باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 15 آذر 1387 كاربران برخط 194 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
هنر و دین(2)
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ
هنر براي دين يا دين براي هنر؟


هنر، پیش از آنکه به حجاب انانیت بشری برود دارای ابعاد آیینی و امکانی برای تکلیم ِانسان با ساحت قدس بوده است. در این دوران از آنجا که بُعد از حق و حقیقت به سراغ انسان نیامده و اسماء الحسنی به حجاب طاغوت نرفته است، شانه ها و نقوش به ازای معانی غیبی ظهور می کنند و خود جلوه حقایق لاهوتی هستند.

 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه

 
 

ضرورت و اهميت موضوع

 

• از روزگاران كهن همواره دولتهاي زورمند به عزم كشور گشايي به سرزمينهاي ديگر مي تاختند. در اين كشور گشايي ها عوامل مختلفي در كار بود ولي عامل مشتركي كه در همه آنها بر عوامل ديگر چيرگي داشت اين بود كه فاتح، پيوسته فرهنگ خاص خود را هم با خود مي آورد و بر مردم شكست خورده تحميل مي كرد. اين عامل علت از هم گسيختگي و پريشاني كامل نظام اجتماعي، فرهنگي و ديني سرزمين ديگر بوده است. يكي از بزرگترين زياني كه اين تهاجم ها در پي داشت، آسيب وارد بر شيوه هاي بياني بود كه در شيواترين گونه ممكن در هنر ايشان به كار مي رفت. تهاجم هاي مكرر فرهنگي، اصالت هنري ِفرهنگ مغلوب را هم از ايشان گرفت.

به تدريج كه انسان در تمدن جديد به جلو رفت، اصالت هاي الهي ِسرشار انسان به ورطه فراموشي سپرده شد. رنسانس، راه را بر تفسيرهاي فرد گرايانه گشود؛ تفسيرهايي كه به مرور زمان سر از مدرنيسم در آورد. به اين ترتيب شيوه بيان حقيقت، كه هدف آن پيوستن به مبادي خود بود، و اساس فرهنگ انسانها را از كهن ترين روزگاران تشكيل مي داد، از يادها رفت.

ورود مدرنيته به ايران بر پيكره هنر ما لطمات و ضربات بسياري را وارد كرد: " ارتباط ايران با غرب ابتدا در عرصه آداب رخ داد و از آنجا كه ايرانيان در اين ميان منفعل بودند تاثيرپذيري بيش از تاثيرگذاري بر نفس اماره تازه بيدار شده فائوستي اروپا بود... اگر تفكر غرب، تأثير خود را در اخلاق و هنر و صنايع و نظام سپاهيگري ايران بسيار سريع هويدا ساخت، و نيز تأثيرگذار باقي ماند، اين تأثير در هنر بارزتر بود."

با اين همه شيوه هاي سنتي و بومي ِبيان حقيقت، هرگز از پويش باز نماند و تا امروز در بسياري از مشهورترين آثار هنري جهان متجلي است.

در غرب، شاهد آيين ها و هنرهاي بوميان آمريكايي بوده ايم؛ هرچند تنها در همين سالهاي اخير است كه اهل تحقيق از نو به هنر آنان توجه كرده و به اصالت آن باور آورده اند. در اروپا هم تدقيق در بيان مبدا در آثار هنري آغاز شده است. به طور كلي در همه ادوار مختلف تاريخي به چنان نمادهاي مشتركي در بيان شيوه هاي مختلف هنري مي رسيم كه نمي توان رشته اي كه همه انسانها را به هم پيوند مي دهد ناديده بگيريم. اين رشته را در هنري مي يابيم كه به آن هنر ديني گفته مي شود.

"هنر ديني در هر يك از وجوه زندگي در تجلي است: در شعر و موسيقي، در رسّامي و نقاشي، در پيكر تراشي، معماري، در تلاوت آهنگين ادعيه و كتب مقدس و ترتيل قرآن، در نقاشي هاي شني بوميان آمريكايي، در آيينها و مناسك ديني همه اقوام."

انقلاب اسلامي منشا بروز تحولات فرهنگي فراواني شد: "نخستين اثر فرهنگي انقلاب احياء اسلام و مطرح كردن آن به عنوان يك مكتب حيات بخش است. انقلاب موفق شد تا حدودي زنگارها و پيرايه ها را از اسلام برگرفته و حقيقت ناب آن را به مردم بنماياند." انقلاب اسلامي به تحليل بسياري از گزاره هاي فرهنگي غرب پرداخت و از جمله در موضوع هنر تجديد نظرهايي جدي نمود و اهميت و ارزش بازشناسي هنر دینی را اين چنين متذكر شد:

"هنر دینی؛ به هيچ وجه به معناي قشريگري و تظاهر رياكارانه ديني نيست و اين هنر لزوما با واژگان ديني به وجود نمي آيد. اي بسا هنري صددرصد ديني باشد اما در آن از واژگان عرفي و غيرديني استفاده شده باشد. نبايد تصور كرد كه هنر دینی آن است كه حتما يك داستان ديني را به تصوير بكشد يا از يك مقوله ديني – مثلا روحانيت و غيره – صحبت كند. هنر دینی آن است كه بتواند معارفي را كه همه اديان – و بيش از همه، دين مبين اسلام – به نشر آن در بين انسانها همت گماشته اند و جان هاي پاكي در راه نشر اين حقايق نثار شده است، نشر بدهد، جاودانه كند و در ذهن ها ماندگار سازد. هنر ديني عبارت است از هنري كه بتواند مجسم كننده و ارايه كننده آرمان هاي دين اسلام – كه البته برترين آرمانهاي اديان الهي است – باشد."

نهادينه سازي مفاهيم ارزشي ديني به ياري زبان ِتبيين گر هنر يكي از مهمترين دغدغه هاي فرهنگي ماست و "هنري كه امروزه به نام هنر اسلامي و هنر انقلابي ارايه مي شود آبروي جمهوري اسلامي و انقلاب اسلامي است."

بر اين اساس از جمله توقعات بحقي كه از مجامع دانشگاهي ما مي رود آن است كه به پرسش هاي راهبردي فرهنگي پاسخي مناسب دهند. بي شك يكي از اين همه تنوير ماهيت هنر ديني با تكيه بر ارزش هاي اعتقادي اسلام است.

از سوي ديگر مي دانيم كه جستجوي حقيقت هنر ديني مي تواند ما را با سرچشمه ها و دارايي هاي اصيل فرهنگي و تمدني مان بيش از پيش آشنا كند. زيرا تمدن اسلامي ايراني با استمداد از ظرفيت هاي بياني هنر به نحوي مؤثرتر توانسته است مفاهيم ارزشي خود را انتقال دهد.

 

پيشينه پژوهشي

 

• منشاء برين و معنوي داشتن هنر و زيبايي، سخن تازه اي نيست و معطوف به يك دوره تاريخي مشخص نمي باشد. به عنوان مثال افلوطين يكي از نافذترين حكماي يوناني بوده و فلسفه نوافلاطوني كه از طريق ترجمه آثار افلوطين و شاگردان و پيروان او به عالم اسلام راه يافته در سراسر تاريخ فلسفه اسلامي – مستقيم يا غير مستقيم – مورد توجه واقع شده است. او از جمله كساني است كه در آراء خود به اين مهم تأكيد ورزيده است: "افلوطين، زيبايي اشيا مادي و محسوس را حقيقي و اصل نمي داند، بلكه آن را عاريتي مي خواند. حقيقت زيبايي در اشيا زيبا نيست، بلكه زيبايي آنها خود عكس جمال الهي است؛ پرتوي است از تجلي حُسن كه در ذات احد است."

 

• اديان و به تبع آن مبلغان و انديشمندان ديني همواره در برابر هنر و كاركردهاي آن داراي موضع بوده و در خصوص بايدها و نبايدهاي آن نظراتي ارايه داده اند. "مسيحيت در نيمه نخست قرن چهارم بعد از ميلاد به رسميت شناخته شد و اندكي پس از اين رويداد بزرگ، يكي از نام آورترين متألهان و متفكران آيين عيسوي يعني آگوستن قديس در سال 354 بعد از ميلاد به دنيا آمد. آراي او هم از نظر جامعيت انديشه و نيز مرجعيت فكري و اعتقادي او و تأثيري كه بر آباء كليسا و متألهان مسيحي داشته بايد مبناي داوري در اين دوران قرار گيرد.": آگوستن معتقد بود كه انسان در جريان سير و سلوك ديني به پايه اي مي رسد كه خداوند معرفت حضوري و بينش قلبي را به او عطا مي كند. بدين وسيله است كه او از وراي حجاب و ظواهر حقيقت اشيا و امور را شهود مي كند. او يكي از بنيانگذاران مباني ارزشي هنر مسيحي است. هنر مسيحي همچون ديدگاهي كه افلوطين داشت، قايل به تجسم بخشيدن حقايق ملكوتي و معنوي با استفاده از نمادها و بر مبناي قصص كتاب مقدس است. بدينگونه هنرمند مي تواند مخاطبانش را در عوالم ملكوت و شهود زيبايي هاي معنوي سير دهد تا آنان با حقايق ديني آشنا و مأنوس شوند و از اين راه به نجات برسند. " آگوستن، طبيعت را اثر هنري خداوند مي دانست. در اعتقاد او خداوند هنرمند هستي است و اين انديشه جوهري در زيبايي شناسي آگوستن به حساب مي آيد."

 

• تولستوي نيز در ضمن بيان آرا خود در باب هنر اظهار مي دارد كه " اگر دين، معني حيات را در پرستش خداي يگانه ودراجراي اراده او قرار دهد، هنري كه احساسات ناشي از عشق ورزيدن به خدا را انتقال مي دهد هنري خوب و عالي است."

 

• "مصنوعاتي هستند كه جمال و رونق آنها (و نه منفعت و استواري آنها) براي نفس انبساط و گشايشي حاصل مي كند. فنوني كه زير اين عنوان يا نام قرار مي گيرد بر دو قسم است: فنوني كه از به كار بردن آنها اشكال محسوس پديدار مي گردد مانند كندن، صورت كردن (تصوير)، تراشيدن و مثل ساختن، كه امروزه آنها را هنرهاي شكلي يا صوري مي نامند؛ ديگري فنوني است كه نتايج آنها محسوس و مرئي نيست بلكه از قبيل خيال است، همچون شعر و موسيقي. و برخي گفته اند همه فنون به تصوير محتاج اند، نهايت آنكه برخي از آنها صورت محسوس مي يابند مانند چيزهاي تراشيده و ترسيم شده، و برخي صورت خيالي يا ذهني دارند مانند شعر و موسيقي و آنها را هنرهاي تخييلي مي گويند. امتهايي كه پيش از اسلام تمدن درخشاني داشته اند به همه يا برخي از اين فنون مشغول بوده اند اما شك نيست كه درجه مهارت و استادي آنها با امتهاي ديگر فرق داشته است... از معتقدات مرسوم بسياري از مسلمين و قاطبه مستشرقان اين است كه تمدن اسلامي از نظر پرداختن به هنرهاي زيبا چندان كمال و توفيق نداشته است، زيرا آنان به تصوير و نقاشي چندان نپرداخته اند به دليل اينكه تصوير در نزد ايشان حرام بوده است و موسيقي نيز وضعي بهتر از اين نداشته است."

 

• "از ديدگاه انديشه بشري در زمينه هنر، پيكر تراشي و نقاشي دو پديده آشنا به شمار مي روند اما از ديدگاه انديشه اسلامي اين دو پديده اي غيرمجاز دانسته شده اند." "البته تصوير سازي در اسلام به طور مطلق منع نشده است: تصوير مستوي به عنوان هنري غير ديني به ديده اغماض نگريسته مي شود، به شرط آنكه نه نقش خداوند باشد و نه سيماي پيامبر."

 

• "صور و نقوش هرچه متعين و طبيعي باشند، بيشتر به كثرت مي روند و ديگر حالت وحداني را از دست مي دهند، بالطبع موجب ماندن ناظري مي شوند كه به آن نگاه مي كند و محو آن مي شود. به عبارتي، نقوشي كه با تشخص هرچه بيشتر به ظهور و مرتبه ظاهر و تشبه مي آيند آدمي را از تنزيه و باطن روحاني دور مي كنند."

 

• هسته مركزي اديان، بارور سازي ايمان الهي است و به دنبال آن "هنر بايد در انسانها احساساتي را پديد آورد كه افراد بشر را از راه عشق به خداوند و به همنوع، به سوي اتحادي بزرگ و روزافزون جلب كند."

 

• برخي از محققان هنر براين باورند كه غايت هنر، كشف حقيقت است و ارايه حقيقت به شكلي زيبا با دين كه در پي بيان و معرفي حقيقت است، نسبت برقرار مي سازد." در تجربه هاي زيباشناسي و ديني عناصر بسياري هستند كه مشترك به نظر مي آيند. هر دو جنبه هايي از درك و بيان حقيقت اند. نظريه پردازان هر دو مبحث ادعا مي كنند كه بصيرت يا شهود ديني و زيبايي شناسي، دريافتي مستقيم از حقيقت را فراهم مي آورد كه وابسته به الهام، نبوغ و ديگر استعدادهاي خدادادي است. هر دو پديد آورنده ساحت ها، اهداف و فعاليت هايي هستند كه مبين ژرف بيني از حقيقت است. تصاويري كه نه به طور انحصاري، لاكن غالباً استدلال ناپذيرند."به باور محققاني بسيار، هنر هرگز رها از حقيقت نيست و با امر قدسي رابطه دارد. هنر در اين پيوند، امري است فايده گرا و كاركردي." هنر دینی به دليل موضوع يا وظيفه اي كه مورد اهتمام قرار مي دهد، هنر ديني تلقي مي شود نه به دليل سبك، روش اجرا، رمز پردازي و خاستگاه غير فردي اش." اُلِگ گرابار، مورخ و باستان شناس برجستة هنر اسلامي، در كتاب "وساطت تصوير" بي توجهي بيشتر کتابهاي تاريخ هنر جهان به هنر اسلامي را نشانة آشکار خودمحوري فرهنگي اروپاييان در بررسي هنر سرزمين ها و فرهنگهاي غيرغربي شمرده است. او، با ذکر نمونه هايي در اين خصوص، معتقد است حتي آن زمان که غربيان آثار هنر اسلامي را به منزلة هنر به رسميت مي شناسند، از منظر غربي دربارﺓ آنها داوري مي کنند و در پي شناخت نوع خاص داوري هنري فرهنگهاي غير غربي، از جمله اسلامي، برنمي آيند. آنان نزد خود چنين مي انگارند که موضوعات اصلي ادراک بصري همانهاست که در سنت هنر غربي به آن پرداخته شده است. غربيان بيش از دو قرن است که با آثار هنر اسلامي آشنايي دارند و به گردآوري، بحث و نقد دربارﺓ آنها مشغول اند. با اين حال، هنر اسلامي را غالباً هنري صرفاً تزييني شمرده اند که لباسي فاخر بر تنِ هنر برگرفته از فرهنگ هاي ديگر پوشانده است. از اين رو، آثار هنر اسلامي را شايستة نقل در کتابهاي تاريخ هنر جهان نشمرده اند.

 

پيشينه نظري

 

• هنر یكی از نمودهای شگفت انگیز و سازنده حیات بشری است كه همواره از دیدگاههای مختلف بررسی شده است. هنر؛ نوعی شایستگی جسمی یا روحی است كه در گستره تاریخ در تعادل، تكامل و تعالی مادی و معنوی آدمیان نقش بسزایی داشته است. تأثیر هنر بر انسان انكار ناپذیر است و سایر موجودات از این موهبت محرومند. اگر زیباترین شاهكارهای هنری را در برابر دیدگان جانداران دیگر قرار دهیم، كوچكترین عكس العملی ازخود نشان نمی دهند. همانگونه كه پدید آورنده آثار هنری، انسان است، بهره مندی از آنها نیز ویژه اوست، زیرا هر جلوه هنری محل برخورد و تلاقی روح های خلاق با یكدیگر است.

"دو نيروي شگفت در وجود انسان قرار دارد: يكي تعقل است كه دانش را ايجاد مي كند و ديگري عاطفه است كه هنر از آن زاييده مي شود. بشر از اين نيروي عاطفي در آغاز آفرينش بيشتر در پيشبرد كار استفاده مي كرد." به مرور زمان و هرچه اجتماعي شدن انسان و آميخته شدن عاطفه و تخيل گونه هاي ژرف تري از هنر را مشاهده مي كنيم. "زمان و جامعه از متغیرهایی هستند که نقش بسیار تعیین کننده ای در تبلور و یا تخفیف هنر دارند." شاهد مثال آنکه در موزه های هنری گاه به آثاری برمی خوریم که علی رغم برخورداری از موضوعی یگانه، دارای تفاوت های بسیاری در شيوه هاي بياني و موضع گیری هستند. تفاوتهایی که هم منعکس کننده تفاوتهای بینشی و هم منعکس کننده تفاوتهای تاریخی هستند. زمان و مکان، کارکرد ِخلاقه هنرمند و دیدگاههای هنری را تحت تأثیر خود قرارمی دهد.

در بررسي هنر بايد ملاحظاتي را در نظر گرفت: "انسان و مظاهر زندگي او بسيار پيچيده اند و تنها با مقولات يك علم و حتي يك دسته از علوم شناخته نمي شوند. از اين رو نبايد تجسس خود را اسير محدوديت كنيم: نبايد مانند بيماران ژئوگرافيسم يعني جغرافي پرستان، براي تعيين مسايل اجتماعي، تنها به شناخت محيط جغرافيايي بسنده كنيم. نبايد مانند بيماران بيولوژيسم، يعني زيست شناسي پرستان، انسان را تنها در مقولات زيست شناسانه بجوييم. نبايد مانند مبتلايان به پسيكولوژيسم، يعني روان شناسي پرستان، مسايل اجتماعي را به مسايل رواني نسبت دهيم، و نيز نبايد مانند اسيران سوسيولوژيسم، يعني جامعه شناسي پرستان از عناصر غير اجتماعي زندگي انسان غافل شويم."

هنر، كاری است كه با دست و اندیشه و دل پدید می آید و هنرمند فردی است كه اهل عمل و اندیشه و دل بوده و با خلاقیت خود، در همسو كردن تن و روان، پیروز گشته است. از این رو یك اثر هنری گویای ابعاد مختلف فكری و روحی و خصوصیات اخلاقی و درونی انسان است. پس روشن است كه هنر باید در خدمت انسان قرار گیرد و گرنه بود و نبود آن یكی است. بی گمان هنرمندی یافت نمی شود كه آثار خود را نابود كند و یا از دید دیگران پنهان سازد بلكه هنرمند كسی است كه هنر خود را آشكار نموده و خود را در پس آن اثر هنری نهان سازد، زیرا هنر نوعی وارستگی برای صاحب هنر به بار می آورد كه او را از هرگونه خودنمایی بی نیاز می كند و اساساً تا فرد به چنین وارستگی نرسد هنرش ارزشمند و قابل طرح نمی گردد.

هنر؛ در معنایی عام و انتزاعی به هر فعالیتی كه افزون بر خودانگیختگی، تا حدی مهار شده و به انقیاد درآمده باشد اشاره دارد. بنابراین، هنر، از فعالیتهای طبیعت متمایز است. هنر به مراتب والاتر از طبيعت و جهان مادي است. هنرمند، نيروي ابداع و خلاقيت خود را بر عالم ماده فرافكن مي سازد و به ماده، شرافت مي بخشد. "فارابي، جهان مادي را جايگاه تفرقه و فنا مي داند و در مقابل اين جهان، عالم ملكوت را محل سعادت حقيقي و محبت و يگانگي مي داند و از خدا مي خواهد كه وي را از تفرقه عالم عنصر برهاند و به آسايشگاه عالم ملكوت برساند."

انسان در طول تاريخ هرگاه كه آهنگ رهيدن از خشونت ماده را كرده و به دنبال تطهير باطن خود بوده به هنر روي آورده است. هنر، همواره با انسان زيسته است. به همين خاطر است كه برخي از انديشمندان عقيده دارند كه " آغاز هنر به آغاز تاریخ بشر - هبوط آدم – باز می گردد. هنر، پیش از آنکه به حجاب انانیت بشری برود دارای ابعاد آیینی و امکانی برای تکلیم ِانسان با ساحت قدس بوده است. در این دوران از آنجا که بُعد از حق و حقیقت به سراغ انسان نیامده و اسماء الحسنی به حجاب طاغوت نرفته است، نشانه ها و نقوش به ازای معانی غیبی ظهور می کنند و خود جلوه حقایق لاهوتی هستند." در این دوران هنر دارای ذات مستقلی نیست و به مثابه بیانی رمزآمیز برای ارتباط شهودی آدمی با حقیقت به کار برده می شود. انسان چنان در این روزگاران به ابراز ارادت خود به ساحت قدس دلداده که الزامی به پرسش از ابزار ندارد. او با هنر زیست قلبی می کند و در آن مستغرق است؛ بسان همان استغراقی که در خصوص ماهی و دریا، دریافته می شود.

تا زماني كه انسان با معرفت شهودي به جهان و مبدا آن مي نگريست هيچگونه بحراني در زندگي خود نمي يافت. در اين دوران همه عالم، شناور در يك حقيقت بودند. در اين روزگاران همه چيز به مبدايي آسماني پيوند داشت و جدايي در اجزاي جهان نبود. با ترددِ تردید در ذهن انسان نسبت به چیستی جهان و به دنبال آن چيستي هنر بود که پای فیلسوفان به میان کشیده شد. "افلاطون معتقد بود كه هيچ گاه نمي توان درباره آنچه تغيير مي يابد درك درست و اطمينان بخشي به دست آورد. ما درباره آنچه به دنياي محسوسات تعلق دارد و قابل رؤيت و لمس است تنها مي توانيم نظري نامطمئن داشته باشيم. معرفت حقيقي را تنها مي توان درباره موضوعاتي به دست آورد كه از طريق عقل قابل تشخيصند." در زمان حاكميت معرفت بحثي، صور هنری، جلوه حقایق لاهوتی نبودند؛ عقل جزوی دایر مدار شد و پنداشتند که به وسیله برهان عقلی می توان به گوهر پدیده ها - از جمله هنر - پی ببرند. فيلسوفان، علم حصولي را ارج نهادند و به بررسي عقلي هنر روي آوردند. از نظر ايشان "ميان عالم و معلوم واسطه اي وجود دارد. اين واسطه همان نقش ذهني است. ما به وسيله نقش اشيا – كه در ذهن ماست – به آنها علم داريم. بدين سبب وقتي از آنها دور مي شويم يا چشمان خود را مي بنديم باز مي توانيم آنها را تصور كنيم."

فلسفه از آنجا كه با مفاهيم سروكار داشت به دنبال يافتن ماهيت هنر بود. اهل استدلال، يقين داشتند كه مي توانند به سرچشمه اثر هنري پي ببرند. اما براستي فلسفه مي تواند همه ابعاد هنر را درك كند؟ هنري كه به وسيله آن انسان در متن عالم "حضور" مي يابد. هنر؛ از جنس معرفت حضوري است: يعني "علمي كه در آن، ميان عالم و معلوم واسطه اي نيست و معلوم بي واسطه در شخص وجود دارد. علم ما به درد، شادي، رنج، غم، شك و فكر چنين است و اين امور را بي هيچ واسطه اي درك مي كنيم. درستي و نادرستي در علم حصولي قابل تحقيق است؛ زيرا امكان تطابق يا عدم تطابق نقش ذهني با واقع و احتمال صحت و خطا در آنجا مطرح است؛ ولي در نوع دوم درستي و نادرستي معنا ندارد. زيرا معلوم بي واسطه نزد انسان حاضر است و واسطه اي نيست تا از مطابقت يا عدم مطابقت آن سخن گفته شود. اين علم هميشه يقيني و عين واقع است."

"اما اگر هنر با فلسفه كاري نداشته باشد و درباره مسايل خود از آن استمدادي نجويد، فلسفه حق خود مي داند كه درباره اساس هنر و رابطه آن با ساير امور پرسش كند." براي همين است كه فيلسوفان درباره هنر به گونه اي قاطع نظر خود را ابراز كرده و بر اين مهم تاكيد داشته اند كه "صرف نظر از عقل بازاري و سود پرست، عقل همچنان عقل است و هيچ وقت نمي توانيم جدا از عقل باشيم. هنر نيز تجسم عقلانيت است، به نحوي كه عقلانيت، احساس را در اختيار مي گيرد. احساسي كه در اختيار عقل نباشد، معلوم نيست كه به كجا مي رود و چه هنري از او زاييده مي شود. بنابراين هنر، تجسم عيني احساس نيست بلكه تجسم و ظهور عقلانيت است با تمام نيروهايي كه انسان در اختيار دارد."

پیرامون هنر - اعم از تبار و تبعات آن – تاکنون دیدگاه های متفاوتي ابراز شده است؛ همچنین در خصوص اینکه هنر در کدام طبقه از علوم (از حیث موضوع، روش و غایت) قرار می گیرد و مربوط به چه ساحتی از ساحتهای وجودی انسان است نیز مباحث فراوانی صورت گرفته است؛ كه به طور كلي مشتمل است بر:

 

 - دیدگاه یونانی: پیروان این دیدگاه عقیده دارندکه ماهیت هنر چیزی جز اشتیاق وافر انسان به تقلید و تکمیل طبیعت نیست." انسان، طبيعت و عقل، عناصر اساسي بينش يوناني، و آرمانگرايي دقيق و منظم شاخص ترين ويژگي هنر يوناني بود. يونانيان، نخستين هنر بزرگ طبيعت گرا در تاريخ را عرضه داشتند. به همين دليل نيز هنرمندان نوگرا و منتقدان هنري سده بيستم از ميراث هنر يوناني روي برتافتند."

 

 - دیدگاه بیان: هواداران این نگرش معتقدندکه هنر، بیان عواطف و تمنیات درونی انسان است. پائولو پيكاسو مي گويد:

"وقتي كوبيسم را ابداع كرديم، اصلا هيچ قصد مشخصي از ابداع كوبيسم نداشتيم. ما تنها مي خواستيم آنچه را كه در درونمان بود بيان كنيم... هنرمند نقاش حالاتي از پُرشدگي و تخليه را از سر مي گذراند. رمز و راز هنر در همين نكته نهفته است."

 

 - دیدگاه فرم: قائلان به این نگاه، هنر را ساختارخاصی می دانند که تنها به ساماندهی اجزاء یک پدیده بر اساس ارتباط بدیع و پویای میان آنها می پردازد. آنها عقيده دارند كه "ستون هاي اصلي هنر بايد بر بنياني استوار به پا شوند، يعني زندگي واقعي. فضا و زمان، دو عنصري هستند كه منحصراً زندگي واقعي را سرشار از خود مي سازند. بنابراين هنر بايد بر مبناي اين دو عنصر بنيادين استوار باشد؛ تحقق بخشيدن به حيات خلاق و بديعمان در قالب فضا و زمان. اين يگانه هدف هنر بديع ماست." "فرماليست ها بر خود اثر هنري توجه دارند و به سازنده اش كاري ندارند."

 

 - دیدگاه زیبایی: پیروان این دیدگاه، هنر را کوشش خلاقانه ای می دانند که غایت آن آفرینش زیبایی است. از نظر اينان "ارزشهاي زيبايي بر خلاف ارزشهاي علمي كه جنبه كلي و عمومي دارد جنبه شخصي عمومي خواهد داشت؛ چه در مورد زيبايي ها از طرفي ديدن كه جنبه شخصي قضييه است موجود مي باشد و از طرف ديگر قضاوت اشخاص كه جنبه عمومي آن مي باشد مطرح است؛ و اين هردو براي امور هنري شرط اساسي مي باشد." كانت در قطعه 48 كتاب سنجش نيروي داوري مي گويد "زيبايي طبيعي، چيزي زيباست اما زيبايي هنري، بيان زيباي يك چيز است."

"زيبايي، نه محصول عقل و علم و فكر و صنعت است و نه يك پديده اتفاقي در طبيعت؛ چنين قدرت و ظرفيتي در اختيار ذوق است و نه عقل و علم و اراده. بنابراين هنر در حقيقت عبارت است از قالب محسوس زيبايي در عالم ماده؛ و هرچند كه طبيعت همين نقش را برعهده دارد، اما طبيعت محصول كار و تلاش و كوشش آدمي نيست. به عبارت ديگر، هنر، شكل سازمان يافته و قالب مادي احساس زيبايي در درون آدمي است." 5

 

 - دیدگاه شهودی: دوستداران این دیدگاه به هنر از دریچه تلاش برای تعبیر خیالی و مثالی هستی می نگرند. مثلا جورجو دكركو كه از منقدان هنر قرن بيستم است عقيده دارد كه:

"هر چيز دو وجه دارد: وجه رايج كه تقريبا هميشه آن را مي بينيم و مردم عادي مي بينند و وجه شبح گونه و ماوراءالطبيعي كه تنها افراد نادري در لحظات نابي از بصيرت و در خلسه اي معنوي مي توانند ببينند. يك اثر هنري بايد بتواند بيانگر چيزي باشد كه در وراي ظاهر آن چيز نهفته است. "

 

 - دیدگاه دینی: هنر در این نوع جهان بینی، گونه ای حکمت معنوی است. شايد این سخن سطحی باشد اگر بگوییم که هنر امکان دینی شدن را هم دارد چرا که از زاویه مبانی معرفت شناسی بسياري از محققان هنر، هنر و دین در ماهیت با یکدیگر گره خورده اند. "وقتي كه به گذشته نگاه مي كنيم مي بينيم كه هنر و ديانت دست در دست يكديگر از تاريكي هاي اعصار ماقبل تاريخ بيرون مي آيند... حتي در مواردي هم كه هنرمندان بزرگ شاهكارهاي خود را ظاهرأ جدا از ايمان ديني آفريده اند، هرچه در زندگاني آنها دقيقتر مي شويم به احتمال قويتر متوجه وجود عنصري مي شويم كه آن را جز حساسيت ديني نمي توان يافت."

لئون تولستوي اساس نظريه هنر ديني خود را برمفهومي به نام "شعور ديني" استوار مي سازد و معتقد است که هميشه در همه دوران ها و در هر يک از جوامع بشري، يک شعور ديني وجود دارد که تمامي افراد جامعه در آن سهيم هستند و اين شعور ديني معيار نيک و بد است و ارزش احساساتي را که هنر انتقال مي دهد، تعيين مي کند.

ديدگاه ديني هنر همواره الگوهاي اصيل خود را از پروردگان نمونه ديني يا انسان هاي كاملي مي گيرد كه داراي شمول و جامعيت هستند.

"حضرت نبى اكرم (ص) انسان كاملى است جامع جمال و جلال الهى و صاحب مقام ولایت كه مى‏توان او را به تعبیرى هنرمندى خواند كه هنرمندى‏اش نسبت ‏بى‏واسطه با ذات احدیت و نیوشایى اسرارى است كه قدسیان با او در میان گذاشته اند و از پرتو آن نور علم و حكمت و هنر بر دلهاى مؤمنین تابیده است...همان گونه که نقوش و صورت های الحانى و كلامى همه‏ جسم‏ هنر می باشند شهودِ حُسن و ‏انكشاف زیباشناسانه حقیقت‏، ماهیت ِ‏هنر است."

بسياري از محققان عقيده دارند كه "ريشه دار ترين هنرها، هنري است كه سابقه و ريشه در دين داشته باشد. تلاش براي قرار دادن هنر در خدمت شناخت ذات احديت، مقدس ترين كوششي است كه انسان از همان آغاز تاريخ از خود نشان داده است؛ كوششي كه هدف آن ضمناً شناخت انسان و فراهم ساختن زمينه سير او به سوي كمال مطلق و نيل به خداگونه گي است."در ديدگاه ديني، توجه به فطرت به عنوان آفرينش خاص، هميشه مدنظر قرار مي گيرد. در اينجا فطرت، نقطه تماس دين و هنر است. "اگر انسان بر اصل فطرت و حقيقت خلقت خويش باقي بماند، هر چه از او به ظهور مي رسد لامحاله ديني است و در شرايطي چنين، اصلاً اطلاق صفت ديني براي هنر، تفكر و يا تمدن وجهي ندارد، چرا كه هرچه هست ديني است. تعابير تفكر، هنر و يا تمدن ديني نيز هنگامي رواج مي يابد كه انسان از اصل فطرت خويش، و به تبع آن از دين فاصله مي گيرد و به مصداق آن ماهي كه از آب دور افتاده بود، تازه تفاوت موجود بين تفكر ديني و غير ديني را باز مي يابد. بنابراين، اصطلاح هنر ديني و يا هنر قدسي نيز بعد از رنسانس و در تمدن امروز رواج يافته است." يعني از همان زماني كه دين پژوهي به جاي دين طلبي نشست و انسان – نه به عنوان جانشين خدا – بلكه به عنوان جايگزين خدا قلمداد شد. تا پيش از وقوع رنسانس، رسماً، جهان به دو قطب ديني و غير ديني تقسيم نشده بود. دين در همه حوزه هاي مختلف فردي و اجتماعي حضور داشت و هرگز تصور نمي شد كه چيزي بتواند با دين منافات و مغايرتي داشته باشد. خدا و تفكرات خدايي در صدر امور قرار داشت. در حالي كه "در دوره رنسانس، انسان اهميت بيشتري از خدا مي يابد و روابط انسان با همنوعانش بيشتر از روابط روح انسان با خدا مورد توجه قرار مي گيرد. انسان به جاي آرمان فوق طبيعي و كهن كمال الهي، آرماني را بر مي گزيند كه طبيعي و انساني است. آنچه اهميت دارد مواهب جهان خاكي است نه آنچه در جهان باقي است." در اين دوره رسالات متعددي در باب هنر به رشته تحرير در مي آيد. به عنوان مثال جرجو وازاري از پيشگامان منريسم است. "اهميت وازاري بيشتر به سبب نگارش كتاب زندگينامه نامدارترين نقاشان، مجسمه سازان و معماران است كه نخستين تاريخ هنر اروپايي به شمار مي آيد."

 

ادامه دارد ...

 

    166 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   دین و مذهب (369)
●   فلسفه هنر (39)
●   هنر دینی (56)
●   هنر و ادبیات (93)

عناوين مرتبط
●  هنر و دین(1) 

دسته
●  

رسته :1

تاريخ ارسال:19/04/1387

تاريخ شمسی نشر:19/04/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب