باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 9 شهريور 1387 كاربران برخط 39 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
ایستادن بی‌فایده است؟
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: فروغ - اسدپور

منبع: روزنامه - کارگزاران

 
 

منتقدان نوتاریخی‌گری با بدبینی از آنها می‌پرسند که پراتیک انتقادی نزد نوتاریخی‌گری چه معنایی دارد وقتی‌که ذات همه‌جا حاضر و نافذ قدرت را ثبت‌وضبط می‌كند و بیهودگی مقاومت را فاش می‌کند؟ وقتی‌که حبس‌شدگی ناگزیر ما را درون محدویت‌های زبانی و ایدئولوژیک فاش می‌دارد؟ در این زمینه به توصیف پرقوام گرین بلت در حکایت گلوله‌های نامریی از کتاب «زدوبندهای شکسپیری» ارجاع می‌دهم که گزارش تاریخی توماس هاریوت مستعمره‌چی انگلیسی از سرخ‌پوستان آلگونکیان را بررسی می‌کند؛ هاریوت درباره بیماری كشنده‌ای می‌نویسد که با ورود انگلیسی‌ها در آن منطقه شیوع پیدا کرده و به علل رواج بیماری و آمار بالای مرگ بومیان از دیدگاه خودشان و نیز انگلیسیان می‌پردازد: «همین‌که انگلیسیان پای‌شان به آنجا رسید، مرگ‌و‌میر وحشتناک بومیان شروع شد و از آنجا که مرگ برای انگلیسی‌ها و بومیان، هردو، امری اخلاقی بود، انگلیسیان تصور می‌کردند که چون بومیان در خفا علیه‌شان توطئه می‌كند، خدا نیز مجازات‌شان کرده و به‌این‌ترتیب به قوم برگزیده‌اش یاری می‌رساند. با آنکه به نظر بلت، این مورخ و یادداشت‌نویس هم به این امر باور دارد که انگلیسیان قوم برگزیده خدا هستند؛ اما آنچه به نظرش، این جالب است که هاریوت به دیدگاه خود سرخ‌پوستان نیز علاقه‌مند است؛ به کاهنان‌شان نزدیک می‌شود تا از نظرشان مطلع گردد. او متوجه می‌شود که سرخ‌پوستان میان بدبختی و حضور این بیگانگان پیوند برقرار می‌کنند و از این‌ که خارجیان خود نمی‌میرند ولی با ورودشان آنان را به کام مرگ می‌فرستند، دچار شگفتی شده‌اند: نمی‌دانند که آنها از جنس خدا‌ی‌اند یا واقعا انسان‌اند. و از آنجا که بین خارجیان هیچ زنی نبود، سرخ‌پوستان تصور می‌کردند که که آنها از شکم زنی زاده نشده‌اند؛ پس باید از روح مردگان باشند که برای كشتن بومیان بازگشته‌اند. برخی دیگر، نظر مستعمره‌چیان را پذیرفتند که این، باید کار خدا باشد که اراده خود را از طریق آنان تحقق می‌بخشد و مذهب آنان را پذیرفتند. بلت می‌گوید، می‌بینیم که این مورخ روایات رقیب را نیز ذکر کرده و چنین تصوری به‌دست می‌دهد که گویا میل به از‌بین‌بردن و بیرون‌راندن «آن دیگری» جای‌اش را به یک گفت‌وگو میان برابرها داده است. اما واقعیت شاید این باشد که قدرت، حتی در وضعیت استعماری، نیز باز یک کیفیت یکپارچه نیست و شاید یکی از کارکردهای‌اش به موادی برخورد یا چیزهایی را ضبط کند که بتواند کارکرد دیگری را در آن تهدید کند؛ یعنی قدرت به‌خاطر چالاکی، انعطاف، نرمش، هوشیاری‌اش است که کامیاب می‌شود؛ چراکه قدرت، خود را در ارتباط با این خطرات تعریف می‌کند. قدرت انگلیس در ویرجینیای اول (کولونی) ، وابسته به ضبط‌و‌ثبت و حتی تولید منظرهای مغشوش‌کننده و ناراحت‌کننده است. از این نوشته‌ها معلوم می‌شود که چرا ضبط صداهای بیگانه و حفظ آنها در متن هاریوت آورده می‌شود: چون این بخشی از پروسه‌ای است که با آن، فرهنگ سرخ‌پوستان، به‌مثابه یک فرهنگ، تکوین می‌یابد و در نتیجه برای مطالعه، تنظیم، تصحیح و تحول آماده می‌شود.

بلت می‌افزاید که پس بی‌ثباتی که به‌علت وجود صداهای دیگر در متن هست، در واقع خودش توسط قدرت ایجاد شده است که در نهایت امکان چند‌صدایی را نفی می‌کند: یعنی ارزش‌های ما آن‌قدر قدرتمند است که تقریبا بی‌هیچ زحمتی نیروهای بیگانه را دربرمی‌گیرد.

مطابق تفسیر بلت، در اینجا نیز، با یک دور باطل حوادث روبه‌رو هستیم. قدرت، حرکات و قابلیت‌های براندازانه را خلق و بعد، آن را در خود جذب می‌کند. در این حالت، به نظر لی پاترسون، شناخت ما از گذشته، به گمانه‌زنی حول طرح‌ها و عملیات قدرت در همه‌نوع متون، و دیدن همه متون مانند چیزی مشکوک، تقلیل می‌یابد که در حوزه مانورهای ایدئولوژیک قرار دارند. در آن صورت تاریخ می‌تواند همچون امری توطئه‌گرانه به‌نظر بیاید و نوتاریخی‌گری حتی تلاش نمی‌کند که منبع توطئه یا توطئه‌گران را بیابد. نتیجه اینکه: همه اسناد و مدارک حوادث تاریخی، به‌طور ناگزیری، از نظر آنها همدست قدرت هستند.

وقتی نوتاریخی‌گران اصرار می‌ورزند که شکسپیر حربه‌ای بوده است در دست حکومت الیزابت، برای تقویت حکومت یا برای توجیه خشونت دهشتناک استعماری، به‌نظر می‌رسد که آنها پاسخ مناسبی به این نظر اومانیست‌ها می‌دهند که «گویا شکسپیر در برابر هرگونه کثافت و خون‌ریزی در سیاست و امپریالیسم مصون است و از آنها مستقل است». اما همین متدولوژی، به‌بیان هاوسورن، حرفی برای گفتن در برابر کسانی ندارد که وجود هالوکاست را با توسل به همین متد انکار کرده و هالوکاست را یک افسانه قدرتمند می‌‌پندارند، کار به آنجا می‌کشد که هایدن وایت آن را «سفسطه متن‌مندی» نوتاریخی‌گری می‌نامد. پاترسون، برخورد فوکویی با قدرت را که مدافعان نوتاریخی‌گری آن را از او اقتباس کرده‌اند، سیاست‌زدایی از قدرت می‌داند؛ با ناکارایی عمل سیاسی محلی و موضعی؛ وقتی همه زندگی، همواره از همان آغاز، درون ساختارهای سلطه حک شده و توسط قدرت از قبل تعیین شده و وقتی نگاه‌ نه به واژگونی و عناصر سرکوب‌شده، بلکه به قدرت و ساختارهای سلطه (اساسا بدون نقد آنها) است، کار بدان‌جا می‌کشد که قدرت در همه‌جا به‌چشم می‌خورد؛ چون تنها چیزی است که مدافعان نوتاریخی‌گری به آن می‌نگرند. و این، نوعی نارضایتی خاموش پدید می‌آورد. بلت و دیگران به‌دنبال نمایندگان، مخالفان و فرهنگ‌های واقعا ناراضی نیستند، پس آنها را نه پیدا می‌کنند و نه می‌بینند؛ پاترسون آنها را مسوول بی‌حسی سیاسی می‌داند.

برخورد زیبایی‌شناسانه و تفسیرهای مداربسته نوتاریخی‌گران در نهایت می‌تواند نوعی عقب‌نشینی از حوزه تفسیر تاریخی (که لزوما نتایج سیاسی دارد) به حوزه زیبایی‌شناسی متن تلقی شود.

همان‌طور که قبلا نیز اشاره شد، از دستاوردهای نوتاریخی‌گری (و البته ماتریالیسم فرهنگی) یکی این است که «آن دیگری» مطرود و مقوله «درونی» / «بیرونی» در جامعه موجود را طرح کرده‌اند. مثلا تصویر زنان، همجنس‌گرایان، استعمارشدگان و مطرودان اجتماعی به‌میان آمده است و به فقدان آن نزد تفاسیر محافظه‌کارانه اشاره کرده‌اند. اما اگر سیاست شالوده‌شکنی و ایجاد هویت‌های متعدد با نوعی جهانشمولی انسانی و ایجاد هویت مشترک همراه نباشد، جز یک سخن‌آرایی صرف و شقه‌شقه‌شدن هویتی بیشتر به چه کاری می‌آید؟

اگر قدرت حتی در کوچک‌ترین عمل ما، از قبل هرگونه مقاومتی را خنثی می‌کند و اگر دستیابی «آن دیگری» به قدرت نیز باز به سیاست حذف و سرکوب بیرونی و درونی سوژه‌ها منجر می‌شود، پس کسب قدرت سیاسی از سوی «آن دیگری» چه ثمری دارد؟ وانگهی کدام‌یک از «آن دیگری» ها می‌توانند قدرت را تصاحب کنند، وقتی ما با یک توده بی‌شکل و نرم‌تن مواجه‌ایم که هیچ هویت مشترک و خواست یکسانی ندارد و به هیچ نقطه معینی برای تغییر اشاره نمی‌کند؟ ما با انواع «آن دیگری» های محذوف روبه‌روییم که فقط خواهان جای‌گرفتن در نظم موجوداند و درپی «قدرت» نیستند. تازه، وقتی قدرت از همه‌سو جاری است و مرکزی ندارد، چگونه می‌توان آن را شناسایی و فلج کرد؟ «آن دیگری» های متنوع نیز هزار سری است که مانند خود قدرت پست‌مدرنی به هرسو روان است و منطق و هدف معینی نیز ندارد.

مشکل دیگر نوتاریخی‌گری با «آن دیگری» و بیرونی‌بودن آن است که به‌شکلی نادیالکتیکی و ناتاریخی بررسی‌اش می‌کند. نوتاریخی‌گری ما را وا‌می‌دارد که به‌جای مفهوم «ذات» و «پدیدار» ، طبقات متخاصم، و شیوه تولیدی که ما را به شناسایی ویژگی‌های «قدرت» و شاخصه‌های اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیک آن قادر می‌کند به مقولات ناپایدار درونی/بیرونی توجه کنیم؛ درونی یا بیرونی‌بودن گروه‌های مختلف در كاپیتالیسم، «ذات» آن نیست. با توجه به تحولات تاریخی برخی از این گروه‌های به بخش‌های درونی تبدیل شده‌اند اما تغییری اساسی در وضعیت اجتماعی و منافع متناقض داده نشده است. بحث این نیست که نباید برای بهبود وضع گروه‌های بیرونی تلاش کرد بلکه بحث این است که آیا با تمسک به چنین تمهیداتی ما هرگز قادریم به فراروی از وضع موجود و به‌چالش‌گرفتن قدرت و نظم موجود؟

 

    50 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تاریخ (102)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:24/04/1387

تاريخ شمسی نشر:13/04/1387
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب