فلسفه سياسى و فلسفيدن در باب سياست و امر سياسى يكى از موضوعاتى بوده كه در طول تاريخ انديشه بشر همواره مورد توجه قرار گرفته است. اين موضوع البته در مواقعي با دشواريها و كم مهريهايي مواجه بوده است اما در طى چند سال اخير در جامعه علمي ما برجسته شده است و در برخي مراكز آموزشي توجه بيشترى به آن مى شود. به ويژه بحث درباره امكان يا امكان فلسفه سياسي اسلامي مورد توجه خاصي بوده است.
درباره مفهوم فلسفه سياسي بايد به اين نكته توجه داشت كه به هر حال نميتوان در ميان برداشتهاي مختلف يك نگره مشترك مشاهده كرد، زيرا رويكردها بسيار متنوع و متفاوت است. به اجمال بايد گفت خوانشهاي مختلفي از فلسفه سياسى وجود دارد كه تحليل مفصل آنها خود به بحث مستقلى نياز دارد. اما ديدگاه مشهور كه خاستگاه فلسفه سياسى را يونان باستان ميداند براى پرداختن به تاريخ فلسفه سياسى نيز به يونان باستان رجوع ميكند. افزون بر اين مباحثي حول امكان يا امتناع فلسفه سياسي اسلامي درگرفته است كه با اشاراتي به اين مباحث بحث پي گرفته ميشود.
درباره فلسفه سياسي اسلامي، پرسش از امكان يا امتناع فلسفه و فلسفه سياسي اسلامي جاي طرح و بحث دارد. پاسخهاي متفاوت و ناهمگوني به اين پرسش داده شده است. پارهاي از صاحبنظران قائل به امتناع فلسفه سياسي اسلامي شده و براي آن ادلهاي اقامه نمودهاند. حاتم قادري در شمار اين صاحبنظران است. وي در كتاب كم حجم خود، فلسفه سياسي كلاسيك اسلامي، به اين بحث پرداخته و فسلسوفان مسلمان را مقلد فيلسوفان يونان برشمرده است كه تنها كارشان تزيين فلسفه با آيات قرآن و روايات ائمه بوده است.
برخي از انديشمندان با ارائه تعريفهايي از فلسفه و فلسفه سياسي بر اين باورند كه بر طبق پارهاي از تعاريف ميتوان فلسفه سياسي داشت و بر اساس برخي از تعريفها نميتوان قائل به فلسفه سياسي اسلامي گشت. در گفتوگويي كه با حضور مصطفي ملكيان انجام گرفت ايشان ضمن توجه دادن به اينكه تعريفهاي مختلفي از فلسفه سياسي وجود دارد امكان فلسفه سياسي اسلامي بر اساس برخي از اين تعريفها را مورد توجه قرار داد. ملكيان با طرح اين بحث البته بر اين باور است كه آموزههاي اسلامي، منابع مناسبي براي فلسفيدن آن هم از نوع سياسي نيستند. به ديگر سخن، منابع و متون ديني (اسلام يك)، از ظرفيت و توانايي كافي براي فلسفه سياسي برخوردار نيستند.
از اين دو ديدگاه كه بگذريم، برخي ديگر از متفكران مسلمان معاصر، نظير سيد حسين نصر، معتقدند كه ميتوان از فلسفه و به تبع از فلسفه سياسي اسلامي سخن گفت و براي آن استدلال اقامه كرد. يكي از استدلالهاي آنان اين است كه فلسفه اسلامي داراي ويژگيهاي خاصي است كه آن را از فلسفههاي مشابه و يوناني جدا ميكند. زيرا اين فلسفه علاوه بر استفاده از عقل و به كارگيري آن در مباحث خود، كه ويژگي بارز همه مباحث فلسفي است، مبتني بر آموزههاي ديني است. از اين رو مصداق و ويژگيهاي خاصي مييابد كه از فلسفههاي رقيب جدا ميشود.
ديدگاه ديگري نيز در همين زمينه بر اين باور است كه با توجه به تعريف فلسفه سياسي ميتوان گفت كه ميتوان و حتماً فلسفة سياسي اسلامي داريم و از قضا كاملترين نوع فلسفه و فلسفه سياسي را ميتوان در آموزههاي ديني سراغ گرفت، بدون اينكه اصالت آن را خدشهدار نمود و آن را طفيلي فلسفه يونان باستان به شمار آورد. عليرضا صدرا در گفتوگويي مبسوط كه با ايشان انجام شده است قائل به اين نظريه است.
اين هر دو نگره مذكور، البته، با چالشها و تنگناهايي مواجه است. گرچه برخي از صاحبنظران با ذكر تعاريف مختلف سعي در تخفيف وجه فلسفه سياسي اسلامي دارند، اما با توجه به نوع مباحث آنان ميتوان عدم امكان فلسفه سياسي اسلامي را در سخنان آنان به صورتي واضح و آشكار احساس كرد. در مقابل كساني كه تنها فلسفه سياسي اسلامي را كاملترين فلسفه سياسي ارزيابي ميكنند نيز از ارائه يك بحث مستوفي عاجز بوده و صرفاً مدعيات آنان را خودشان ميپذيرند و تقريباً به ندرت صاحبنظر ديگري آنان را در اين زمينه همراهي ميكند.
از سوي ديگر آنان كه به انكار وجه فلسفه سياسي اسلامي ميپردازند و فسلسوفاني كه متصف به مسلمان هستند را صرفاً مقلدان چيرهدستي در فراگيري فلسفه يوناني ميدانند گويا از ياد ميبرند كه پارهاي از مباحثي كه در فلسفه و فلسفه سياسي اسلامي طرح شده است كاملاً با آنچه در يونان وجود داشته است متمايز است و در واقع چيز ديگري است. آن كجا و اين كجا. اين فلسفه با توجه به وجه بارز برهاني و استدلالي بودن آن برخاسته از فرهنگ و سرزميني ديگر است و البته بايد هم متمايز از آن فلسفهاي باشد كه در يونان باستان سراغ داريم.
به نظر ميرسد مباحث و ديدگاههاي پيشگفته هر يك به نوعي با شدت و ضعف، ناتمام و مورد انكار رقيبان قرار گرفته است. اگر از زاويه ديگري به بحث نگاهي افكنده شود، ميتوان گفت كه فلسفه سياسي نيز بدون هيچ گونه داوري ارزشي، در حوزه مباحثي قرار ميگيرد كه بشر با آن مواجه بوده است. با توجه به ويژگي بارز فلسفه كه همانا عقلي و برهاني و استدلالي بودن آن است بايد گفت كه اين ويژگي وجه بشري است. وقتي بشري شد، ميتواند هم نسبتي با آموزههاي ديني داشته باشد و هم اينكه هيچ نسبتي نداشته باشد.
در واقع ميتوان گفت كه فلسفه سياسي در شمار دانشهاي بشري و معطوف به اين است كه چه كسي و در كجا و با چه شرايطي از آن بهرهگيري كند و از اين رو رنگ و بوي خاصي به خود گرفته و با آن مشخصهها از فلسفههاي ديگر تمايز مييابد. اين تمايز به گونهاي است كه وقتي يك مسلمان در حال به كارگيري آن است رنگ و بوي آموزههاي وحياني و اسلامي را به خود گرفته و بلكه در پارهاي از موارد با آيات و روايات نيز همراه گشته است. چنان كه بزرگترين مفسران قرآن فيلسوفان چيرهدستي هستند. از سوي ديگر اگر يك غربي و نامسلمان هم چنين فلسفهاي را به كار گيرد، همانا رنگ و بوي شرايط و اقتضائات خاص خود را به آن ميبخشد و طبيعتاً با آن متفاوت خواهد بود.
به اين ترتيب اين گونه به نظر ميرسد كه دعواي اسلامي بودن و نبودن فلسفه و فلسفه سياسي و نيز امكان يا امتناع فلسفه و فلسفه سياسي دعواي بيحاصلي است كه فايده علمي و عملي خاصي در پشت آن پنهان نشده است. ميتوان بدون آن كه گرفتار چنين منازعات بيحاصلي شد، اين بحث را از منظري به كار برد كه نتايج ملموستري به ما اعطا كند و در مباحثات علمي به جامعه علمي مساعدتهاي بيشماري نمايد.
طبيعي است در چنين فرايندي اگر يك مسلمان به بحثهاي فلسفي و فلسفه سياسي بپردازد، با توجه به نوع مباحث او ميتوان گفت اين فلسفه و فلسفه سياسي يك فلسفه و فلسفه سياسي اسلامي است. بنابراين ميتوان از قيد يا صفت اسلامي در پس فلسفه و فلسفه سياسي بدون هيچ هراسي بهره برد. فلسفه و فلسفه سياسي برآمده از دنياي جديد نيست كه گفته شود اين مفهوم و دانش از اقتضائات مدرنيته است و نميتوان وصف يا قيد اسلامي را به آن افزود. قدمت فلسفه و فلسفه سياسي، چه اسلامي و چه غير اسلامي، به قرنها و دهههاي بسيار پيشين ميرسد و حداقل عمري به درازاي عمر بشر دارد.
با اين وصف گفت و گو درباره امكان و امتناع فلسفه سياسي اسلامي يك بحث زنده در برخي محافل علمي است و صاحبنظران با ارائه مباحثي از ديدگاه خود در اين زمينه دفاع ميكند. لازم است اشاره كنم كه گروه فلسفه سياسي پژوهشكده علوم و انديشه سياسي در طي سالهاي اخير مباحثات و نشستهاي چندي با صاحبنظران در اينباره ترتيب داده است. اين نشستها گرچه داراي اعتبار و غناي علمي بوده است اما به نظر ميرسد كه در پيش بردن مباحث فلسفه سياسي اسلامي كمكي نكرده است و بلكه در كند كردن راه و مسير عبور نيز موانعي را چيده است. نگارنده اميد ميبرد كه مباحث انجام شده حول فلسفه سياسي وضعيت فلسفه سياسي را روشنتر نمايد و راه را براي حركتهاي بعدي در زمينه فلسفه سياسي و فلسفه سياسي اسلامي هموار نمايد.