هستي شناسي در ارتباط جايگاه انسان، طبيعت و جامعه در يک کليت بزرگ تر به نام کيهان صورت مي گيرد و يونانيان از واژه cosmology يعني کيهان شناسي براي توصيف آن استفاده مي کردند. در کيهان شناسي باستان عدالت کيهاني عبارت بود از هماهنگي انسان، طبيعت و جامعه. در ميان آنها، وجه هژمونيک ديده نمي شود و سعادت و ماندگاري انسان همواره با جهان مدنظر بود. 1 به اين معنا، انديشه يوناني، صرف نظر از انديشه سوفسطايي، انديشه يي انسان گرايانه در مفهوم مدرن نيست.
سقراط فلسفه را از آسمان و اتم شناسي به انسان متوجه کرد، ولي انسان هرگز آخرين هدف فلسفه سقراطي و به تبع آن، افلاطوني و ارسطويي نبود. اتين ژيلسون اين نکته را به خوبي يادآور مي شود؛ «افلاطون و ارسطو هيچ يک از علو و قدر انسان از آن لحاظ که شخصي است تصوري نداشتند تا در توجيه آن بکوشند. سقراط در آثار افلاطون با همه اشتهاري که دارد، از آن لحاظ که شخصي به نام سقراط است ملحوظ نيست، بلکه اهميت او در اين است که فيض از مفهوم کلي بوده است مفهوم کلي انسان ازلي و ثابت و ضروري است و حال آنکه سقراط مثل ساير افراد موجود موقت و عرضي است. 2 کيهان شناسي يوناني در مقايسه با هستي شناسي قرون وسطايي، البته سکولار بود. مشروعيت قدرت در فلسفه سياسي يونان باستان، مردم بودند و سرشت ديني قدرت اساساً وجود نداشت. اما سکولاريسم سياسي يونان باستان در تقابل با سکولاريسم فراگير مدرن بود. مشروعيت قدرت در دموکراسي آتني، در نهايت اشرافي و خوني بود. فقط آتني هاي پاک نژاد و درست انديش - سقراط به کژانديشي محکوم شده بود - منبع قدرت بودند. هستي شناسي مدرن، به اين معنا، با هستي شناسي يونان باستان و قرون وسطي تفاوت دارد. هستي شناسي مدرن انسان گرايانه و سکولاريستي است، تمام جهان و طبيعت بايد تحت سيطره انسان قرار گيرند. وجود هر «ديگري »، خواه طبيعت، خواه متافيزيک منوط به وجود انسان است. برخلاف تصور قرون وسطايي، به ويژه در سنت آگوستين- که انسان به دليل گناه اوليه به زمين هبوط کرده بود و به همين دليل آلوده و گناهکار شده بود- انسان مدرن بي گناه است. انسان به «سوژه» کل تاريخ تبديل شده بود. هانا آرنت در کتاب «وضعيت بشري» جنبه هاي سکولاريستي هستي جديد انسان را روشن مي کند. به نظر وي در قرون وسطي، يک نقطه ارشميدسي وجود داشت که با توجه به آن انسان جهان و خودش را تعريف مي کرد. ملاک هاي ارزيابي انسان ها در بيرون از خودش قرار داشتند ولي در عصر مدرن، همه اين ملاک ها به يک سوژه يعني به انسان فاعل شناسا تبديل شدند. ديگر نقطه ارشميدسي در بيرون از کيهان وجود نداشت، «انسان ملک همه چيز شد» و در تعبير دکارتي «من مي انديشم پس هستم». «من» در جمله دکارت ظهور همين سوژه شناسا است که در سراسر دوران جديد ديده مي شود. به نظر آرنت، اين «من» حتي جهان و زمين را به دست فراموشي سپرد و پديده بيگانگي از جهان محصول همين پيدايش «سوژه» است. 3 هستي شناسي مدرن، در واقع در تقابل با هستي شناسي قرون وسطايي قرار دارد، انسان مدرن همچنان که نيچه مي گويد در دوران «خدا مرده است» زندگي مي کند، ولي به نظر خود نيچه اين انسان ها بوده اند که خدا را کشته اند. 4 منظور نيچه از «خدا مرده است»، عدم حضور خداوند به عنوان يک مالک و معيار نمادين در اين جهان است. آدمي در نگاه انسان مدرن چيزي نيست جز فرزند اتفاقي و طبيعت کور و بي هدف. ناظر بوالفضول و حقير اعمال طبيعت و مهمان ناخوانده بر سر سفره وي که در نظام کيهاني براي وي منزلت رفيعي از پيش تهيه نديده اند. 5 بنابراين، در عصر مدرن عدالت کيهاني يوناني که مبتني بر رعايت حدود ميان انسان، جامعه و طبيعت بود، در هم شکسته شد و انسان به عنوان سرور کائنات «حق» مدار شد، ديگر مي توانست از هنجارها خودش را بيافريند و علاوه بر آن هنجارها و قوانين طبيعت را کشف و دگرگون کند. انسان مدرن بر خلاف انسان قرون وسطايي، انساني با تکليف تعيين شده الهي نبود، حتي انسان باستاني هم نبود، زيرا انسان باستاني بايد- به ويژه در نظر افلاطون- بر حسب قوانين و صور کلي عالم مïثïل عمل کند. تنها وظيفه عمده انسان ها، دل سپردن به قوانين کلي بود که فيلسوف شاه افلاطوني با نيرون اًروس- در انديشه افلاطوني به معناي عشق است، عشق افلاطوني چيزي شبيه به سير و سلوک عرفاني- آن را به جهان انسان ها منتقل مي کرد. در حالي که انسان مدرن تابع هيچ چيز نيست، انسان مدرن حداکثر تابع قراردادهايي است که انسان ها بين خودشان وضع مي کنند. در دوران مدرن، دين به مثابه ابزار درمي آيد. مدرنيته، آنگونه که به نادرست انديشيده مي شود، ضد دين نيست بلکه دين را به مثابه نوعي کار ويژه مي بيند که فقط بايد در حوزه خاصي عمل کند. جوهره نگرش ديني مدرن به وضوح در انديشه متفکران دايره المعارف نويس انعکاس يافته است. به اين معنا، انديشه مدرن سکولار است، دين در حوزه فردي قرار مي گيرد و از سلطه همه جانبه اش در تمامي حوزه ها در قرون وسطي به حوزه فردي تقليل مي يابد. يکي ديگر از ويژگي هاي هستي شناسانه عصر جديد خوداتکايي و اعتماد به نفس انسان مدرن است. اين مساله را مي توان به خوبي از تاريخ هنر بازشناخت. هنرمندان بزرگ قرون وسطي در فرانسه، يعني معماران و حجاران و نقاشان بيشتر نام خويش را پنهان داشته اند مثلاً کسي نمي داند کدام حجار زبردست مجسمه هاي تماشايي نتردام دورنس را به وجود آورده است. همچنين معمار اکثر کليساهاي سرزمين فرانسه نامعلوم است و گاه نيز اسمي به جا مانده است اما اثري نيست. 6 اما چنين وضعيتي ديگر در دوره مدرن وجود ندارد. حتي از موضوع نمايشنامه ها، شعرها، نقاشي ها و مجسمه هاي اين دوره مي توان به دلمشغولي هاي مبدعان آنها پي برد. ظهور زندگينامه نويسي خود نشان مي دهد که انسان مدرن علاقه دارد خود را بنماياند و معرفي کند و در برابر تحسين ديگران به خود افتخار کند. همچنين نگهداري خاطرات روزانه نشان مي دهد که انسان مي خواهد باقي بماند. چون جاودانگي اخروي از وي گرفته شده او مي کوشد در دنياي زميني خود جاودانه شود. نمايشنامه هاي تامبورلن اثر مارلو و دکتر فاستوس اثر گوته هر دو بر انسان خوداتکا و خودمحور تاکيد دارند و نهايت هاي فرديت و خودپسندي انسان را به نمايش مي کشند. فاستوس براي آنکه هم پيماني با شيطان را براي خود توجيه کند از خود مي پرسد؛ «آيا روحت از آن تو نيست؟» به عبارتي روح نيز همچون ساير چيزها جزء مايملک انسان است. در قطعه يي مفيستو به فاوست چنين اندرز مي دهد.
عجبا تو دو دست و دو پا داري / ملک طلق توست اين ته و اين سر / گر توانم ز اشيا کام گيرم باري / نشود حق مايملکم کمتر، / گر توانم ز بهر خويش خرم اسب و ستور / به يقين قدرت همه شان از آن من است / خوش بتازم، مرد و مردانه / چون که پاهايشان از آن من است7 / اين انسان است که بر همه چيز تسلط دارد.
فاوست چنين مي سرايد؛
من زين مردان و دام ها بر اين خاک نو ظهور / در پناه کوهي ستبر و سرکشيده به آسمان / محصول عزم راسخ و کار و تلاش مردمان / ما را چه باک زکوبش امواج بي حساب / اينجا بهشتي است مصون از گزند آب / گيرم که باز و باز حمله آورد دريا / هر باز مهار خواهد شد به دست عزم جمعي ما. 8
گذشته از تمام اينها هنر به مثابه آفرينش و نه تقليد براي نخستين بار در عصر رنسانس تکامل يافت و در گفته تاسو چنين بيان شده است؛ «دو آفريدگار وجود دارد، خدا و شاعر» اين جمله اعتقاد به خالقيت انسان و کوشش در ربوبيت رسانيدن آن را به وضوح نشان مي دهد «انسان معيار همه چيز است». اين گفته غرورآميز پروتاگوراس را که دوباره احيا شده بود در معماري و نقاشي اين عصر مي توان مجسم ديد. مطلوب بود که تناسب اجزاي ساختمان ها بازتاب تناسب اندام بدن انسان باشد. حتي طرح زيربناي يک کليسا در تطابق با اجزاي بدن انسان در نظر گرفته مي شد. اينگونه بود که انسان، خالق، منبع و معيار همه چيز شد و نقش فرمانروايي و خداوندگاري جهان را خود به دست گرفت. اکنون درک بي سابقه يي از انسان به مثابه يک فرد به وجود آمده بود. ايمان به نوع بشر و اعتقاد به عظمت و توانايي او. انسان سوژه است. فاعل است و ساير پديده ها ابژه که بايد با دستان آدمي مورد شناخت و رمزگشايي قرار گيرند تا انسان بتواند بر آنها حکم براند. انسان بايد بر همه چيز حاکم شود حتي بر خويشتن و خود را همچون ابژه يي مورد بررسي قرار دهد. همه چيز بايد مورد بررسي و شناخت قرار گيرد. انسان داراي آنچنان کنش شناختي است که مي تواند به ابژه خويش بدل شود نه ايستار طبيعي بلکه ايستار بازتابي (نه فقط اينکه من چيز برابر ايستاده را دريابم، بلکه توانايي من در دريافت اين دريافت) مشخصه آن است. او پيوسته در کنش شناختي است. 9 بدين وسيله به خودآگاهي مي رسد؛ آگاهي بر نقش خود. به واقع تصوير جهان به ايستار وي بستگي دارد و امکان دارد نمودارهاي ديگر نيز به واسطه ايستارهاي ديگري وجود داشته باشند. بنابراين انسان همچون فاعلي مايشاء که قوانين خود را بر جهان تحميل مي کند رخ مي نماياند. او منتظر نيست طبيعت براي او تصميم بگيرد يا حتي تصوير خود را به وي بازنماياند. بلکه خود دست به کار مي شود و براي طبيعت و دنيا تصميم مي گيرد و در واقع تصوير دلخواه خود را از جهان مي آفريند. 10 کانت اين مطلب را اينگونه بيان مي کند؛ «فهم ما با شيء منطبق نمي شود. شيء است که با فهم ما انطباق مي يابد، به عبارت ديگر کانت معتقد است عقل قوانين خود را از طبيعت استخراج نمي کند بلکه آنها را بر طبيعت تحميل مي کند. وي مي گويد بايد از اين نگرش که ما مشاهده کنندگان منفعل و بي اثريم و بايد منتظر آن بمانيم تا طبيعت نظم خود را تحميل کند دست برداريم. به جاي آن بايد پيرو اين نظر باشيم که ما با هضم کردن داده هاي حسي فعالانه نظم و قوانين عقل خود را بر طبيعت تحميل کنيم. 11 اينگونه بود که مدرنيته سوژه داناي تواناي مورد نياز خود را آفريد و آفريده خود را چون حقيقتي بر مرکز و محور جهان قرار داد. هرچند که اين تعبير دچار لرزش هاي اساسي شده است و بعيد نيست که بتواند بدون تغيير و تبديل از پس اين لرزش ها بيرون بيابد.
پي نوشت ها؛
1- مالگوم واترز، جامعه سنتي و جامعه مدرن- ترجمه منصور انصاري، تهران، انتشارات نقش جهان، 1381، ص 22
2- اتين ژيلسون، روح فلسفه در قرون وسطي، ترجمه ع. داوري، تهران، شرکت انتشارات علمي فرهنگي، 1370، ص 313
3- جامعه سنتي و جامعه مدرن، پيشين، ص 22
4- ج. پ. استرن، نيچه، ترجمه عزت الله فولادوند، تهران، طرح نو، 1373
5- ادوين ارثبرت، مبادي مابعدالطبيعي علوم نوين، ترجمه عبدالکريم سروش، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1374، صص 14 و 15
6- آلبر ماله، تاريخ قرون جديد
7- مارشال برمن، تجربه مدرنيته؛ هر آنچه سخت و استوار است دود مي شود و به هوا مي رود، ترجمه مراد فرهادپور، تهران، انتشارات طرح نو، 1379، صص 58 و 59
8- همان
9- آنتوني آربلاستر، ظهور و سقوط ليبراليسم غرب، ترجمه عباس مخبر، تهران، نشر مرکز، 1368، ص 150
10- جامعه سنتي و جامعه مدرن، پيشين، ص 27
11- محمدرضا نيکفر، دکارت در قبيله ما، نگاه نو، شماره 29، ص 12، نيز نگاه کنيد به مقاله نگارنده در روزنامه اعتماد ملي تحت عنوان «معرفت شناسي مدرنيته گذار از هستي شناسي به روش شناسي»، 1 / 8 / 1386