چنانچه اشاره شد، سرفصل مباحث معرفتي در فلسفه غرب را بايد از كانت شروع كرد، زيرا فلاسفه عصر جديد نفيا و يا اثباتا از كانت و معرفت شناسي او متأثر شده اند و چنان كه هگل گفته است: مي توان پس از كانت، عليه يا له او بود، ولي بدون او نمي توان تفكر فلسفي داشت. آنچه در معرفت شناسي كانت اهميت بسياري دارد دو عنصر «زمان» و «مكان» است، عناصري كه بدون آنها نظام معرفتي كانت به منزله مواد اوليه و خامي است كه از قالب تهي مي باشد. اين بخش از دستگاه معرفتي او علاوه بر اين كه براي كانت ـ في نفسه ـ مهم است. از سوي ديگر، ضامن صحت و سلامت بخش هاي ديگر فلسفه اوست و در واقع، كليدي ترين عنصر در قسمت «حسيات استعلايي» فلسفه كانت، زمان و مكان است و بدون توجه به آن دو، نوبت به بخش هاي ديگر معرفتي كانت نمي رسد و كاركرد بخش هاي ديگر منوط به وجود دو عنصر زمان و مكان است، زيرا در دستگاه معرفتي كانت، شناخت از همكاري حسيات استعلايي با تحليل استعلايي، يعني از همكاري عناصر زمان و مكان و مقولات فاهمه، كه شاكله سازي در ميان آن دو اتفاق مي افتد، براي انسان حاصل مي شود. بنابراين، ضروري است درباره زمان و مكان در معرفت شناسي كانت بحث شود.
پس از كانت، فلاسفه عقل گرا (راسيوناليست)، كه عمدتا در آلمان پيدا شدند، مانند فيخته و شلينگ و بخصوص هگل، تحت تأثير فلسفه كانت قرار گرفته و در علم المعرفه خود به زمان و مكان كانت توجه كرده اند. از اين رو، به جرأت مي توان گفت: بدون مطالعه درياره فلسفه كانت، فهم اين فلسفه ها، بخصوص فلسفه هگل، سخت و دشوار است و اساسا فلسفه هگل بدون فلسفه كانت تصور ناپذير است.
راسل مي نويسد: با اين كه او غالبا از كانت انتقاد مي كند، اگر كانت به وجود نيامده بود، منظومه فلسفي وي هرگز پديد نمي آمد.(1)
مهم ترين كار كانت در معرفت شناسي خود، بحث درباره سرچشمه شناخت بشري و حدود توانايي هاي اوست.
در معرفت شناسي كانت، قواي ذهني عمدتا بر سه نوعند:
1.حسيات استعلايي،
2.تحليل استعلايي (فاهمه)،
3.ديالكتيك استعلايي (عقل).
دو عنصر زمان و مكان در بخش اول (حسيات استعلايي) قرار دارند، يعني دو صورت ذهني اند كه حسيات استعلايي آنها را مانند دو لباس بر مدركات حسيات تجربي مي پوشاند. همچنين به واسطه زمان و مكان، ارتباط مكان هاي مدركات حسي را در مكان، و تقارن و تعاقب آنها را در زمان نظم مي دهد. باز به واسطه همين مكان و زمان است كه رياضيات صرف ممكن مي شود؛ چون صورت هاي ذهني، كه ملازم ضروريت و كليت است، براي رياضيات عرضه مي شود.(2) كانت در اين بخش، متوجه اين نكته مهم و اساسي است كه بدون كليت و ضرورت، معرفت قطعي و يقيني حاصل نمي شود. او نمي خواهد گرفتار اشتباهي شود كه هيوم دچار آن شد، و با نفي معاني و مفاهيم كلي و ضروري، به شكاكيت رسيد. بنابراين، كانت به رغم هيوم، معتقداست كه بدون معاني كلي و ضروري، تفكر فلسفي و اصولا تفكر ممكن نيست.(3) به همين دليل، او ضمن اين كه قبول داشت نخستين وسيله علم و معرفت براي انسان «تجربه حسي» است، اما بر اين نكته تأكيد مي كرد كه عناصري غير از معرفت حسي و تجربي بايد در معرفت شناسي دخالت كنند تا معرفت انسان كلي و ضروري باشد. وي در مقدمه كتاب نقد عقل محض مي نويسد: «گرچه همه شناخت و معرفت ما با تجربه آغاز مي شود، اما اين نتيجه نمي دهد كه همه معارف ما ناشي از تجربه است.»(4)
به نظر كانت، داده هاي حسي و تجربي به منزله موادي هستند كه خامند و وقتي وارد ذهن شدند، ذهن انسان بايد چيزهايي از خود به آنها اضافه كند تا معرفت حاصل گردد. بنابراين، به نظر او شناخت محصول تعامل حس و عناصر ديگري است كه آنها ناشي از تجربه حسي نيستند و انكار اين مفاهيم و عناصر از هر فيلسوفي منجر به شكاكيت خواهد شد. اين عناصر معاني كلي و ضروري اند و براي هر معرفتي لازم مي باشند و در عالم تجربه، اين معاني كلي و ضروري يافت نمي شوند. از سوي ديگر، ناچار هستيم اين عناصر را داشته باشيم تا شناخت و معرفت، كلي و ضروري گردد. بر همين اساس، كانت معتقد است، اين معاني را بايد به خود ذهن نسبت دهيم و ساختار آن به حساب آوريم و از جمله اموري بدانيم كه ذهن از پيش خود در هر معرفتي آنها را وارد مي سازد. او در حقيقت، معرفت و شناسايي را محصول مشترك ذهن و نفس الامر اشيا مي داند. ذهن آنچه را به صورت تأثرات و انطباعات حسي دريافت مي كند، ماده شناسايي قرار مي دهد و بر آن ماده، از جانب خود و به اقتضاي ساختار معرفتي خود، صورتي مي پوشاند كه همان معاني و مفاهيم كلي و ضروري است.(5)
بدين سان، كانت در معرفت شناسي خود، در ساحت حسيات و فاهمه، به «عناصر ماتقدم» قايل است كه در ساحت حسيات اين عنصر ذهن، زمان و مكان قرار دارند و در فاهمه، دوازده مفهوم محض غير تجربي، «زمان و مكان عينيت خارجي شناخت و مقولات مفهوم بودن آن» را تضمين مي كند.(6)
به عقيده كانت، در معرفت هيچ چيزي زمان و مكان از آن جدا نيست و بدون آنها علم امكان پذير نمي باشد. «زمان» و «مكان» مفهوم نيستند، بلكه صورت شهودند؛ و اگر مفهوم باشند، نمي توان احكام ماتقدم و تأليفي صادر كرد؛ زيرا مفهوم چيزي جز همان مفهوم استنتاج نمي شود. كانت براي اثبات اين مدعا، دلايل متعددي در بحث زمان و مكان آورده است.(7)
در فلسفه كانت، «زمان» عبارت است از: صورت ذهني جريان و مرور حوادث بيروني و دروني، و «مكان» عبارت است از: صورت ذهني كه با آن اشيا را ادراك مي كنيم. «مكان» شرط ادراك اشيا و امور بيرون از ذهن است و «زمان» شرط ادراك و وجدان همه امور، خواه بيروني و خواه دروني. پس زمان و مكان جزء ذهن انسانند و در خارج وجودي ندارند.(8)
كانت در بحث زمان و مكان، به شدت، از نيوتن و فيريك او متأثراست. وي در اثر پيشرفت هايي كه در فيزيك نيوتن به وجود آمد، فيزيك نيوتن را الگوي خوبي براي علم ديگر مي دانست. به اعتقاد نيوتن، زمان و مكان مطلق اند، نه نسبي در خارج، وجود حقيقي دارند كه عالم را احاطه كرده است. كانت به اين نكته كه زمان مكان مطلق اند، توجه مي كند و از سوي ديگر به لايب نيتس نيز نظر دارد كه معتقد بود: زمان و مكان هستي خارجي ندارد، بلكه داراي وجود ذهني اند.
به نوشته نيوتن، زمان مطلق و حقيقي و رياضي، به خودي خود و بالطبيعه، بدون نسبت با چيزي جريان دارد و مكان مطلق بنا به طبيعتي كه دارد و بدون انتساب به هيچ چيز خارجي، هميشه همانند و حركت ناپذير باقي است. در مقابل، لايب نيتس قابل به اين مورد كه مكان نيز مانند زمان، صرفا نسبي است.(9)
كانت مطلق بودن زمان و مكان را از نيوتن اخذ كرده است و ذهني بودن آنها را از لايب نيتس. پس، از نظر كانت، زمان و مكان مطلق و ذهني اند، نه خارجي و بيروني، بدين سان، زمان و مكان كه در هر معرفت شناسي كانت مطرح است، زمان و مكان الگويي است و الگوي او در اين نظام، فيزيك نيوتن است و اگر در الگوي او خدشه اي وارد گردد، دستگاه معرفتي او نيز اعتبار خود را از دست خواهد داد. همچنين در معرفت شناسي كانت، هر قدر از داده حسي دور مي شويم، ذهن كمتر شناسا مي شود و زماني كه انسان از مقولات خارج شده، متوجه مسائل مافوق زمان و مكان مي شود، ذهن دچار توهم گشته، شناسايي متزلزل مي گردد. در اينجا، كانت به عكس افلاطون است؛ زيرا در معرفت شناسايي افلاطون، هر چيزي كه مكان و زماني است، صيرورت پذير است و معرفت يقيني به دست نمي دهد. از اين رو، بايد از اين مرتبه فراتر رفت، حتي از رياضيات هم گذشت تا شهود حاصل گردد. بدين روي، هر چند زمان و مكان در معرفت حسي و تجربي، شرط فلسفه كانت است، اما در معارف فوق حسي و در معرفت هاي عقلي و شهودي ناب، مكان و زمان به منزله قيد و بندي است كه عقل بشري را به شدت بسته و از تفكر در مسائل ماوراي طبيعت منع مي كند.
هگل پس از كانت است و به منزله دائره المعارف است؛ زيرا هگل در نجوم، رياضي، هنر، حقوق، زيست شناسي و بخصوص تاريخ، متخصص بود.
فلسفه او جمع بندي تمام معارف بشري است. البته اين نظام فلسفي بسيار پيچيده و مغلق است و بحث معرفت شناسي و هستي شناسي در اين فلسفه، از هم جدا نيستند. به نظر هگل، اين دو يكي هستند و معرفت شناسي در واقع، بررسي منطق هستي است؛ «منطق- به معناي علم فكر- با مابعد الطبيعه يا علم وجود يكي است و براي تبيين واقع متابعت از سير و حركت روان، كافي است.»(10)
چنان كه اشاره شد، مطالعه فلسفه هگل بدون كانت درست نيست. هگل و حتي فيخته و شلينگ، كه پس از كانت آمدند، گرچه انتقادات زيادي از كانت داشتند، اما هر كدام به نوعي مفسر كانت بودند.
هگل در كتاب پديدارشناسي خود، از مكان و زمان صحبت مي كند. او كلمات «اين» (This) «اينجا» (Here) و «اكنون» (Now) را به كارمي برد.(11) «اينجا» و «هم اكنون» هگل در حقيقت، همان زمان و مكان كانت است. «اينجا» يعني: مكان و «اكنون» يعني: زمان. يكي از فصول عمده كتاب پديدارشناسي هگل تحت عنوان «اين، اينجا، اكنون» است؛ يعني پديدار از لحاظي در امر جزئي و ملموس و قابل اشاره و در مكان و زماني كه ساحت و بعد و نحوه شناخت قابل شناسا را نشان مي دهد، مورد مطالعه قرار مي گيرد.(12) فهم مقصود هگل از واژه هاي مزبور نيازمند شرح مختصر معرفت شناسي اوست:
هگل در نظام معرفتي خود، به مراحل و مراتب شناخت معتقد است و به اصطلاح فيلسوفان اسلامي، او به مراحل تشكيكي در شناخت قايل مي باشد. مراحل شناختي كه هگل در معرفت شناسي خود از آنها بحث مي كند، به سه مرتبه اداراك تقسيم مي گردند:
اولين مرتبه از معرفت و شناخت بشري مرتبه «حسي» است. در اين مرحله، روان مطلق سير ارتقايي خود را در طبيعت، از اين مرتبه شروع مي كند. به نظر هگل، اين مرتبه از شناخت مرتبه نازل معرفت است. اين مرتبه از شناخت گرچه نزد عوام مردم، پرمحتواترين و يقيني ترين معرفت به حساب مي آيد، اما به نظر هگل، فقيرترين نوع معرفت است.(13) وي شناخت را در اين مرحله در حد «شيء» جزئي و «من» جزئي مي داند و معتقد است: گروهي از فلاسفه، از جمله جان لاك، نيز اين مرحله را مظهر يقين حسي دانسته اند.(14) بنابراين، همانند عوام مردم ظاهربين هستند و به فقيرترين نوع معرفت ارزش زيادي داده اند. حتي به نظر هگل، «كانت با اين كه مسأله امكان احكام تأليفي ماتقدم را مطرح كرده است، ولي موفق نشده در واقع از فلسفه لاك فراتر رود. مي توان گفت كه موضوع اين دو فيلسوف بيشتر نزديك به حالت ابتدايي ذهني است كه به واقع بيني سطحي اكتفا كرده است و عملا هميشه در مضان شكاكيت قرار دارد.»(15)
هرچند عموم مردم و جان لاك معرفت حسي را شناسايي مستقيم و بي واسطه مي دانند و در نتيجه، كاملا مورد اعتبار دانسته اند، اما هگل معتقد است، اين نوع شناسايي نيز در واقع با واسطه است. به نظر هگل، ادارك حسي «اين» و «آن» است؛ مثلا مي گوييم «اين كتاب»، «آن دفتر». در ادراك حسي، چيزي كه مشاراليه واقع مي شود در عين حال كه با اين و آن مشخص مي شود، در «اينجا» و «اكنون» تحقق مي يابد؛ يعني ما اين كتاب را در اينجا و اكنون ادراك حسي مي كنيم؛ يعني در زمان و مكان بخصوص.
البته تحقق ادراك حسي با «من» است، زيرا «من» مي شنوم يا من اين كتاب را در اينجا و اكنون مي بينم.
بنابراين، «من»، «اين»، «اينجا» و «اكنون» از لوازم ادراك حسي اند.
هگل در مثالي كه خود آورده است، مي گويد: وقتي مي گويم: اكنون شب است و فرداي آن شب مي گويم: اكنون روز است، در اين مثال، مي بينم كه «اكنون» ثابت است و تكرار مي شود و امري كلي است و اكنون جزئي در «اكنون شب است» و «اكنون روز است» به اتكاي «اكنون» كلي معنا مي دهند. پس ما به محض توجه به ادارك حسي، متوجه مي شويم كه امر حسي در لابه لاي امر عقلي و كلي بر انسان عرضه مي شود، گرچه شيء به وجه جزئي، ادارك گردد. وقتي –مثلا –به كتاب نگاه مي كنيم، چيز ديگري نيست. از اين رو، نمي توان به اين مسأله «شناخت» اطلاق كرد، اما وقتي بگوييم: «اين كتاب تاريخ است»، شناخت حاصل مي شود؛ زيرا حكم عرضه كرديم و اين حكم در بيان ما با كلماتي مثل «شيء»، «اين»، «آن»، «اينجا» و «اكنون» ظاهر شده است و با به كار بردن آنها، ادراك حسي با عناوين كلي تبديل به شناخت مي شوند. به عبارت ديگر، جزئي به ادراك كلي تغيير حالت مي دهد و در ضمن كلي، خود را نشان مي دهد. بنابراين، ادارك محسوس در مرحله خود باقي نمي ماند و به ادارك عقلي و كلي ارتقا مي يابد. از اين رو، در ضمن جزئي، كلي هم حضور دارد. پس «اين» و «اكنون» و «اينجا» به هر طريق، امور كلي با واسطه اي هستند كه «من» در شناخت جزئي بدان ها متوسل مي شود. اين «كلي»، «جزئي» را نفي مي كند، ولي خود براي كلي بودن به همان جزئي متكي است.(16) نهايت اين كه به نظر هگل، يقين حسي، كه ظاهرا بي واسطه حاصل شده است، نمي تواند حقيقتي را منعكس كند؛ زيرا حقيقت ناشي از هر داده جزئي به هر طريق، خود كلي است.
بدين سان ادراك در نظر هگل، سه مرحله دارد: در مرحله اول، ادراك حسي و جزئي است. سپس اين ادارك به مرحله دوم ارتقا مي يابد و با «اين»، «اينجا»، «اكنون»و… كلي مي شود و در مرحله سوم، كه مرحله وضع جامع است، كلي در ضمن جزئي ادراك، مي شود و ديالكتيك در ادراك ايجاد مي گردد.
اين سير ارتقايي معرفت بشر است كه با «اينجا» و «اكنون» سر و كار دارد كه دقيقا ناظر بر زمان و مكان كانتي است– البته با تفسيري كه خود هگل از آن دارد. چنانچه قبلا گذشت، زمان و مكاني كه در معرفت شناسي كانت مطرح است، زمان و مكان ماتقدم و مطلق نيوتني است كه صورت ثابت و دايمي دارد. اما براي هگل، آنچه در معرفت شناسي اعتبار دارد، زمان و مكان «تاريخي» و «فرهنگي» است؛ زماني و مكاني كه در متن فرهنگ و زندگي روزمره انساني مطرح است و در دل تاريخ جريان دارد. او از مكان و زمان انتزاعي و ذهني صحبت نمي كند، بلكه مي خواهد زمان و مكان مطلق و ذهني كانت را به زمان و مكان «انضمامي» تبديل نمايد. بنابراين، پديدارشناسي او با پديدارشناسي كانت هم فرق دارد. «هگل به هر طريقي، پديدارها را در زمان و مكان انضمامي و واقعي قرار مي دهد؛ يعني آن را در سير و تربيت تاريخي مطرح مي سازد.»(17) هگل همه چيز را به ديد تاريخي مي نگرد و از اين نظر، مي توان گفت: نوعي تاريخ زدگي در هگل ديده مي شود و همچنين توجه بيشتر به تاريخ، باعث شده كه او در زمان و مكان واقعي و انضمامي طرح مسأله نمايد؛ به اين معنا كه «من انسان هستم، بايد بدانم كه اينجا و اكنون چقدر شناسا هستم، در سير تاريخي جايگاه من كجاست؟ و به طور كلي، بشر امروزي در چه مرحله اي از شناخت قرار دارد؟» بنابراين، شناخت براي هگل تاريخي است؛ يعني هر شناسايي، مرحله اي از شناسايي است و هر فلسفله اي كه با آن مواجه هستيم، يك درجه و مرحله اي از سير تفكر و انديشه بشري است. وي تأكيد مي كند كه «هر شناختي به عنوان شناخت، مرحله و درجه اي از شناخت و علم مطلق است.»(18) به نظر او، روح براساس تحقيق تدريجي شناسايي، به سوي مطلق روان است. به همين دليل، در هر شناختي، باز ما به نحوي از انحا، با نفس حركت و با مرحله اي از تجلي روح سر و كار پيدا مي كنيم كه در حد پديدار-البته مقيد به زمان و مكان خاص- جزئي مي شود … با اين نحوه تلقي، معلوم است كه هر نوع بحث المعرفه اي و هر نوع فلسفه شناختي بناچار، بايد به عنوان «پديدارشناسي» لحاظ شود. «شناخت» يعني: نحوه پديدار شدن شناخت(19) روح يا رواني كه در فلسفه او مطرح است، همين درجات ارتقايي معرفت بشري است كه هم شامل روح فردي است و هم قومي؛ زيرا به نظر او، اقوام تاريخ دارند و مراحل معرفت.
بدين سان، بحث المعرفه هگل به اينجا مي رسد كه به جاي آن كه مقياس هاي مطلق نيوتني و ماتقدم را ملاك قرار دهد، مقياس هاي جزئي و بسيار كوچك را در نظر دارد و براي او فيزيك نيوتن الگو و معتبر نيست، بلكه فيزيك نيوتن مرحله اي از معرفت بشري است و علم مطلق نمي باشد. بنابراين، فيزيك نيوتني در هگل، اعتبار مطلق اش را از دست مي دهد و به يك نحله فكري و مرحله اي از شناخت طبيعت تنزل مي كند و بحث، بعد تاريخي پيدا كرده، شناخت شناسي او به شناخت انسان در دوره هاي تاريخي مبدل مي گردد، در حالي كه در فلسفه نظري كانت، بحث شناخت شناسي در دل تاريخ مطرح نيست، بلكه در دوران تاريخ عنوان مي شود. پس اشكال عمده هگل بر كانت اين است كه در فلسفه كانت، بعد تاريخي مطرح نيست و زمان و مكاني كه صور ماتقدم شده اند زمان و مكاني كه صور ماتقدم شده اند زمان و مكان واقعي نيستند، در حالي كه به نظر او، اگر زمان و مكان نيوتني بخواهد وارد بحث فاعل شناسا و متعلق شناسايي (بحث المعرفه) شود، بايد زمان و مكان واقعي باشد، نه ذهني و ماتأخر، نه ماتقدم و نه مطلق؛ يعني مكان «اينجا» شود و زمان «اكنون». از اين رو، «او برخلاف كانت، زمان و مكان را نه صور ذهني ما، بلكه در خود اعيان مي داند و معتقد است كه مثال و ايده اين كيفيات را ازل در اعيان نشانيده اند.»(20) او اولين كسي است كه اشكالات مربوط به زمان و مكان را در قالب يك نظام فلسفي بيان كرده است.
نكته ديگر اين كه هگل هرگز در پديدارشناسي خود، كه سير معرفت بشري را توضيح داده است، به كانت، جان لاك و ديگران اقتدا نمي كند. در سنت فكري لاك و كانت، شناسايي حسي بي واسطه دانسته شده و سايرشناخت ها براساس همين امر مسلم ارزيابي شده اند. هگل به اين فلسفه اقتدا نمي كند؛ زيرا به نظر او، نه تنها شناسايي حسي بي واسطه نيست، بلكه حتي از شناخت هاي نوع ديگر هم بسيار ضعيف تر است. آنچه قابل اشاره است و محدود و مقيد به اينجا و اكنون مي باشد، استحكام بيشتري از شناخت آنچه قابل اشاره نيست و محدود و مقيد به اين و اكنون نيست، ندارد.(21)
تفاوت ديگر او با كانت اين است كه معرفت و شناخت براي هگل در حركت و سير معنا مي دهد و- به اصطلاح –شناخت شناسي او «ايستا» نيست، بلكه پوياست. از اين نظر، هگل همانند افلاطون است؛ زيرا او نيز به مراحل ارتقايي معرفت معتقد است. بنابراين، به نظر او، در شناخت، نوعي حركت و ارتقا مطرح مي شود و اگر اين حركت نباشد، شناخت هم نيست.(22)
در اين حركت، هرچه ذهن از داده حسي و تجربي ارتقا يابد، بيشتر شناسا مي گردد، در حالي كه در فلسفه كانت، اگر ذهن و روان بشري در معارفي خارج از محدوده زمان و مكان انديشه كند و در مسائل ماوراء الطبيعه تفكر نمايد، دچار تناقض شده، به صدور احكام متناقض و جدلي الطرفين گرفتار خواهد شد. بدين روي، مراحل شناسايي در فلسفه هگل، به مراحل پديدارشناسي حركت فرهنگي و ذهني و روحي انسان تبديل مي شوند و فلسفه و تفكرانسان احيا مي گردد. حال اگر بهترين الگوي علم يقيني براي كانت فيزيك نيوتن بود و براي دكارت رياضيات. براي هگل مبتني بر تفكر و سير انديشه بشري است و علم كلي، ديگر فيزيك و رياضيات نيست، بلكه فلسفه است.
پي نوشت ها
1- اشتفان كورنر، فلسفه كانت، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، خوارزمي، 1376، ص65
2- يوسف كرم، فلسفه كانت، ترجمه محمد رضايي، انتشارات مركز مطالعات و تحقيقات اسلامي، ص 39
3- يوستوس هارتناك، نظريه معرفت فلسفه كانت، ترجمه غلامعلي حدادعادل، تهران، فكر روز، 1376، ص10
4. immanael Kant, A Selection of philosophical works, jahangiri edition (SAMT, 368, p. 139
5- يوستوس هارتناك، فلسفه كانت، ترجمه غلامعلي حدادعادل، ص10
6- كريم مجتهدي، درباره هگل و فلسفه او، تهران، اميركبير، 1376، ص141
7- اثبات اين كه زمان و مكان مفهوم نيستند، بلكه صور شهودي اند، در فلسفه كانت به تفصيل بحث شده است. ر. ك: يوستوس هارتناك، پيشين، ص 35 به بعد
8- ريچارد پايكين و آوروم استرول، كليات فلسفه، ترجمه كريم مجتبوي، تهران، حكمت، 1377، ص 335-336
9- اشتفان كورنر، پيشين، ترجمه عزت الله فولادوند، ص 158
10- پل فولكيه، مابعد الطبيعه، ترجمه يحيي مهدوي، تهران، ص 308
11. Hegel A Selection of philosophical works
12- كريم مجتهدي، پيشين، ص 138
13 الي 19- ژان هيپوليت، پديدارشناسي روح بر حسب نظر هگل، ترجمه كريم مجتهدي، تهران، انتشارات علمي و فرهنگي، 1371، ص 48/ همان / ص 228/ ص50 / ص 37 / ص 31 / ص47
20- اشتفان كورنر، پيشين، ص 69
21 و 22- كريم مجتهدي، پيشين، ص 141