در آثار و نوشته های انگلیسی راجع به سکولاریسم و سکولارسازی، نظریه پردازان سیاسی و مورخان حداقل بر سر این نگرش بنیادی همرأی هستند که «سکولاریسم» محصول دنیای مسیحیت است. هر طور که سکولاریسم را در نظر بگیریم، چه به عنوان یک جنبش واکنشی یا اعتراضی، چه به مثابه یک دکترین یا ایدئولوژی، و چه هدف نهایی سکولارسازی انکار خدا و حذف مذهب به طور کلی باشد یا تنها محدودسازی مذهب به حوزه خصوصی و به رسمیت شناسی وجود «خدایی» که در باب امور این جهانی یا سکولار بشر چیزی برای گفتن ندارد، این مفهوم به فهم در نمی آید مگر اینکه آن را در بستر تغییر و تحولات اروپا و جنبش اصلاحی مسیحی مورد دقت نظر قرار دهیم. خیلی پیش از رنسانس، و در اوایل قرون وسطی، واژه «سکولار» برای توصیف کارویژه هایی که غیر کلیسایی بوند به کار برده می شد، اگر چه متصدیان مذهبی خود آنان را یا به دلایل عملی، چون کشیشان خود نمی توانستند آنان را انجام دهند یا نمی دادند، یا به دلیل ضرورت انجام اصلاحات خود نهاد در پاسخ به دگرگونی های شرایط اجتماعی یا سیاسی مجاز می شمرده یا خواهان آنان بودند. مسیحیت به منظور بقا در نخستین قرون پیدایش خود مجبور بود اصل تفکیک بین امور ایمانی و امور این جهانی را مبنا قرار دهد، تفکیکی که به موازات تمایزبخشی بین جهان و بدن پیش می رفت. فرمان مسیح به «واگذاری آنچه به قیصر تعلق دارد» -نکته ای که در اثر سنت پال از اهمیت بسیار زیادی برخوردار گردیده-بعدی سیاسی به مسیحیت افزود و ماهیت تقریباً دوگانه ایی به مسیح اعطا نمود. در جریان نوزایی مذهبی، جنبش های اصلاحی که در پی پالایش مسیحیت از انباشتگی های فرهنگی، سنتی یا خرافی بودند تقریباً تاثیر روشن و آشکاری بر فرآیند سکولارسازی گذاشتند. نهضت های اصلاحی نظیر اومانیسم رنسانی، لوتریسم، کالوینیسم، دئیسم و یونیتاریسم همه نیروهای سکولارساز درون مسیحیت بودند، که باور و عمل برداشت های درون بودگرا از خداوند را می زدود، به نحوی پیش رونده اصول و قواعد عقلانی را برای عقیده به کار می برد، و از ادعاهای صوفیانه، اعجازی، آیینی و کشیشانه می کاست. در این فرایند، نقش محوری نهادهای دینی در جامعه پایان یافت و از آگاهی مذهبی کاسته شد.
همراه با جورج یاکوب هالیوک (1906-1817) واژه سکولاریسم یک جنبش قرن نوزدهمی را توصیف می کرد که آشکارا در پی ارائه نظریه ای خاص از زندگی و نحوه سلوک و رفتار، بدون مراجعه به خدا یا زندگی پس از مرگ بود، بنابراین قصد آن اجرای کارویژه مذهب بدون نهادهای مذهبی بود. از حیث سیاسی، سکولاریسم از اغتشاش و نابسامانی ای که پیش از تصویب لایحه رفرم در سال 1832 رخ داد پدیدار گشت. سکولاریسم که ادعا می شود اصل گوهری آن عبارت است از جستجوی پیشرفت و ترقی انسان از طریق صرفاً ابزارهای مادی این جهانی، از زمانی پدیدار گشته و بسط یافت که روابط بین علم و دین (در اروپا) به تدریج تصور شد شدیداً با یکدیگر ناسازگار و مغایرند. سکولاریسم استقلال حقیقت «سکولار» را اعلام نمود، با این استدلال که دانش سکولار بر مبنای تجربه همین زندگی این جهانی استوار است و می توان به کمک عقل در عمل و به نحو تجربی به آن معتقد و آن را مورد آزمون قرار داد. سکولاریسم مدعی بود که علوم «سکولار» درست مانند ریاضیات، فیزیک و شیمی هستند، از این رو ممکن خواهد بود که مطابق همان روش ها نظریه ای سکولار از نحوه رفتار و سعادت در زندگی بنیان نهاد و آموزش آگاهی را به آموزش در این علوم به طریقی مشابه و در شرایطی مشابه افزود. سکولاریسم در معتدل ترین اشکال خود به همین جهانِ شناخته شده که از طریق تجربه تفسیر گشته و هیچ ایده ای در باب زندگی پس از مرگ نه پیشنهاد می دهد و نه ممنوع می کند می پردازد. بعلاوه حداقل در عالم نظر، تا زمانی که اصلی اعتقادی به نحوی موثر با شادی انسان تداخل نمی کرده، سکولاریسم رضایت می داده که آن را به حال خود رها نماید خواه پرورش یابد خواه معدوم گردد.
اما سکولاریسم در تحول خود با الحاد و بی خدایی درآمیخته شده است. چارلز برادلاف (1891-1833) همکار هالیوک این نکته را مطرح ساخت که سکولاریسم مجبور بود باور خداشناسانه را منکر شود و اینکه تا زمانی که «موهوم پرستی» خود را بسیار نیرومند نشان می داد، پیشرفت مادی امکان پذیر نبود. در این خصوص برخی معتقدند که برادلاف از هالیوک منسجم تر عمل نموده و اینکه عمل او با این واقعیت تصدیق می شود که سکولاریسم زمانی که با دیدگاه های ضدمذهبی پیوند خورد بسیار نیرومند گردید. این موضع با این فرض که تلاش برای نادیده انگاری، به جای انکار مذهب غیرعملی است زیرا مذهب هم ملاحظات سکولار و هم معنوی را شامل می شود، تقویت شد. همچنین استدلال می شود که این یک فرض محال خواهد بود که معتقد باشیم خدایی هست اما او به مسائل مادی توجهی ندارد. باور بر این است که این فرض که سکولاریسمی که دارای نظریه ای مشخصاً ضدمذهبی نباشد ضرورتاً شکست خواهد خورد، به سوی انکار کامل خداوند پیش رفته است.
انقلاب فکری قرن نوزدهم که فروید، مارکس و نیچه سمبل و نماد آن هستند دربرگیرنده حمایت و طرفداری از اندیشه الحادی است که موجب تغییری مهم در تفسیر انسان در جهان گردید. استدلال شده است که حتی اگر تمام نشانه های دیدگاه مبتنی بر معادشناسی در این اندیشه سکولار از بین نمی رفت و حتی اگر تفکر مبتنی بر غایت شناسی در قلب دیدگاه های «ماتریالیستی» از جهان و جامعه باقی می ماند، سرکوب مبنای الهی غایی اشیاء شکستی بنیادی را موجب گردید، برگشتی که این معنی را می داد که از این پس، در قلب اندیشه سکولار این بود که «افسون زدایی از جهان» از طریق نیروی اندیشه انتقادی صورت می گرفت.
معادل فرانسوی سکولاریسم، یعنی Laicisme، معنای بسیار رادیکال تری از اصطلاح انگلیسی آن دارد. اگر دومی تبلوری از ایده هالیوک است، اولی می تواند کاربرد برداشت برادلاف از سکولاریسم تلقی شود. Laicisme به عنوان دکترین آزادی کامل از مذهب و نیز عدم مداخله از سوی مذهب درک می شود. این واژه حاوی این باور است که کارویژه هایی که پیش از این توسط یک کشیش (مقام روحانی) انجام می شد، به خصوص کارویژه های قضایی و آموزش باید به عامه مردم منتقل گردد. در فرانسه Laicisme، اگر چه نه به طور کامل تا اوایل قرن نوزدهم، تفکیک مبتنی بر قانون اساسی کلیسا و دولت را به انجام رساند. آموزش مذهبی در مدارس دولتی در سال 1882 ملغی و آموزش اخلاق عمومی جای آن را گرفت. شکل افراطی آن حاوی ضدیت با کشیش گرایی (روحانی گرایی) و طرفداری از مبارزه فرهنگی علیه کلیسا است. واژه مبارزه فرهنگی به جنبش سیاسی سرکوبگر علیه کلیسای کاتولیک رم اشاره دارد که بیسمارک در سال 1871 به قصد بیرون کشیدن تمامی نهادهای آموزشی و فرهنگی از دست کلیسا و اعطای همه آنان به دولت آن را به راه انداخت. در ترکیه با کمال گرایی، به عنوان بخش گوهری این فرایند، بود که به واسطه آن نهادهای سیاسی مدرن توانستند شکل بگیرند. کمال گرایی به معنی طرفداری از آموزه ها و سیاستهای کمال آتاتورک (1938-1880) بود، کسی که خلافت عثمانی را ملغی و جمهوری ترکیه سکولار مدرن را بر مبنا و روح ناسیونالیسم ترک بنیانگذاری نمود. تونس و الجزایر دو کشور عربی شمال آفریقا هستند که در آنان Laicisme به درجات مختلف مورد حمایت یا پذیرش قرار دارد.
منتقدان مسلمان سکولاریسم مدعی اند که سکولاریسم در سنت غرب نه تنها توجیه پذیر بلکه دارای جنبه های مثبت بوده است. سکولاریسم به دلیل ماهیت مسیحیت در غرب توجیه پذیر است. استدلال می شود که مسیحیت در اروپای قرون وسطا موجب ظهور و موفقیت سکولاریسم در غرب گردید. مسیحیت تقسیم زندگی به آنچه که به خدا و آنچه که به قیصر تعلق دارد را به رسمیت شناخت. این دین فاقد یک سیستم قانونگذاری و سازماندهی برای امور دنیوی بود، بعلاوه برای قرن های متمادی با رژیم های مستبد و تئوکراسی های ستمگر همبسته بود. از سوی دیگر مسیحیت قرون وسطا وجود طبقه ای خاص از مردم یعنی کشیشان را پذیرفت، آنانی که مدعی بودند نمایندگان خداوند بر روی زمین هستند. آنان آنچه را که کلام او می خواندند تفسیر می نمودند و از قدرت مذهبی خود برای محروم سازی اعضای جامعه از حقوق اساسی خود استفاده می کردند. به عبارت دیگر نظام تئوکراتیک مسیحیت مانعی عمده ایجاد می نمود که جلوی پیشرفت و ترقی و بنابراین دموکراسی را می گرفت. اما بر عکس، ظهور سکولاریسم در جهان اسلام در اوضاع و احوال کاملاً متفاوتی رخ نمود. تا آغاز قرن نوزدهم و به طور مشخص دقیقاً تا قبل از هجوم ناپلئون به مصر در سال 1798، سراسر سرزمین های عرب در هنجارها، قوانین، ارزش ها و سنت ها، اسلامی بودند. اهدافِ هم اصلاح مذهبی و هم سکولارسازی در اروپا تلاش برای دست یابی به رعایت حقوق بنیادی بشر، از جمله آزادی اندیشه و بیان و پیشرفت علمی بود که هیچگاه از سوی اسلام با مانع مواجه نشده بود. بر خلاف مسیحیت، اسلام درست از همان روز نخست خود را با آزادی اندیشه و آزادی انتخاب یکی دانست و هر دوی تحمیل و تقلید کورکورانه را مردود شمرد. فضایی که سکولارسازی در جوامع اروپایی در پی خلق آن بود، یعنی جایی که انسان بتواند خود و جهان را فارق از هرگونه اقتدار بازدارنده که به نام خداوند سخن می گوید، کشف نماید، توسط اسلام بسیار پیشتر به وجود آمده بود. این فضایی است که با فرایند اجتهاد حفظ و پاس داشته می شود. بنابراین سکولاریسم به معنی به حاشیه راندن مذهب به نام جداسازی دین و دولت، با اسلام که ارزش های آن هم برای امور معنوی و هم مادی راهنمایی و دستورالعمل دارند، بیگانه است.
اگر این گونه است پس سکولاریسم از کجا به سراغ ما آمد؟
در دوران استعمار غرب که با حمله ناپلئون به مصر در سال 1798 آغاز گردید، سرزمین های اسلامی در نتیجه تاثیرات ناشی از روشهای فکری و رفتاری ای که استعمارگران غرب به این سرزمین ها منتقل کرده بودند به تدریج شاهد تغییرات فکری، اجتماعی و سیاسی شدند. در اواسط قرن نوزدهم اروپا تاثیرگذاری محسوس فرهنگی بر مسلمانان را آغاز نمود. از این پس بود که سکولاریسم وارد مباحث فکری در جهان عرب گردید، و بعد از این بود که الگوی فرهنگی جدیدی به آرامی از سوی شیفتگان و تحسین کنندگان غرب عرضه شد و یا توسط ماموران استعمارگری تحمیل گردید. آنان موازین جدیدی را مطرح ساختند که با موازین اسلامی که فرهنگ بومی بر آن استوار بود، بیگانه بود.
نخستین مباحث اعراب در باب سکولاریسم عمدتاً حول رابطه بین دین و دولت، و راه های دست یابی به موفقیتهایی که اروپا موفق شده بود در زمینه علم، تکنولوژی و نحوه حکمرانی به آنان نائل آید، متمرکز بود. به همین دلیل است که گفته شده، واژه «سکولاریسم» یا به «علمانیه» کلمه ای که مشتق از «علم» و به زبان عربی به معنی علم یا دانش و یا «عالمانیه» مشتق از «عالم» و به زبان عربی به معنی جهان یا دنیا برگردانده شده است. گفته شده که ترجمه واژه سکولاریسم به هر کلمه دیگر، نظیر لادینیه یا دهریه که متضمن بیرون داری یا به حاشیه رانی مذهب است، با رد یکسره و قطعی از جانب مسلمانان مواجه می شد. بنابراین ضروری بود این واژه را از طریق اصطلاحی معرفی نمایند که متضمن دانش و موفقیت بود که اسلام نه تنها به آن تشویق بلکه خواهان آن است.
افول تمدن اسلامی شماری از متفکران عرب را برانگیخت که دم از اصلاحات رادیکال بزنند. برخی از آنان تقریباً با فرهنگ اروپایی آشنا و تحت تاثیر دستاوردهای اروپا قرار گرفته بودند. در نتیجه مباحث روشنفکری که در درون جهان عرب با رنسانس اروپایی پدیدار گشت، منازعات بین دین و عقل، اصالت و معاصریه (مدرنیته)، دین و دولت، دین و علم آغاز گردید. دو گرایش اسلامی و مسیحی از همان ابتدا در میان روشنفکران درگیر در بحث قابل تشخیص بود.
رهبران گرایش اسلامی معتقد بودند که مدرن سازی و پیشرفت باید پی گیری شود اما این کار نباید با دست کشیدن از دستاوردهای تمدن اسلامی صورت پذیرد. هدف آنان ایجاد رنسانس اسلامی بود که بتواند اعراب را از وضعیت عقب ماندگی نجات بخشد و در عین حال آنان را از منازعه استعماری اروپا که از زمان پاگذاری ناپلئون به مصر شکل گرفته بود محافظت نماید.
گرایش مسیحی متشکل بود از گروهی از اعراب مسیحی که برخی از آنان در کالج پروتستان سوریه تحصیل کرده و سپس به مصر عزیمت نموده بودند. از جمله افراد این گروه عبارت بودند از شیبلی شمیل (1917-1850)، فرح آنتون (1922-1874)، جرجی زیدان (1914-1861)، یعقوب صوروف (1917-1852)، سلاما موسی (1958-1887)، و نیکلا حداد (1954-1878). المقتطف و الهلال که به ترتیب در سال 1876 و 1892 تاسیس گردیدند دو نشریه ای بودند که از سوی نویسندگان و متفکرانی که به این گروه تعلق داشتند چاپ و منتشر می شدند و تلاش می کردند ایده هایی را تبلیغ و ترویج نمایند از جمله عشق به میهن و اینکه هموطنان باید از تمام قیود اجتماعی دیگر حتی قیود مذهبی پا فراتر بگذارند. آنان در حالی که اندیشه لیبرالی فرانسه و انگلیس در طی قرون هجدهم و نوزدهم را می ستودند و هژمونی سنت ها بر ذهن انسان را محکوم می نمودند، تاکید می ورزیدند که عقل باید برای رفتار انسان ملاک و معیار تعیین نماید. آنان معتقد بودند برای اینکه مدرن سازی شکل بگیرد، تنها آن سنتهایی که با این هدف سازگاری دارند باید حفظ شوند. هدف اصلی این روشنفکران عبارت بود از ترسیم پیش فرض های یک دولت سکولار که در آن مسلمانان و مسیحیان بتوانند بر مبنای تساوی کامل مشارکت داشته باشند.
پیشگامان سکولاریسم عرب اصول اندیشه های خود را بر مبنای شماری از فرضیات نادرست استوار ساختند. اسلام با مسیحیت پیوند زده شد و تنها مذهبی دیگر تلقی گردید که می توانست یا حتی می بایست به حوزه معنوی حیات انسان محدود گردد. تصور شد که اسلام دارای مرجعی معنوی یا روحانیتی است که سد راه پیشرفت و ترقی گردیده و جلوی آزادی اندیشه را گرفته است. از این رو باید از مداخله آن در امور این جهانی جلوگیری نمود. فرضیات راجع به مغایرت اسلام با منطق و علم صرفاً از ملاک قرار دادن بستر مسیحی اروپا ناشی می شود. این پیش فرض که اسلام و مسیحیت در باب مسائل مربوط به آزادی اندیشه و رهایی ذهن مواضع یکسانی اتخاذ نموده اند، به این نتیجه گیری منتهی شد که همان طور که اروپا خود را از نفوذ مذهب به عنوان مانعی برای پیشرفت رهایی بخشید، مسلمانان نیز باید اسلام را محدود سازند. بعلاوه در حالی که هیچ تمایز روشنی بین سکولارسازی و مدرن سازی صورت نمی گرفت، غربی سازی تنها راه مدرن سازی پنداشته شد.
سکولاریسم عرب اعلامیه جنگ علیه اسلام بود، دینی که برخلاف ادیان دیگر، حیات مسلمانان را شکل می دهد و بر آن تاثیر می گذارد. دینی که جهت گیری ارزش ها و اصولش به سوی آزادسازی بشر، استقرار عدالت و برابری، تشویق پژوهش و نوآوری و تضمین آزادی اندیشه، بیان و انجام اعمال مذهبی است. بنابراین سکولاریسم در جهان اسلام امری کاملاً غیر ضروری است، زیرا مسلمانان می توانند بدون اینکه دیواری بین ارزش های مذهبی و زندگی خود بر پا نمایند، به پیشرفت و ترقی دست یابند. مانند مدرنیست های مسلمان قرن نوزدهم بسیاری از متفکران مسلمان روزگار ما اصرار دارند که زمینه های علمی و تکنولوژیکی تمدن مدرن غرب غیر قابل تقلیل به مقولات دانش و کنش هستند که مسلمانان بدون اینکه مجبور باشند هویت فرهنگی خود را از دست بدهند می توانند آنان را بیاموزند و از آنان بهره ببرند.
مسلمانان در جامعه سکولار
امروزه تخمین زده می شود که در حدود یک سوم مسلمانان جهان در کشورهای محل زندگی خود در اقلیت هستند. در شرایط عادی، جایی که اکثریت جمعیت در یک کشور خاص مسلمان باشد، وظیفه مسلمانان این است که برای وارد و تثبیت نمودن اسلام در زندگی خود در هر دو سطح فردی و جمعی، جامعه و دولت تلاش نمایند. اما به عنوان اقلیت، بهترین گزینه برای مسلمانان طبق نظر متفکران برجسته اسلامی معاصر عبارت است از تلاش برای استقرار یک حکومت دموکراتیک سکولار که به حقوق بشر احترام می گذارد و امنیت و آزادی بیان و عقیده را تضمین می کند. در این صورت، مسلمانان منافع خود را به عنوان اجزای تحکیم بخش جامعه مدنی ای که در آن زندگی می کنند پی گیری می نمایند. انجام این کار بهترین تضمین برای آزادی انجام اعمال مذهبی و آزادی انتخاب آنان خواهد بود.
در حمایت از این استدلال خوانندگان را ارجاع می دهم به نوشتاری از شیخ راشد الغنوشی، بنیانگذار و رهبر جنبش اسلامی النهضه که در «اسلام و توزیع قدرت؟» منتشر نمود. غنوشی در نوشتار خود با عنوان «مشارکت اسلام گرایان در یک حکومت غیر اسلامی» حکمی را بر مبنای شماری از قواعد فقهی استخراج می نماید بدین مضمون که تحت شرایط غیر معمول و استثنایی مسلمانان می توانند در یک نظام سیاسی غیر اسلامی با هدف نائل آمدن به عدالت مشارکت نمایند.
به هر حال شمار روزافزونی از متفکران هم در جهان اسلام و هم در غرب همواره علیه آسیب های سکولارسازی افراطی هشدار داده اند. این مسئله در واقع موضوع اصلی کتاب در دست انتشار نگارنده است. در این کتاب یازده متفکر در حداقل یک نکته اتفاق نظر دارند و آن اینکه فرسایش ارزش های دینی پس از بیش از یک قرن فرایند سکولارسازی برای بشریت تهدیدی واقعی دارد به وجود می آورد. غنوشی یکی از این افراد، تاثیرات سکولاریسم را هم در مغرب عربی و هم غرب مورد ملاحظه قرار می دهد. در مورد اولی سکولاریسم با استبداد و خودکامگی و جنگ علیه فرهنگ و میراث بومی همبسته شده است، در حالی که در مورد دوم یعنی دنیای غرب سکولاریسم تاثیر فردگرایی را در تقویت خودپسندی و تشویق تلاش پرشور برای کسب سود و تحقق نیازهای مادی با ملاحظه ناچیز یا بدون ملاحظه نسبت به نیازهای معنوی تشدید نموده است.
درست است که در غرب سکولاریسم انسان را از ستمگری کلیسا رهایی بخشید، اما بسیار پیش رفت و انسان را از ارزش های نوعدوستی و انسانیت دور ساخت. غنوشی اظهار می دارد که تاثیر سکولاریسم بر جامعه را می توان به تمثیل «خرس و مگس» پیوند زد. خرس به جای کشتن مگس، با کشتن صاحب و همدم خود، به ماجرا خاتمه داد، در حالی که قصد داشت او را از دست جانور موذی مزاحم نجات دهد. درست است که سکولاریسم ذهن اروپایی را آزاد ساخت و توانایی های بالقوه بشر را آشکار نمود اما همین سکولاریسم او را به تکبر و نخوت خودخواهی دچار ساخت که هیچ توجه و ملاحظه ای نسبت به دیگران ندارد و تلاش می کند همه چیز را بر طبق منافع خود دیکته نماید.
معاضدان کتاب به نظر می رسد در این نکته نیز هم عقیده باشند که سکولاریسم دچار تناقض درونی است. زیرا همانگونه که سکولاریسم مذهب را به حاشیه می راند و از جهان راززدایی می کند، خود را به سان آیینی مطلق و قدسی معرفی می نماید که می تواند کاربرد هر روش فریب کارانه و خشونت آمیز را برای پیگیری و ریشه کن کردن دیگری توجیه نماید.
با این حال چنین ارزیابی ای از سکولاریسم، نقش آن را به عنوان یک حرکت دموکراتیک پیشرو و مترقی نفی نمی کند. زیرا در مقایسه با تئوکراسی و فئودالیسم در تاریخ اروپا و دولتهای پادشاهی در تاریخ مسلمانان، سکولاریسم در غرب، علی رغم مضراتش، در بیداری ذهن غربی از خواب تئوکراتیک و قادر ساختن آن در به دست گرفتن عنان قدرت موفق بوده است. بعلاوه بر اساس آن حقوق سلب ناشدنی بشر برای حیات، آزادی بیان و مشارکت در اداره امور عمومی به رسمیت شناخته شد.
یکی از بزرگترین دستاوردهای سکولاریسم فضایی است که سکولاریسم برای پلورالیسم و درجه قابل قبولی از همزیستی مسالمت آمیز فراهم می آورد. جهان اسلام باید بپذیرد که حضور میلیون ها مسلمان در جوامع دارای اکثریت غیر مسلمان در دنیای امروز، برای نخستین بار در این حجم، محصول عوامل متعددی است از جمله انقلاب سکولاریسم که دولت را از سلطه و هژمونی کلیسا آزاد ساخت. در واقع تا زمانی که حکومت شورایی استقرار یابد، بهترین آلترناتیو برای مسلمانان دولت دموکراتیک سکولار است. در چنین نظامی، رعایت و احترام به حقوق بنیادی تمامی افراد بدون استثناء و تعهد و پایبندی به چهارچوب مذهبی خاص پذیرفته می شود. آنچه که در این نظام حائز اهمیت است این است که استبداد و خودکامگی تحت کنترل در می آید.