بىگمان، براى هر انسانى، زمان گذرا، موحشترين و رامنشدنىترين و آزاردهندهترين وجه زندگى اين جهانى است؛ زيرا هر چند، بشر در خلال قرون و اعصار توانسته استبر بسيارى از دشوارىها؛ از قبيل بيمارى و تاريكى و گرسنگى و تنهايى و مانند آنها - بهطور نسبى - مهار زند؛ ليكن در ايستادن يا كند كردن حركتبىامان زمان به سوى آينده، هيچ موفقيتى به كف نياورده و همواره خود را در برابر آن، سختبىسلاح ديده است: زمان بىوقفه، آدمى را از جوانى و نيرومندى، به پيرى و ناتوانى سوق مىدهد و لاجرم، زندگى را به سراشيب مخوفى مبدل مىكند كه پايان آن مرگ انسان است؛ و اما، رعبآورتر اين كه مرگ انسان به معناى پايان زمان نيست.
از سوى ديگر، زمان گذرا - كه با حضور هميشگى و دهشتآور خود، غلبهاى بى گفتوگو بر انسان دارد - در همه حال، او را وامىدارد تا با حسرت و اسف، گذشته را در ياد آورد: هر روز بدتر از ديروز و هر سال بدتر از پار، شمرده مىشود؛ روزها و سالهايى كه از منتهىاليه آنها، مفهوم عصر زرين، چون خاطرهاى وهمآلود در يادها مانده؛ عصر آغازين سراسر شادكامى و آسودگى و بهشتنشينى كه با هبوط فاجعهسان انسان، از دسترس بيرون افتاده است.
چنين است كه هم شخص انسان و هم نوع انسان، در ميانه دو حسرت و هراس ايستادهاند؛ حسرت بر گذشته و هراس از آينده: گذشتهاى كه در آن، هم شخص انسان در بالندگى و بهنيرويى بود و هم نوع انسان، در زرينگى؛ و آيندهاى كه براى شخص انسان، فرتوتى و مرگ به ارمغان مىآورد و براى نوع انسان، تباهى.
اما درك انسان از مفهوم زمان، تنها به زمان گذرا؛ يعنى زمانى كه در جهان سپنجى، جارى است - و سالها گامهاى ناگزير آن هستند -، پايان نمىپذيرد. در برابر چنين زمانى كه حسرت و هراس از آن، فرومىبارد، انسان جنس ديگرى از زمان را هم مىشناسد كه ناگذر است و بر زمان گذراى جهان سپنجى، برترى و احاطه دارد. اين زمان ناگذر، از آن جهان مينوى است كه همه رويدادهاى آغازين سپندينه در آن، رخ دادهاند؛ يعنى انسان زمان را بر دو بخش، تقسيم شده مىيابد؛ زمان سپنجى كه گذرا و گيتيانه و لاجرم، وحشتآفرين است و ديگرى زمان مينوى كه ناگذر و ازلى و سرشار از خوشى و سپندينگى است.
پرواضح است كه زمان مينوى جنس و معيارى جداگانه را برمىتابد: شش روزى كه در طى آن، خدا جهان را آفريد، طرف قياس با روزهاى سپنجى نيستند؛ شهادت يك قديس، به لحظه يا سرزمينى خاص محصور نمىشود؛ نمود و بروز و تاثير هر واقعهاى در آن، از ازل تا به ابد، به يك اندازه است؛ و بر همين منوال، در چشم انسان، اصالت و واقعيت تنها از آن رويدادهايى است كه در زمان ازلى و مينوى، رخ داده باشند؛ زمانى كه در آن، خلقت پديدار گشت و انسانى كه امروز سرگشته جهان سپنجى شده، در آن، بس بىاندوه و بهشتنشين بود.
انسان، در برابر هراسى كه گذر روزمره زمان سپنجى مىآفريند، نمىتواند بى هيچ كنش و كوششى باقى بماند. سهل است؛ با اندك دقتى، مىتوانى ديد كه همت در مغلوب كردن زمان سپنجى و برانداختن و متوقف كردن و باژگونهسازى آن، بر تمام فرآيندهاى ذهنى و رفتارى انسان تاثيرى عظيم نهاده است. بهعبارت ديگر، انسان كه همواره و با دژكامى، خويش را در برابر استيلاى همهجانبه و كاهنده و جارى زمان سپنجى، درمانده و تنها مىيابد، كوشش مىكند تا آنرا از مقام واقعيت ملموس زندگى روزمره خود، ساقط كند و حضور آنبهآن دردناكش را به فراموشى بسپارد. چنين فرآيندى، تنها از يك راه، ممكن است: انسان بار ديگر، خويش را به زمان مينوى بازگرداند؛ يعنى در هر آن، با رويدادهاى ازلى جهان برين، انباز شود يا رفتارهاى مينوى را تكرار كند.
چنين است كه انسان، زمان سپنجى را در قياس با زمان مينوى، تحقير مىكند و آن را چنان ناچيز مىشمارد كه فاصله خود با گذشتگان را به چند ساعتى مىكاهد، يا آينده و اكنون را مانند دو انگشت قرين هم مىبيند. اين رويكرد را مىتوان به آشكارگى در رفتار مردمان از اشارات روزمره مردم، گرفته تا تنبيهات عارفانه ايشان ديد. اما، بايد دانست كه در لايههاى درونى انديشه انسانها، سازوكارهاى پيچيدهترى براى پيوستن به زمان مينوى هستند كه بازشناسى آنها محتاج دقت است. يكى از اساسىترين اين سازوكارها، بازايستادن از "خودبودن" است: "خودبودن" يعنى هر آن جايگاهى معين در محور زمان داشتن؛ يعنى حسرت بر گذشته و هراس از آينده را رنجبردن؛ يعنى در مسير زمان سپنجى، لحظه به لحظه فروكاهيدن و به نابودى پيوستن. بهعبارت ديگر، انسان مىكوشد تا از زمان سپنجى بگريزد و در زمان مينوى، زندگى كند و اين آرمان وقتى محقق مىشود كه "خود" نباشد؛ يعنى در كردار و رفتار و پندار، كهنالگويى ارجمند و سپندينه را كه به زمان مينوى تعلق دارد، انبازى يا تكرار كند.
مثالهاى بىشمارى مىتوانند، ما را با چگونگى منش انسان براى برانداختن و فراموشيدن زمان سپنجى، از طريق انبازى با رخدادها و كهنالگوهاى مينوى راهنمايى كنند. براى پرهيز از اطناب، دو نمونه را برمىشماريم:
1) در چشمانداز انسان، شهادت يك قديس رخدادى است كه وقوع آن در عرصه گيتى، تنها نمودى اين دنيايى از واقعهاى مينوى است كه هر سال، بار ديگر و از نو، در عرصه جهان سپنجى، تكرار مىشود. به عبارت دقيقتر، در چشم انسان، چنين قديسى خود در زمان مينوى، شهيد شده بوده و يكى از تجليات اين شهادت مينوى در عرصه گيتى، وقوع همه ساله آن است؛ يعنى، در اينجا، نقش زمان سپنجى فقط يادآورى رويدادى مينوى است كه از هر حيث، برتر و والاتر از يك رويداد سپنجى است؛ رويدادى كه اگرچه هرگز در هيچيك از مختصات چهارگانه اين جهانى، محصور نمىشود؛ اما زمان و مكانى خاص را در گيتى، به يمن وجود خود، متبركتر مىگرداند. بهعبارت ديگر، شهادت مينوى يك قديس از ازل تا به ابد، به يك ميزان، حضور و تاثير دارد و اگرچه تمام گيتى را از خود سرشار مىگرداند، ليكن براى انسان گرفتار جهان سپنجى، در يك آن و مكان، نمود و بروز خاصترى پيدا مىكند.
چنين است كه انسان گريزان از زمان سپنجى، هرگز به پاسداشت "سالگرد" شهادت قديس نمىنشيند؛ بلكه دقيقا و صراحتا خود شهادت را تعزيت مىگويد؛ و فقط تعزيت نمىگويد، بلكه با آن درمىآميزد و بازش مىآفريند؛ يعنى، خود سپنجى را فراموش مىكند، زمان گذرا را به باژگونگى مىكشاند و با قرار گرفتن در زمان ناگذر ازلى، واقعه شهادت قديس را كه - همچون تمام رويدادهاى مينوى - همواره "هست"، بار ديگر و با تمام وجود، تجربه مىكند.
آيينهاى عزادارى براى شهادت قديس، در همين چارچوب معنا مىيابند؛ زيرا با اين آيينهاست كه انسان مىتواند لحظه مينوى شهادت را هر چه كاملتر، بازآفرينى كند: او بر خويش لت مىزند تا از طريق دردى كه بر خود تحميل مىكند، با رنج قديس در لحظه شهادت همراه شود و به انجام اعمال نمادين مىپردازد، تا از كمند تكرارات جهان سپنجى برهد و با رويدادى كه غيرتكرارى و مينوى است، انباز شود.
اينگونه، براى انسان، سپندينگى آن و مكانى كه يادآور شهادت قديس است، به اين دليل است كه او با قرار گرفتن در چنان آن و مكانى، آسانتر مىتواند زمان سپنجى را به باژگونگى بكشد و البته، انسانى برتر شمرده مىشود، اگر بتواند فارغ از آن و مكان ويژه، در هر آن و مكانى از جهان سپنجى، به درك عينى لحظه هميشه ماناى شهادت قديس نايل گردد.
2) مفهوم نوروز و گردش ادوارى سال سپنجى، با آرمانهاى انسان براى برانداختن زمان، پيوستگى بسيار ژرفى دارد؛ زيرا هر نوروز مظهر و نمود ساليانهاى از رويداد خلقت گيتى در زمان مينوى است. بهعبارت ديگر، خلقت همچون شهادت قديس، رويدادى ازلى است كه در زمان مينوى، رخ داده است و همه ساله در عرصه جهان سپنجى تكرار مىشود. اينگونه، مىتوانى ديد كه همه آيينهاى متنوع نوروزى، رفتارهايى نمادين هستند كه انسان را با كهن الگوى خلقت پيوند داده، او را به ادراك زمان مينوى رهنمون مىشوند: خانهتكانى جشن گرفتن هبوط فروهرها و انبازى با آنهاست كه از قيد زمان سپنجى رهيدهاند؛ ميرنوروزى و سيزده نوروز سپرى شدن آشوب ازلى پيش از خلقت را تكرار مىكنند؛ حاجىفيروز يادآور زندهشدن و سرخى طبيعت مرده و سياه شده از جور زمستان است؛ سبزهروياندن تكرار فرخندگى بهار گيتى است و... چنين است كه در لحظه نوروز، انسان با نزديكانش روبوسى مىنمايد و پيمانها تازه مىكند، تا گذشته را به تمامى برافكند و چون خلقت مينوى، همه چيز را از نو آغاز كند.
در اينجا هم، نظير آنچه درباره شهادت قديس گفتيم، براى انسان، خلقت مفهومى مينوى و البته برتر از سازوكارهاى حاكم بر جهان سپنجى را داست. بنابراين، خلقت نيز به هيچ آن و مكانى در گيتى محدود نمىشود؛ بلكه حقيقتى است كه در جهان مينوى، همواره "هست" و در نتيجه، در هر آن و مكان ناويژهاى مىتوان تكرارش كرد؛ تكرارى كه در هر بار، زمان سپنجى را باژگونه مىكند و انسان را با زمان مينوى، همراه مىگرداند. اين چنين است كه براى انسان، هر نوآغازيدنى چونان خلقت مينوى، گذشته را در زمان سپنجى، از معنا تهى مىكند و آن را در كنج فراموشى مىافكند.
مفهوم دقيق توبه و انابت، در همين چارچوب عيان مىشود: زمان سپنجى اساسا با يك گناهورزى آغاز شد و تعين يافت؛ در نتيجه، انجام هر بار توبه در سطح شخص انسان، به مثابه رجعتبه هنگام زاده شدن است كه تماما پاكى و بىگناهى بود و در سطح نوع انسان، به معناى درنورديدن زمان سپنجى و بازگشتبه عرصه سراسر خرمى جهان مينوى است.(هم اينجا بگويم كه رمز برگزارى آيينهاى انابتيا عزادارى دستهجمعى همين است).
بايد دانست كه انسان براى باژگونهكردن زمان سپنجى، نياز به ايستارهايى دارد كه زمان در آنها، خودبهخود، متوقف شده است. اين ايستارها، فقط آيينها و باورها نيستند؛ بلكه گاه در هيات مكانها و بناهايى قد علم مىكنند كه نقطه اتصال جهان مينوى با جهان سپنجى شمرده مىشوند؛ يعنى، انسان مكانهايى را مىشناسد كه به سبب پيوند با جهان مينوى، سپندينه شدهاند و او هنگام حضور در چنين مكانهايى، از قيد زمان گذراى وحشتآفرين رهايى مىيابد. واضح است كه سپندينگى اين مكانها، با تحول در باورهاى دينى انسانها، دستخوش تغيير نمىشود و همواره برقرار مىماند؛ يعنى، انسان در هر حال، با قرار گرفتن در چنين مكان سپندينهاى، جهان مينوى را در دسترستر مىيابد.
محض نمونه، مىتوان به هزاران بقعه و بارگاه امامزادههاى مجهولالهويهاى كه در سرتاسر ايران وجود دارند، اشاره كرد: به هر روستاى دورافتادهاى كه پا بگذارى، حرمى - ولو حقير - را مىيابى كه به ادعاى اهالى، فرزند يا فرزندزاده امامى معصوم در آن دفن شده است. از شمار معدودى گذشتهتر، بسيارى از اينان يا شجرهنامه ندارند، يا اگر دارند، در جعلى بودنشان شك نيست. با اين وصف، مىتوانى ديد كه مردمان سخت دلبسته آنها هستند: دشوارىها را به نزد آنان شكوه مىبرند؛ علاج بيمار خود را ايشان مىطلبند؛ آيينهاى سوگوارى را در جوار آنان برگزار مىكنند؛ نذورات خود را تقديمشان مىكنند؛ مردگان دفنشده در جوار آنان را به دور از عذاب مىدانند و خلاصه، امامزاده يك روستا يا يك محله را محور و مرجع زندگى انسانها مىيابى.
با نگاهى ژرف، مىتوان فهميد كه اين امامزادهانگاشتهشدگان، در اصل، ايستارهايى هستند كه به انسان كمك مىكنند تا از " خودبودن" بگسلد و رنج زمان سپنجى را به فراموشى بسپارد: او هنگامى كه ناهموارىهاى زمانه در محنتش انداختهاند، وضويى مىسازد و با پاى برهنه و در كمال اخلاص، روى به جانب چنان آستانى كه مقدس شمرده شده است، مىنهد؛ اعمالى آيينى انجام مىدهد؛ نذرى مىبندد يا قربانىاى نثار مىكند. در نتيجه، چنان مىنمايد كه پا را از عرصه تنگ جهان سپنجى به بيرون نهاده و با ورود آيينى به مكانى مينوى؛ يعنى تشرف، زندگى را بار ديگر آغاز كرده و گذشته را برانداخته است. به عبارت ديگر، مكان سپندينه جايى است كه در آن به لطف پيوستگى با جهان مينوى، مىتوان زمان سپنجى را باژگون كرد، گذشته را برانداخت و شروعى دوباره را رقم زد.
معناى توسل دقيقا در چنين بسترى شكل مىگيرد: انسان نمىكوشد تا همه رفتارهاى ارجمند يك قديس را مو به مو تكرار كند؛ بلكه مىكوشد تا خويش را به آن قديس پيوند زند. بهعبارت ديگر، براى انسان، قديس الگو نيست؛ بلكه كهنالگوست؛ يعنى انسان در توسلجويى، براى خودش، سرلوحهاى عملى يا نظرى از كنشها و انديشههاى قديس نمىسازد؛ بلكه مىكوشد تا همچون هر كهنالگوى ديگرى با او درآميزد و شاخصترين لحظات او را كه معمولا شهادتش است، بازآفريند و آن را تجربه كند. چنين است كه مىبينى از تمام تاريخ زندگى بيشتر قديسان، فقط مختصرى از ولادت، و شرح مفصلى از شهادت، برجاى مانده و مابقى در طاق نسيان افتاده است. علت اين رويكرده اين است كه براى انسان، قديسان الگوهايى سزاوار "شناخت" نيستند؛ بلكه كهنالگوهايى هستند كه درپيوستن با آنان، رهايى از جهان سپنجى و فراموشى گذشته ممكن مىشود (و البته معلوم است كه هر چه به طريق اغراق، بر درجه سپندينگى آنان بيفزايند، پيوستگى با آنان مفيدتر و رهانندهتر است. اينگونه، مىبينى كه گاه نه تنها قديسان؛ كه مرشدان و اقطاب را نيز مرتبه الوهى مىبخشند و لاجرم خود در پيوستن به ايشان، نهايتسپندينگى را حس مىكنند.)
بارى، تمام آنچه تاكنون آورديم، نمودارهايى بودند، از كنشهاى فكرى و آيينى سنتى انسان در برابر زمان سپنجى. اما چنانكه ناگفته پيداست، همه انسانها در پى باژگونهكردن زمان سپنجى نيستند؛ برعكس، بودهاند و هستند انسانهايى كه خواهان برانداختن زمان مينوىاند و همه اصالت و واقعيت را از آن زمان و جهان سپنجى مىدانند. چنين انسانهايى گرچه زمان سپنجى را واقعيت غيرقابل اجتناب زندگى خويش مىبينند؛ اما هرگز در پى برافكندن آن برنمىآيند؛ بلكه كوشش مىكنند تا به مدد دانش خود با آن به سازگارى برسند و تحمل پذيرش نمايند. اين يعنى كوشش براى "معاصربودن" در همه حال؛ يعنى از درك زمان حال، گريزان نبودن و در پى برانداختن گذشته، برنيامدن و آينده را به عمر سپنجى، محصور دانستن.
چنين انسانى در عوض هراس از آينده و حسرت برگذشته، مىكوشد تا اكنون را تجربه كند و چون به جهان مينوى اعتقادى ندارد، همه ملكوت آرمانى خود را نه در آسمان، بلكه دقيقا بر زمين بنا مىكند. در نتيجه، از چشم او، شهادت قديس رخدادى به تمامى، سپنجى و تاريخى و مربوط به گذشته است كه هيچ برجستگى خاصى ندارد؛ توبه معناى بازآغازى نمىدهد و توسل هم جز خردورزيدن و عبرتآموختن نيست و... الخ.
اما، از سويى ديگر، در ميانه دو انسانى كه مىكوشند از زمان مينوى و زمان سپنجى، يكى را براندازند، دينمدارانى ايستادهاند كه از آن هر دو زمان، هيچيك را به تمامى، برانداختنى نمىبينند. در چشم انسان دينمدار، زمان سپنجى عرصهاى كوتاه است كه عاقبتبه معاد مىپيوندد. يعنى، او گيتى را لحظهاى گذرا مىبيند كه ميان دو نقطه ازلى و ابدى قرار دارد. در نتيجه، انسان دينمدار، براى زمان سپنجى ارزش قايل است؛ هر چند كه اصالت نهايى را به جهان مينوى مىدهد و دنيا را هجرانى مىبيند كه عاقبتبه وصل مىانجامد.
پر واضح است كه براى چنين انسانى، پادافره و پاداش فرجامين گيتى رنج ناشى از زمان سپنجى را تحملپذير مىكند؛ يعنى، او با ايمان به معاد، بهجاى اينكه سعى كند، براى پيوستن به جهان مينوى، زمان سپنجى را باژگونه گرداند، روى به آينده مىنهد و اينگونه لحظات رنجآورى را كه پيشروى دارد، تحمل مىكند.
به عبارت ديگر، انسان دينمدار، بر خلاف انسان سنتى يا انسان معاصر، در پى تحقير زمان برنمىآيد. او در عينحال كه زمان مينوى را مىستايد، رنج ناشى از زمان سپنجى را در خدمت اعتلاى ايمان خويش قرار مىدهد و زندگى در گيتى را بى هدف يا تحميل شده، نمىيابد. اينگونه، شگرفترين تاثيرى را كه دين بر انسان مىنهد، مىتوان دريافت: او همه آن مفاهيمى را كه انسان داراى تفكر سنتى درباره گيتى به كار مىبست، به سطح ايمان فردى خود مىكشاند: جهان اصغر؛ يعنى، او همواره در كشش و كوشش است تا ايمانش را تازه گرداند، همچنانكه هر از گاهى، جهان از نو خلق مىشود؛ يعنى، او تمام پديدههاى گيتى را آياتى الهى مىبيند كه هر يك مىتواند او را از شوق ايمان بارور كند؛ يعنى گيتى را چنان مىزيد كه گويى ابدى است و معاد را چنان مىانديشد كه انگار، در حال رخ دادن است؛ يعنى انسان دينمدار، تعادلى ميان انسان سنتى و انسان معاصر برمىآورد كه در آن، ايمان به معاد، جهتگيرى اصلى را مشخص نموده است.
واضح استحفظ اين تعادل از كژى به اين يا آن سوى، آسان نيست؛ زيرا انسان دينمدار را تفكر سطحى و البته خودفريبى، همواره در كمين بايد ديد: سهل است كه او در زير پوستهاى از ديندارى، در معنا، انسانى به تمامى، سنتى باشد و حتى همه آموزههاى دينى را قلب ماهيت كرده باشد؛ يعنى از هر آنچه در دين هست، كهنالگو بسازد. يا چنان در ورطه لفاظى و تاويل بيفتد كه عملا شاخصترين باور دينى، يعنى ايمان به معاد را از عرصه زندگى سپنجى خود، حذف نمايد؛ يعنى در پوسته، دين بورزد و در باطن، كمترين تاثيرى از آن نپذيرد. از اين بدتر، وقتى است كه برجاى برآوردن تعادلى از انسان سنتى و انسان معاصر، ملغمهاى از ايندو، آن هم به نام ديندارى پديدار مىگردد. در اين هنگام، انسان در ظاهر دينمدار فريبكارانه، از آموزههاى دينى، كهنالگوهايى سدمانند مىسازد كه ميل به عبور از آنها در حكم ارتداد از اصل دين است؛ يعنى نه فقط رخصت نمىدهد تا كسى آن كهنالگوها را در هيات الگو ببيند؛ بلكه كسى را كه چنين جراتى به خود بدهد، خارج از دين مىشمارد؛ يعنى، او كه خود در معاصر بودن و بى اعتقادى به جهان مينوى، گوى سبقت را از همگان ربودهاست، اجازه نمىدهد تا كسى پاى به زمان سپنجى بنهد!
اينگونه، مىتوانم گفت كه به نسبت انسان سنتى - كه سادهدلانه در پى رجعتبه گذشته است -، و انسان معاصر - كه مشتاقانه تجربه اكنون را در سر دارد -، مدرن بودن براى انسان دينمدار، كارى شاقتر، مخاطرهآميزتر و پر زحمتتر است كه بىگمان نياز به خردورزى مداوم دارد...، آيا ما توانستهايم آموزههاى گرانقدر پيامبران الهى را ميراثدارانى سزاوار باشيم؟
پىنوشت:
1) نوشتار حاضر، "برگرفتههايى" است از كتاب اسطوره بازگشت جاودانه، اثر ميرچا الياده. اما، حاصل كار را، خود نه مىتوانم معرفىنامه آن كتاب بنامم و نه نقدنامهاى بر آن؛ زيرا، بسيارى از مفاهيمى كه الياده بر آنها اصرار داشته، نه بازگزارده و نيز بسيارى را از اساس، نه برتافتهام. خلاصه، مىتوانم گفت كه اين كوتهنوشت روايتى شخصى است از نظريهاى كه او نهاده؛ با الهام از آن و بى ابقا بر آن.