يكي از نخستين جريانهايي كه تأثيري مهم بر انديشه محافظهكاري در غرب داشت، جنبش موسوم به ضدروشنگري بود.
طرفداران اين جنبش كه انديشمندان و فيلسوفان گوناگوني را در بر ميگرفتند بر ايدههاي بنيادين روشنگري مبني بر پيشرفت و اميد انسان به آيندهاي بهتر برپايه عقل محاسبهگر ترديد روا ميداشتند.
در اين جنبش ميتوان فيلسوفاني چون: هردر، ويكو،هامان، موزر و... را سراغ گرفت. اين جريان نقش بسيار مهمي در شكلگيري رومانتيسم «ادموند برك»، پايهگذار گفتمان محافظهكاري در غرب داشت.
مخالفت با ايدههاي اساسي روشنگري فرانسوي و حاميان و پيروانشان در ساير كشورهاي اروپايي، قدمتي به اندازه خود اين نهضت دارد. اعلان خودآئيني عقل و شيوههاي متكي بر مشاهده علوم طبيعي به عنوان يگانه شيوه كسب معرفت و در نتيجه رد و انكار مرجعيت امور وحياني، متون مقدس و تفاسير مقبول آنها، سنت و هر منبع غيرعقلاني و متعالي معرفت، اساساً توسط كليسا و انديشمندان مذهبي –از فرق گوناگون- به شدت با مخالفت مواجه گرديد. اما چنين مخالفتي –كه با اقدامات محرك سركوب كننده عليه بسط انديشههايي كه براي مرجعيت كليسا يا حكومت خطرناك تلقي ميشد- بيشتر به دليل فقدان مبناي مشترك بين ارباب كليسا و فيلسوفان روشنگري، پيشرفت و موفقيت نسبتاً اندكي داشت.
از اين هولناكتر، سنت نسبيانگار و شكاكي بود كه ريشههايش تا جهان باستان قابل پيگيري بود. تعاليم اساسي انديشمندان مترقي فرانسوي –صرفنظر از اختلافات موجود- برپايه اين اعتقادات نشأت گرفته از آموزه باستاني قانون طبيعي مبتني بود، يعني؛ 1 – طبيعت انساني در تمام زمانها و مكانها يكسان است. 2 - توجه به تفاوتهاي بومي و تاريخي در قياس با اين اصل محوري ثابت كه انسان ميتواند به مثابه يك نوع، نظير حيوانات، گياهان يا مواد معدني تعريف شود.
همچنين انديشمندان روشنگري بر اين باور بودند كه شيوههايي مشابه با شيوههاي فيزيك نيوتوني -كه در قلمرو طبيعت بيروح دستاوردهاي بسياري داشته است –ميتواند با همان موفقيت در حوزههايي نظير اخلاق، سياست و به طور كلي روابط انساني –كه پيشرفت كمتري داشتهاند- نيز به كار روند و نتيجه منطقي اعمال اين شيوهها – به زعم آنان- الغاء نظامهاي قانوني و سياستهاي اقتصادي غيرعقلاني و ستمگر و جانشين كردن قانون عقل- كه انسان را از بيعدالتي و بدبختي سياسي و اخلاق ميرهاند و او را در مسير خرد، سعادت و فضيلت قرار ميدهد- خواهد بود.
در مقابل اين تلقي، آموزهاي وجود داشت –كه سابقهاش تا سوفسطائيان يوناني نظير پروتاگوراس، آنتيفون و كريتياس پيش ميرفت- با اين مضمون كه عقايد داراي احكام ارزشي- و نهادهاي مبتني بر آن - برمبناي كشفيات عيني و ثابت وقايع طبيعي نبوده، بلكه بر مبناي اعتقادات بشري- كه همواره در بين جوامع مختلف و زمانهاي گوناگون، متفاوت بوده –و ارزشهاي اخلاقي و سياسي و به طور خاص عدالت و قواعد اجتماعي- كه بر قراردادهاي بيثبات انساني تكيه دارد- پايهگذاري شده اند. ارسطو به اين مطلب درانديشه سوفسطايي پيبرد و اعلام كرد كه در حاليكه آتش هم در اينجا (يونان) و هم در سرزمين پارس سوزاننده است، نهادهاي انساني- دقيقاً در جلوي ديدگان ما– در حال تغييرند. ظاهراً ميتوان نتيجه گرفت كه هيچ نوع حقايق كلي- يعني حقايقي كه هركس بتواند در هر زمان و هرمكان و با استفاده از روشهاي صحيح و مناسب اثبات نمايد- از آن دسته حقايقي كه با شيوههاي علمي تأييد ميشود، نميتواند در امور و موضوعات انساني وجود داشته باشد.
اين سنت، مجدداً و به طور نيرومندي در آثار شكاكان قرن شانزدهم، نظير كورنيلوسآگريپا، مونتني و پيير شارون –كه تأثيرشان در عقايد و آراء متفكران و شاعران عصر اليزابت و ژاكوبنها آشكار است- احياء ميشود.
چنين شكاكيتي به كمك كساني –مانند مصلحين بزرگ پروتستان و پيروانشان و جناح يا تسنيست كليساي رومي- آمد كه ادعاهاي علوم طبيعي و يا طرحهاي عقلاني كلي را انكار كرده و رستگاري را از راه ايمان محض مورد حمايت قرار ميدادند. باور عقلگرا در يك بدنه منسجم از نتايج منطقاً استنتاج شده، –كه با اصول كلي معتبر تفكر بدان دست يافته و كاملاً مبتني بر دادههاي مشاهده تجربي بود- بعدها توسط متفكران متمايل به جامعهشناسي مانند «بودِن» (1596 - 1530) و منتسكيو (1755-1689) شكست خورد.
اين نويسندگان با استفاده از شواهدي برگرفته از تاريخ و ادبيات نوين سفر و اكتشاف در سرزمينهاي تازه كشف شده -آسيا و آمريكا- بر تنوع رسوم انساني- به ويژه تأثير عوامل مختلف طبيعي، بالاخص عوامل جغرافيايي، بر توسعه جوامع گوناگون بشري- تاكيد داشتند و به تفاوتهاي نمادها و ديدگاهها- كه آنها نيز تفاوت بسياري در باور و رفتار ايجاد ميكنند- سوق داده شدند. اين موضوع قوياً توسط تعاليم انقلابي ديويد هيوم تقويت ميشد -به ويژه با اين استدلال او كه هيچ ارتباط منطقي بين حقايق واقع و حقايق پيش از تجربه (a Priori)نظير منطق يا رياضيات وجود ندارد- كه مايل بود اميد آن كساني را كه تحت تأثير دكارت و پيروانش، ميانديشيدند كه يك نظام يگانه معرفتي تمام قلمروها و پاسخ به پرسشها را شامل ميشود و ميتواند با سلسله غيرقابل گسستي از استدلالهاي منطقي از قضاياي كلاً معتبر -و نه انكار و يا اصلاح توسط هر نوع تجربهاي- تأييد شود، تضعيف كرده و از بين ببرد.
با اين وجود و با اينكه هيچ موضوعي درباره اينكه چگونه نسبيانگاري شديد درباره ارزشهاي انساني يا تفسير از جامعه، شامل تفسير تاريخي، وارد انديشه متفكران اجتماعي از اين نوع نشد، اما آنها همچنين يك اصل مشترك اعتقادي را- كه اهداف غايي تمام انسانها در تمام زمانها يكسان است- احياء كردند، يعني: تمام انسانها در جستوجوي برآورده كردن نيازهاي زيستي و فيزيكي پايه خود نظير: غذا، سرپناه، امنيت و آرامش، خوشبختي، عدالت، توسعه هماهنگ قواي طبيعي آنها، حقيقت و –تا اندازهاي مبهمتر- فضيلت و كمال اخلاقي و آنچه كه روميان، اومانيتاس (humanitas) ناميده بودند، هستند.
هرچند اين معاني ممكن است در اقليتهاي سرد و گرم، كشورهاي كوهستاني يا سرزمينهاي مسطح متفاوت باشند و هيچ قاعده كلي نميتواند تمام موارد را بدون نتايج مختلف در تلقيات مختلف دربر داشته باشد، هرچند اهداف غايي اساساً مشابه هستند. چنين نويسندگان موثري مانند ولتر، دالامبر و كندورسه معتقد بودند كه پيشرفت هنر و علوم، نيرومندترين سلاح انسان و برندهترين اسلحه او در نبرد بر ضد جهل، تعصب، تحجر و بربريت –كه معلول كوشش و جستوجوي ناكام انسان در طلب حقيقت و خود هدايتگري عقلاني است- در نيل به اين غايات است.
از سوي ديگر «روسو» و «مابلي» معتقد بودند كه نهادهاي فرهنگ، خود عاملي موثر در فساد بشر و از خودبيگانگي او نسبت به طبيعت، سادگي، خلوص و صفاي قلب و زندگي داراي عدالت طبيعي، برابري اجتماعي و احساسات خود جوش بشري است. انسان مصنوعي محبوس و برده بوده و انسان طبيعي را تباه ميكند. با اين وجود عليرغم تفاوتهاي حائز اهميت در ديدگاهها، طيف وسيعي از توافقات درباره نكات بنيادين نظير واقعيت قانون طبيعي (كه در زبان آموزههاي ارتودكس، كاتوليك يا پروتستان هيچگاه صورتبندي نشد)، درباره اصول ازلي كه بشر به تنهايي ميتواند عاقل، خوشبخت، فضيلتمند و آزاد باشد، وجود داشت.
از نظر موحدان و خداباوران طرفداران الهيات طبيعي (deists) و ملحدان همچنين براي خوشبينان و بدبينان، فرقه پيوريتان، قديميباوران و معتقدان به پيشرفت و نتايج سرشار علم و فرهنگ، مجموعهاي از اصول كلي و ثابت وجود دارد كه بر جهان حكمفرماست. اين قوانين عام برطبيعت جاندار و بيجان، وقايع و حوادث، اهداف و غايات، زندگي خصوصي و عمومي، تمام جوامع، اعصار و تمدنها حاكم و مسلط است و با انحراف از اين قوانين جهانشمول است كه بشر به ورطه جنايت، فساد و بدبختي فرو ميافتد. انديشمندان در اينباره كه اين قوانين چيستند و چگونه كشف ميشوند، يا واقعيت دارند و ميتوانند شناخته شوند –صرفنظر از يقين يا احتمال- با هم تفاوت دارند و اين مسئله باور اساسي تمام عصر روشنگري بود و به همين دليل مهمترين واكنش عليه اين حلقه فكري از حمله به همين باور نشأت گرفت.
متفكر ايتاليايي جيامباتيستا ويكو (1744-1668) نقش بسيار قاطعي در مخالفت با جنبش روشنگري داشت. ويكو با يك خلاقيت فوقالعاده –بويژه در آخرين كتابش، علم جديد- معقتد بود كه دكارتيان به شدت درباره نقش رياضيات به عنوان دانش دانشها اشتباه كردهاند و رياضيات تنها به اين خاطر يقيني است كه يك ابداع و اختراع انساني است. رياضيات- همانطور كه طرفداران دكارت تصور كردهاند- با ساختار عيني واقعيت تطابق ندارد و تنها يك روش است و نه از حقائق و با كمك آن ما تنها ميتوانيم رويداد پديدارها را در جهان خارجي منظم و تفكيك كنيم، اما با رياضيات نميتوان چگونگي پديدارها و يا غايات آنها را تبيين كرد و اين امر تنها براي خداوند ممكن است.
از نظر ويكو ما نميتوانيم جهان خارجي يا طبيعت را بشناسيم؛ زيرا ما آن را نساختهايم و تنها آن خدايي كه جهان را خلق كرده قادر به شناخت آن ميباشد. اما بشر به جاي طبيعت، ميتواند از مسائل و موضوعات انساني آگاه شود؛ چرا كه به طور مستقيمي با انگيزهها، اهداف، آرمانها و ترسهاي خود آشنايي دارد.
از نظر ويكو، زندگي فردي و جمعي ما، تظاهرات تلاشهايي براي بقاء، ارضاي خواهشها و اميال، فهم يكديگر و گذشتهاي است كه داشتهايم و تفسير فايده انگارانه از اساسيترين فعاليتهاي انسان ميتواند گمراه كننده باشد. اين فعاليتها –رقصيدن، آواز خواندن، عبادت كردن، سخن گفتن، مبارزه كردن و نهادهايي كه اين فعاليتها را اداره ميكنند- در وهله اول اعمالي بيانگر هستند و بينش جهان را تشكيل ميدهند. زبان، مناسك مذهبي، اسطورهها، قوانين، جامعه، مذاهب، نهادهاي قضائي تنها صورتهايي از خود تبيينگري هستند و درصدد تفسير و انتقال- آنچه كه انسان هست و براي آن ميكوشد، ميباشند.
آنها از الگوهاي معقول پيروي مينمايند و به همين دليل بازسازي زندگي ساير جوامع –حتي جوامعي كه از نظر زماني و مكاني دور بوده و كاملاً بدوي هستند- ميسر است با اين پرسش كه چه چارچوبي از ايدههاي انساني، احساسات و اعمال ميتوانند شعر، داستان واسطورهشناسي را كه تظاهر طبيعي آنهاست، ايجاد نمايد. انسان به طور فردي و جمعي رشد ميكند؛ جهان انساني كه از اشعار هومري تشكيل يافته است بسيار از جهان عبري كه خدايش توسط كتب مذهبي سخن گفته است يا جهان جمهوري رومي يا مسيحيت قرون وسطايي متفاوت است و الگوهاي رشد قابل رديابي هستند.
ويكو معتقد است كه اسطورهها –همانطور كه متفكران روشنگري ميانديشند- باورهايي نادرست نيستند و شعر تنها تزئين و آراستن آنچه كه ميتواند به زبان معمولي نيز بيان شود، نيست. اسطورهها و اشعار باستاني يك بينش و ديدگاه اصيل همانند فلسفه يوناني با قوانين رومي يا شعر و فرهنگ عصر روشنگري خودمان به ما ارائه ميكنند كه هرچند قديميترين، خامتر و دورتر از ما است اما با لحن و آواي خودمان است؛ مثلاً آنچه كه ما در ايلياد يا ده فرمان مشاهده ميكنيم منحصراً به فرهنگ خودمان تعلق دارد و با اعجاب و نبوغي كه بعدها نتوانست بازتوليد شود فرهنگ را پيچيدهتر كرده است.
هر فرهنگي تجارب جمعي خود را بيان ميكند و هر پله در نردبان توسعه انساني ابزار اصيل خاص خود را براي ابراز دارد. فرضيه چرخههاي پيشرفت فرهنگي ويكو، با شكوه به نظر ميآيد اما مهمترين آموزه او در فهم جامعه يا تاريخ نيست. حركت انقلابي ويكو بناگزير آموزه قانون بيزمان حقايق طبيعي را كه در اصل ميتواند براي هر انسان و در هر زمان و مكاني شناخته شود، انكار ميكند. ويكو جسورانه اين آموزه را كه از ارسطو تا عصر ما قلب سنت غربي بوده، نفي ميكند. او مفهوم وحدت فرهنگها را توصيه ميكند هرچند آنها ميتوانند در ارتباط با اخلاف و اسلاف خود به يكديگر شبيه باشند.
همچنين ويكو مفهوم سبك واحدي را پيشنهاد ميكند كه تمام فعاليتها و تظاهرات جوامع بشري در يك مرحله خاص از پيشرفت را در برميگيرد؛ بنابراين او مباني انسانشناسي تطبيقي فرهنگي و زبانشناسي تطبيقي تاريخي، زيباييشناسي، حقوق، زبان، آيين و مناسك و به ويژه اسطورهشناسي را پيريزي ميكند كه تنها كليد مطمئن براي فهم آن چيزي است كه دانشمندان و نقادان متاخر از آن به عنوان صورتهاي آگاهي جمعي ياد ميكنند.
اين تاريخگرايي با ديدگاهي كه بنابرآن تنها يك معيار حقيقت يا زيبايي يا خير وجود دارد و يا اينكه بعضي فرهنگها بيشتر از سايرين مهم هستند، قابل قياس نيست. آثار غيرمنسجم ويكو به مطالب بسيار ديگري نيز پرداخته است اما اهميت او در تاريخ روشنگري بهدليل پافشاري بر تكثر فرهنگها و در نتيجه رد و انكار اين عقيده است كه تنها يك ساختار واقعيت وجود دارد كه فيلسوف روشنگري ميتواند آن را حقيقتاً دريابد و به طور منطقي تشريح نمايد. ويكو اين نگره را كه تمام متفكران را از افلاطون تا لايپ نيتز، كندياك، برتراندراسل و پيروان او دلمشغول كرده بود، نفي ميكند. از نظر ويكو انسان پرسشهاي گوناگوني درباره عالم دارد و پاسخهايش نيز متناسب با آن است، اين پرسشها يا نمادها و اعمالي كه آنها را تشريح ميكنند در مسير توسعه فرهنگي تحريف و يا منسوخ ميشوند.
انسان براي فهم پاسخها بايد پرسشهايي را كه يك عصر يا يك فرهنگ را گرفتار كرده دريابد. اين پرسشها ثابت يا ضرورتاً عميق نيستند زيرا بيش از ديگران به خود ما شباهت دارند.
اگر ويكو ميخواست اركان و پايههايي را كه روشنگري عصر او بر آن مبتني بود بلرزاند، فيلسوف و متكلم كونيكسبرگ، يعني «هامان» ميخواست تا آن اركان را فروريزد.هامان در فرقه پيهتيست (pietist) يعني درونگراترين فرقه لوتري رشد يافته بود كه مبتني بر ارتباط بيواسطه روح انساني با خداوند -كه در معرض احساسات افراطي بود- و اقتضائات خشن و خشك الزام اخلاقي و انضباط فردي بود.
تلاشهاي فردريك كبير در سالهاي مياني قرن هجدهم در جهت معرفي فرهنگ فرانسوي و تا حدودي عقلانيت، اقتصاد، جامعهشناسي و علم نظام در پروس شرقي –يعني دوردستترين قسمت سرزمين او- واكنشي نسبتاً شديد در جامعه نيمه فئودال و سنتي پروتستان پروس - كه مكان تولد هردر و كانت نيز هست- ايجاد كرد.هامان به عنوان يك مدافع روشنگري آغاز كرد اما پس از يك بحران عميق روحي از آن رويگردان شد و سپس مجموعه حملات و انتقادات بحثانگيزي را عليه سطحيانگاري ديكتاتورهاي فرانسوي به چاپ رسانيد.
تعليمهامان براين اعتقاد بنا شده بود كه تمام حقيقت جزئي است، نه كلي و عقل صلاحيت اثبات وجود هيچ چيز را ندارد و تنها ابزاري براي طبقهبندي و مرتب كردن دادههاي حسي در الگوهايي است كه هيچ مطابقتي با واقعيت ندارد. اشياء و گياهان و حيوانات تنها نمادهايي هستند كه خداوند توسط آنها با مخلوقات خود ارتباط برقرار مينمايد. همه چيز مبتني بر ايمان است و ايمان مبناي معرفت به واقعيت است.
خواندن انجيل به معناي شنيدن صداي خداوند است يعني همان كسي كه با زباني با انسان سخن ميگويد كه به بشر توان فهم آن را نيز اعطا كرده است و به بعضي افراد موهبتي اعطا شده تا بتوانند راههاي او را تشخيص دهند؛ يعني همان راههايي كه در كتاب خدا و وحي انجيل و پدران و قديسان كليسا وجود دارد.
از نظرهامان، تنها عشق ميتواند –براي يك شخص يا يك شيء- ماهيت واقعي هرچيز را آشكار نمايد. نميتوان عشق را با گزارههاي كلي و قوانين و انتزاع علوم صورتبندي كرد. روشنگري فرانسوي چشم خود را به واقعيت انضمامي بسته است و از تجربه واقعي كه تنها بيواسطه حاصل ميشود غافل است. به نظام ابلهانهاي از مفاهيم و مقولات كه نمادهايي بسيار كلي هستند دلخوش كرده است.هامان اين كار هيوم –كه ادعاي عقلگرايان مبني بر وجود يك ريشه ماتقدم براي واقعيت را تخريب ميكند- به شدت تحسين مينمايد و تاكيد ميكند كه تمام شناخت انسان بر دادههاي بيواسطه حس اتكاء دارد. هيوم حق داشت كه معتقد باشد، نميتوان يك تخم مرغ خورد يا ليوان آبي نوشيد، مگر اينكه به وجود آنها اعتقاد داشت. آنچههامان ايمان ميناميد مبتني بود بردلايل و شواهد كافي و اندكي ذوق و حواس.
هامان علاقه اندكي به فرضيات راجعبه جهان خارجي داشت. او تنها به زندگي دروني فردي اعتقاد داشت و در نتيجه به هنر، تجربه ديني، حواس، روابط فردي، علاقه و توجه فراوان ابراز ميكرد. خدا شاعر است نه رياضيدان، انسان از يك لاادريگري آزاردهنده –مانند نظر كانت- كه بيپايان است رنج ميبرد. دانشمندان سيستم اختراع ميكنند و فلاسفه واقعيت را درون الگوهاي مصنوعي طبقهبندي ميكنند و هردو گروه چشم خود را بروي واقعيت ميبندند و در آسمان، قصرهاي پوشالي ميسازند.
وقتي حواس به شما اطلاع مستقيم ميدهد، چرا به سراغ تخيل ميرويد؟ نظامهاي (علمي و فلسفي) تنها زندان روح هستند و نه تنها گستره شناخت را محدود ميكنند بلكه انسان را به تبعيت از ماشينهايي كه در تطابق با جهالت آنها است وادار ساخته و از زندگي واقعي دور ميسازند. تاريخ به تنهايي حقيقت انضمامي را در بر دارد و شعر به طور خاص ميتواند جهان را با زبان احساس و تخيل الهام شده توصيف نمايد. رمز معرفت و سعادت انساني در تصورات و تخيلات نهفته است و به همين دليل، شاهديم كه زبان انسان ابتدايي پرمعنا و با احساس، شعري و غيرعقلاني است. شعر، زبان ابتدايي و اصلي بشريت است و باغباني از كشاورزي باستانيتر است، همچنين نقاشي از كتابت، آواز از رسيتال، ضربالمثل از استدلال عقلاني و مبادله كالا به كالا از تجارت، قدمت و اصالت بيشتري دارد.هامان در صف اول متفكراني است كه عقلگرايي و علمگرايي را به دليل استفاده از تحليل براي تحريف واقعيت متهم مينمايند. هردر، ياكوبي، موزر كه به شدت تحت تأثير شاوفتسبوري است، يونگ و برك ازهامان پيروي نمودند و با الهام از نويسندگان رومانتيك ساير كشورها با روشنگري به مقابله برخاستند.
هرچند سخنگوي برجسته اين جماعت، شلينگ است كه افكارش آشكارا در اوائل قرن بيستم و توسطهانري برگسون احياء شده است. شلينگ پدر آن دسته از متفكران ضدعقلگرايي است كه معتقدند واقعيت هستي نميتواند با تمثيلها و قياسهاي ايستا، مكاني و ناقص رياضيات و علوم تجربي مورد تجزيه و تحليل قرار گيرد. شلينگ شعار رمانتيسم را كه در سراسر قرن نوزدهم غالب بود –وهامان از پيشگامان آن محسوب ميشد- سرداد. آنها متفقاً معتقد بودند كه تجزيه و تحليل علمي نهايتاً به نوعي سياست غيرانساني و قواعد بيروح فرانسوي منجر ميشود كه زندگي پرشور و شعرآلود آلماني را كه توسط سليمان پروس –فردريك كبير- كه بسيار ميداند و كم ميفهمد، پايهريزي شده برنميتابد. ولتر، يعني كسي كه هردر او را «كودك خرفت» ناميده يك شيطان است زيرا عقل مضر و مخرب را به جاي عواطف و احساسات انساني قرار ميدهد.
زبان، ابراز بيواسطه زندگي تاريخي جوامع و مردم است، هر دادگاه، هر مكتب، هر حرفه، هر انجمن و هر فرقهاي زبان ويژه خود را دارد و ما به كمك معناي اين زبان به احساس يك عاشق و يك دوست نفوذ ميكنيم و نه با قوانين و سرنخهاي كلي كه هيچ چيز را نميگشايند. فلاسفه فرانسوي و پيروان انگليسي آنها به ما ميگويند كه انسان تنها در جستوجوي كسب لذت و دفع الم است، اما اين پوچ است. انسانها در روند زندگي درصدد خلق و ابتكار، نفرت، خوردن و نوشيدن، عبادت، فهم و قرباني كردن است و هرگز نميتواند از اين امور جلوگيري نمايد. زندگي فعاليت است. درحاليكه هامان از بينشها و دستاوردهاي بدون قاعده سخن ميگفت، شاگرد و مريد او فون هردر (1823-1744) ميكوشيد كه نظام منسجمي ايجاد كند تا طبيعت بشر و تجارب او در تاريخ را تبيين نمايد.
هردر در عين حال كه عميقاً به علوم طبيعي و يافتههاي آن – به ويژه در زيستشناسي و فيزيولوژي- علاقهمند بود و بيش ازهامان به سنت فرانسوي توجه داشت، در آن قسمت از آموزش خود، كه به بافت تفكر جنبشهايي كه او علاقهمند بود، مربوط ميشد، به طور عامدانهاي برعليه پيشفرضهاي جامعهشناسانه روشنگري فرانسوي حمله ميكرد. او معتقد بود كه فهم هرچيزي يعني فهم آن در فرديت و پيشرفت آن و اين امر ظرفيتي را ميطلبد كه هردر آن را احساس كردن، ميناميد؛ يعني ويژگي فردي يك سنت هنري، يك اثر ادبي، نهاد اجتماعي، مردم، فرهنگ و يا يك مقطع تاريخي. ما براي فهم اعمال فردي بايد ساختار ارگانيك جامعه را بر حسب اذهان و اعمال و عادات اعضاء آن جامعه دريابيم.
هردر به مانند ويكو اعتقاد داشت كه براي فهم يك دين، يك اثر هنري، و يا يك ويژگي ملي، انسان بايد به شرائط منحصر به فرد زندگي آن وارد شود. براي تعيين مزاياي تمام فرهنگها و مشروعيت كامل سنتها نميتوان به مجموعهاي از قواعد جزمي مدعي اعتبار جهاني متوسل شد. هر فرهنگي مركز ثقل خاص خود را دارد و اگر اين مركز ثقل را درنيابيم امكان ندارد كه مشخصه يا ارزش آن فرهنگ را فهم كنيم. هيچ چيز وحشتناكتر از ناديده گرفتن ميراث يك فرهنگ نيست. هردر، بزرگترين الهامگر مليگرائي فرهنگي است به ويژه در ميان مليتهايي كه توسط امپراطوريهاي اتريش –مجارستان، عثماني و روسيه سركوب ميشدند. همچنين او سردمدار ناسيوناليسم به ويژه در اتريش و آلمان بوده است.
هردر معيار مطلق پيشرفت و توسعه را كه در پاريس طراحي شده بود به شدت مورد انكار قرار ميدهد. از نظر او هر دستاورد انساني و هر جامعه انساني تنها بايد توسط استانداردهاي داخلي خودش مورد ارزيابي و قضاوت واقع شود. از نظر ولتر، ديدرو، هلوسيوس، هولباخ و كندورسه تنها يك تمدن جهاني و كلي وجود دارد ولي از نظر هردر، تنوع و تكثري از فرهنگهاي گوناگون موجود است. يكي از مهمترين جنبههاي فلسفي حملات هردر به روشنگري، مخالفت او با توصيف آنها از تاريخ است.
آنها (طرفداران روشنگري) با تاريخ با نوعي پيشداوري روبهرو ميشوند، به اين معني كه تاريخ از نظر آنها حركتي تصاعدي از خلسه و خرافه مذهبي به اخلاق آزاد وغيرمذهبي است. ولي اگر ما تاريخ را در پرتو چنين پيشداورياي مطالعه كنيم، هيچگاه موفق به فهم آن در واقعيت عينياش نخواهيم شد. ما بايد فرهنگ و هر مرحله از مراحل فرهنگ را از نظر شايستگيهاي خاص خودش مطالعه كنيم. به اين معني كه بايد بكوشيم تا در درون حيات پيچيده آن وارد شويم و آن را حتيالامكان از درون، بدون داوري درباره خوب و بد بودن آن دريابيم. هردر براين حقيقت مهم تكيه ميكند كه اگر بخواهيم واقعاً تكامل تاريخي انسان را دريابيم، نبايد سعي كنيم دادههاي تاريخي را به زور در قالب يك شاكله از پيش تصور شده بگنجانيم.
معاصر هردر، يوستوس موزر (94-1722) – اولين جامعهشناس تاريخي- همان كسي كه درباره حيات قديمي زادگاه خود يعني اورنابروك در آلمان غربي آثاري دارد- ميگويد: «هر عصري سبك ويژه خود را دارد». هر جنگ لحن خود را دارد، نحوه لباس پوشيدن و رفتار نيز ارتباطي دروني با مذهب و علوم دارد. از نظر موزر سبك زمانه و سبك ملي همه چيز است و يك دليل بومي وجود دارد كه چرا هرنهادي چنين است و چرا نميتواند جهاني باشد. او معتقد بود كه فهم جوامع و اشخاص تنها با برداشتهاي كلي، ميسر است و نه با جداسازي عناصر مقوم آن به شيوه شيميدانهاي تحليلي.
موزر معتقد است كه اين امر همان چيزي است كه ولتر آن را درك نكرد زيرا متوجه نشد كه قانوني كه در يك روستاي آلمان وجود دارد با قانون روستاي مجاور تناقض دارد. با وجود چنين گستردگي و تنوع در فرهنگها، طرفداران نظامهاي واحد مانند لوئي چهاردهم و فردريككبير با اقدامات خود آزادي را محدود ميكردند. هرچند به طور غيرمستقيم، اين همان فحوايي است كه از كلام و آثار ادموند برك (Edmund Burke) بر ميآيد. او به همراه بسياري از نويسندگان رومانتيك، حياتگرا (Vitalistic) و شهودگرا – اعم از محافظهكار و سوسياليست- از ارزش صورتهاي ارگانيك حيات اجتماعي دفاع كرد.
حمله مشهور برك بر مباني انقلابيون فرانسوي مبتني بر قيود و رشتههاي بيشماري بود كه بشريت را در يك كليت مقدس تاريخي گرفتار كرده بود كه ميتوان آن را با الگوي فايده انگار كه جامعه را به مثابه يك شركت تجاري در نظر داشت مقايسه كرد. برك بر جهان ساخته و پرداخته اقتصاددانان، عالمان و رياضيدانان- كه از درك روابط غيرقابل تحليلي كه موجد يك خانواده، يك قبيله، يك ملت و يا يك جنبش ميشود، ناتوان هستند- به شدت ميتاخت.
در همان زمان انزجار از دستاوردها و روشهاي علمي موجد يك اعتراض افراطي شد كه در آثار ويليام بليك، شيلر جوان و نويسندگان عامهپسند شرق اروپا نمايان شد. فراتر از اين، باعث يك اغتشاش غيرسياسي در آلمان در دوسوم پاياني قرن هجدهم شد و در اين راستا بايد به نقش حائز اهميت پيشگامان نهضت طوفان و فشار مانند لنز فون كلينگر، گرشتنبرگ و لايزويتز (Leisewitz) اشاره كرد كه طغياني عليه تمام اشكال جامعه نهادينه شده يا زندگي سياسي بود. آنچه كه آنها را تحريك ميكرد شايد بيفرهنگي مفرط طبقه متوسط آلماني و يا بيعدالتيهاي ظالمانه دادگاههاي خودسر اميرنشينهاي آلماني بود و به آنچه كه از سوي آنها بايد با خشونت بهطورمساوي حمله ميشد، نظم كامل زندگي با اصول عقل و دانش تجربي بود كه از سوي انديشمندان مترقي فرانسه، انگلستان و ايتاليا پشتيباني ميشد. لنز، طبيعت را به عنوان يك گرداب وحشي در نظر داشت كه انسان داراي احساس اگر قرار است تماميت زندگي را تجربه كند خودرا به درون آن ميافكند.
از نظر او، شوبارت و لايزويتز هنر خصوصاً ادبيات، اشكال پرشور ابراز خود هستند كه ميتوانند مرگ را به تاخير اندازند. هيچ چيز بهتر از مرثيه هردر بيانگر نهضت طوفان و فشار نيست: «من اينجا نيستم تا بينديشم بلكه هستم تا احساس كنم، زندگي كنم يا قلب، گرما، خون، انسانيت و حيات را احساس نمايم».
تعقلورزي فرانسوي بياهميت و شبحوار است. اين همان واكنش گوته به رساله نظام طبيعت هولباخ است كه آن را نفرتانگيز خوانده و به جسد تشبيه كرده است، رسالهاي كه هيچ ارتباطي با كليساي جامع گوتيك در استراسبورگ –يعني جاييكه هردر آن را يكي از شريفترين تجليات روح آلماني در قرون وسطي ميدانست- ندارد. آموزههاي اخلاقي كانت بر اين واقعيت تاكيد داشت كه دترمينيسم با اخلاق سازگار نيست، زيرا تنها آنهايي كه عامل واقعي اعمال خود هستند –براي انجام يا عدم انجام كاري مختار هستند- ميتوانند براي آنچه كه انجام ميدهند تحسين يا سرزنش شوند؛ زيرا مسئوليت متكفل قدرت انتخاب است و آنهايي كه نميتوانند آزادانه انتخاب كنند اخلاقاً چيزي بيش از يك تكه سنگ نيستند.
بدين ترتيب كانت نوعي خودآييني اخلاقي را پيشنهاد ميكند كه مطابق آن تنها كساني كه عمل ميكنند و محكوم به علم نيستند و اعمالشان از تصميم اراده اخلاقي كه با اصول آزادانه اتخاذ شده، هدايت ميشوند، سرچشمه ميگيرند، ميتوانند واقعاً آزاد تلقي شده و اساساً فاعل اخلاقي شمرده شوند. كانت، دين عميق خود به روسو را تصديق ميكند زيرا روسو در كتاب اميل (Emile) از انسان در مقايسه با انفعال طبيعت مادي به عنوان يك موجود فعال و صاحب ارادهاي كه خود را از مقاومت در برابر تمايلات حسي رها ميكند، سخن ميگويد. بايد توجه داشت كه اين تعليم راجع به اراده به عنوان يك ظرفيت نامتعين در تقابل با پوزيتيويسم حسگرايانه هلوسيوس يا كندياك مطرح شده و شباهتي با اراده آزاد اخلاقي كانت دارد.
طبيعت انساني ديگر اساساً به عنوان موجودي پرورش يافته در هماهنگي با جهان طبيعي تلقي نميشد. فريدريشهاينريش ياكوبي – فيلسوف عارف مشربي كه عميقاً متاثر ازهامان بود- نميتواند بين روح و عقل سازش برقرار كند، او چنين مينويسد: «نور در قلب من است و به محض اينكه ميكوشم تا آن را به عقل خود انتقال بدهم از بين ميرود». از نظر او اسپينوزا از زمان افلاطون تاكنون بزرگترين پيشواي ديدگاه عقلاني به عالم بوده است اما از نظر ياكوبي اين همان مرگ در زندگي است و پاسخي به پرسشهاي روحي كه بيخانماني آن در جهان عقل تنها با توسل به ايمان به خداوند متعال درمان خواهد شد، نخواهد داد.
شلينگ شايد بارزترين تمام فيلسوفاني باشد كه عالم را به عنوان پيشرفت يك نيروي غيرعقلاني كه تنها ميتوان با قواي شهودي انسانهاي نابغه شاعران، فيلسوفان، متكلمان به آن دست يافت، در نظر ميگرفت. طبيعت يك ارگانيسم زنده است و به پرسشهاي مطرح شده از سوي مردان صاحب نبوغ پاسخ ميدهد. همچنين انسانهاي نابغه نيز به پرسشهاي مطرح شده از سوي طبيعت پاسخ ميدهند. از نظر او بينش خيالي به تنهايي ميتواند از آيندهاي كه با حسابگري محض عقل و تجزيه و تحليل دانشمندان طبيعي قابل دريافت نيست آگاه شود. اين جريان به جز او در فيخته، هگل، وردزورث(Wordsworth)، گوته، كارلايل، شوپنهاور و ساير متفكران ضدعقل قرن نوزدهم –كه سرانجام به برگسون و مكاتب متاخر ضدپوزيتيويسم منجر شد- نيز ادامه يافت.
همچنين، اين همان سرچشمه جرياني است كه در رودخانه بزرگ رومانتيسم –كه معتقد بود هر عمل انسان صورتي از خودبيانگري فردي است و درهنر و هر فعاليت خلاقانهاي تجلي مييابد- به چشم ميخورد. سرشناسترين رومانتيكهاي آلماني –نوواليس و تيك- عالم را به عنوان ساختاري كه بتواند توصيف يا تحليل شود در نظر نداشتند بلكه آن را به عنوان فعاليت روح و طبيعتي كه خود را شكوفا ميكند، تلقي ميكردند. در حاليكه برخي –مانند شلينگ و كلريج- اين فعاليت را به مثابه رشدي مداوم- به سوي خودآگاهي از روح جهاني كه دائماً به سوي كمال پيش ميرود- در نظر داشتند، سايرين آن را فرآيندي جهاني و فاقد هدف و بيمعنا كه از انسان مخفي است، تلقي ميكردند و معتقد بودند كه هم نظامهاي مابعدالطبيعي -كه مدعي ارائه توجيهي عقلاني براي جهان و انسان هستند – و هم نظامهاي علمي- كه وظيفه تبيين آنچه را كه به نظر حواس ميآيد دارند- فاقد هدف و محتوا بوده و به هيچ كاري نميآيند.
انكار اصول محوري روشنگري يعني كليت، عينيت، عقلانيت و ظرفيت ارائه راهحلهاي ثابت براي تمام مسائل اساسي زندگي يا انديشه كه در اشكال گوناگوني از جمله محافظهكار يا ليبرال، واكنشي يا انقلابي روي داد، بسته به اين بود كه كدام نظام سيستماتيك مورد حلمه واقع ميشود.
براي مثال، كساني مانند آدام مولر يا فردريش شلگل و تا اندازهاي كلريج يا ويليام كابت (William cobbett) معتقد بودند كه اصول انقلاب فرانسه يا سازمان ناپلئوني مهمترين موانع ابراز احساسات انسان هستند. وجه اشتراك كلي نهضت روشنگري همانا انكار تعليم محوري مسيحيت درباره گناه اوليه و جانشين كردن اين اعتقاد است كه انسان بيگناه و خوب است و از نظر اخلاقي خنثي است و از طريق آموزش يا محيط تأثير ميپذيرد. كليسا به شدت انكار گناه اوليه را در «اميل» روسو محكوم كرد و حملات روسو به مادهانگاري، فايدهانگاري و الحاد را ناديده گرفت. اين همان تعليم اگوستين و سنت پل بود كه به مثابه برندهترين سلاح نويسندگان ضدانقلاب فرانسه مانند دومايستر (demaistre) بونالد (Bonald) و شاتوبريان در اواخر قرن هجدهم عمل ميكرد. يكي از تاريكترين اشكال واكنشها بر عليه روشنگري –و يكي از جالبترين و موثرترين آنها- در تعاليم ژوزف دومايستر و شاگردان و طرفداران او به چشم ميخورد.
او همان كسي است كه در اوائل قرن نوزدهم يك فضاي ضدانقلابي را در اروپا بوجود آورد. دومايستر روشنگري را يكي از احمقانهترين و مخربترين اشكال حيات اجتماعي ميدانست. از نظر او اين برداشت از انسان به مثابه موجودي خيرخواه، داراي حس تعاون و صلحجو كاملاً نادرست بود و آراء هيوم و هولباخ و هلوسيوس را درباره طبيعت پوچ و تهي ميدانست. از نظر او تاريخ و حيوانشناسي قابل اتكاءترين راهنماي بشر محسوب ميشوند زيرا انسان طبيعتاً خشن و پرخاشگر و مخرب است. بشر -آنطور كه روشنگري تعليم ميدهد- براي تعاون و همكاري متقابل گردهم نيامده است و تاريخ گواهي ميدهد كه همواره بين انسانها نزاعهاي خونيني بر سرمنافع پديد آمده است.
دومايتسر احساس ميكرد كه انسان فطرتاً شرور، حيواني مخرب و پر از محركهاي متعارض است و نميداند كه چه ميخواهد، ميخواهد آنچه را كه نميخواهد، و نميخواهد آنچه را كه ميخواهد فقط زماني كه انسان تحت كنترل دائم و انضباط شديد در ميآيد و در سيطره مرجعيت نخبگان –كليسا، حكومت-قرار ميگيرد، ميتواند اميدوار به بقاء و نجات باشد. انسان اساساً براي آزادي و صلح آفريده نشده است.
از ديد او دانشمندان، روشنفكران، وكلاء، روزنامهنگاران، دموكراتها، يانسيستها، پروتستانها، يهوديها، ملحدان، همه و همه دشمنان خستگيناپذيري هستند كه هرگز از تخريب حيات اجتماعي دست نميكشند. او معتقد است كه بهترين حكومتي كه جهان تاكنون شاهد بوده از آن روميان است. آنها آنقدر عاقل بودند كه خودشان دانشمند شوند و براي اين منظور برجستهترين و سياستمدارترين يونانيان را به خدمت گرفتند.
تنها زمان و تاريخ ميتوانند مرجعيتي بيافرينند كه انسان بتواند آن را پرستش كرده و از آن اطاعت كند و ديكتاتوري صرف نظامي كه در دستان افراد انساني است نيرويي فاقد روح است، كه دومايستر آن را «باتونوكراسي» (Batonocratie) مينامد و پايان كار ناپلئون را پيشبيني ميكند. نزديكترين انديشمند به او بونالد (Bonald) بود كه فردگرايي را –چه به عنوان آموزهاي اجتماعي يا روش عقلاني تحليل پديدارهاي تاريخي- به باد انتقاد گرفت.
او اعلام كرد كه اختراعات بشري در قياس با نظم الهي جهان كه به درون زبان، خانواده و نحوه عبادت خدا نيز نفوذ ميكند، متزلزل و كم اهميتاند. هرجا كه كودكي متولد ميشود، پدر و مادر و خانواده و خدايي موجود است و اين مباني اصيل هرگز توسط انسان واز سر قراردادها يا فايده يا كالاهاي مادي استنتاج نشده است. فردگرائي ليبرال كه توسط روشنفكران توصيه شده است، انسان را در رقابت ناسالم جامعه بورژوازي داخل ميكند كه در آن قوي، پيروز و ضعيف، محكوم به خفا و نابودي خواهد بود. تنها كليسا است كه ميتواند جامعهاي را تشكيل دهد كه در آن شايستهترين افراد، جامعه را به پيش برند و افراد ضعيف نيز براي خود هدفي داشته باشند.
اين تعاليم تيره و تار الهامگر سياست مونارشيستي در فرانسه شد و به همراه مفهوم قهرمانگرايي رومانتيك موجب ايجاد افراد و ملتهاي خلاق و غيرخلاق، تاريخي و غيرتاريخي شد كه رفته رفته به ناسيوناليزم، امپرياليزم و سرانجام –در خشنترين و بيمارگونهترين اشكال- به تعاليم فاشيستي و توتاليتار در قرن بيستم انجاميد. شكست انقلاب فرانسه در بخش اعظم اهداف اعلام شده آن موجب شد تا روشنگري نيز به عنوان يك نظام يا يك جنبش مختومه اعلام شود. وارثين آن و نهضتهاي مخالف روشنگري كه خود تا حدودي باعث تحريك جنبشها و شاخههاي رومانتيك و غيرعقلاني، سياسي و زيباييشناسي، خشن و صلحجو، فردگرا و جمعگرا، آنارشيست و توتاليتار شدند- به صفحه ديگري از تاريخ تعلق دارند.
The dictionary of history of ideas counterenlightenment By: Isaiah Berlin