راجع به مفاهیم و کارکردهای مدرن و مدرنیسم و سایر اشکال و شقوق آن مثل پست مدرن و پسامدرنیته از حدود چهار قرن گذشته تاکنون مطالب فراوانی گفته ومنتشر شده است. بی آنکه بخواهم وارد جنجال های نظری مخالفان و موافقان مدرنيته و مدرنيزاسيون شوم؛ مطالبی از مقدمه کتاب «فهم جامعه مدرن» را که از سوی نشر آگاه منتشر شد تقدیم می کنم. «فهم جامعه مدرن» ترجمه مجموعه ای ۴ جلدی است که در مقام درآمدی بر جامعه شناسی به قلم ۹ تن از نویسندگان غربی منتشر شد. متن زیر برداشت آزادی است از پیش گفتار این مجموعه که توسط استوارت هال متفکر و نواندیش بریتانیائی نوشته شده است.
ریموند ویلیامز Raymond Williams می گوید که در زبان انگلیسی واژه «مدرن» نخستین بار در سده شانزدهم به کار رفت و به بحثی اشاره داشت که میان دو مکتب فکری - «قدیمی ها» و «مدرن ها» - جریان داشت (بحثی دراز دامان میان آنها که دنباله رو الگوهای ادبی کلاسیک بودند و آنها که می خواستند این الگوها را با مقتضیات روزگار خود سازگار کنند). او می نویسد «پیش از سده نوزدهم این واژه عمدتا" در معنایی منفی به کار می رفت». اگر ادعا می شد که چیزی مدرن است - به روز و گسسته از سنت است - اگر به نحوی وجود آن موجه جلوه داده نمی شد، عموما" تصور بر این می رفت که با چیزی بد یا اندیشه ای خطرناک روبه رو هستیم. فقط در سده نوزدهم و به خصوص در سده بیستم بود که جنبش نیرومندی در جهت خلاف آن به راه افتاد تا این که «مدرن» عملا" معنایی معادل «بهتر» پیدا کرد.
مدرنیته اما تاریخی طولانی و پیچ در پیچ دارد. هر عصر که جانشین عصری دیگر می شود - رنسانس، روشن گری، سده نوزدهم (عصر انقلابها)، سده بیستم - خود را نقطه اوج تاریخ دانسته و کوشیده است تا با به خود گرفتن صفت «مدرن» این فصل از تاریخ را به نام خود سند بزند. اما در هر عصر این ادعا واهی از آب در آمده است. هر عصر در برابر این توهم که او فصل الخطاب زندگی پیشرفته، توسعه مادی، دانش و روشنگری است تاب نیاورده و از پا در آمده است. هر بار چیزی امروزی تر جانشین این «مدرن» شده است!
امروزه «پسا مدرنیسم» به چالش با «مدرنیسم ها» برخاسته است. پایان تاریخ همچنان به سوی آینده به پیش می رود. گاهی به نظر می رسد که امر اساسا" مدرن، بیش از آنکه دوره یا شکل خاصی از سازمان بندی اجتماعی باشد، این واقعیت است که به واسطه حرکت همواره پیش رونده ی زمان و تاریخ، به واسطه آنچه برخی از نظریه پردازان آن را فشردگی زمان و مکان می نامند، اندیشه توسعه و پیشرفت بی وقفه و تغییر پویا - جامعه را در بر گرفته و بر آن سایه افکنده است (گیدنز۱۹۸۴؛ هاروی ۱۹۸۹)
عنصر اساسی اندیشه مدرنیته، این باور است که تقدیر هر چیزی آن است که سرعت بگیرد، زایل شود، جایگزین شود، تغییر کند و شکلی دیگر به خود بگیرد. و گذار واقعی به مدرنیته همین تغییر - مادی یا فرهنگی - به جانب این برداشت نوین از زندگی اجتماعی است. اما این تصور در باره ی «امر مدرن» در مقام فراز و فرودی از تغییرات و پیشرفت ها متضمن نوعی تناقض است. به محض اینکه «امر مدرن» قابلیت های خود را آشکار می کند، پیچیدگی های آن نیز پدیدار می شوند؛ هر چه قهرمانانه تر، اجتناب ناپذیرتر و خلاقانه تر جلوه کند، درد سر ساز تر می شود و هر چه بیشتر خود را به اوج موفقیت های انسانی ببیند، سویه تاریک آن نیز آشکارتر می شود. در نتیجه این اندیشه آزار دهنده سر بر می آورد که پیروزی ها و دستاوردهای مدرنیته فقط در پیشرفت و روشن گری ریشه ندارند؛ بلکه از خشونت، استثمار، محرومیت، و از جنبه های کهن گرا، خشن، ثابت و سرکوب شده ی زندگی اجتماعی نیز مایه می گیرند. خیلی جای تعجب نیست که جوامع مدرن به طور روز افزون دستخوش آن چیزی می شوند که برایان ترنر Bryan Turner آن را نوستالوژی فراگیر نسبت به زمان های گذشته - اجتماع گم شده، «روزهای خوش گذشته» می نامد.