها به حوزه انديشه اسلامى، موجه نيست. با اين همه، چون بحث اقتدار در تعليم و تربيت از مسائل مورد ابتلاى جامعهغايت تربيتى ماست، لازم است اين موضوع از نظر تربيت اسلامى مورد بررسى قرار مىگيرد. شناسى تربيت علوى نيز، بنابر ماهيت توحيد حضورى و بخصوص دخالت عنصر «تولا»، مستلزم نگاهى هر چند اجمالى به اين بحث است.
در توحيد حضورى، حداقل سه تعريف ويژه وجود دارد كه مىتواند به تبيين موضوع تربيت علوى در بحث اقتدار كمك كند. اين سه تعريف يا سه تاكيد عبارتند از: 1. تعريف ويژه از انسان با تاكيد بر جنبه عجز و ناتوانى او 2. تعريف ويژه از توحيد حضورى با تاكيد بر حضور مقتدرانه حق، 3. تعريف ويژه از آزادى با تاكيد بر جنبه الهى آن.
امام على عليه السلامدر نامه 31 نهج البلاغه، در مقام معلم، با فرزند خود سخن مىگويد و پيوسته نقص و نياز و عجز بشرى او را به رخ مىكشد: «از پدرى در آستانه فنا و...به فرزندى كه آرزومند چيزهاى نايافتنى است، رهرو هلاك شدگان و آماج بيمارىها و گروگان روزگار است؛ پسرى كه تيرهاى مصيبتبسوى او روان است؛ بنده دنيا، سوداگر فريب، وام دار مرگ، اسير نيستى، هم پيمان اندوه، همسر غمها، هدف آفات، زمين خورده شهوات و جانشين مردگان است.» (12)
به اين ترتيب، تعريفى كه از انسان ارائه مىشود، تعريفى متمركز بر عجز صرف، احتياج محض و فقر كامل است. بنابراين، انسانشناسى نهجالبلاغه، «انسانشناسى نياز محور» است كه البته به دليل اين نياز محورى، متوقف بر شناسايى قدرت حق نيز هست. اين تعريف، با انسانشناسىهاى فلسفى و روانشناختى متفاوت است و از شائبه انانيت و سوبژكتيويسم به كلى مبراست: «اى انسان! چه چيز تو را به گناه كارى جرات بخشيده است و چه چيز تو را به پروردگارت مغرور نموده است و چه چيز تو را به لاكتخودت دل بسته نموده است....» (13)
اين تعريف ويژه، بر رابطه فقرى انسان با خدا متمركز شده است: «اختيار شما در كف اوست و دگرگونى حالتهاى شما به دست اوست... بر خود رحم آريد، شما خود را در مصيبتهاى اين جهان آزموديد....» (14)
«... در كارهايتخود را به خدا واگذار كه به پناهگاه مطمئن و استوارى رسيدهاى. در دعا اخلاص ورز كه بخشش و محروم كردن از اوست....» (15)
در كنار اين تعريف متمركز بر احتياج انسان، توصيف نهجالبلاغه از توحيد نيز متمركز بر توصيف اقتدارى است. توحيد حضورى در نهجالبلاغه، بر دريافتشهودى عجز بشرى از حضور مقتدرانه حق متوقف است؛ بنابراين بسيارى از خطبهها و نامهها، از جمله نامه 31، اشاره به حضور اقتدارى حق در جهان و نه صرف حضور او دارد. در نهجالبلاغه، تعبد و تسليم همچون تقوا و پرهيز از معصيت، به حضور مقتدارنه حق تعليل مىشود. از ديدگاه على عليه السلامصرف شهود قدرت حق، براى تسليم و تعبد ضعيف محتاج كافى است. از نگاه ايشانعليه السلام دريافتشهودى عظمتحق، هم شرط كافى تواضع و تسليم است؛ و هم ترفيع علماى عالم به عظمتحق، معلول اين تواضع و تسليم است. چرا كه ميان شهود قدرت با تسليم عاجز در برابر قادر و سلامت او ارتباط است. بنابراين، غايت تربيت علوى توحيد حضورى است؛ ولى چون اين حضور، حضور مقتدارنه خداوند و ربط فقرى جهان (از جمله انسان) به اوست، توحيد حضورى نيز، شهود حضور مقتدرانه حق، تسليم انسان در برابر اوست.
بر همين مبنا، تعريف امام على عليه السلام از آزادى نيز، تعريف ويژه متناسب با توحيد حضورى است. اين تعريف بيش از همه در كلام مشهور آن حضرت: «بنده غير خودت مباش، به تحقيق خدا تو را آزاد آفريده است.» (16) منطوى است. عكس جمله «بنده غير خودت مباش»، «بنده خودت باش» است، ولى در تعليل اين نهى، آمده است: «چون خدا او را آزاد آفريده است.» انتظار مىرفتيا گفته شود: «بنده غير خدا مباش» و يا در تعليل گفته شود: «چون ذات تو آزادى است.» توجه به سياق عبارات قبل و بعد از اين جمله مىتواند ظرافت كلام را تبيين كند و ابهام آن را مرتفع نمايد.
از آنجا كه امام در اين بخش از نامه 31 به تبيين حقيقت دنيا و آمال و آرزوهاى بشرى مىپردازند و پرهيز از آزمندى و دنائت را توصيه مىفرمايند، منظور ايشان از «غير خود» نيز مشتمل بر مجموعه عناصرى است كه اسباب فريب و غفلت انسان را فراهم مىآورد. اين مجموعه، نه تنها شامل طواغيت و زورمندان اجتماعى است، عوامل نامشهود غفلت نظير شياطين و هواهاى نفسانى را نيز شامل مىشود و البته مورد اخير بيشتر قابل توجه است؛ زيرا تصور عمومى (حتى نظريه پردازان تربيتى) بر اين است كه تمايلات نفسانى همان «خود» انسان است. بر اين اساس، حضرت پس از تصريح به دست نيافتنى بودن آمال مىفرمايد: «نفس خود را از هر گونه پستى باز دار؛ گر چه تو را به خواستههايت نرساند؛ چه،نمىتوانى به اندازه آبرويى كه از كف مىدهى، بهايى به دست آورى. برده ديگرى مباش كه خدا تو را آزاد آفريده است... بپرهيز از اين كه مركب طمع، تو را به سوى نابودى برد....»
با اين توضيح، معلوم مىشود كه هواهاى انسان، خود او نيست؛ بلكه خود او، عجز مطلق، فقر محض و احتياج صرف به خداست و اگر عبد اين «خود» باشد، البته عبد خداست؛ يعنى در حوزه توحيد حضورى كه فقر خويشتن در عين حضور حق شهود مىگردد، اگر گفته شود: «عبد غير خودت مباش»، برابر استبا اين كه گفته شود: «عبد خدا باش» و اين تساوى، رازى است كه در همراهى جمله دوم «خدا تو را آزاد آفريد» با جمله اول «عبد غير خودت مباش» آشكار مىشود. به اين ترتيب بر اساس تعريف امام عليه السلام از آزادى، هيچ فاصلهاى ميان تسليم و آزادى نيست. تسليم در برابر حق، آزادى از غير خود است؛ چرا كه تسليم در برابر غير خود، عين رهايى از خود است.
دعوت امامعليه السلام به طرد تولاى طاغوتهاى انسانى و شيطانى همراه با توصيه به تحكيم پايههاى تولاى الله، در همين راستاست (خطبه قاصعه) از نظر امير المؤمنينعليه السلام، تولاى انبيا و اوليا تنها راه رهايى از تعبد شيطان و طاغوتهاى اجتماعى ويكى از دو راه تحصيل توحيد حضورى نيز هست. در خطبه 160نهج البلاغه، امام پس از توصيف دنيا گريزى انبياى الهى، از جمله تذكر به مواردى از زندگى حضرت موسى و عيسى و داود و محمدعليهم السلام به تاسى از پيامبر توصيه مىنمايد: «محبوبترين بندگان نزد خدا كسى است كه از پيامبرى پيروى كند....»
تعبير محبت در موارد تاسى، باتوجه به جنبه عاطفى تولا محل تامل بيشترى است. تولا غير از محبت و سرپرستى است و به معناى: تاسى، تعلم، توكيل، تشفى و شفاعت نيز در متون اسلامى آمده است كه به نظر مىآيد شؤون مختلف تولا و هر يك دليل حضور مقتدرانه حق هستند: «...بدان كسى كه گنجهاى آسمان و زمين از اوستبه تو اجازه درخواست داده و اجابت آن را بر عهده گرفته....» (17)
اگر چه اين شؤون تولا، در اصل از آن خداوند كريم است و از او به انبيا و اوليا تعلق يافته است، ولى در شرايط واقعى زندگى بشرى نيز بايد تحقق دنيوى پيدا كند.
در زمينه چگونگى تحقق تولاى حق توسط اولوالامر، بحثهاى مفصلى صورت گرفته است كه نيازى به تكرار آنها نيست. بخش قابل توجهى از نهج البلاغه نيز به معرفى اجمالى و تفصيلى اولوالامر مىپردازد كه مجال بررسى آن نيست. (18) ولى تذكر اين نكته ضرورى است كه به هر حال، هر شانى از شؤون تولاى حق در جامعه انسانها، محملى براى ظهور لازم دارد. شايد بتوان محمل تولا در مفهوم تاسى را، فقها و محمل تولا در مفهوم تعليم را، والدين و نهادهاى تربيتى جامعه دانست. البته شايد در فرض حكومت صالحه، محمل تولا در مفهوم توكيل سيستم قضايى باشد؛ همان طور كه سيستمهاى درمانى مىتوانند محمل تولا در مفهوم تشفى باشند.
در اين صورت، مىتوان گفت كه جامعه اسلامى، مانند تربيت علوى اقتدار گراست؛ ولى اين اقتدار گرايى، كه در زمينه توحيد حضورى شكل مىگيرد، با فرض حكومت صالحه (يعنى حكومت معصوم يا حكومتى هم سنخ با حكومت معصوم، مثلا ولايت فقيه) و مشروعيتشيوههاى اقتدار، با اقتدار گرايى رياكارانه جوامع سنتى و اقتدارگرايى مخفيانه جوامع آزاد بسيار تفاوت دارد. به عبارت ديگر، در زير چترى كه تربيت علوى از توحيد حضورى مىگسترد، چون صاحب قدرت خداست و فرادستان و فرودستان همه مىدانند كه در حضور او در حال امتحاناند، ديگر نيازى به رياكارى نيست و اقتدار صالحان به صراحت پذيرفته مىشود:«... اى مردم... با تازيانه شما را ادب كردم، نپذيرفتيد و به راه راست نرفتيد و با هشدارى فراوان شما را خواندم، اما جمع نشديد... شما را به خدا آيا انتظار داريد رهبرى جز من با شما همراهى كند و راه حق را به شما بنمايد....» (19)
در جاى ديگر، امام عليه السلام هدايت را، فقط نتيجه تعبد و تسليم در برابر ولى برحق مىداند.
از اين مباحث مىتوان نتيجه گرفت كه اتونومى در مفهوم ليبرال آن، كه عبارت است از: تحت فرمان خويش بودن، صرف نظر از تعريفهاى Aautos و Nomos و انتقاداتى كه به آنها وارد است، هرگز در تربيت علوى جايى ندارد. با اين حال، تعريف خاصى از خود فرمانى نه تنها در اين نوع تربيت علوى است، بلكه عنصر ذاتى آن است. به عبارت ديگر، توحيد حضورى كه غايت تربيت علوى است، همواره با نوع ويژهاى از خود فرمانى همراه است؛ چون توحيد حضورى، سكه دورويى است كه يك روى آن، دريافت همراهى مقتدرانه حق است و روى ديگر آن، خود ساماندهى.
در توحيد حضورى، حضور مقتدرانه حق چنان فراگير است كه مرز خود و خدا حذف مىشود و خود، رسول حق و نگهبان او بر خويشتن مىشود؛ در نتيجه چون «فرمان» خودفرمانى، فرمان حق است و «خود»آن فقر محض و ربط صرف به حق است، پس خودفرمانى همان خدا فرمانى است. يعنى در نهايت مجلاى اقتدار حق در بنده خود اوست. بنابراين، در تربيت علوى، خود فرمانى ويژهاى جريان دارد كه ميان اقتدار (تولا) و خود فرمان دهى فاصلهاى غير از شناخت مراجع صالحه و اعتماد منتقدانه به آنها باقى نمىگذارد.
پىنوشتها:
1) امام خمينى، شرح حديث جنود عقل و جهل، مؤسسه تنظيم و نشر آثار امام، تهران، 1377، ص 65.
2) نهج البلاغه، نامه 31.
3) همان، خطبه 147.
4) همان، خطبه 138.
5) موسوى، سيد صادق، تمام نهج البلاغة، مؤسسه امام صاحب الزمان، تهران، وصيت 29.
6) كوهلى، ص 365.
7) سنت، ريچارد، اقتدار، ترجمه: باقر پرهام، شيرازه، تهران، 1378، ص 26 و 27.
8) فوكو، ميشل، اين يك چيق نيست، ترجمه: مانى حقيقى، مركز، تهران، 1377، ص 1.
9) كوهلى، ص 365.
10) فوكو، ميشل، همان، ص 371.
11) همان، ص 372.
12) نهج البلاغه، نامه 31.
13) همان، خطبه 223.
14) همان، خطبه 183.
15) همان، نامه 32.
16) همان، نامه 31.
17) همان، خطبه 160
18) همان، خطبه 152.
19) همان، خطبه 182.