باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 189 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
جهانى شدن مدرنيته در ايران و پيامدهاى آن
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: رقيه - جاويدى / فخر السادات - هاشمي

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

طرح كلى مقاله:

پرسش محورى ما در طول اين نوشته، سنجش و درك ماهيت ايران و مدرنيته است. كه براى پاسخ به آن چهار پرسش پايه اى ديگر را طرح مي كنيم.

نخست آنكه: جهانى شدن چيست؟ دوم اينكه: مدرنيته چسيت؟ و چگونه مي توان از آن تعريف ديگرى كه به ايران مربوط باشد، به دست داد. سوم اينكه: پديده ى جهانى شدن مدرنيته كدام است؟ و چگونه مي توان از جهانى شدن دريافتى فراتر از مفهوم صرفاً اقتصادى عرضه كرد. و چهارم اينكه: اثرات مدرنيته ى جهانى شدن در ايران چه بوده است؟

بيشترين پديده اى كه ايران را تحت تأثير خودش قرار داد و در واقع تحول اساسى در ماهيت ايران ايجاد كرد، پديده ى مدرنيته و جهانى شدن آن بود، كه پيامدهاى مثبت و منفى زيادى از خود در ايران به جا گذاشت. البته به نظر مي رسد كه پيامد منفى آن بيش از پيامد مثبت آن بود. هر چند كه با آمدن مدرنيته و جهانى شدن آن در ايران، پيشرفت و رشد ايجاد شد، امّا اين پديده يك بحران تمدن در ايران و ماهيت ايرانيان ايجاد كرد و تحولات اساسى در بخش هاى گوناگون به وجود آورد البته به گونه اى نامحسوس. اين پديده، ايران را در مسيرى قرار داد كه بازگشت به قبل برايش غير ممكن است.([2]) انتخاب اين موضوع، به دليل اساسي ترين اثراتى است كه اين پديده در ايران داشته است. تا ابعاد گوناگون و پيامدهاى مختلف اين پديده بررسى و شناخته شود (هر چند به طور مختصر) و با شناسايى پيامدهاى منفى آن جلوى ضرر بيشتر گرفته شود. اميد است كه اين اثر، مفيد واقع شود.

 

فصل اول: جهانى شدن

 

ـ مقدمه

جهانى شدن به مثابه يك واژه، عبارت، اصطلاح و يا حتى فكر و انديشه، از جمله مفاهيم و اصولى است كه امروزه در كمتر حوزه اى از حوزه هاى علمي، سياسي، اقتصادي، فكرى و فلسفى است كه مورد بحث و گفتگو و يا چالش و مناقشه نباشد و با آنكه عمر آن ـ به منزله ى يك تئورى يا نظريه ـ چندان زياد نيست و هنوز سال هاى آغازين عمر واقعى خود را سپرى مي كند از چنان وسعت و گسترش برخوردار شده كه بسيارى از تئوري هاى قديمى و با سابقه ى حوزه هاى علمى و فكرى بشر را از رونق انداخته و بيش از همه ى آنها در عالم فكر و فرهنگ، مورد توجه و نظر واقع شده است و حتى چنان بر حوزه هاى معرفتى سايه انداخته كه كمتر اصطلاح، تئورى و يا پديده اى باقى مانده كه بدون فهم دقيق ارتباط آن؛ پديده ى جهانى شدن، قابل فهم و تبيين و يا حداقل قابل طرح باشد.

برخوردهايى كه با جهانى شدن صورت گرفته و هنوز هم ادامه دارد. برخوردهايى اكثراً احساسى و ايدئولوژيك بود. و ميان دو طرف افراط و تفريط در دَوَران و نوسازى دائمى و همواره قرار داشته است. اين است كه امروزه كمتر نوشته اى را مي توان پيدا كرد كه بدون در نظر گرفتن ديدگاه هاى جناحى و يا فرا رويهاى مهيج و احساسى به تبيين جوانب اين مسأله پرداخته باشد و همين امر موجب شده كه پديده ى جهانى شدن با وجود شهرت و اعتبارى كه پيدا كرد، هنوز به صورت دقيق و عميق تعريف نشده است. به طورى كه مفهوم بنيادين و اصيل آن براى اكثر حوزه هاى فكرى و فرهنگى و يا حتى سياسى و اقتصادى قابل فهم باشد.

از سوى ديگر عدم احاطه ى كامل طراحان و طرفداران اين نظريه بر ميزان تأثير دقيق و گستره ى آن نيز به نوبه ى خود موجب تعدد آراء و كثرت تعابير و تعاريف موجود شده و همين امر نه تنها حاكى از ابهام و ناگويايى خود مسأله است، بلكه موجب غموض و پيچيدگى مضاعف آن نيز شده است. قبول بى چون و چرا و يا ردّ كامل، راهكار درستى نيست؛ پس بهترين راهكارى پيشنهادي، شركت در جريان جهانى شدن است. بنابراين با كاوش در بنيادهاى اين پديده، فهم جان مايه هاى آن، بررسى همه جانبه ى پيامدهاى ذاتى و اجتماعى آن از يك سو، و احياى توانمندي هاى ذاتى خويشتن، و به كارگيرى نيروهاى مفيد و مؤثر براى انجام امور لازم و پيش برنده، درك اقتضاى زمان و مكان، و از همه مهم تر توجه به نوع رسالتى كه بر عهده داريم، مي تواند به ما اين جسارت را بدهد كه در اقيانوس سر و ته ناپيدايى كه به نام جهانى شدن بر سر زبان افتاده است، با گام هاى استوارترى حركت نماييم و بايد توجه داشت كه هيچ گونه برخورد «جزيره اي» يا «گزينشي» نظير برخوردهاى صرفاً سياسى يا اقتصادى و يا فرهنگى و... نمي تواند پاسخ آگاهانه و خردمندانه براى برخورد با پديده ى جهانى شدن باشد. زيرا اين پديده پروژه اى است كه حتى اگر در پيدايش خود از اين مايه ها بهره نگرفته باشد. امروز به صورت مرموز و پر اسرارى با همه ى اين حوزه ها در ارتباط است.

با اين مقدمه مشخص شد كه بررسى مقوله ى جهانى شدن در يك مجموعه ـ تحقيق، مقاله يا كتاب نمي گنجد و پرداختن به آن نيازمند به تلاش هاى جدي تر و جديدترى نياز دارد كه هر امت و يا ملت خردمندى خود را مكلف مي داند در برابر اين مسئوليت سهل انگارى و اهمال نكند. زيرا بدترين بلايى كه در دراز مدت يك فكر و عقيده را به كام مرگ و نابودى مي كشاند «توهم استغنا» و «ساده كردن مسائل جدي» است. و ما اميد داريم كه چنين امرى رُخ ندهد.

 

الف) تاريخچه ى جهانى شدن

وقتى جهانى شدن به عنوان ظهور فوق قلمروگرايى تلقى شود، پديده اى عمدتاً جديد در تاريخ معاصر است. فقط پس از دهه ى 1960 م. جهانى شدن در بخش هاى بزرگى از زندگى انسان نقش محوري، جامع و مداوم پيدا كرده است. در مجموع آهنگ جهانى شدن با گذشت زمان شتاب فزانيده اى پيدا مي كند. شايد گسترش فوق قلمروگرايى در قرن 21، با سرعتى كه طى دهه ى 1980 م. و 1990 م. شاهد آن  بوده ايم، ادامه پيدا نكند؛ امّابيشتر نشانه هاى جارى حاكي، از گسترش هر چه بيشتر قلمرو زدايى در سال هاى آينده است.

جهانى شدن، همه ى مردم را به يك اندازه تحت تأثير قرار نداده است. به علاوه، ظهور فوق قلمروگرايى بر مراكز شهرى ـ به ويژه شهرهاى به اصطلاح جهانى ـ بيش از مناطق روستايى تأثير گذاشته است. اين گرايش بيشتر در طبقات مرفه و متخصصان ديده مي شود تا در طبقات فقير و كم سواد. زنان و افراد رنگين پوست به طور كلى كمتر از مردان و سفيد پوستان بر فضاى جهانى دسترسى دارند. بنابراين جهانى شدن معاصر از جنبه هاى گوناگون اغلب ناديده انگاشته شده است.([3])

 

ـ دوره ى قبل از قرن 18

تعيين دقيق نقطه ى آغازين جهانى شدن دشوار است و از اين لحاظ، جهانى شدن خاستگاه ندارد. دوره ى تكوين اين روند بسيار طولانى بوده است، امّا لحظه ى دقيق شكل گيرى آن مشخص نيست. تكنولوژى لازم براى ايجاد فضاى اجتماعى فرا مرزى مادى از قرن 19 فراهم نشده است. با اين وجود، هشيارى جهانى مدت ها پيش از اين دوره وارد برخى از تصورات مردم شده است.([4])

 

ـ مرحله ى آغازى جهانى شدن: دهه ى 1850 تا دهه ى 1950

امكانات تبديل جهان گرايى از تصور به روابط اجتماعى مستقل تر از اواسط قرن 19 به تدريج فراهم شده است. حدود يك قرن پس از دهه ى 1850، شاهد ظهور نخستين تكنولوژي هاى ارتباطات جهاني، تحكيم نخستين بازارهاى جهانى برخى از عناصر سرمايه گذارى جهاني، و بخشى از جهان گرايى در سازمانى خاص هستيم. اين جهانى شدن از نظر وسعت به هيچ وجه با پديدار شدن فوق قلمروگرايى سريع كه از اواسط قرن 20 شاهد آن بوده ايم قابل مقايسه نيست. به علاوه زنجيرهاى توليد برون مرزى و مشكلات زيست محيطى فرا جهاني، در اين سال هاى اوليه به هيچ وجه وجود نداشتند. با اين وجود، در فاصله ى ميان اواسط قرن 19 و اواسط قرن 20 براى جهانى شدن در مقياس وسيع اقدامات مقدماتى زيادى انجام شد.([5])

 

ـ جهانى شدن كامل: دهه ى 1960 تا امروز

اگر جهانى شدن را به عنوان توسعه ى فضاهاى فوق قلمرو تلقى كينم. شكوفايى آن عمدتاً از دهه 1960 م. آغاز شده است. اگر چه روابط فرا جهاني، پديده ى كاملا جديدى نيست. طى چهار دهه ى پايانى قرن 20، آهنگ و مقياس گسترش آن به لحاظ كيفى بيشتر شده است. طى سالهاى ياد شده افزايش بسيار زيادى را در تعداد، تنوع، شدّت، تثبيت آگاهى و تأثير پديده هاى فرا مرزى شاهد بوده ايم.([6])

 

ب) تعريف جهانى شدن

اصطلاح جهانى شدن، ترجمه ى عبارت «Globalization» انگليسى است و اين عبارت از مصدر «to Global» گرفته شده كه با توجه به فرهنگ لغت هاى موجود، بر معانى و مفاهيمى نظير گرد مثل توپ يا هر چيز كروى ديگر، كره ى زمين و... اطلاق مي شود. فعل اين مصدر هم به صورت متعددى و هم لازم بيان شده است. از اين رو بايد به خاطر ترجمه ى دقيق آن به فرا خور حوزه ى مورد استفاده از معادل هاى دقيق استفاده شود.([7])

جهانى سازى از نظر لغوى به معنى عملكرد يا اقدام براى جهانى كردن تعريف شده است و از نظر مفهومي، هم به يك پارچگى جهان و هم به تراكم آگاهى نسبت به جهان به عنوان يك كل دلالت مي كند اين فرآيند و يا تمايل، با وجود برخى گسست ها در طول تاريخ بشر وجود داشته و امروزه به يك موضوع مهم در كانون توجه سياست مداران و پژوهشگران در زمينه هاى مختلف و يكى از پراستفاده ترين و رايج ترين مفاهيم علوم انسانى تبديل شده است و از نيمه ى دوم دهه 1980 م. به چنان اعتبار علمى دست يافته كه ديگر، نه رديابى نحوه ى انتشار آن در سراسر جهان ممكن است و نه مي توان ادعاى كنترل آن را كرد.

جهانى سازى در كنار و پس از نظريه هاى مشهودى هم چون نظريه ى امپرياليسم هابسون ولنين وابستگى فرانك، نظريه جهانى والر شتاين، نظريه نوسازى پارسونز، آلموند و وربا و همچنين نظريه تجدد گيدنز، از جمله نظريه هاى كلان اجتماعى و روابط بين الملل است كه در واكنش به كوتاه بيني ها و ايرادهاى آن ها مطرح گرديده است.([8])

ادعاى اصلى جهانى شدن، حذف موانع و مرزهاى موجود بر سر راه نقل و انتقال كالا و خدمات و كوتاه كردن فاصله ى زمانى و مكانى ميان مبادلات انسانى است. در مسير جهانى شدن، علاوه بر انتقال كالاها يا خدمات منطقه اى به منطقه ى ديگر، افكار و عقايد نيز منتقل مي شوند؛ پس نمي توان در اين گير و دار، فكر و فرهنگ را به صورت دست نخورده و بكر تصور كرد؛ پس پديده ى جهانى شدن، فقط فاصله ى نقل و انتقال كالاها و خدمات را نزديك نمي كند، بلكه فرهنگ ها را نيز به هم مي پيوندد پس، نمي توان نتايج و پيامدهاى ذاتى و اجتماعى آن را ناديده گرفت.

مسأله ى جهانى شدن كه ظاهراً به عنوان يك تئورى در عالم اقتصاد مطرح شده است هرگز نمي تواند با سياست و فرهنگ چنان قطع رابطه كرد. باشد كه هيچ حرف و حديثى در رابطه با پيوند و يا تأثير و تأثرات آن ها قابل طرح نباشد. برعكس اقتصاد به عنوان يكى از امور مربوط به انسان، بى گمان با ساير مسائل انسانى ارتباط تنگاتنگى دارد. به طورى كه هر گونه اثر و تأثيرى در آن، بر ساير موارد زندگى انسان مؤثر است.([9])

 

ج) علل جهانى شدن

جهانى شدن از چهار علل ناشى مي شود: 1. گسترش عقل گرايى به عنوان چارچوب دانش غالب، 2. برخى چرخش ها در تحول سرمايه داري، 3. نوآورى تكنولوژيكى در ارتباطات و داده پردازي، 4. تشكيل چارچوب هاى نظارتى توانمند.([10])

جهانى شدن به عنوان فرآيندى ساختارمند ظاهر شده است؛ يعنى جهانى شدن مستلزم رابطه ى متقابل نيروهاى ساختارى و ابتكار عمل نيروهاى تأثيرگذار بوده است. از اين ديدگاه، جهانى شدن، از رابطه ى متقابل محرك هاى ساختارى و تصميمات عامل ناشى شده است. نيروهاى ساختارى مرتبط با عقل گرايى و سرمايه دارى چند صد سال قبل به ايجاد امكانات و فرصت هايى براى جهانى شدن اقدام كرده اند. بازرگانان، مخترعان و دانشمندان براساس اين امكانات اقدام كردند و در نتيجه نخستين فضاهاى فرا جهانى را گشودند. در ميان اين ابتكارهاى عاملان، تعدادى از نوآوري هاى تكنولوژيكى و اقدامات نظارتى از اهميت سرنوشت سازى برخوردار بودند. اين گام ها همراه با تحولات ديگر در عقل گرايى و سرمايه داري. در اواسط قرن 20، پويايى هايى را براى گسترش عمده ى فوق قملروگرايى فراهم آورده اند. طى دهه هاى بعدى پيشرفت هاى تكنولوژيكى بيشتر شوند و قوانين زمينه ساز، جهانى شدن پرشتاب كردند.([11])

 

ـ عقل گرايي

عقل گرايي، پيكربندى كل دانش است كه تفكر جهانى و از آن طريق، روند وسيع تر جهانى شدن را گسترش داده است. اين چارچوب دانش چهار ويژگى اصلى متمايز دارد. نخست اينكه؛ عقل گرايى جنبه ى سكولار دارد؛ يعنى واقعيت را بر حسب دنياى فيزيكى تعريف مي كند. دوم؛ عقل گرايى جنبه ى انسان مدارانه دارد؛ يعنى واقعيت را عمدتاً بر حسب علايق و فعاليت هاى انسان قرار مي دهد. سوم؛ عقل گرايى مشخصه ى دانشمند را دارد؛ يعنى معتقد است كه پديده ها را مي توان بر حسب واقعيات مسلم قابل كشف، به وسيله ى كاربرد دقيق روش هاى پژوهش عينى درك كرد. چهارم؛ عقل گرايي، جنبه ى ابزارى دارد؛ يعنى بينش هايى را داراى بيشترين ارزش مي داند. كه به مردم امكان مي دهند تا مشكلات را بلافاصله حل كنند.

عقل گرايى مانند هر ساختار اجتماعي، پديده اى تاريخى است كه در زمان و مكان هاى خاص، تحت شرايط ويژه اى ظاهر شده است. در واقع مي توان مواردى از تفكر سكولار، انسان مدارانه، علمي، ابزارى را در دوران هاى گوناگون باستان پيدا كرد. با اين وجود، ساختار اجتماعى عقل گرا ـ يعنى ساختارى كه به طور نظام مند ساير شكل هاى دانش را كنار مي زند ـ مشخصه ى تاريخ نوين است.

تفكر عقل گرا به شيوه هاى مختلف موجب ترغيب رشد تصور جهانى و فعاليت هاى فوق قلمرو مادى گوناگون كه تفكر جهانى عامل مروج آن بوده، شده است.([12])

 

ـ سرمايه داري

سرمايه دارى جهانى شدن را تا جايى تقويت كرده است كه عوامل موجود در فضاى فوق قلمرو مادى فرصت هاى عمده ى زيادى را براى انباشت مازاد فراهم مي كند. انباشت مازاد، انگيزه هاى نيرومند مادى را براى ظهور فوق قلمروگرايى فراهم كرده است، يعنى سرمايده دارى به هيچ وجه به خودى خود، جهانى شدن را پديده نياورده است. اين نوع ساختار توليد، به وجود ساختار دانش عقل گرا بستگى دارد كه موجب نگرش سكولار، انسان مدارانه و ابزارى مي شود و سرمايه دارى از طريق آن عمل مي كند به علاوه عاملان گوناگون مي بايست نوآوري هاى تكنولوژيكى و چارچوب هاى نظارتى را فراهم كنند كه انباشت مازاد فوق قلمروى ميسر كرده است. البته بايد متذكر شويم كه چهار علت اصلى جهانى شدن متقابلا به هم وابسته اند و ورى يكديگر تأثير مي گذارند.([13])

 

ـ نواوري هاى تكنولوژيكي

نواوري هاى تكنولوژيكي، تا كنون بخش بزرگى از زيربناى جهانى شدن را فراهم كرده است. آينده، نويد پيشرفت بيشترى را مي دهد كه امكانات روابط فوق قلمروى را چندين برابر افزايش خواهد داد. براى مثال راديوهاى ديجيتالى كه از طريق ماهواره ها امواج را دريافت مي كنند، امكانات جديدى براى پخش برنامه هاى برون مرزى كم هزينه و با ظرفيت بالا فراهم خواهند كرد. بدون ترديد روند تغييرات تكنولوژيكى به عنوان نيروى تقويت كننده ى فرا روندگى جغرافياى قلمروگرا ادامه خواهد يافت.

 

ـ قوانين و مقررات

قوانين و مقررات به چهار شيوه اصلي، جهانى شدن را تقويت كرده اند: استاندارد كردن روش هاى اجرايى و فني؛ آزادسازى جابه جايى برون مرزى پول؛ سرمايه گذراي ها، كالاها و خدمات تضمين هاى حقوق مالكيت براى سرمايه ى جهاني؛ و قانونى شدن سازمان ها و فعاليت هاى جهاني. تشكيل اين زيربناى قانونى تنها عامل جهانى شدن نبوده است. برعكس، ساير نيروها و عوامل، سياست گذاران را براى فراهم آوردن اين امكانات به شدّت تحت فشار قرار داده اند. با اين وجود، فوق قلمروگرايى بدون وجود چارچوب هاى نظارتى و حمايتى نتونست گسترش پيدا كند.([14])

 

د) نتيجه گيري

به نظر مي رسد كه جهانى سازي، برآيندى غير ارادى از يك سرى طرح هاى ارادى و از پيش تعيين شده است كه برخى آثار آن در هر بعد از ابتداى تاريخ شناخته شده ى بشر وجود داشته و از همان زمان نيز تأثيرات آن رو به فزونى بوده است. امّا تا اواسط هزاره ى دوم، توسعه ى اين ابعاد، پيوسته و منظم نبوده است. در اواخر اين هزاره به ويژه در اوايل قرن بيستم است كه تأثيرات، پيوسته و منظم شده و در اواسط قرن بيستم هم يك شتاب ناگهانى پيدا كرده كه با نوگرايى و توسعه ى سرمايه دارى هم زمان شده است. هم چنين به نظر مي رسد كه با سقوط بلوك كمونيست و تكميل پيوستگى آن به اردوگاه سرمايه دارى پديده ى جهانى شدن با فرآيندهاى اجتماعى ديگرى نظير فرا صنعتى شدن و فرا نوگرايى نيز شتاب بيش از پيش به خود بگيرد.

پيامدهاى جهانى سازى مختلف و متفاوت است و تنها در يك معادله ى قدرت است كه مي توان مزايا و معايب يا نفع و ضرر اجتماعى آن را براى جوامع، دولت ها، سازمان ها، ارزش ها و افراد انسانى تخمين زد و ارزيابى كرد.([15])

به هر حال از ديد ما تحليل جهانى شدن تنها از زاويه ى رشد و تسلط اقتصاد بازار در جهان، نگاهى يك جانبه و پاسخ گوى ضرورت ها و نيازهاى جهانى غربى است. حال آنكه جهان غير غربى و نيز شرق (ايران)، غرب را تنها در اقتصاد خلاصه نمي بيند و در طول حيات خود تنها محمل اقتصاد، غرب نبوده است.

براى آنكه از سوى شرق به تحليل جهانى شدن بپردازيم، بايد از زاويه ى آنچه بر سر شرق آمد. به پديده ى جهانى شدن بنگريم. اين، كارى ساده نيست.

اگر از اين زاويه، يعنى از زاويه ى جايگاه و منافع شرقى به پديده ى جهانى شدن نظر اندازيم، مقدمتاً در مي يابيم كه نه مي توان رابطه ى غرب و شرق را به حدود 20 سال اخير محدود كرد، و نه بايد احساس، خصوصاً نتايج آن را در اقتصاد خلاصه نمود.

چرا كه بهره بردارى اقتصادى فراوان، مستقيم و استثنائى كه غرب در 20 سال اخير از جهانى شدن كسب كرد. اساساً يك سويه بوده جهان شرق و جوامع آن اساساً از ثمرات پديده ى جهانى شدن به گونه اى ديگر، به گونه اى كاملا متفاوت استفاده كردند. منطق استفاده از جهانى شدن از سوى شرقيان و غربيان متفاوت است و توجه ما هم به اين نكته اساسى است.

مركز توجه ما جهانى شدن اقتصاد نيست، بلكه جهانى شدن مدرنيته است. اين پديده اى است كه كليت جهان غير غربى و خصوصاً شرق و ايران را دست خوش حادثه اى تاريخى كرده است. حادثه اى برگشت ناپذير است!([16])

 

فصل دوم: مدرنيته

 

ـ مقدمه

ادبيات ايرانى پيرامون مفهوم «مدرنيته» هنوز كم عمر و اندكى سطحى است. نخستين مشكل اين ادبيات غالباً توضيحى است و نه انتقادي. و از آنجا كه انتقاد كردن، بيشتر به سطح تعاريف كل يا شايد شعار نزول كرده است. از آن جا كه ما از بيرون به غرب نگاه مي كنيم، پس بايد بتوانيم غني تر از غربيان به غرب نظر كنيم و آن را بشناسيم، همان طور كه غربيان تعريفى جامع تر از خود ما، از ادبيات، هنر، باستان شناسي، تاريخ و فلسفه ساختند و به ما و ديگران عرضه كردند.

 

الف) تعريف مدرنيته

تعريف هايى كه تا كنون از مدرنيته ارائه شده است چندان فراوان، متنوع و حتى گاهى با هم متضادند كه اگر بگوييم اين واژه اى بسيار رايج در علوم است، يكى از مبهم ترين اصطلاح ها نيز به شمار مي آيد تا كنون هيچ كس نتوانسته تعريفى يكه و نهايى و كامل از واژه ى «مدرن» و از مفاهيمى كه همراه با آن مطرح مي شوند همچون «مدرنيته»، «مدرنيزاسيون» و «پسامدرن» ارائه كند و به نظر مي رسد كه حتى ارائه ى يك تعريف براساس فصل مشترك تعريف هاى موجود از مدرنيته نيز ممكن نيست.([17])

به هر حال مجبوريم براى بحث تعريف كاملى ارائه كنيم. بنابراين چند تعريف كامل را ارائه مي كنيم. مدرنيته يعنى «مدرن بودن» و به همين دليل مدرنيت را به عنوان برابر اين واژه از زبان فارسى پيشنهاد كرده اند.([18])

مدرنيته از «Madernus» لاتين هم مي آيد. به طور مختصر، مي توان آن را چيزى چون «نو كردن قاعده مندانه و هدف مند» تعريف كرد. اين سخن از فيلسوف فرانسوى هانرى لوفور است.([19])

بسيارى از تاريخ نگاران هنگامى كه از «روزگار مدرن» ياد مي كنند، فاصله اى را ميان رنسانس و انقلاب فرانسه در نظر دارند. امّا كسانى هم هستند كه آغاز صنعتى شدن جوامع اروپايي، پيدايش وجه توليد سرمايه دارى و تعميم توليد كالايى را آغازگاه مدرنيته مي دانند. از سوى ديگر نويسندگان نيز، حدّ نهايى مدرنيته را ميانه ى سده ى بيستم حتى امروز مي شناسند. نكته ى اصلي، شناخت مشخصه هاى اصل «مدرنيته» است. به اين مسأله كه مي رسيم با شگفتى متوجه مي شويم كه از شدّت اختلاف ها كاسته شده است. بسيارى باور دارند كه مدرنيته يعنى روزگار پيروزى خرد انسانى بر باورهاى سنتي، رشد انديشه ى علمى و خرد باوري، افزون شدن اعتبار ديدگاه فلسفه ى نقادانه. كه همه با سازمان يابى تازه ى توليد و تجارت، شكل گيرى قوانين مبادله ى كالاها، و به تدريج سلطه ى جامعه مدنى بر دولت همراهند. به اين اعتبار، مدرنيته مجموعه اى فرهنگي، سياسي، اقتصادي، اجتماعي، فسلفى است كه از حدود سده ى پانزدهم تا امروز ادامه يافته است.([20])

بيشتر انديشمندان امروز وقتى از مدرنيته ياد مي كنند، اين معنا را در نظر دارند: «مجموعه اى پيچيده و فرهنگى كه امكان نفى را فراهم مي آورد و راه گشاى سلطنت عقل و برقرارى آزادى است».

پس جا دارد در مورد اين معنا بيشتر درنگ كنيم. جامعه اى را مدرن بخوانيم كه بنابه «قوانين انساني» اداره شود و نه بر اساس قوانين آسماني. نظامش استوار بر خردباورى و كنش هاى حساب شده، در راستاى دستيابى به هدفى باشد، يعنى كنش هاى علمى و تكنولوژيك. حضور عناصر كهنه و سنتي، شكل عوض كردن آن ها و تداوم زندگى شان كنار عناصر امروزى و نو، بنيان مدرنيته است. خلاصه اينكه، مدرنيته يك رويكرد عقلانى است، و مأمور تجدد، نه طبقه اى خاص است و نه آيين ويژه، بلكه خرد و عقلانيت است.([21])

 

ب) مدرنيته، مدرنيسم و مدرنيزاسيون

در ابتداى بحث مدرنيته، تفكيك چند اصطلاح از هم لازم و ضرورى به نظر مي رسد. در اينجا سه اصطلاح شبيه هم يعنى مدرنيته، مدرنيسم و مدرنيزاسيون را مطرح مي كنيم. اين اصطلاح ها هر چند به لحاظ ظاهرى شبيه هم هستند ولى به لحاظ معنايى و عملى باهم فرق هاى اساسى دارند و نبايد آنها را به جاى هم به كار گرفت. ما با مطرح كردن يك سؤال اين سه اصطلاح را از هم تفكيك مي كنيم و فرق هاى آنها را بيان مي كنيم. سؤال اساسى كه با آن مواجهيم، اين است كه: در ايران مدرنيته اتفاق افتاده يا مدرنيزاسيون؟

بزرگترين خطر در بررسى و شناخت غرب كه در ميان ايرانيان به چشم مي خورد تقليل مدرنيته به مدرنيسم است. جنبش «غرب شناسي» در ايران بايد بتواند فراتر از سطح و نمودهاى بيرونى غرب گام نهد و به عمق اين تمدن نقاب جدى زند. چنانچه «شرق شناسي» با ما چنين كرد. نظريه اى كه مطرح مي شود اين است كه: مدرنيته، مدرنيسم نيست.

مدرنيسم بر پايه ى عناصر قابل رؤيت و بيرونى تمدن غرب چون، ارتش، دولت سياسي، اقتصاد و... استوار است. عناصر كاربردى كه چون ابزار استفاده مي شوند مدرنيسم اند؛ حال آنكه مدرنيته، مجموعه اى از يك رشته مفاهيمى است كه از حدود ابزارى فراتر مي روند و پايه و اساس قدرت نظامي، دولت سياسى و توليد اقتصادى را بنا مي ريزند. مدرنيته بنا و شالده ى اصلى تمدن غرب است و مدرنيسم ساختمان بيرونى آن است.

در اين باره، انسان شناس معروف فرانسوى «ژرژ بلانويه» مي نويسد: «مدرنيته در عمق شكل مي گيرد و جنبش اعماق است. به كاروند اصلى جامعه و فرهنگ مرتبط است، حال آنكه مدرنيسم، كه كاملا از مدرنيته متفاوت است، خود را در شكل بيرونى نمود مي دهد.» به اين ترتيب مدرنيته «جنبش عمق» و مدرنيسم «جنبش در سطح» است.([22])

پرسش اصلى اين است كه اگر مدرنيسم از مدرنيته به واسطه ى اتصال اولى به سطح و رابطه ى دومى به عمق، جدا شود، در امر جهانى شدن كدام يك جهانى مي شوند يا زودتر واقعيت جهانى را بنا مي كنند؟

مدرنيته از مدرنيسم، تنها در حوزه و محدوده ى داخلى تمدن غرب جدا نمي شود نظريه ى اساسى اين است كه: در مسأله ى مربوط به جهانى شدن، آنچه جهانى مي شود ابتدا مدرنيسم است، كه با خود لزوماً و به طور هم سطح و هم زمان، مدرنيته را به همراه ندارد.

جهانى شدن غرب، نخست جهانى شدن مدرنيسم است. يعنى گستره ى همگانى آلات و ابزار بيرونى و قابل رؤيت تمدن غربي. يعنى جهانى شدن اقتصاد، تكنولوژى و غير؛ مدرنيته يعنى مفاهيم پايه گذار، ديرتر و به سختى و لزوماً به طور ناقص جهانى مي شوند و به شرق مي رسند.

در امر جهانى شدن، غالباً و نخست با فراگير شدن اقتصاد و تكنيك غرب روبروئيم. سياست و ضرورت هاى سياسى و اجتماعى نيز كم و بيش هر زمان يا گاه ديرتر در كشورهاى غير غربي، گسترده مي شوند. امّا رفورم فرهنگي، تحول واقعى در آموزش و پرورش، ايجاد جنبش هاى فرهنگي، نوگرائى در ادبيات، شعر و هنر، تحول در پايه هاى فكري، دگرگونى در ارزش هاى اجتماعى و پس فردى پديدار شدن مكاتب فلسفى و روشنگرى و بالاخره پديده ى نمايش، تئاتر، سينما، بعداً و بسيار تدريجى متحقق مي شوند. نخستين تحول در تكنولوژي، اقتصاد و سياست، هم قابل رؤيت است و هم سريع تر متحقق مي شود؛ چرا كه انتقال فوري تر را برطرف مي كنند. امّا دومين تحول از طريق تغييرات پايه اى و فكرى ـ فرهنگي، غيرقابل رؤيت تر و ديرتر، كاملا تدريجى و سخت عمل مي كند.

واقعيت آن است كه تكنيك و اقتصاد، سريع تر از فكر تكنيك ساز و اقتصاد ساز قادرند از فضاى جغرافيايى غربى خارج شوند و شبكه هاى خود را سراسرى كنند و فضاى جديد ارتباطى در سطح جهان بنا سازند. اين پديده هاى قابل رؤيت ايجادگر ضرورت هاى جديدند كه بناى نوگرايى يا مدرنيزاسيون را در كشورهاى غيرغربى ريخته اند. بنابراين، مدرنيزاسيون فاكتور سومى است كه در اين بحث وارد مي شود، و آن عبارت است از تحولات نو كه در كشورهاى غيرغربى در حوزه هاى ساختارى ـ و رو بنايى ـ ايجاد مي شوند.([23]) مدرنيزاسيون در ايران در ارتش، در دوره ى عباس ميرزا (1789 ـ 1832 م.) باز مي گردد؛ امّا تحول در قدرت سياسى به واسطه ى جنبش مشروطه (1906 م.) متحقق شد. در حوزه ى ادارى و اقتصادى حكومت رضا شاه (1941 ـ 1921م) گام مؤثّر در اين زمينه بود.([24])

در يك نگاه، مدرنيزاسيون مجموعه تحولاتى است كه در امر روبنايى جامعه، در اقتصاد نظام ادارى سياسى صورت مي گيرد. اينها همه مستقيماً با مدرنيسم مرتبط اند و هم غيرمستقيم تحت اثرات مدرنيته اند. مدرنيزاسيون به اين فضاها مربوط است. حال آنكه مدرنيته، ديرتر و بالاخره به گونه اى غيرقابل رؤيت به جوامع غيرغربى مي رسند. پديدار شدن گرايش هاى فكري، فلسفى نوگرا، تغييرات پايه اى در تعليم و تربيت، نوگرايى فكر مذهبي، پيدايش سينما در ايران، مجموعه تحولاتي اند كه ديرتر و بسيار تدريجي تر از تحول در ارتش، اقتصاد و صنعت پديد آمدند و كمتر به تصميم هاى سياسي، دولتى و يا فردى شبيه و يا مرتبط اند.([25])

 

ج) نظريه نوسازي

بعد از روشن شدن معنى و جايگاه سه اصطلاح مدرنيته، مدرنيسم و مدرنيزاسيون، حال نظريه نوسازى را بررسى مي كنيم كه چرا نظريه ى نوسازى در غرب مثبت بود و باعث پيشرفت و توسعه ى جوامع آنها شد ولى در جوامع شرقى نتيجه ى مثبتى نداشت و حتى بر عكس نتيجه ى منفى در برداشت و باعث بحران در جوامع آنها شد.

در سال هاى بعد از جنگ دوم بين المللى «نظريه ى مدرنيزاسيون» به عنوان يك مدل اقتصادى و فرهنگى براى توسعه، طرفداران بسيار پيدا كرد. در آن زمان چند اصل كلى مورد قبول غالب اقتصاد دانان بود و اين نظريه با آن اصول هماهنگى داشت: نخست آنكه؛ براساس برداشت تك خطى از تاريخ، فرض بر آن بود كه همه ى جوامع، ناگزير بايد از همان مراحل بگذرند و همان هدف هايى را داشته باشند كه كشورهاى پيشرفته ى امروزى طى كرده اند.

دوم آنكه؛ نتيجه ى چنين روندي، به دست آوردن انديشه هايى است كه جوامع پيشرفته را ساخته اند مانند روحيه ى ابتكار و نوآوري، جستجوى سود، نيل به موفقيت شخصى در امور، اعتقاد به دموكراسي، اعتقاد به جدايى دين از سياست و... .

و سوم آنكه؛ اعتقاد به كاربرد صحيح ابزار سياست اقتصادى كه لزوماً جوامع را به اين اهداف خواهد رساند. در واقع نظريه ى مدرنيزاسيون، دو قطبى است و جامعه ى مدرن را در برابر جامعه ى سنتى قرار مي دهد و بدون آنكه تعريف جامع و كلى ارائه دهد، جوامع غربى را مدرن مي شناسد و جوامع جهان سوم را پاى بند سنت، معرفى كند. طبق اين نظريه در كشورهاى جهان سوم، موانعى وجود دارند كه امر توسعه را دشوار مي كنند، پس نظريه ى مدرنيزاسيون در جستجوى دلايلى درونى براى توجيه عقب ماندگى است. ريشه هاى اين نظريه را مي توان در آثار كارل ماركس ماكسوبر و دوركيم جستجو كرد.([26])

ايران نيز مانند اكثر كشورهاى در حال توسعه در دهه هاى اخير، بدون آنكه صريحاً اعلام كند برنامه هاى توسعه ى اقتصادى خود را براساس نظريه ى مدرنيزاسيون بنا نهاد و رشد اقتصادى را هدف قرار داد. تكنوكرات هاى برنامه ريز «بعد فرهنگي» توسعه را از ياد بردند و تب توسعه گرايى كه به اكثريت كشورهاى جهان سوم سرايت كرده بود به مرحله ى بحرانى رسيد.

در ايران، على رغم برخى تجربيات محدود، به نظريه ى توسعه درون زا توجه زيادى نشد و اصولا بعد فرهنگى در برنامه ريزى اقتصادى و اجتماعى ايران جاى مناسبى بدست نياورد.([27])

بنابراين توجه صرف به بعد اقتصادى نظريه ى نوسازى باعث شد كه كشورهاى جهان سوم و از جمله ايران نتوانند مانند غرب توسعه يابند و در نتيجه، در جريان نوسازى به بحران برسند.

 

د) نتيجه گيري: مدرنيته همچون پديده ى جهاني

براى نتيجه گيرى اين مبحث به دو نكته اشاره مي كنيم كه در واقع نتيجه ى مباحث مطروحه است. بنابراين به دو نظر كه شايد در ابتدا متضاد به نظر آيند اشاره مي كنيم.

 

1. «مدرنيته در اساس خود غربى است.» اين نظريه در بنياد هگلى است. به اين معنا كه فضايى كه به پيدايش مدرنيته امكان حيات داد، فضاى جغرافيايى و تاريخى اروپاى غربى بود. كل تمدن غرب در اين فضا ريشه دارد. از قرن هفدهم ميلادي، تحولاتى تدريجى به شكل كم وبيش به هم پيوسته در علم، فلسفه، سياست، اقتصاد و تكنيك صورت گرفت و يكى در رابطه با ديگري، تركيب تمدن به تمام معنا را داشت كه فقط در جغرافياى تاريخى غرب قابل فهم بود.([28])

با اين حال اين امر نافى آن نيست كه خارج از تماميت غربي، برخى عناصر سازنده ى مدرنيته در حوزه هاى مختلف از فضاهاى جغرافيايى ديگر از جمله شرق، نيامده باشند. بنابراين مدرنيته، غربى و متصل به گذشته ى تاريخي، مذهبي، هنري، فلسفي، سياسى و اقتصادى اين فضاى جغرافيايى است؛ امّا در آن گذشته هم عناصر شرقى ديده شده است.

 

2. مدرنيته در ماهيت نانگاشته و در ضمير ناپيدايش، ماهيتى جهانى دارد و به فضاى جغرافيايى غرب خلاصه نمي شود. چنان چه اشاره شد، اين امر نافى اين اصل اساسى نمي شود كه مدرنيته، اساس غرب است، امّا آن، تنها در توليد و رشد درونى اش، غربى است. ارائه ى حيات مدرنيته آن را به ناگزير از فضاى محدود اوليه اش به جهان پرتاب مي كند و اين موضوع اساسى است كه نتايج آن به انديشه ى مجدد نياز دارد.

نظرى كه ما از اين دو نكته ى به ظاهر متضاد استخراج مي كنيم آن است كه، هر چه بيشتر مدرنتيه به جهان رو آورد، از غربى شدنش كاسته مي شود و به همگانى بودنش افزوده مي گردد. به اين ترتيب، مدرنيته هر چه بيشتر همگانى شود، كمتر غربى مي ماند، زيرا هر چه بيشتر در دسترس ديگران قرار گيرد، بيشتر در ممالك غيرغربي، محيط را براى تمدن از نوع خود آماده مي كند.([29]) حال بايد جوامع شرقى از جمله ايران از اين فرقى كه پيش آمده استفاده كنند و تحول مدرنيته را به نفع خود بهره بردارى كنند تا اثرات منفى مدرنيته به اثرات تا حدى مثبت تغيير يابد. در واقع بايد سعى كنيم مدرنيته را شرقى كنيم.

 

فصل سوم: جهانى شدن مدرنيته

 

ـ مقدمه: «وضعيت عدم بازگشت تاريخي»

در ابتداى اين بحث لازم است يك بحث مقدماتى را درباره ى جهانى شدن مدرنيته ارائه كنيم، كه با اين بحث مقدماتى مباحث جهانى شدن مدرنيته راحت تر تبيين مي شود. در مقدمه، نظريه ى «وضعيت عدم بازگشت تاريخي» را بحث مي كنيم، كه در جوامع شرقى و به خصوص ايران، اين وضعيت به وقوع پيوست. اين نظريه را در سه نكته ى اساسى بيان مي كنيم.

خروج مدرنيته از فضاى جغرافيايى غرب، جهانى شدن آن رابطه ى آن با كشورهاى غيرغربي، شرقى و بالاخره ايران، شرايطى را پديد آورده است كه در آن، امكان هرگونه بازگشت قطعى به گذشته، به طور گسترده، و به صورت يك حركت اجتماعى و تاريخي، يك بار براى هميشه در اين كشورها از بين مي رود؛ چرا كه مدرنيته به فضايى از درون دست مي يابد كه ريشه دارترين عوامل را دست خوش حادثه اى برگشت ناپذير مي كند. اين نظريه، تحت عنوان «پيدايش شرايط عدم بازگشت تاريخي» مطرح مي شود.([30]) بحث از شرايط عدم بازگشت تاريخى در ايران، تحليل مفصلى را مي طلبد، در اينجا فقط سه كيفيت اساسى آن را مطرح مي كنيم.

 

1. نخست آنكه: شرايط جديد با شرايط پيشين به كلى متفاوت است و از يك تحول كيفى در جامعه ى ايران نشان دارد. به اين معنا كه پيدايش شرايط جديد در ايران كه از پيش از انقلاب مشروطه گسترش يافت، در واقع در پرتويك بُرش تاريخى متحقق شد. چرا كه از نگاه ما، انقلاب مشروطه در ايران نشان از آغاز يك بُرش تاريخى است. امّا اين برش تاريخى نشان از آن ندارد كه ما به كلى از گذشته و داده ها و علائم زيستى اش، يعنى سنت، خارج شده ايم. بلكه اين امر به آن معناست كه در زيست جديد تاريخى مان، معيارهاى ارزشى جديدى درما راه يافته اند. به اين ترتيب كه در امر قضاوت درباره ى معناى زندگي، گذشته، آينده و حيات امروز، ديگر كاملا معيارهاى ارزشى سنتى را به كار نمي بريم. و در واقع بريدن از سنت و پيوست به مدرنيته مانده ايم! و اين خود پيامد شرايط بى سابقه اى است. ما ميان دو هويت و دو آهنگ ناپايدار از زمان رها شده ايم، و شرايط بحرانى را با خوب و بد آن ادامه مي دهيم. آنچه نقاط ارجاع روحى و فكرى ما را متحول كرد. فقط مدرنيته بود، يعنى آن آگاهى كه در پس و در بنياد تكنيك، اقتصاد و برنامه ريزى ادارى و نظامى نهفته است و بالاخره در ادامه ى مدرنيزاسيون مي آيد و معناى آن ها را پى ريخته مي ريزد.

 

2. خود اين شرايط جديد، اگر چه بحرانى است، امّا يك خصوصيت اصلى دارد و آن، اينكه اساساً نه ديگر توسط معيارهاى ارزشى سنت و نه كاملا توسط معيارهاى ارزشى مدرن قابل توضيح اند. شرايط جديد، خود پديده اى نو، اصيل و كاملا نايافته است. اين شرايط، پديده اى تركيبى اند و هويتى بر پايه ى تركيب سنت و مدرنيته دارند. يعنى خود، مجموعه اى جديداند كه دو خصوصيت دارد. از يك سو نه كاملا سنتى و نه كاملا مدرن است و از سوى ديگر و در عين حال عميقاً از آن ها تأثير گرفته است.

 

3. اين خصوصيات هنوز به كمال، توضيح دهنده ى واقعيت شرايط جديد نيستند. پيدايش شرايط نوين كه ماحصل بُرش تاريخى از گذشته و پديد آورنده ى يك مجموعه ى ارزشى تركيبى است، اساساً برگشت ناپذير است. يعنى پس از ايجاد شرايط نوين ديگر امكان درهم ريختن كامل و همه جانبه ى آن. و بازسازى كامل گذشته به طور واقعى و خصوصاً اجتماعى براى هميشه از ميان مي رود.([31]) اين نكته هاى اساسي، جمع بندى ما از پيدايش شرايط نوين در ايران است. با توجه به اين مقدمه، به تعريف مفهوم جهانى شدن مدرنيته مي پردازيم.

 

الف) تعريف جهانى شدن مدرنيته

با توجه به مقدمه اى كه بيان شد، و تعريف جهانى شدن مدرنيته، به يك تعريف اجمالى و مختصر بسنده مي كنيم و سپس نتايج جهانى شدن مدرنيته را بيان مي كنيم كه اين نتايج، خود، معنى جهانى شدن مدرنيته را واضح تر و ساير مسائل را از اين مبحث جدا مي كنند.

جهانى شدن مدرنيته عبارت از سراسرى شدن اقتصاد غرب، ولى نه تنها آن، بلكه فرهنگ، آموزش و پرورش، سياست، تكنولوژى و... غرب در جهان است. اين پديده، مجموعه ى تمدن غرب مدرن را در نظر دارد. به اين واسطه آن را «جهانى شدن مدرنيته» مي خوانيم. اين پروسه از كلونيزاسيون (استعمار) آغاز گرديد؛ امّا پس از جنگ جهانى دوم و خصوصاً در طول دو دهه ى اخير دو چندان تسريع يافته است. در اين دو دهه ى اخير، تصوير جهان به كلى متحول شده و كيفيت رابطه ى غرب و شرق نيز تغيير نموده است. ما در تحليل جهانى شدن مدرنيته به همين دو دهه ى اخير اشاره داريم، با علم به آن كه اين آثار و نتايج در گذشته ريشه دارد. جهانى شدن از زاويه اى كه ما مطرح مي كنيم نتايجى دارد كه اساساً در فضاى محدود يك تحليل صرفاً اقتصادى نمي گنجد.([32]) در واقع جهانى شدن از وضعيتى تجربى سخن مي گويد؛ ارتباط پيچيده اى كه در هر جاى جهان امروز جديد است. امّا اين وضعيت نه در شكل ناب مشاهده ى مستقيم و ساده، بلكه هميشه از طريق مقدمات و نظريه هاى وساطت گرى بر ما ظاهر مي شود. نبايد نيرومندترين اين ها، مقوله ى مدرنتيه است.([33])

 

ب) نتايج جهانى شدن مدرنيته

 

1. انفكاك غرب از مدرنيته: يكى از نتايج اصلى جهانى شدن كه اساساً بسيارى از پژوهشگران غربى به آن بى توجه بوده اند. تسريع پروسه ى جدايى مدرنيته از غرب است. اين نظر بر پايه ى اين مشاهده استوار است كه خصوصاً در طول بيست سال گذشته ـ پا به پاى پديدار جهانى شدن، غرب هرچه بيشتر از كنترل مناطق نفوذى خود ناتوان شده است. ديگر هر جا كه تكنولوژى مدرن، فرهنگ، آموزش و پرورش و اقتصاد مدل غربى نفوذ نمود، ما لزوماً شاهد تسلّط سياسى يا نظامى غرب نبوديم. ديده ايم كه در طول سال هاى اخير، كشورهاى آسيايى به خوبى عناصر مدرن را از غرب به عاريت گرفته اند و در فضاى اقتصادى و فرهنگى و حتى سياسى خود پياده كرده اند. بى آنكه ديگر تحت سلطه ى سياسى مستقيم كشورهاى غربى باشند. به اين ترتيب، يكى از نتايج جدايى مدرنيته از غرب آن است كه كشورهاى آسيايى چون گذشته ديگر، نه به دنبال غرب كه گاه در كنار و يا در مقابل غرب قرار دارند.

 

2. رشد تضاد سنت و مدرنيته:

جهانى شدن جدا از آن كه به گسترش اقتصاد و بازار و رشد ليبراليسم در جهان مي انجامد و به تدريج غرب را از مدرنيته جدا مي كند، به ويژه باعث تسريع تضاد ميان سنت و مدرنيته در كشورهاى شرقى مي شود، امّا عصر حاضر ما را در برابر رو در رويى هر چه جدي تر ارزش هاى سنتى ـ شرقى و مدرن ـ غربى قرار داده است و تسريع اين پروسه ى بى سابقه تنها نتيجه ى جهانى شدن مدرنيته. يعنى ورود همگانى فرهنگ غربى در كشورهاى شرقى و نه فقط نتيجه ى سراسرى شدن اقتصاد بازار است. با اين حال تضاد سنت و مدرنيته در پايه اي ترين و اساسي ترين جوانب زندگى كشورهاى آسيايى ـ شرقي، پديده اى تازه نيست. عصر كلونيزاسيون در طول چهارده قرن عمر طولانى اش ما را به تدريج به سوى تقابل سنت و مدرنيته كشاند. در ايران نمونه هاى اين درگيرى خصوصاً در طول صد سال اخير فراوان بوده اند، كه نتايج اصلى رودررويى سنت و مدرنيته، ايجاد مجموعه ها و ارزش هاى تركيبى است.([34])

 

ج) جهانى شدن، پيامد مدرنيته

در اين بحث از اين زاويه به بحث نگاه مي كنيم كه اصلا پيامد مدرنيته، جهانى شدن بود. در حقيقت جهانى شدن در دوران تاريخى مدرنيته به وقوع نپيوسته، بلكه پيامد مدرنيته است. برخى از محكم ترين استدلال ها در مورد خاصيت هاى جهانى ساز مدرنيته را در آثار آنتونى گيدنز مي توان يافت كه با رساله ى تأثيرگذارش به نام پيامدهاى مدرنيته شروع مي شود. وى در اين رساله، مفهوم جهانى شدن را به نظريه ى اجتماعى اش وارد و آن را تقويت مي كند. مناسبات اجتماعى جهانى كه محل هاى دور از هم را چنان به هم ربط مي دهد كه هر واقعه ى محل تحت تأثير رويدادى است كه با آن فرهنگ ها فاصله دارد، شكل مي گيرد و بر عكس تعريف مي شود. با اين ادعا، ارائه مي شود كه مدرنيته ذاتاً جهانى ساز است. امّا مدرنيته به چه معنايى ذاتاً جهانى ساز است؟ تعبير ضعيف اين ادعا از بحث گيدنز درباره ى چهار بعد نمادى اصلى مدرنيته ناشى مي شود: سرمايه داري، نظام صنعتي، نظارت به ويژه كنترل سياسى دولت ملى و قدرت نظامي. او اين انماد را به چهار بعد جهانى شدن ربط مي دهد: اقتصاد سرمايه دارى جهاني، تقسيم بين المللى كار، نظام دولت ملى و سامان نظامى جهان. گيدنز به اجمال درباره ى ماهيت اين ابعاد نمادى بحث مي كند و بر وابستگى متقابل و پيچيده ى آنها و در عين حال ويژگى مستقل و تبديل ناپذيرى هر يك از آنها به يك اصل جهانى ساز واحد تأكيد ميورزد.([35])

 

د) نتيجه گيري

ايران در روند جهانى شدن مدرنيته، وارد شرايط عدم بازگشت تاريخى شده است. شرايطى كه ديگر نمي شود ايستاد و به عقب بازگشت. چون مدرنيته در درون خودش، عوامل و مسائل را دگرگون و در آنها تغيير و تحول ايجاد مي كند كه اساسى هستند و از طرف ديگر تحولات ايجاد شد. هم، بنيادين و اساسي اند. اين حرف به اين معناست كه در ايران تحول كيفى رخ داده است. بنابراين در اين شرايط نوين: در هم ريزى و تحول ايجاد نمي شود و يا به شرايط گذشته به طور كامل نمي توان برگشت، چون جهانى شدن مدرنيته يعنى سراسرى شدن غرب از تمام جنبه هايش و گسترش تمدن غرب در جهان. نتايج اصلى جهانى شدن مدرنيته، تضاد بين سنت جوامع و مدرنيته و حتى جدا شدن غرب از آن است.

 

فصل چهارم: پيامد جهانى شدن مدرنيته در ايران

 

ـ مقدمه: فاكتورهاى تحول بحرانى در ايران

جهانى شدن مدرنيته براى ايران بحران تحولى را ايجاد كرد. كه پيامدهاى مختلفى به همراه داشت. بنابراين ابتدا فاكتورهاى تحول بحرانى و چگونگى ورود ايران به آن را در مقدمه توضيح خواهيم داد و سپس به بحث اصلى يعنى پيامد جهانى شدن مدرنيته در ايران مي پردازيم.

هر شكلى از مدرنيزاسيون، نوگرايى است. ولى نه مستقيماً به مدرنيته كه نخست به مدرنيسم متصل است. با اين حال، هر جا كه مدرنيزاسيون تحقق يافت. پديده هايى چون تكنيك و صنعت نوين بنا شدند و دولت، قانون، مجلس و دستگاه ادارى و نظامى منظم ايجاد گرديد به تدريج و به شكلى ناديده و نانوشته، عناصر مدرنيته، يعنى عناصر بنيادين فكرى و ارزشى نيز به ميان مي آيد؛ چرا كه اين عناصر در نيت ان تحولات موجودند. پشت تكنيك، فكر تكنيك ساز نهفته است. اين عناصر، بناى انسان را از درون تحت تأثير قرار مي دهند.([36])

 

ـ پيدايش شبكه ى نامرئى تحول (چگونگى ورود ايران به بحران تحول)

نفوذ عناصر مدرنيته از طريق جنبش مدرنيزاسيون تحقق مي يابد. اين جنبش، شبكه اى را ايجاد مي كند كه انسان شرقي، ناخودآگاه درون آن جاى مي گيرد، دستخوش تحول مي شود و خود به خود جزئى از مجموعه ى آن شبكه مي گردد. شبكه ى نامرئي اى كه ماحصل مدرنيزاسيون در تكنيك و اقتصاد و سياست بود. و فضاى نوين را ايجاد كرده است كه كار را بالاخره و در طول زمان به تحول در بنيادها و ريشه ها مي كشاند. اين شبكه، انسان متعلق به جامعه ى سنتى را از زمانى كه در آن جاى مي گيرد. در مركزي ترين نقاط حيات و حساس ترين بُعد نگاهش به جهان، به خود مشروط مي كند. انسان متعلق به جامعه ى سنتي، از زمانى كه در رابطه با اين شبكه قرار گرفت، ديگر نظير انسان گذشته نيست. اين تحول، يك جا به جايى فيزيكى و قابل رؤيت نيست. مدرنيزاسيون توليدگر جنبش قابل رؤيت و مشهورات و مي توان وجود آن را از دور يا نزديك حس كرد. وى آنچه در نگاه تحت قابل رؤيت نيست تحولاتى است كه در پس اين تغييرات رد بنايى ايجاد مي شود و به آگاهى و روح انسان كار دارد. و به گونه اى كاملا تدريجى نمايان مي شود. در اينجاست كه با مدرنيته روبروئيم؛ مدرنيته اى كه در پس عناصر تكنيك، اقتصاد و سياست و از طريق ايجاد كردن آن، شبكه ى نامرئي، روح و فكر ايرانى را دستخوش تحول مي كند. مدرنيته تكنيك نيست، بلكه فكر تكنيك ساز است. بنياد اقتصاد و پايه ى سياست مدرن است.([37])

 

الف) جنبش مدرنيزاسيون در ايران (بحران تحول در ايران)

پيامد جهانى شدن مدرنيته رااز دو جهت بررسى مي كنيم: يكى از جهت بحران تحول در ايران كه نتيجه ى جنبش مدرنيزاسيون است. و ديگري، از جهت هويت ايرانى و بحران آن كه در اثر جهانى شدن مدرنيته در ايران ايجاد شد.

در ايران، جنبش مدرنيزاسيون با حكومت رضاخان يك عمر تازه يافت. در طول 80 ساله، اگر امروز، ايران را با ان روزها مقايسه كنيم، به راحتى در مي يابيم كه عناصر در هيچ حوزه اى قابل قياس با گذشته ى 80 سال پيش خود نيست. همه چيز در همه ى ابعاد، متحول شده است. نه جامعه، نه سياست، نه اقتصاد، نه آموزش و پرورش در ايران امروز، ديگر همچون گذشته نيست. آنچه ما را دستخوش اين تحول بى سابقه كرد. تنها رابطه ي مان با خارج از فضاى تاريخي مان يعنى با مدرنيته و غرب بوده است. ما هرگز بدون واسطه با جهان خارجي، به اين ميزان متحول نمي شويم. به عبارت روشن تر مي توان نشان داد كه پديد آورند، و موتور اصلى تحول در طول قرن اخير بيشتر عناصر خارجى بوده است نه داخلي. عناصر داخلى عموماً و در غالب موارد، در تابعيت و تحت تأثير آن عناصر خارجى متحول شده اند.([38]) بنابراين از اين ديدگاه به جنبش مدرنيزاسيون يك تحول مثبتى را در ايران داشته، ولى به طور كلى نتايج منفى را هم دربر داشته است.

بى شك ما در ايران دولت همگون، قانون تحقق يافته، نظام ادارى موزون و عقل گرا و تكنيك تمام نداشته ايم. بر مجموعه ى اين عوامل پس از ورود به فضاى زيستى و اجتماعى ايران، با گذشته و حال كشور، رابطه اى هماهنگ و موزون بنا نكردند. زيرا در ميانه ى سير تحول تاريخى ايران وارد آن فرآيند شده اند. به اين دليل اين عوامل را در واقع بايد «فاكتورهاى توليد كننده ى تحول بحرانى در ايران» ناميد. اين فاكتورها كه در پيوند و هم آوازى با تاريخ فكرى و سنتى ايرانى بنا نشده اند بحران را پديد آورده اند؛ چرا كه اساساً از بيرون فضاى تاريخى ما آمده اند و نتوانسته اند پس از ساليان دراز يك مجموعه ى كم و بيش هماهنگ و بى تضاد را در فضاى زيست ايرانى پايه ريزند. و همين فاكتورها، نوعى تحول اساسى را، كه ما از آن در تحول بحراني، نام مي بريم، خود به خود به ايران سنتي، در طول صد سال اخير تحصيل كرده اند. تحولى كه از ظرفيت فرهنگى و سنتى كشورها فراتر مي رفت، در رابطه با تحولى كه در صد سال اخير بر ايران تحميل شد. به اين دليل كه اساس آن از بيرون آمد، ما ندانستيم و نتوانستيم بفهميم، چرا متحول شديم؟ ما به طور واقعى و از درون آن تحول را نمي خواستيم و نياز آن را حس نمي كرديم و قادر به فهم چيستى آن نبوديم. تحول مزبور «انديشه ى انتقادي» را در ما ايجاد نكرد. و ما را به سنجش و نقد نوشته مان تشويق ننمود.

ما در تحول صد سال گذشته مان با كاركردهاى عمل امور بسنده كرديم و نگران بر پايى يك انديشه ى نو و يك فرهنگ نو پا، همگام با رشد اقتصاد و تكنولوژى نبوديم. بنابراين هرگز در ايران، فكر تكنيك ساز ايجاد نشد و ما هميشه در اين حوزه نه تنها به دنبال متخصص غربى بلكه به دنبال تخصص غربى بوده ايم. در ايران، برپايى دولت ملي، پديده اى در اصل، غربى بود. دولت رضاشاه مجموعه ى عواملى چون كابينه، قانون اساسي، نظام ارتشى و سپس نظام ادارى و تربيتى خود را اندكى از عصر مشروطه، اندكى از رفورم هاى آتاتورك و بالاخره از خود غرب، مستقيماً به عاريت گرفت. فاكتورهاى بحران در ايران چند كاركرد اساسى داشته اند.

اول آنكه، رابطه ى ما را با گذشته مان مسأله ساز كرده اند؛ چرا كه بدون نقد گذشته و بدون توضيح چرايى آن وارد فضاى زيستى ما شده اند. و ما هرگز در نيافتيم كه چرا اين عناصر نتوانستند در كنار و در مقابل ما قرار گيرند و چگونه قادر شدند به جزئى از زندگى روزانه و حيات واقعي مان بدل شوند.

دوم آنكه، اين فاكتورها، سازمان دهنده ى شبكه اي اند كه ما خود به خود و به تدريج در آن جاى گرفته ايم. به صورتى كه نيازهاى آن شبكه به نيازهاى ما تبديل شده اند. توليد اين نيازهاى جديد در ما، حداقل در طول صد ساله ى اخير، آن قدر تدريجى و آرام صورت گرفته كه امروزه حتى در ايران اسلامى انديشه ى زيست طبيعي، يا به شكل سنتى و قديمي، بدون عناصر جديد (مدرن) ناممكن و غريب به نظر مي رسد.

عناصر مدرنيته چنان با موذى گرى در كنار، درون و وجود ما جاى گرفته اند كه گويا حضور آنها آزارى به ما نمي رساند، به شكلى كه حتى به كلى فراموش كرده ايم كه اساس آنها از آن ما نبوده و نيست. بنابراين فاكتورهاى بحران، توليد كنندگان يك شرايط زيستى در ايرانند. شرايطى كه كليت تاريخ ايران را به دوران تازه و بى سابقه اى سوق داده اند. ما به تدريج از دوران قاجار و خصوصاً پس از عصر مشروطه وارد اين دوران جديد شده ايم. دورانى كه خصوصيت اساسى آن، عدم بازگشت به گذشته است.([39]) يعنى هر گاه پديده اى از آن ما شد، يعنى ما در زيست آگاه يا خودآگاهمان، آن را به هر حال «خودي» تلقى نموديم، حتى اگر ما مخترع آن نبوده ايم، ديگر دفع و نفى آن از وجود و عمل مان غير ممكن خواهد بود. كه اين وضع را شرايط برگشت ناپذير مي ناميم.

در اين شرايط، در رابطه ى ميان سنت و مدرنيته، معادله اى ايجاد مي شود كه فاكتور تعيين كننده ى آن مدرنيته است. در ايران از زمان استقرار نظام نوين ارتش، دولت، مجلس، اقتصاد سرمايه دارى دولتي، تكنولوژى جديد و بالاخره نظام ادارى و تربيتى مدرن، هر قدرت سياسى كه به حكومت رسيد، سرانجام دريافت كه براى ادامه ى حيات خود بايد در نهايت با اين نهادها راه بيايد. و با آنها و نه بر عليه آنها حكومت كند. در ايران در طول صد سال اخير، هيچ قدرتى در تلاش واقعى براى نابودى اين نهادها نبوده است. و اين، شرايط بازگشت ناپذيرى است.([40])

 

تعريف هويت

براى تبيين بحران هويت در ايران، ابتدا هويت ايرانى را تعريف مي كنيم و سپس پيامد جهانى شدن مدرنيته را در هويت ايرانى بررسى مي كنيم.

ما پيش از تماس با غرب كسى بوده ايم ما پس از تماس با غرب كس ديگرى شديم. از آن جا كه هويت، چيزى جز يكسانى و برابرى نيست، در موضوع مربوط به هويت، مطرح مي شود؟ زمانى كه مي پرسيم «ما كيستيم؟» پرسش ديگرى در پس آن نهفته است؛ كه آيا ما چون گذشته و يا همچون گذشتگانمان مانده ايم؟

از تعريف هاى متعدد هويت در اين بحث مختصر چشم مي پوشيم و تنها به تعريفى ساده و كلى از هويت بسنده مي كنيم. هويت (Identiy - Identitإ) با «يكساني»، «شباهت» و «برابري» همراه است. به اين ترتيب هنگامى كه از هويت يك وجود سخن مي گوييم، (ءtre) از نقطه نظر واژه نگري، هويت را همان «خوديت» (mءmete) گرفته ايم.([41])

 

ـ هويت ايرانى و بحران آن

در اينجا زمانى پرسش درباره ى هويت ايرانى طرح مي شود كه نفوذ مدرينته از پيش، پايه و مايه و جوانى پايه اى از هويت ايرانى را از ميان بركنده است. ما ديگر نمي توانيم از ه