باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 9 شهريور 1387 كاربران برخط 219 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
نگاهی تحلیلی به نسبت اسلام و غرب
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - به نقل از knowledgebase.icro.ir

 
 

1. در باب نسبت اسلام و غرب زياد سخن گفتهاند، اما مفهوم اسلام، مفهوم غرب و تصوری که از نسبت این دو در ذهن متبادر میشود، كمتر بررسي و تحليل شده است. بحث از نسبت اسلام و غرب بايد به توضيح مفاهيم و توصیفهايی تحلیلی پرداخت. باید بدانیم که از اسلام چه معنا و مفهومی در ذهن داریم، غرب را واجد چه ویژگیهایی می دانیم و از نسبت میان آن دو چه مراد می کنیم. بدون این مقدمات تحلیلی بحث مفهومی در نسبت اسلام و غرب بی پایه و مبنا خواهد بود. برای شروع از مفهوم اسلام آغاز می کنیم.

 

2. همه مشکلاتی که در ارائه تعریفی از دین وجود دارد، هنگام ارائه تعریف از اسلام هم سربر میآورد. به علاوه ، ابهامات خاص بحث این دین الهی به مسائل قبلی افزون میشوند .به نظر ویتگنشتاین وسوسه و رویای تعریف کردن را باید نادیده گرفت، زيرا تعریف ماهیتی دارد، اما آنچه در زبان رخ می دهد تصور داشتن ماهیت را کمرنگ میکند. ما با کاربردهای متفاوت زبان در بازی های زبانی متفاوت روبرو هستیم، بنابراین نمی توان انتظار داشت که واژهای دارای تعریف جامع و مانع باشد. این نظریه ویتگنشتاین البته مناقشات و حرف و حدیثهای فراوانی را به دنبال خود داشته است اما آنچه در عمل رخ می دهد مؤید نظریه اوست.

بسیاری از دینشناسان تصریح کردهاند که از رویای ارائه تعریفی از دین دست شستهاند، زيرا هر تعریفی از دین حاوي مشخصهای است که اعضای زیادي از ادیان را در خود جمع میکند. همین مشکلات منطقی، زبانی و مفهومی در قبال ارائه تعریف از دین اسلام هم رخ میدهد. بدین جهت است که پارهای افراد به تبعيت از عارفان در صدد هستند دین را به دو عرصه گوهر و صدف تقسیم کنند و عدهای دیگر به تقسیم مشهور شریعت، طریقت و حقیقت متوسل می شوند. تقسیم دین به اعتقادات دینی، آداب دینی و رفتار دینی هم از دیگر تقسیماتی است که برای فهم بهتر دین و رسیدن به تعریفی دقیق از آن ارائه شده است. گاهی هم اسلام به سه بخش کتاب و اعمال حضرت محمد (ص) ، متون و معارفی که در جهان اسلام با پيروي از این کتاب و اعمال به وجود آمده اند (چون فقه و عرفان و فلسفه اسلامی ) و اعمال مسلمانان در طول تاریخ اسلام تقسیم شده است. همه این تقسیمات و به تبع تعریفها البته بخشی از ماهیت و جوهره اسلام را نشان میدهند، اما گرفتار نقصهایی هم هستند. به طور مثال تقسیمی که دین را به گوهر و صدف تقسیم میکند، برای نشان دادن مرزهای میان گوهر و صدف، پرسشهای فراوانی را فراروی خود میبیند؛ زيرا دین شامل کلیتی است که هرچند بخشهای مهمي دارد، ولی از این کلیت جدایی ناپذیر است.

از سوی دیگر، اسلامی که با تلفیق شریعت، طریقت و حقیقت مشخص میشود، به این پرسش پاسخ نميدهد که اگر شریعت و طریقت هم خود حقیقتی را شامل میشوند چه نیازی به اضافه کردن مفهوم حقیقت است. با این همه ، تعریفی که برای بحث از نسبت اسلام و غرب مناسب به نظر میرسد، تعریفی است که اسلام را به سه شق (1) کتاب و اعمال حضرت محمد (ص)، (2) متون و معارفی که در جهان اسلام با پيروي از این کتاب و اعمال به وجود آمدهاند) چون فقه، عرفان و فلسفه اسلامی ) و(3) اعمال مسلمانان در طول تاریخ اسلام تقسیم می کند. این تعریف یقیناً تعریف جامع و مانعی به حساب نمیآید و حاوي ضعفهایی هست، اما در میان تعاریف ارائه شده، از صراحت و روشنی مفهومی قابل توجهی برخوردار است که هم بر وقایع تاریخی قابل تطبیق است و هم از سازگاری و انسجام برخوردار است.

 

3. مشکل ارائه تعریفی از غرب هم از مسئله ارائه تعریف دین و اسلام کمتر نیست. اگر اسلام دین است، غرب نيز تمدن است و تمدن مفهومي چنان کلان و کلی است که با مفاهیم بسیاری ارتباط برقرار می کند. از سویی تمدن غرب با فرهنگ غرب نسبت برقرار میکند و از سوی دیگر هویت غربی پرسشهای فراوانی را در برابر بحث تمدن غربی عرضه میکند. تمدن غرب از سویی دیگر واجد و حامل 25 قرن تلاش , حرکت و کوشش است و کسی که خواهان بررسي این مفهوم است نمی تواند و نباید این تاریخ بزرگ و پرحادثه را نادیده بگیرد. همه این نکات دشواریهای ارائه تعریف از غرب را نیز نشان میدهند. این دشواریها هنگامی پررنگتر میشوند که بدانیم غرب در قرون پانزدهم و شانزدهم میلادی تجربیات و تحولاتی را تجربه کرده است که آن را به کلی با تاریخ خود متفاوت نموده است. اتفاقاً آنچه در باب غرب گفته می شود در مهم ترین رویه و مقام، مربوط و منوط به همین دوره 500 ساله است. چرا که در این دوره است که ما شاهد جریانی در تاریخ بشر به نام مدرنیته هستیم که با همه فرهنگها و تمدنهای دیگر متفاوت است. بنابراین نمی توان از غرب صحبت کرد و از بحث مدرنیته سخن به میان نیاورد.

مدرنیته روندی در تاریخ تمدن غرب است که با ارزشهایی چون تکیه بر عقل برای شناخت آدم و عالم، نقدمحوری جدی، جایگزین کردن تکلیف با حق، تأکید بر حقوق بشر و به وجود آوردن علم جدید شناخته می شود. غربی هم که مدنظر ماست غربی است که به این ویژگیها دامن زده، آن ها را از حالت استثنا خارج کرده و قاعده نموده است. پس غرب مدرن از سویی واجد مبانی و معارفی نظری است و از سوی دیگر با نهادها و اعمالی به خصوص شناخته میشود. مبانی معرفتی و نظری غرب البته همان طور که ذکر آن ها رفت، تأكيد و تکیه بر عقل خودمختار , نقاد و توجه زیاد به حق و علم است و نهادهای آن هم از یک سو به جد بحث تقسیم کار را پذیرفته اند و ازسوی دیگر، به نظارت وبازبینی برای پیشرفت امور قایل هستند. درسطح اعمال و کنشها غرب هم مروج کنشی آزاد و خودمختارانه است، هم مروج و مبلغ رقابتی آزاد. غرب بدون این نهادها و همچنین رقابتهایی که میان آن ها و افراد صورت می گیرد، غرب نمی شود. به تعبیری دیگر این عدم تعین نهفته در رقابتهای مغرب زمینیان است که تمدن غرب را به پیش میبرد. پس در هنگام تأمل بر مفهوم غرب نباید و نمیتوان این مؤلفهها را نادیده گرفت؛ هرچند که غرب در مهم ترین و بنیادین ترین رویه گونه ای تلقی و چشم انداز نسبت به آدم , عالم و زندگی اجتماعی است که یک کلیت را تشکیل میدهد و این کلیت البته مروج ارزشهایی گوناگون است که به پاره ای از آن ها اشاره شد.

با این همه ، غرب و مدرنیته تاریخی 500 ساله را پشت سر گذشته اند و در باب این تاریخ بزرگ نمیتوان به احکامی کلی و کلان بسنده کرد. به تعبیر دیگر ، ما با منظومهای بس متنوع روبروییم و این تنوع تا بدان اندازه است که پاره ای از متفکران و پژوهشگران که در باب مبانی غرب و مدرنیته سخن میگویند معتقدند اگر یک ویژگی باشد که در غرب قاعده است، همین تنوع است که فرهنگ منحصر به فردي را به وجود آورده است. به همین جهت است که بیش از یک قرن است با راهبری یکی از هوشمندترین اذهان جهان یعنی نیچه جریانی به وجود آمده است که علیه پارهای از معروفترین مدعیات مدرنیته قدعلم کرده است . این جریان که به پسامدرن معروف است معتقد است مدرنیته در مدعیات کلان و خرد خویش برای نجات انسان و ترقی دادن به وی به جد ناتوان و کم توان است. این جریان البته در دل خود مدرنیته و تمدن غرب و به تبع از آن عقل نقاد غرب به وجود آمده است. هنگام سخن گفتن از غرب، تمدن غربی و مدرنیته این سطوح را نباید مغفول گذاشت. اما در این مقال آنچه از غرب مدنظر ماست اولاً مبانی معرفتی و ارزشهای غربی است، ثانیاً به نهادهای غربی توجه داریم و ثالثاً اعمال مغرب زمین را در تیررس توجه خود قرار می دهیم.

 

4. هنگام بحث از نسبت اسلام و غرب، توجه و تأکید بر همه این سطوح لازم و ضروری است. یعنی فیالمثل می توان از جوهر اسلام و غرب پرسید و نسبت این دو حوزه را مدنظر قرار داد و هرچند در این نسبت سنجی یکی دین و دیگری تمدن است، درباره تعارضات و توافقات آن ها پرسيد. از سوی دیگر میتوان فیالمثل شریعت را با حقوق غربیان مقایسه کرد، یا عرفان موجود در دو تمدن اسلامی و غربی را بررسی كرد. اما در کنار این مقایسههای لازم، توجه به اعمال غربیان و مسلمانان، معارف غربیان و معارف موجود در تمدن , فرهنگ اسلامی و مبانی نظری این دو تمدن و فرهنگ بسی ضروری می نماید.

آن جا که از اسلام، به تمدن اسلامی توجه مي‌كنيم، این تمدن در تاریخ خود بارها با تمدن غربی در ارتباط بوده است. این ارتباط البته در پاره ای از مواقع رویه خشن و تند خود را شاهد بوده اما همچنین نخبگان این دو فرهنگ بارها و بارها در ارتباط و تبادل معرفت بودهاند. اگر از تأثیر فیلسوفان و متفکران اسلامی بر شکل گیری تمدن غرب سخن بگوییم یا تأثیر کنونی غرب را بر ساختار سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی کشورهای مسلمان پررنگ کنیم، سخنانی بدیهی و عینی را ابراز کردهایم؛ اما در این میان میتوان تأکید کرد که این دو تمدن همیشه و همه جا با یکدیگر تعامل داشتهاند. بدین جهت با وجود پارهای تعارضات که در رفتارهای غربیان و مسلمانان در جهان کنونی حس میشود و همچنين پاره ای ناهمگونی ها که در نوع نگاه مغرب زمینیان و مسلمانان نسبت به مضامین و موضوعات گوناگون ديده مي‌شود، میتوان مهمترین و اصلیترین تعارض این دو فرهنگ را در مبانی نظری این دو فرهنگ و تمدن یا به عبارت دیگر میان یک دین به نام اسلام و یک تمدن به اسم غرب دانست.

به تعبیر دیگر، هر تعارضی که در عمل مسلمانان با نهادها و کنشهای غربی به وجود میآید و هر ناسازگاری که میان معارف گوناگون اسلامی و غربی موجود است، ناشی از ناسازگاری است که در مبانی نظری و تئوریک وجود دارد. ما با دو گفتمان و اپیستمه روبرو هستیم که در یکی اخلاق و اعتقادات دینی نمود و بروز دارد و در دیگری اخلاق دنیوی و دنیاگرایی پررنگ است. این دو نظام و گستره البته به جد از یکدیگر متمایز هستند. هر صحبتی هم که در باب نسبت این دو نظام می شود باید مدنظر داشته باشد که قصد آن نیست که با سنجه ها و معیارهای یک گفتمان و نظام به بررسی نظامی دیگر بنشینیم چرا که این دو نظام تا حدی قیاس ناپذیرند.

سخن بر سر این است که فضایی به وجود آوریم که این دو نظام با یکدیگر مکالمه و گفتگویی بهینه برقرار کنند. به تعبیر دیگر نسبت میان اسلام و غرب هم اکنون به عنوان يک ضرروت مطرح است. در این باب البته مناقشات و ابهامهای زیادی وجود دارد، اما در این نکته نمیتوان تردید كرد که آرامش و صلح بشری از مکالمه میان این دو فرهنگ میگذرد. به نظر میرسد هنگام مکالمه این دو فرهنگ بیش و پیش از آن كه پای مباحث نظری – فکری - عقیدتی به میان بیاید به هنجارهایی اخلاقی هم نیازمند است. به این معنا که متولیان و حاملان فرهنگ اسلامی از یک سو و حاملان فرهنگ غربی از سوی دیگر باید بپذیرند که جز شنیدن دقیق صحبتهای طرف مقابل برای نزدیک شدن اذهان، راه ديگري وجود ندارد. باید سخنها را به دقت شنید و آنگاه دست به گزینش برد. اسلام دین کاملی است و ما به عنوان مسلمانان با توجه به محدودیتهای ذاتی و تبعیمان ناقص به شمار می رویم و به همه رویکردها از جمله رویکردهای ژرف و شگرف غربیان در همه عرصهها و گسترهها نیاز داریم. نمیتوان مدعاي دسترسی به حقیقت مطلق را داشت و خود را حق مجسم و مجسمه حق پنداشت و در عین حال به گفتگویی عمیق و سازنده مبادرت کرد.

با این همه، نمی توان نادیده گرفت که این دو فرهنگ در بسياری از مؤلفه های مهم با یکدیگر تفاوت دارند. این نکتهای است که نه تنها نخبگان و متفکران اسلامی که پاره ای از ژرفترین متفکران غربی نیز بدان اشارت داشته اند. قرن هجدهم و نوزدهم البته قرونی هستند که در آن ها تصور میشد غرب تنها فرهنگ معتبر موجود در جهان است و همه فرهنگهای دیگر فرهنگهای تبعی این فرهنگ فربه به حساب می آیند . با این تصور البته جا و مجالی برای گفتگوی میان غرب و تمدنهای دیگر و از جمله آن ها تمدن اسلامی موجود نبود. رویکرد شرق شناسانه و دیگرشناسانه فرهنگ غرب نسبت به فرهنگهای دیگر – که ادوارد سعید در کتاب مهم خود «شرق شناسی» آن را بسط داده است – به وفور و به وضوح نشانگر این رویکرد تمدن غرب به تمدنهای دیگر است. اما این تلقی و رویکرد هم اکنون رنگ باخته است و مغرب زمینیان پی برده اند که نه تمدن آن ها آنچنان که میپنداشتند جهانشمول و پرجلوه است و نه دیگر تمدنها از معارف و منابع جدی خالی و عاری. این تفطن و توجه البته با مدد جستن از پارهای از متفکران پسامدرن و سنت گرایان برای غربیان به وجود آمده است. آن ها پی بردهاند بسی نکات نیکو و ناب در فرهنگهای دیگر موجودند که اتفاقاً بشر جدید بدانها بسیار نیازمند است. این منظومه البته میتواند گفتگویی را میان اسلام و غرب به وجود آورد. چرا که یکی از طرفهای آن (غرب) که زمانی داعیه استقلال و استغنا از هر کس و هر چیز را داشت هم اکنون متواضعانه تر به دنیای اطراف خویش نظر میکند. نه تصور پیشین غربیان نسبت به دیگر تمدنها و نه نگاه پاره ای از اسلام گرایان که خود را از هر گونه نگاه جدیدی بی نیاز حس می کنند قادر نیست در این زمینه رهگشا باشد. با این تلقی است که ما گفتگوی اسلام و غر ب را به عنوان یک ضرورت مطرح کردیم و در این راستا البته بیش و پیش از هر کس و فرهنگی این دو تمدن هستند که باید ضرورت گفتگو را حس کنند.

 

    12 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   اسلام و غرب (60)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:25/06/1385

تاريخ شمسی نشر:25/06/1385
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب