باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 196 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
سرود عدالت(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
تأملي در رساله گرگياس افلاطون


 
   ● نويسنده: انشاالله - رحمتي

منبع: ماه نامه - اطلاعات حکمت و معرفت - 1386 - سال 2، شماره 9، آذر

 
 

5 - 2 - به هر حال، گرگياس در دفاع از هنر سخنوري بر دو نکته تأكيد ورزيد: (1) توفيقات فوق‌العاده‌اي كه از اين راه مي‌توان به دست آورد و به طور ضمني منافعي كه اين هنر براي جامعه دارد و (2) خنثي بودن اين هنر و فارغ بودن آن از ارزش‌هاي اخلاقي. در توضيح مطلب نخست گرگياس به ذكر افتخارات سخنوران پيشين مي‌پردازد. مثلاً «ديوار شهر آتن و بندرگاه‌هاي آن به توصيه ثميستوكلس و پريكلس ساخته شده است نه به راهنمايي اهل فن»؛ به علاوه يادآور مي‌شود كه خود او بارها اتفاق افتاده است كه بهتر از برادرش كه پزشك است، به درمان بيماران كمك كرده است. مثلاً توانسته است بيماري را كه از خوردن داروي تلخ خودداري مي‌كرده يا به داغ و نيشتر تن نمي داده است، به تمكين وادارد. (12)

در توضيح مطلب دوم گرگياس يادآور مي‌شود كه مثلاً نمي‌توان يك مربي كشتي يا مشت‌زني را ملامت كرد به خاطر اينكه شاگرد او اين مهارت را براي كتك زدن دوستان يا پدر و مادر خويش به كار مي‌گيرد. «اگر شاگردان هنري را كه آموخته‌اند، بي‌جا به كار ببرند نه آن هنر درخور نكوهش است و نه استاد هنر سزاوار سرزنش».(13) بنابراين سخنوري، هنري خنثي است و همانند هر هنر ديگري، هم مي‌توان از آن حسن استفاده كرد و هم سوءاستفاده. (اين نگاه گرگياس به هنر و صناعت را مي‌توان، طلايه ديدگاه دنياي مدرن درباره علم و فن‌آوري دانست. دنياي مدرن نيز كه علم و فن‌آوري را به طور بي‌قيد و شرط و فارغ از ملاحظات اخلاقي و معنوي دنبال كرده و پيامدهاي جبران ناپذيري براي عالم و آدم به بار آورده است، دنباله‌روي گرگياس است.)

سقراط هر دو مدعاي گرگياس را مورد نقد قرار مي‌دهد. سير اصلي رساله معطوف به نقد مدعاي دوم است، ولي مدعاي نخست نيز به طور ضمني و فرعي مورد انتقاد قرار مي‌گيرد. سقراط از گرگياس اعتراف مي‌گيرد كه در مورد همه هنرها «سخنور نيازي به دانستن موضوع آنها ندارد، بلكه به نيروي هنر خويش مي‌تواند به نادانان چنان وانمود كند كه دانش او بيش از دانش دانايان است.»(14)

ولي به نظر مي‌رسد كه اين نقد، چندان واقع‌بينانه نيست. زيرا اولاً لزوماً اينگونه نيست كه امر داير است ميان سخنور بي‌بهره از دانايي (تخصص) و داناي (متخصص) بي‌بهره از هنر سخنوري. بلكه امر داير است ميان دو فرد كه يكي در عين حال كه متخصص است و با نكات تخصصي يك رشته آشنا است، مي‌تواند احساسات مردم را تحت تأثير قرار دهد و حقايق آن رشته را به ايشان القاء كند. بديهي است كه چنين شخصيتي، تا آنجا كه به مصالح اجتماعي مربوط مي‌شود، از يك متخصص صرف، كامياب‌تر است.

در ثاني، براي تحقق يك هدف اجتماعي، مثلاً تأمين سلامت جسمي و رواني جامعه، همانطور كه وجود پزشك ضروري است، به سخنوران (يا در زمانه ما، مديران تبليغات) هم نياز است تا بتواند افراد جامعه را به پيروي از دستورات پزشكان متقاعد سازند. در نتيجه نمي‌توان گفت كه يكي از اين دو به اين حرفه داناتر است. يك پزشك نسبت به حرفه خطيب (هنر متقاعدسازي) همانقدر نادان است كه خطيب نسبت به حرفه پزشك. بنابراين هيچيك در مقام و موقعيتي برتر از ديگري قرار نمي گيرند، و اين نكته‌اي است كه در رساله مورد بحث ما، از نظر دور مانده است.

مدعاي دوم گرگياس اين بود كه سخنوري، هنري خنثي است. ولي سقراط اين مدعا را مورد انتقاد قرار مي‌دهد و در نهايت نتيجه مي‌گيرد سخنور نمي‌تواند از قيد شناخت حسن و قبح اخلاقي و در نتيجه عمل بر طب اين شناخت، آزاد باشد. در بند بعدي اين موضوع را مورد بحث قرار مي‌دهيم.

 

6 - 2 - سقراط مي‌پرسد آيا سخنور همانطور كه از شناخت هنرهاي ديگر بي‌نياز است، به شناخت حسن و قبح اخلاقي هم نياز ندارد. يعني لازم نيست بداند «چه خوب است و چه بد، چه زيبا است و چه زشت، چه موافق عدل است و چه مخالف آن» بلكه فقط كافي است كه در هنر خويش ماهر باشد. به طور كلي مسأله اين است كه آيا سخنور در مقام استفاده از هنر خويش و همچنين تعليم آن به ديگران، بايد دغدغه اخلاقي نيز داشته باشد يا نه. گرگياس در اينجا مي‌پذيرد كه در تعليم اين هنر به شاگردانش فارغ از دغدغه‌هاي اخلاقي نيست. به اين معنا كه آنها بايد يا پيش از آمدن نزد وي «عدل و ظلم را نيك بشناسند» يا در غير اين صورت او خود شناخت عدل و ظلم را به آنها خواهد آموخت. ولي سقراط نشان مي‌دهد كه اين سخن با موضع قبلي وي مبني بر خنثي بودن هنر سخنوري، ناسازگاري است. (15)

استدلال سقراط را مي‌توان اينگونه تقرير كرد: (1) «خطابه با عدل و ظلم سروكار دارد» - سقراط از اين نتيجه مي گيرد كه (2) «خطابه، زماني كه همواره درباره عدالت بحث مي‌كند، نمي‌تواند فعل ظالمانه‌اي باشد» - و اين ناسازگار با اين است كه (3) از خطابه مي‌توان استفاده ظالمانه كرد(16) (قضيه (3) همان مدعاي خنثي بودن است).

ولي استدلال سقراط خالي از اشكال نيست. او مي‌خواهد ناسازگاري قضيه (1) و (3) را نتيجه بگيرد. ولي بديهي است كه اين دو قضيه به خودي خود، هيچ‌گونه تعارضي با هم ندارند. بنابراين بر مبناي قضيه (2)، تعارض ميان آنها را اثبات مي‌كند. سقراط چنان وانمود كه قضيه (2) نتيجه منطقي قضيه(1) است و بنابراين چون قضيه (2) يا (3) متعارض است، قضيه (1) نيز با آن متعارض خواهد بود. ولي در حقيقت اين استلزام ميان (1) و (2) بر يك فرض از جانب خود سقراط (افلاطون) مبتني است كه گرگياس (و يا هر كس ديگري) الزامي به قبول آن ندارد، مگر اينكه دليلي بر صحت آن اقامه شود. و اين اصل همان اصل معروف سقراطي است مبني ير اينكه «هيچكس دانسته خطا نمي‌كند.»

 

7 - 2 - اين اصل يكي از تعاليم اصلي سقراط تاريخي است و افلاطون نيز همانطور كه در اينجا ديده مي‌شود و از آن دفاع مي‌كند. اين همان نظريه «عقل گرايي اخلاقي» (intellectualism ethical) است، كه بر طبق آن، در مقام تصميم به عمل اخلاقي، عقل بر اراده تقدم دارد. اين عقل است كه اراده را به ترك يا فعل وا مي‌دارد. بنابراين نوعي موجبيت (determinisim) در رفتار موجودات عاقل وجود دارد. چنين موجوداتي، هميشه كاري را برمي‌گزينند كه در نظر آنها بهترين كار مي‌نمايد و اگر فعلي را بهترين تشخيص دهند، ناگزير بدان مبادرت مي‌جويند. بنابراين هر عمل نادرست كه آدمي انجام مي‌دهد، معلول جهل اوست. ارسطو ديدگاه سقراط را چنين تقرير مي‌كند: «بنا به نظر بعضي‌ها، وقتي كه كسي علم دارد، ممكن نيست و شگفت‌آميز است كه تحت قدرت ديگري قرار بگيرد و مانند برده‌اي به دنبال آن به هر سويي كشيده شود، اين است نظر سقراط… زيرا كسي كه داراي قوه استدلال باشد، بر خلاف آنچه خوب مي‌داند، عمل نمي‌كند.»(17)

هرچند در بسياري از موارد اينگونه است كه آدمي بر طبق علم خويش تصميم مي‌گيرد و مثلاً از كاسه آبي كه در آن زهر ريخته شده باشد، نمي‌نوشد ولي اين موضوع كليت ندارد. در حقيقت سقراط واقعيت «ضعف اراده» در انسان‌ها را ناديده گرفته است. در بسياري از موارد ما در عين حال كه به پيامدهاي زيان‌آور يك عمل آگاهي داريم ولي از آن پرهيز نمي‌كنيم. به عنوان مثال يك پزشك معتاد به سيگار خود بهتر از هركس ديگر به زيان‌هاي سيگار آگاه است ولي از آن پرهيز نمي‌كند. بنابراين سخن سقراط با واقعيات رواني بشر سازگار نيست. چرا كه يكي از واقعيات انكارناپذير روان بشر چيزي است كه از آن به «ناخويشتن‌داري» (incontinence) تعبير مي‌شود. و اين ناخويشتن‌داري معلول غلبه تمايلات يا شهوات بر عقل است. ارسطو اين نظر سقراط را نقد مي‌كند هم بر اين مبنا كه معرفت و فضيلت را يكي مي‌گيرد و بنابراين نه تنها اجزاء غيرعقلاني نفس و در نتيجه ضعف اخلاقي را مغفول مي‌نهد، بلكه حتي نوعي موجبيت يا جبر را نيز در فعل اخلاقي وارد مي‌كند كه به حسب آن توجيه مسئوليت افراد در قبال اعمال خويش، دشوار مي‌شود.

به رغم آنكه نقد ارسطو، نقد موجهي است، ولي به راحتي نمي‌توان اصل سقراطي فوق را كنار گذاشت و آن را يكسره باطل دانست. بنابراين جا دارد كه قدري درنگ كنيم تا ببينيم چگونه مي‌توان از اصل سقراطي دفاع كرد و آيا اين دفاع به سرانجامي هم مي‌رسد. والتر استيس، مي‌كوشد تا به نحوي سخن سقراط را توجيه كند. به اعتقاد او سقراط در اينجا «قياس به نفس» كرده است. خود سقراط در طي زندگي‌اش نشان داد كه «از نواقص بشري به دور است. او تابع حاكميت عقل بود نه شهوات»(19) و بنابراين نمي‌توانست تصوري داشته باشد از اينكه چگونه ممكن است افرادي كه حق را مي‌شناسند، در عين حال به باطل عمل كنند.

بديهي است كه سخن استيس شيوه سقراط را در رسيدن به اين اصل توجيه مي‌كند، ولي نمي‌تواند توجيهي براي خود اصل باشد. هم خود استيس و هم ديگران سعي كرده‌اند توجيهي منطقي بر اين اصل پيدا كنند. در توجيه آن گفته شده است كه هركس در لحظه اقدام به يك فعل تا زماني كه به خير بودن آن، به بهترين بودن آن، براي خويش علم نداشته باشد، بدان مبادرت نمي‌كند. مثلاً يك فرد معتاد به الكل در لحظه نوشيدن آن، فكر مي‌كند كه اين بهترين كاري است كه مي‌تواند انجام دهد. بنابراين ممكن نيست كه كسي عملي را بد بداند و در عين حال به آن مبادرت كند. در حقيقت مي‌توان اصل سقراطي را اينگونه معنا كرد كه «هر كس همان كاري را انجام مي‌دهد كه آن را خير مي‌پندارد يا در نظرش خير مي‌نمايد.»

اما آنچه را كه آدمي خير مي‌پندارد ممكن است واقعاً خير نباشد و صرفاً نمود خير داشته باشد. ولي تا به اينجا اصل سقراط همچنان حفظ مي‌شود. اگر آگاهي افراد تصحيح شود و به شناخت صحيح برسند، قطعاً مطابق همين شناخت عمل خواهند كرد. «اگر آدمي به آنچه بايد انجام دهد، واقعاً علم داشت، چه قدرتي مي‌تواند عظيم‌تر از علم بوده و در نتيجه او را از كاري كه بايد انجام دهد، باز دارد.»(20)

بنابراين نيروي بازدارندگي‌ آگاهي را نمي‌توان انكار كرد، گو اينكه با توجه به واقعيت‌انكارپذير ضعف اراده يا ناخويشتن‌داري اين بازدارندگي، بازدارندگي مطلق نيست. همانطور كه مك اينتاير (Mac Intyre) مي‌نويسد: فرق فارقي است ميان (1) موردي كه «شخص فعلي را كه مدعي است به وجوبش معتقد است، هرگز انجام نمي‌دهد» و (2) «موردي كه شخص فعلي را كه مدعي است به وجوبش معتقد است، گاهي اوقات انجام نمي‌دهد.» (21)

مورد نخست، حالتي ممكن الوقوع يا لااقل حالتي رايج نيست، حال آنكه مورد دوم، البته فراوان رخ مي‌دهد و امري پيش پا افتاده است.

حال اگر بپذيريم كه اين سخن صادق نيست كه «شخص فعلي را كه مدعي است به وجوبش معتقد است، هرگز انجام نمي‌دهد.» به عبارت ديگر اگر بپذيريم كه در اغلب موارد، آدمي به مقتضاي آگاهي اخلاقي‌اش عمل مي‌كند، به نوعي گرگياس دچار تناقص‌گويي خواهد شد، گو اينكه اين تناقض‌گويي به آن شدت وحدت كه افلاطون ادعا مي‌كرد، نخواهد بود. اگر اعمال انسان‌ها تابع آگاهي اخلاقي‌شان باشد، پس نمي‌توان كسي را نيز كه در مقام خطابه است و از روي باوجداني دغدغه اصلاح جامعه را دارد، به كلي فارغ از حسن و قبح اخلاقي دانست و هنر او را به لحاظ اخلاقي هنري خنثي به شمار آورد.

 

8 - 2 - البته خطيبي چون گرگياس مي‌تواند از اين تناقض‌گويي رها شود، به اين صورت كه مقدمه (1) در استدلال سقراط (بند 6 - 2) را نپذيرد. او مي‌تواند بگويد خطيب نه فقط با عدل و ظلم سروكار ندارد، بلكه اصولاً براي قواعد عدل و ظلم هيچگونه اعتباري قائل نيست، به اين معنا كه مثلاً اين قواعد را قراردادي مي‌داند و آن هم قراردادهايي كه لااقل در جهت منافع فرد خطيب نيستند. در اين صورت خطيب هيچ الزامي ندارد كه خويش را به اين قواعد محدود كند و آزادي خويش را كه در پرتو اقناع توده مردم به دست مي‌آيد و قدرتي را كه از اين طريق برايش حاصل مي‌شود، به خاطر قواعد عدل و ظلم از دست بدهد.

در حقيقت در ادامه رساله، جانشين‌هاي گرگياس در بحث، يعني پولوس و كاليكلس، هردو، بر اين موضع پاي مي‌فشارند. به همين دليل در ادامه رساله وقتي كه پولوس نيز چون گرگياس مغلوب سقراط مي‌شود، كاليكلس به سقراط مي‌گويد، اگر توانستي اين دو را به تناقض‌گويي بكشاني، دليلش آن نبود كه تناقضي واقعي در سخنان آنان وجود داشت، بلكه چون آنها نمي‌توانستند نظر خويش را صريحاً ابراز كنند و بگويند كه قواعد عدل و ظلم هيچ مبنايي ندارد، دچار تناقض شدند. او خطاب به سقراط مي‌گويد: «اگر در اين هنگام كسي كه با توبحث مي‌كند، دچار شرم شود و آنچه را به راستي مي‌انديشد، نگويد ناچار در گفتارش تناقضي پديدار مي‌گردد، و چون تو اين حالت را نيك مي‌شناسي، همواره از آن سود مي‌جويي».(22)

در حقيقت از اين مرحله به بعد، افلاطون بحث خطابه را تمام مي‌كند و به دومين مسأله اصلي رساله مي‌پردازد مبني بر اينكه آيا مي‌توان، فراسوي نيك و بد رفت و هيچ التزام حقيقي به اخلاق نداشت، يا نه، خير و صلاح فرد و جامعه در پرتو التزام به قواعد اخلاق تأمين مي‌شود و اصولاً عدل و ظلم را بايد به معيار اخلاق سنجيد. اميد است در نوشتار ديگري، اين موضوع را پي بگيريم.

 

9 - 2 - مطلب آخر كه باز هم به آسيب‌شناسي خطابه مربوط مي‌شود اين پرسش است كه آيا خطيب مي‌تواند فارغ از معيارهاي عدل و ظلم فقط به اقناع مردم و تأثيرگذاري بر آنها اهتمام داشته باشد. پاسخ منفي است. زيرا اگر خطيب بخواهد كه سخنانش بر مردم تأثير كنند و زمام اختيارشوندگانش را به دست بگيرد، بايد عمدتاً مطابق ميل آنها سخن بگويد. او بايد بتواند از اين طريق دست كم اكثريت را با خويش همراه سازد. به هر ميزان كه خطيب در مسير اصلاح‌گري گام بردارد و موضعي نقادانه در پيش بگيرد، از تأثير سخن‌اش و نيروي اقناعي‌اش كاسته مي‌شود. حال اگر خطيب صرفاً مطابق ميل مردم سخن بگويد و معيارهاي آنها را نقد ناشده رها كند، آيا اين احتمال قوي وجود ندارد كه به جاي آنكه بر توده مردم تأثير بگذارد، از آنها تأثير بپذيرد («از قضا سركنگبين صفراء فزود») يا الاقل اين تأثير و تأثر مي‌تواند دو سويه باشد.

حال ممكن سوال شود كه چه اشكال دارد كه ميان خطيب و جامعه چنين ارتباط دوسويه‌اي وجود داشته باشد. اشكال اين است كه عرف‌ها و معيارهاي متعارف جامعه، اغلب معيارهاي خام و نقد ناشده است كه آنها را به شيوه تقليدي پذيرفته‌اند.

در اغلب موارد ميان عرف، قانون و اخلاق تمايز مشخصي در ذهن توده مردم وجود ندارد. اگر خطيب فارغ از دغدغه قواعد عدل و ظلم باشد، ناخواسته آن قواعد خام و نقد ناشده را تثبيت مي‌كند و مجالي براي نقد و تصحيح آنها باقي نمي‌گذارد.

 

پي‌نوشت‌ها:

1 - رساله گرگياس در سرود عدالت است… اثري هم كه اين نوشته بي‌فاصله پس از انتشارش در خوانندگان بخشيد، خارق‌العاده بود… خود گرگياس – كه عنوان كتاب از نام او گرفته شده بود - هنگام انتشار كتاب در سنين سالخوردگي بود و مي‌گويند از مشاهده كاريكاتور هنر خود به چنان اعجابي آميخته با درد افتاد كه فرياد زد شهر آتن آرخيلولوس (قديمي‌ترين شاعر غنايي يونان در قرن هفتم پيش از ميلاد) ديگري زاده است». تئودور گمپرتس، متفكران يوناني، ترجمه محمدحسن لطفي، جلد دوم، انتشارات خوارزمي، 1375، ص 883.

2 - نصيرالدين طوسي، تعليقه بر اساس الاقتباس، به كوشش سيد عبدالله انوار، نشر مركز، جلد اول، 1375، ص 384.

3 - Plato, Gorgias, transiated whith notes by Terence lrwin, Oxford University Press, 1979 (1995), p. 110.

4 - گمپرتس، 1375، ص 875.

5 - افلاطون، گيرگياس، دوره آثار افلاطوني، ترجمه محمد حسن لطفي، جلد اول، انتشارات خوارزمي، 1380، ص 256 - 255 (بند 450)

6 - همان، ص 257 (بند 452)

7 - Plato, 1979, P. 116.

8 - افلاطون، 1380، ص 258 (بند 453)

9 - همان، ص 260 (بند 454)

10 - پل ادواردز (ويراستار)، فلسفه اخلاق (مجموعه مقالات دايره المعارف فلسفه)، «وجه تشابه ميان معرفت شناسي و فلسفه اخلاق»، ترجمه انشاءالله رحمتي، انتشارات تبيان، 1378، ص 66 به بعد.

11 - Richard Feleman, (Epistemology and Ethics) in Edward Craig (Ed.), Routledge Encyclopedia of Philosophy , vol. 3, Routledge 1998, p. 369.

12 - افلاطون، 1380، صص 262 - 161 (بندهاي 456 - 455).

13 - همان، ص 262 (بند 457)

14 - همان، ص 265 (بند 459)

15 - همان، صص 267 - 265 (بندهاي 460 - 459)

16 - Plato, 1979, P. 128.

17 - ارسطو، اخلاق نيكو ماخوس، ترجمه سيد ابوالقاسم پورحسيني، انتشارات دانشگاه تهران، 1381، ص 48 (بند ب 1145)

18 - همان، ص 50 (بند الف 1146)

19 - والتر ترنس استيس، تاريخ انتقادي فلسفه يونان، ترجمه يوسف شاقول، انتشارات دانشگاه مفيد، 1385، ص 146.

20 - السدر مك اينتاير، تاريخچه فلسفه اخلاق، ترجمه انشاءالله رحمتي، انتشارات حكمت، 1379، ص 56.

21 - همان، صص 56 - 55.

22 - افلاطون، 1380، ص 296.

 

    118 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي مرتبط :
●   عدالت (102)

افراد مرتبط
●  افلاطون   (29)

عناوين مرتبط
●  سرود عدالت(1) 

دسته
●  

رسته :2

تاريخ ارسال:16/04/1387

تاريخ شمسی نشر:00/09/1386
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب