دوره دوم: بسط رفرماسيون و ظهور فلسفه جديد 1650 - 1546
در دوره اول در آراء كساني مثل «فيچينو»، «ميراندولا» و تا حدودي «كوزايي» جنبههايي از تفكر اومانيستي در وجه فلسفي ظاهر گرديد. اما آن را نميتوان يك ظهور تمام عيار فلسفي دانست، بلكه ميتوان گفت رگههايي از چشم انداز تفكر مدرن در اين آراء وجود داشته است.
اما فلسفه جديد در قلمروهاي مابعدالطبيعي و معرفتشناسي، در واقع در اواخر قرن شانزدهم و به ويژه قرن هفدهم در تفكر «فرانسيس بيكن» و «رنه دكارت» ظاهر گرديده است. بر اين پايه ميتوان گفت كه آنچه «داوينچي» و «پترارك» و تا حدودي «فيچينو» و «ميراندولا» حس ميكردند، چشماندازي حضوري از مدرنيته بود كه البته در داوينچي و پترارك پررنگتر و يا شايد صريحتر بود. اما مبناي تفكر حصولي عصر مدرن به صورت يك دستگاه نظاممند فلسفي در انديشه «رنه دكارت» و نيز «فرانسيس بيكن» پيريزي شده است. رنه دكارت {متوفي به 1650 م} را ميتوان بياغراق پدر فلسفه جديد غربي و بيكن {متوفي به 1626} را ميتوان از بانيان و تئوريزه سازان مباني نظري علوم جديد دانست.
دوره دوم از تاريخ تطور غرب مدرن را ميتوان دوره پيدايي فلسفه مدرن دانست. بزرگترين نماينده و سخنگوي اصلي و پدر معنوي اين فلسفه جديد چنان كه گفتم رنه دكارت است {زيرا روح عصر جديد و افق مدرنيته بيش از هر فيلسوف اين دوره در آراء او به صورت يك دستگاه منسجم فلسفي ارايه گرديده است} هرچند كه ميتوان از «مونتني» (1598) و «جوردانو برونو» (1600) نيز به عنوان چهرههايي كه پيشتاز و نماينده برخي افقهاي فلسفه جديد بودهاند نام برد.
اما فلسفه سياسي مدرن در آغاز قرن شانزدهم و با «نيكولو ماكياولي» آغاز گرديده است. ماكياولي به بيان اجمالي مباني انديشه سياسي غرب مدرن در دو كتاب معروف «شهريار» و «گفتارها» پرداخته است. به راستي جالب است كه در بحثهايي كه ماكياولي در خصوص مفاهيمي نظير «آزادي»، «وحدت ملي» و «قدرت سياسي» كرده است، به روشني گرايشهاي سلطه طلبانه و امپرياليستي و نفسانيت مدار مشهود است.
شايد بعضي بگويند كه اساس رفتار سياسي پيش از ماكياول هم بر پايه خدعه و فريب و نيرنگ بوده است و ماكياول فقط اينها را صراحت بخشيده است. اما در اين خصوص يك نكته مهم را نبايد از ياد برد و آن اين است كه در اعصار ماقبل مدرن، بناي تئوريك و نظري سياست را بر پايه غيراخلاقي و غيرديني بودن پايهريزي نكرده بودند. بلكه در آن روزگار، قانون ماهيت اخلاقي و ديني داشته اما در مقام اجرا از آن تخلّف ميشده است، حال آن كه در عصر جديد بناي قانوني و تئوريك سياست را بر اصالت دادن به سياست مستقل از اخلاق و ديانت پيريزي كردهاند. پس بحث بر سر تخلف از اخلاق و ديانت در عمل نيست، بلكه بحث اين است كه ساختمان تفكر سياسي و نظام حقوقي در غرب مدرن بر مبناي انكار اخلاق و دين بنا شده است و غيراخلاقي و ضداخلاقي بودن، يك تخلف نيست بلكه قانوني است كه بايد بدان عمل كرد. با ماكياولي، فلسفه سياسي غرب مدرن براي خود ماهيت و مبنايي غيرديني و غيراخلاقي تعريف ميكند و تفكر سياسي در اين افق سير ميكند.
عمده توجة دكارت و بيكن به مباحث معرفتشناسي بوده است و در هيأت آراء دكارت و بيكن، كليات مباحث معرفتشناسي و مابعدالطبيعي فلسفه مدرن مطرح گرديد. اما چنان كه خواهيم ديد در دوره بعدي بسط غرب مدرن، فلسفه جديد از افق اجمال خارج شده و به تفصيل ميگرايد؛ اما در دوران مورد بحث ما ظهور فلسفه جديد هنوز اجمالي است.
آنچه كه در فلسفه سياسي ماكياولي و پس از او «ژان بدن» (متوفي به 1596) ظاهر گرديد نيز همانا صورتي اجمالي دارد و هنوز بسط نيافته است. بنابراين ميتوان ماكياول را پدر انديشه سياسي مدرن دانست اما هنوز دو قرن و بيش از آن مانده است تا با ظهور «جان لاك» و «شارل منتسكيو» و نويسندگان عصر روشنگري، تفكر سياسي مدرن به صورت تفصيلي فرموله و بيان گردد.
در اين دوره با ظهور «سروانتس» و «رابله» نخستين آثار ادبيات داستاني مدرن و آنچه كه بعدها «نول» Novel و «رمان» خوانده شد ظاهر ميگردد.
در فاصله زماني مرگ «مارتين لوتر» (1546) تا مرگ دكارت (1650) كه مورد بررسي ما است، نظام سرمايهسالاري در هلند و به ويژه انگلستان پايهريزي ميشود و ساختار استعماري – كاپيتاليستي دولت بريتانيا در عهد ملكه اليزابت (1603 م) صورت عيني مييابد و رقابتهاي منفعت طلبانه مابين قدرتهاي استعماري بزرگ آن روز نظير انگليس و هلند و اسپانيا آغاز ميشود. در اين سال ها تدريجا سرمايهداران به يك طبقه مسلط اقتصادي تبديل ميشوند، طبقهاي كه هنوز فاقد قدرت سياسي است و نزاع پادشاهان با كليسا جهت اعمال سلطنتهاي مطلقه گسترش مييابد. از همين رو است كه فيلسوفان سياسي بزرگ اين دوره يعني افرادي مثل ماكياولي يا هابز طرفدار سلطنتهاي مطلقهاي هستند كه مورد حمايت بورژواها است. در اين دوره رفرماسيون بيش از گذشته بسط مييابد و سكولاريزم عملاً بر فضاي روابط ميان دولت و دين سايه ميافكند و در «پيمان وستفالي» (1648 م) صراحتاً از سكولاريستي شدن حكومتها حمايت ميشود. سرمايهداري غالب اين دوران عمدتاً تجاري و متكي به غارت استعماري است و اشراف فئودال در مسير زوال و حضيض قرار گرفته و روز به روز به لحاظ اقتصادي و سياسي ضعيفتر ميشوند.
دوره سوم: كلاسيسيسم و عصر روشنگري، تدوين جهانبيني مدرن 1800 - 1650
دوراني كه از نيمه قرن هفدهم ميلادي در تاريخ غرب مدرن آغاز مي شود و تا قرن نوزدهم ادامه دارد و «عصر روشنگري» و دوران غلبه كلاسيسيم ناميده ميشود، شايد مهمترين مقطع در پي ريزي بناي تمدن مدرن بوده است. اين دوران از چند نظر اهميت دارد: اولا از نظر تدوين جهان بيني مدرن و اين كه اصالت عقل منقطع از وحي خود بنيادنفسانيت مدار ابزاري و در عبارت كوتاهتر «عقلگرايي اومانيستي» يا «راسيوناليسم دكارتي» در عصر روشنگري از صورت معرفتشناختي و مابعدالطبيعي خارج شده و در هيأت انديشهها و تئوريهاي سياسي و نظريات اقتصادي و نظامهاي حقوقي، بسط و تفصيل ميگيرد. در اين دوره مباني نظري ليبراليسم در آراء «جان لاك» و «منتسكيو» تدوين ميگردد و «فرانسوا ماري ولتر» درباره تساهل و تسامح ليبرالي و سكولاريسم و ضديت با تفكر ديني به بحث ميپردازد و «ژان ژاك روسو» با طرح نظريه «اراده اجتماعي» خود، مباني تئوريك دموكراسيهاي مدرن را بيش از پيش بسط ميدهد.
در «عصر روشنگري» عدهاي از نويسندگان فرانسوي تحت سرپرستي «دنيس ديدرو» گرد آمده و دائره المعارفي را منتشر ميكنند كه خلاصه و چكيده نگاه اومانيستي و لائيك تفكر مدرن است. نويسندگان فرانسوياي چون «هلوسيوس»، «هولباخ»، «دالامبر»، «ولتر»، «روسو»، «منتسكيو» و «ديدرو»، «كندرسه» و «كندياك» نهضت فكري و ادبياي را پيش ميبرند كه معتقد به اصالت عقل اومانيستي و بينيازي بشر از هدايت وحياني و خرافي پنداشتن اركان تفكر ديني و تبليغ سكولاريسم و لائيسم (بيخدايي) ودر برخي موارد «دئيسم» (اعتقاد به خدا بدون باور داشتن به نبوت و معاد و شرايط آسماني) است. برخي از چهرههاي اصلي اين جريان در فرانسه و انگلستان يعني افرادي مثل «جان لاك»، «ديويد هيوم» و «آدام اسميت» انگليسي و «ولتر» و «ديدرو» و «منتسكيو»ي فرانسوي آشكارا مبلغ و ايدئولوگ انديشههاي ليبرالي بودهاند. برخي از اينها مثل «هولباخ» و هلوسيوس» صريحاً ماترياليست و بعضي ديگر مثل «روسو» و «ولتر» و «ديدرو»، «دئيست» بودهاند.
جهانبيني روشنگري تفسيري مكانيكي از عالم ارايه ميكرد و با تكيه بر روششناسي تجربي – حسي طرح شده توسط بيكن و جان لاك و ديويد هيوم، اركان تئوريك علوم جديد، به ويژه بر پايه فيزيك نيوتوني، تدوين گرديد. نويسندگان عصر روشنگري به ويژه افرادي مثل جان لاك و ژان ژاك روسو مروج تئوريهاي تربيتي متجددانه و ماهيتاً غيرديني بودهاند. در واقع نگرش كمي انگارانه، استيلاجويانه و مكانيكي علوم جديد به طبيعت و معرفتشناسي شكاكانه و آمپريستي (تجربه گرا) آن، ريشه در آراء نويسندگان عصر روشنگري دارد. در اين دوره «ژولين دولامتري» كتاب «انسان، يك ماشين» را منتشر كرد و «اتين كوندياك» در كتاب «رساله در باب حسيات» و «بارون هولباخ» در كتاب «نظام طبيعت» نحوي تفسير ماترياليستي از بشر ارايه دادند كه مبناي انسان شناسي بيولوژيك قرون نوزده و بيست قرار گرفت. در چارچوب جهان نگري عصر روشنگري و نگاه سكولار، دئيستي، مكانيكي – ماشيني و بعضاً ماترياليستي اين جماعت به بشر و جامعه و مناسبات انساني، بنيانهاي روانشناسي و جامعهشناسي و اخلاقيات و زيباييشناسي مدرن كه در قرون بعد بسط و تفصيل يافت و هر يك به صورت حوزههاي تخصصي مطرح شد، پيريزي گرديد.
اين نويسندگان «عصر روشنگري» در واقع نخستين «روشنفكران» تاريخ بشر نيز بودهاند. اينان روزنامهنگاران و داستان و رسالهنويسان و منتقداني بودند كه خود را نماينده عصر روشنايي {يعني عصر حاكميت عقل اومانيستي: عصر مدرن} در مقابل روزگار پيش از آن دانسته و قرون وسطي را دوران تاريكي و جهالت و هر نوع تفكر ديني را «كهنه پرستي» و «تاريك انديشي» و «خرافه پرستي» ناميدند. آنها طرفداري از وحي و انديشههاي شهودي و قدسي را دفاع از «تحجر» و «ارتجاع» و «فناتيزم» و مخالفت با «ترقي» و «پيشرفت» و ستيز با «علم و تمدن و خردگرايي» مي دانستند.
ژورناليسم در معناي عام و نيز ژورناليسم تخصصي، در اين دوره ظاهر شد و بسط يافت و به يك ركن مهم زندگي مدرن تبديل شد. روشنفكران از طريق فعاليت ژورناليستي، باورهاي شكاكانه و ضدديني خود را به ميان مردم ميبردند. اين ژورناليستهاي روشنفكر، مورد حمايت مالي و سياسي بورژواها و برخي مادامهاي اشرفي روشنانديش قرار داشتند و برخي از آنها نظير جان لاك و ولتر، بردهدار و مزرعهدار و يا صاحب كارخانه بودند. در واقع اركان جهان بيني مدرن تحت عنوان «روشن فكري» و از طريق روشنفكران و با تكيه و تأكيد بر اصالت عقل جزوي اومانيستي و نفي صريح يا تلويحي دينداري و نيز نقش تفكر ديني در هدايت زندگي مردمان سامان گرفت.
«امانوئل كانت» يكي از بانفوذترين متفكران مدرن و مظهر عصر روشنگري و فيلسوف دوران روشنگري است كه مباني تفكر اخلاقي و سياسي غرب مدرن تا حدود زيادي توسط او پيريزي شده و تاريخ فلسفه مدرن را ميتوان به يك اعتبار به كانت و پس از كانت تقسيم كرد. {درباره اين فيلسوف در ادامه اين رساله سخن خواهيم گفت}
عصر روشنگري به اين جهت در تاريخ غرب مدرن اهميت دارد كه دوران آغاز انقلاب صنعتي است. انقلاب صنعتي، رويدادي است كه از نيمه قرن هجدهم آغاز گرديده و تا نيمه قرن نوزدهم و چند دهه پس از آن امتداد يافته است. در واقع نطفه انقلاب صنعتي در قرن هجدهم و جهاننگري عصر روشنگري بسته شده است و در همين دوره به مرحله عينيت و عمل رسيده است، هر چند كه روزگار شكوفايي و بسط آن به سراسر اروپا و آمريكا از نيمه قرن نوزدهم است.
عصر روشنگري دوران بزرگترين جنبشهاي سياسي و انقلاب عصر مدرن يعني «انقلاب باشكوه انگلستان» {1688} و جنگهاي استقلال آمريكا و تشكيل دولت ايالات متحده آمريكا {1783 - 1776}، انقلاب پرآوازه فرانسه موسوم به «انقلاب كبير فرانسه» {1789} است. در اين دوره، مبارزات سياسي طبقه نوظهور سرمايهداران عليه اشراف انگليس و نيز عليه پادشاه سرانجام به نتيجه ميرسد و در قالب انقلاب سال 1688 كه موسوم به «انقلاب باشكوه» شده است، بورژواها قدرت غالب سياسي را در ائتلاف با اشراف به دست آورده و پادشاهي مشروطه انگلستان به عنوان يك حكومت ليبرال - بورژوا {كه عمدتاً حامي منافع سرمايهداران و تا حدودي نيز نماينده منافع اشراف انگليسي بود} توسط «ويليام اورانژ سوم» و همسرش «ماري دوم» تأسيس ميگردد. اين رژيم ليبرال به دليل ماهيت بورژوايي آن، به مبارزه گسترده باخواستها و منافع دهقانان فقير و ورشكسته انگليس پرداخت و در قالب مجازاتهاي سنگين عليه گدايي و ولگردي و دزدي، بسياري از زنان و مردان مستمند را اعدام نمود و يا كودكان خردسال را مورد تنبيهات خشن قرار داد. اين دولت همچنين پيش برنده سياستهاي استعماري ويرانگر عليه مردمان آسيا و آفريقا و به ويژه سرزمين بزرگ و پرنعمت هندوستان بوده است.
جنگهاي استقلال آمريكا در اين دوره آغاز و با پيروزي به انجام ميرسد و دولت ايالات متحده آمريكا به عنوان يك جمهوري ليبرال – دموكراتيك حامي منافع سرمايهداران و اشراف آمريكايي بر پايه دفاع از اقتصاد سرمايه سالاري ليبرال و ترويج ايدههاي عصر روشنگري تشكيل ميشود. رهبران «انقلاب آمريكا» كه تقريباً همگي فراماسونر بودهاند، شديداً تحت تأثير جهانبيني عصر روشنگري و به خصوص آراء «جان لاك» و «فرانسوا ولتر» قرار داشتهاند. جمهوري تشكيل شده در آمريكا را كه ملهم از انديشههاي عصر روشنگري و ليبراليسم كلاسيك است ميتوان «جمهوري فراماسونرهاي سرمايهدار» ناميد.
اما معروفترين انقلاب قرن هجدهم، «انقلاب فرانسه» {1789} بوده است كه سيري پرفراز و نشيب و پرحادثه داشته است. اين انقلاب نيز شديداً ملهم از آراء و عقايد عصر روشنگري و به ويژه انديشههاي «لاك» و «ولتر» و به خصوص «روسو» بوده است. انقلاب فرانسه به دليل ابعاد و نحوه بروز و كيفيت ظهور و مراحلي كه طي كرده است و نيز ميزان تأثيرگذاري در تاريخ جهان پس از خود، به عنوان بزرگترين رويداد سياسي عصر جديد و مدرنيته نام گرفته است. انقلاب فرانسه نيز يك انقلاب بورژوا - دموكراتيك بوده است و هدف آن كنار گذاردن رژيم منحط لويي شانزدهم و استقرار نحوي نظام ليبرال – بورژوايي بوده است، هرچند كه ميان انقلابيون فرانسوي نظير «ميرابو»، «دانتون» و «روبسپير» بر سر تداوم حيات و يا سرنگوني سلطنت مشروطه اختلاف نظر وجود داشته است.
با انقلاب فرانسه، سرمايهداران فرانسوي موفق به در دست گرفتن قدرت سياسي ميگردند و بر پايه ايدههاي ليبرال – سرمايهداران نظير «حكومت پارلماني» «حقوق بشر» و مفهوم ليبرالي «آزادي» ضمن حذف گمركات و مزاحمتها و موانع فئودالي كه مانع بسط تجارت و صنعت بورژوايي در فرانسه ميگرديد، فضا را بر پايه يك رژيم مدرنيست سكولاريست براي انباشت گسترده سرمايه توسط كاپيتاليستهاي فرانسوي و نيز پيشبرد منافع تجاوزگارانه و توسعه طلبانه طبقه سرمايهداري فرانسه در قالب جنگهاي ناپلئوني فراهم ميسازد. پس از پيروزي انقلاب فرانسه و به قدرت رسيدن بورژواها و حذف اشراف، از يك سو مبارزات اعتراضي مردمي توسط اقشار فرودست عليه سرمايهداران حاكم آغاز ميگردد كه توسط نيروهاي نظامي جمهوري فرانسه و بعدها امپراطوري ناپلئون سركوب ميگردد؛ و از سوي ديگر كشمكش ميان جناحها و لايههاي مختلف طبقه سرمايهداري فرانسه يعني بانكداران رباخوار و تاجران و كارخانهداران آغاز ميگردد و در قرن نوزدهم ادامه مييابد. با انقلاب فرانسه، ايدههاي عصر روشنگري به هيأت يك رژيم سياسي ظاهر ميشود و خودنمايي ميكند.
در فاصله نيمه دوم قرن هفدهم و سراسر قرن هجدهم، عقلگرايي اومانيستي در قلمرو ادبيات و هنر، خود را در قالب كلاسيسيم ادبي و هنري ظاهر ميكند و نقش جريان اصلي را در قلمرو هنر و ادبيات غرب مدرن به ويژه در اروپا بر عهده ميگيرد. نمايندگان اصلي اين كلاسيسيم در حوزه ادبيات و نقد ادبي كساني مثل «لسينگ»، «وينكلمان»، «راسين»، «كورني» و «ولنز» هستند. كلاسيسيم اگرچه در قرن نوزدهم قدرت خود را از دست ميدهد اما به عنوان اولين مكتب هنري عصر جديد و تبلور افق نگاه و خواستهاي بورژوازي قرن هفده و هجده، از جايگاه خاص و ويژهاي بهرهمند است. در دل جهانبيني عصر روشنگري و عقلگرايي حاكم بر آن، نطفه نگاه رمانتيك در قالب گرايش ادبي «ژان ژاك روسو» و «نوول هلوئيز» او بسته شده است. در آراء انتقادي روسو عليه مالكيت خصوصي و گرايشهاي انتقادي برخي گروههاي طرفدار انقلاب فرانسه نظير «بوفون» و «بلانكي» جوانههاي ايدئولوژي سوسياليستي {گاه حتي با صراحت} به چشم ميخورد و اين امر نشان ميدهد كه جهانبيني روشنگري، مادر ايدئولوژيهاي سياسي و مكتبهاي هنري و ادبي و حتي تربيتي مدرن معاصر است.
ادامه دارد ...