مرا ميبايد كه بسيار بنشينم در حمّام تا كار كِي تمام باشد، چركها نرم باشد چگونه به خانه برم؟ ميبايد كه چرك از خانه به حمّام آرند، نه از حمّام به خانه برند. «شمسالدين محمد تبريزي»1
مكانهاي بسياري در جهان وجود دارد كه فقط عدة محدودي از انسانها توان رفتن و سير و سياحت در آن جاها را دارند. اين مكانها كه معمولاً شهرة خاص و عام هستند مجموعة متنوعي را تشكيل ميدهند، از بناهاي تاريخي و موزهها گرفته تا سواحل، شهرها و حتي مكانهاي مقدس.
آدمهايي در جهان هستند كه ما آنها را به نام جهانگرد ميشناسيم. اينكه اين عده شغل يا پيشهشان آيا همين جهانگردياست يا جهانگردي فقط تفنن زندگيشان است، بر ما معلوم نيست.
همة ما به خوبي ميدانيم ارزش رفتن، ديدن و دريافتن جهان را، اما از آن بهتر به اين حقيقت واقفيم كه زندگي گاه حركتي نوساني دارد و گشتن ما در آن همچون عقربة ساعتي است كه هر از چند گاه بايد از صفر شروع كند.
(رفتن بيش از هر ارادهاي نياز به زاد و توشه دارد و زاد و توشه نيز فقط با وجود پول تهيه ميشود.)
وقتي صحبت از حركت ميشود با خود معنايي زماني مكاني را در ذهن متبادر ميكند. تغيير مكان مستلزم صرف زمان است و اتفاقاً اين دو انگار هميشه دشمن ديرين يكديگر بودهاند. تغيير جا و مكان طاقتفرساست و زمان در بيتحركي است كه بيهيچ خيالي ميگذرد. آنجا كه انديشة رسيدني در ميان نباشد انتظاري هم براي شمردن ثانيهها در كار نيست. با اين حال زندگي ميل وافري است به سكونت. در برابر نيروي آرامش و شايد فراموشياي كه در سكونت هست تنها تعداد بسيار اندكي از انسانها را توان مقاومت كردن است. اين قضيه به طور موازي به توان اقتصادي آنها نيز مربوط ميشود. از اين جهت «گشتن» ممكن است يك عمل محسوب گردد ولي هيچ وقت كار (به معني پيشهاي درآمدزا) نخواهد بود. جهانگرد همچون طلبه و دانشجو فقط خرج ميكند بيآنكه دخل مادياي داشته باشد. در حقيقت خرج مادي جهانگرد سهم آن قسمت از جهاني است كه در آن ميگردد. پس احتمالاً يك جهانگرد يا خيلي متمكن است و يا يك ديوانه. (ديوانگي براي ديدن و فهميدن دنيا ممكن است از انسان قهرمان بسازد.)
البته در اينجا منظور ما از «گشتن» در واژهاي مثل جهانگرد بيشتر همان معناي «چرخيدن» و «چرخ زدن» است تا «رفتن» و «شدن».
غير از جهان، يكي ديگر از مكانهايي كه ميشود رفت و در آن چرخ زد نگارخانه است. نگارخانه در فرهنگ فارسي عميد به معناي بتخانه و جايي كه در آن مجسمهها و نقش و نگارها نصب كرده باشند و خانهاي كه با نقش و نگار آراسته باشد آمده است.
اسمهاي مركب بسياري در فرهنگ ما با استفاده از واژة خانه ساخته شده و ميشود، كلماتي همچون ميخانه، نوانخانه، گلخانه، كتابخانه و... اما اگر بخواهيم نگارخانهاي كه منظور ماست را بيشتر بشناسيم و بدانيم كه چگونه جايي است و لفظ خانه در آن چه جايگاهي دارد، به نظر ميرسد بهتر باشد كه به مفاهيمي نظير شهر بزرگ و هنر مدرن هم ميدان بدهيم.
بيشك مكانهايي مثل نگارخانه كه جزء حياتي نياز ما نيست (به همين دليل ساده كه ديدن را جزء اصليترين نيازهايمان نميدانيم) در ذهنيت مصرفگرا و جهان سومي ما ارتباط مستقيمي برقرار ميكند با نوعي از زندگي كه انسان غربي از آن به بورژوازي ياد ميكند. نوعي از زندگي كه رو به سوي اشرافيتي سرخوش و بيدرد دارد.
در حقيقت بورژوازي و شهرنشيني به موازات هم رشد ميكنند، شهر كه بزرگ ميشود طبقة بورژوا و به دنبال آن خردهبورژواها شكل ميگيرند و در اين ميان فرهنگي ساخته ميشود كه در آن نگارخانه نيز معنا و مشتري خودش را پيدا ميكند.
مرد غريبه در سر راه خود به يك شهر ميرسد. نگاهش ابتدا بر در و ديوار شهر ميدود. شهر در نگاه اول خالي از سكنه به نظر ميآيد. (خالي بودن در اينجا نشانهاي از آبستن حادثهاي بودن است.) مرد غريبه وارد شهر ميشود... اين اولين نماهايي است كه فيلمهاي ژانر وسترن معمولاً با آن آغاز ميشود. مرد غريبه در هيئت قهرمان وارد شهر شده و همة نيروهاي شرّي كه از آغاز در فيلم احساس ميشود را از بين ميبرد. شهر نابهسامان را سامان ميبخشد و در پايان نيز اسطورهوار شهر را با همة نيازي كه به وجود او احساس ميشود رها ميكند و همچنان يكه و تنها از سوي ديگر شهر به راه خود ادامه ميدهد. او مقصدش نامعلوم است. آنچه دانسته ميشود اين است كه قهرمان هيچ خانهاي ندارد و چون بيخانگي انتخاب او بوده، پس اين قدرت را دارد كه خانهها و ساكنينش را سر و سامان دهد.
قهرمان، آدم خانه نيست پس به شهر پشت ميكند. شهري كه در فيلمهاي وسترن نشان داده ميشود همواره نيازمند قهرماني فراقدرت است. قهرماني كه قدرتش حتي از قدرتهاي قانونمند شهر (كلانتر) هم فراتر ميرود. شهر در فقدان قهرمان بر پايههاي ناتوان خود ميلرزد.
هنر نيز يقيناً يكي از عرصههايي است كه احساس قهرماني در آن نقشي اساسي ايفا ميكند. هنر از آنجايي كه از يك سو با مسئلة فرامادي و خلف آمد عادت سر و كار دارد نسبتي با اساطير برقرار ميكند و هر هنرمند در خيال خود اسطورة جاوداني را ميپرورد كه مددرسان او در روزهاي سخت و تنگدلي ميشود. به عبارتي هنرمند مدرن نيز هنوز خود را قهرمان ميپندارد و آن كابوي تنهاي فيلمهاي وسترن هم در واقع تجسم ذهنيت قهرمان فراافكندة خود فيلمساز بوده است. نقاش هم به نوعي همين احساس قهرماني را دارد، آن گاه كه در تنهايي كارگاهش قلم ميزند و خود را ميفرسايد.
اما آنچه از ابتدا تا همين حالا گفتنش به تعويق افتاده بود اين است كه اكنون ديگر شهر بيش از اندازه بزرگ شده است، آن قدر بزرگ كه قهرمان ديگر از پس آن بر نخواهد آمد. شهر بزرگ پايان راه است چرا كه از پس هر قهرمان بهساماني بر خواهد آمد. پس قهرمان نيز همچون همة اهالي در شرّ شهر بزرگ شريك خواهد شد و از آنجايي كه حادثهجويي و تنوع دادن به مسير يكنواخت زندگي و اشرافيت كسلكننده خواست طبقة بورژوا و حتي متوسط است، پس قهرمان نيز به عضويت اين قشر از ساكنين شهر بزرگ در خواهد آمد و براي هميشه در اين شهر ماندگار خواهد شد. وجه تمايز قهرمان و قهرمان مدرن نيز در همين جاست كه قهرمان مدرن ديگر براي هميشه از حركت بازمانده و معناي فرازماني ـ مكاني خود را از دست داده است.
امروز صحبت كردن از نگارخانه در شهرهاي كوچك بيمعني است، پس نقاش ميتواند در سر راه خود به راحتي از اين شهرها بگذرد اما گذشتن از شهري مثل «تهران بزرگ» كه تقريباً همة نگارخانههاي نامدار كشور در آن است عملي غير ممكن به نظر ميرسد.
اگر تشابه قهرمان با قهرمان مدرن در «گشتن» باشد، تفاوتشان در «گذشتن» است، كه البته گشتن نقاش مدرن فقط محدود به «چرخ زدن» در نگارخانهها ميشود نه «شدن». چرا كه «شدن» در مفهوم «گشتن» دقيقاً در «گذشتن» معنا مييابد. اين بدان معنا نيست كه موزهها و نگارخانهها مانع «شدن» نقاشاند و نبود حتي يك نگارخانة استاندارد در شهرستان مزيتي است بر شهر بزرگ، بلكه شايد به اين معني باشد كه شهر بزرگ نيز همچون هر جاي ديگري آن چنان هم فراخ و گسترده نيست، يا شايد هم اين معني را بدهد كه با بزرگ شدن شهر اين قهرمان است كه همچنان كوچك و كوچكتر گشته، به طوري كه جهان نقاش شهر بزرگ تنها از ميان كتابها، موزهها و نگارخانهها و به طور كلي از دل دالان گلچينشدهاي از تاريخ شكل ميگيرد كه مطمئناً فقط محصول نگاهي انساني و زيباييشناسانه نبوده است.
امروزه حتي نشاني نگارخانههاي تهران را فقط عدهاي از دلالان و دانشجويان رشتة نقاشي ميدانند و علاقهمندان عادي جرئت وارد شدن به اين جور مكانها را به خود نميدهند. كافي است سري به اين نگارخانههاي خصوصي بزنيم تا ببينيم در چه جاهاي پرت و بينشاني قرار دارند. (بسياري از اين نگارخانهها در مجتمعهاي مسكوني آپارتماني مشغول به كارند.) و اين است تراژدي غمباري كه قهرماني نقاش در شهر بزرگ را حكايت ميكند. بيسبب نبوده كه امثال سزان و گوگن (نقاشان پست امپرسيونيست پاريسي) از شهر بزرگ متواري شده و به جاهايي گمنامتر رفتهاند.
منظور ما از اين روايت، نقد عملكرد مسئولان و گردانندگان شهر بزرگ نيست بلكه صحبت بر سر قيمت آن خانهاي است كه ارزان از دست ميرود. خانهاي كه نماد خويشتني گسترشيافتهتر از اين جسم پوستي آسيبپذير بوده و كلانشهرها را در خود جاي ميتواند داد.
نقاش جهاني است براي سير و سياحت نه جهانگردي كه جهانش محدود به مسير خانه تا نگارخانه باشد. به هر حال به نظر ميرسد آنچه ديدني است و آنچه «گشتن» را فراتر از «چرخ زدن» ميبرد «گذشتن» و «از بيرون تماشا كردن» است.
پينوشت:
1. جعفر مدرس صادقي، مقالات شمس، شمسالدين محمد تبريزي، مركز، ص 119.