* جناب دكتر، براى آغاز بحث لطفاً تعريفى از «هرمنوتيك» ارائه دهيد. در واقع، مى خواهيم بدانيم كه هرمنوتيك «علم تأويل متن» است يا «علم تفسير متن»؟
با توجه به پيشينه تاريخى اين علم، تئوريسين ها و شارحان آن تعاريف متعددى ارائه داده اند. در دوران جديد جان مارتين كلادينوس نخستين كسى بود كه به اين مسئله توجه كرد. او علوم انسانى را مبتنى بر هنر تفسير مى دانست و هرمنوتيك را نام ديگر آن قلمداد مى كرد. از نظر كلادينوس هرمنوتيك هنر دستيابى به فهم كامل و تام عبارات گفتارى و نوشتارى بود. اما شلايرماخر هرمنوتيك را «هنر فهميدن» تعريف كرد و معتقد بود كه تفسير متن دائماً در معرض خطر ابتلا به سوءفهم قرار دارد. از اين رو هرمنوتيك بايد به منزله مجموعه قواعدى روشمند براى رفع اين خطر به كار گرفته شود و از سوى ديگر ويلهلم ديلتاى هرمنوتيك را دانشى در خدمت فهم متون نمى دانست بلكه آن را از سنخ روش شناسى و معرفت شناسى برمى شمرد.
* هايدگر به عنوان تئوريسين «هرمنوتيك فلسفى» مشهور است. هرمنوتيك فلسفى چيست؟
هرمنوتيك فلسفى هايدگر، برخلاف هرمنوتيك هاى پيش از خود نه به مقوله فهم متن منحصر مى شود و نه خود را در چارچوب فهم علوم انسانى محدود مى كند، بلكه به «مطلق فهم» نظر دارد. در واقع هرمنوتيك فلسفى درصدد تحليل واقعه فهم و تبيين شرايط وجودى حصول آن است. هرمنوتيك فلسفى، همان طور كه شما گفتيد با هايدگر آغاز مى شود، شأن هرمنوتيك را ارائه روش نمى داند و به جاى روش شناسى، رسالتش را تأملى فلسفى در باب بنيان هاى هستى شناسى فهم و تبيين شرايط حصول آن مى داند. هايدگر با چنين رويكردى در واقع هرمنوتيك را از سطح روش شناسى و معرفت شناسى به سطح فلسفه و هستى شناسى ارتقا داده است.
* دانش هرمنوتيك تنها زمانى به كمك تحليلگر مى آيد كه در فهم متن دشوارى يا ابهامى باشد يا اين كه هر فهمى از متن نيازمند هرمنوتيك است؟
در هر متنى مى توان از يافته هاى هرمنوتيك استفاده كرد، اما در اين امر نيز شارحان و نظريه پردازان اين حوزه متفق القول نيستند. مثلاً كلادينوس نياز به هرمنوتيك را در مواقعى مى داند كه در فهم متن ابهامى وجود داشته باشد در حالى كه برخلاف نظر او شلايرماخر معتقد است كه مفسر همواره براى فهم متن نيازمند هرمنوتيك است.
* به عقيده شما هرمنوتيك «كشف معنا» است يا «آفرينش معنا»؟
در دانش هرمنوتيك سه رويكرد كلى وجود دارد؛ هرمنوتيك مؤلف محور، هرمنوتيك مفسرمحور و هرمنوتيك متن محور و به اعتبار همين سه رويكرد، نظريه پردازان هرمنوتيك هم به سه دسته كلى تقسيم مى شوند. حال براساس اين كه كدام رويكرد مبناى تحليل و فهم متن براى آن تحليلگر قرار گيرد، بين كشف تا آفرينش معنا نوسان خواهيم داشت. اگر مبناى ما براى فهم متن، هرمنوتيك مؤلف محور باشد معتقد به «كشف معنا» خواهيم بود اما اگر به مفسر محورى باورمند باشيم قطعاً از آفرينش هاى معنايى يا معناهاى خلق شده از سوى مخاطب حرف مى زنيم. بسته به اين كه در كجاى اين طيف قرار بگيريم معنا را حاصل كشف يا آفرينش مى دانيم. اما از اين نكته نبايد غفلت كرد كه با اين كه مخاطب مى تواند آفرينشگر معناى متن باشد ولى نمى تواند و نبايد هر آفرينشى انجام دهد. هميشه فاكتورهايى وجود دارند تا اين آفرينشگرى ها را محدود و هدايت كنند.
* كسانى همچون شلايرماخر كه هرمنوتيك را «هنر فهميدن» تعريف مى كنند متعاقباً بر اين عقيده اند كه به تعداد مخاطبين يك متن مى تواند فهم هاى متعددى از آن متن وجود داشته باشد. چقدر مى توان چنين تعريفى از هرمنوتيك را مبنا قرار داد در حالى كه چنين برداشتى از هرمنوتيك مى تواند سوءفهم هايى را در متون دينى و فلسفى دربرداشته باشد.
كسانى يا نظريه پردازانى چنين برداشت و تعريفى از هرمنوتيك دارند كه مفسرمحور هستند. در ديدگاه مفسرمحور قطعاً مخاطب و فهم او مبنا قرار مى گيرد. اما در همه حال و در هر رويكردى نبايد فاكتور مهم و اساسى شرايط اجتماعى و موقعيتى كه آن متن در آن بيان شده را ناديده گرفت. حتى در رويكرد هرمنوتيك مفسرمحورى هم بايد پارادايم هاى اجتماعى را مدنظر قرار دارد؛ چرا كه اساساً مؤلف بدين منظور نگارش مى كند كه آنچه مدنظر دارد را به ديگرى هم منتقل و بفهماند. بويژه در مورد متون تخصصى و فنى مانند متون فلسفى و دينى كه بيشتر متأثر از فضا و شرايطى هستند كه در آن شكل مى گيرند. به طور كلى برخى متون تاب هرمنوتيكى بيشترى دارند (همانند رمان يا شعر) و بيشتر مى توان آنها را به دست فهم مخاطب سپرد. يا به بيان ديگر مى توان در مورد آنها رويكرد مفسرمحورترى را اتخاذ كرد. در مقابل برخى متن ها تاب هرمنوتيكى كمترى دارند (مثلاً اشعار حافظ بيشتر مفسرمحورند در حالى كه شعر سعدى متن محور است). يا اين كه در مورد برخى از متون نمى توان يك رويكرد هرمنوتيكى واحدى را اتخاذ كرد و براى فهم درست و دقيق، تحليلگر بايد هر سه رويكرد را به كار گيرد و هم به متن و هم مؤلف و مفسر نظر داشته باشد و در عين حال از پارادايم و شرايط اجتماعى اى كه متن در آن شكل گرفته غفلت نكند و توجه داشته باشد كه چه چيزى را از كجا و براى چه كسى ترجمه يا تفسير مى كند. بويژه اهميت اين ملاحظات هرمنوتيكى در ترجمه و خصوصاً ترجمه متون فلسفى و دينى غيرقابل انكار است و ناديده گرفتن اين ملاحظات بدفهمى و پيامدهاى فرهنگى ـ انديشه اى را مى تواند براى يك جامعه فكرى يا دينى داشته باشد.
شايد بى مورد نباشد كه براى روشن شدن بحث مثالى عينى بزنم؛ نگرشى كه در جامعه ما با عنوان دين پژوهى رواج يافته است و شارحان آن سعى دارند با زبان دين در باب گفتمان دينى يا تجربه دينى صحبت كنند، اغلب كسانى هستند كه دين پژوهى غرب را مبنا قرار داده اند و همان مباحث را بدون در نظر گرفتن «پارادايم اجتماعى اى كه آن مباحث در آن طرح شده» به فضاى فكرى ـ دينى ما منتقل مى كنند در حالى كه اساساً اين مباحث مربوط به عالم فكرى و دينى ديگرى است كه متناسب با شرايط اجتماعى ديگرى طرح و بحث شده اند. دقيقاً به همين دليل است كه تفكر جامعه دينى روشنفكران دينى ما عمدتاً برخاسته از تفكر پروتستانى است!
برخى از دينداران ما هم مرتكب اين خطا مى شوند كه در فهم و تفسير خود شرايط و پارادايم اجتماعى را ناديده مى گيرند. مثلاً مى گويند توحيد، نبوت، معاد، عدل و امامت اصول دين اسلامى ماست حال در مقابل از اصول دين مسيحى پرسش مى كنند ! در حالى كه يك مسيحى اصلاً، اينگونه در مورد دينش نمى انديشد! چرا كه اساساً مسيحيت مبنا و اصول ديگرى دارد. مسيحيت دينى تاريخى است در اين دين تاريخى گناه ذاتى حضرت آدم مهم است، عشق خدا به بنده اش مهم است و اين كه طى يك واقعه تاريخى خدا خود را به صورت انسان در كالبد مسيح متجسد مى كند و بعد زندگى پر از رنج مسيح را داريد و اين باور كه مسيح با به روى صليب رفتن گناهان بشريت را از بين برده است. بنابراين فرد مسيحى به يك واقعه تاريخى معتقد است و نه مثل ما مسلمانان به يك متن و تا زمانى كه شما در آن فضا زندگى نكنيد و آن پارادايم را درك نكنيد نمى توانيد آن را به درستى فهم و تفسير كنيد. بنابراين مفسر بايد به پارادايم هاى فكرى و اجتماعى اى كه متن در آن شكل گرفته احاطه كافى داشته باشد.
ادامه دارد ...