مقدمه
وقتي به آمارهاي نگران کننده ي طلاق، اعتياد و بسياري از آسيبها، جرايم و ناهنجاريهاي اجتماعي نظر ميكنيم، آن گاه كه با سطح و كيفيت نازل فرهنگ عمومي، آرزوها، انتظارات، آمال و شيوههاي زندگي و زيست (غيرجدي) گروههاي مختلف اجتماعي مواجه مي شويم و به طوركلي، وقتي در پياده روي خيابان شهر قدم مي زنيم و با رفتارها، كنشهاي اجتماعي، نحوه تقابل و برخورد شهروندان و به ويژه جوانان با يكديگر، روبرو ميشويم، در ميمانيم كه واقعيتهاي اجتماعي قابل مشاهدهمان را چگونه تحليل كنيم. و كدام دستگاه تحليلي و توصيفي ميتواند، به گونهاي اين واقعيتها را تجزيه و تحليل كند كه زواياي بسيار متعدد و پر راز و رمز آن را بازشناسي كند و دلايل قانعكنندهاي براي اين گونه واقعيتهاي تلخ بدست دهد. نظريات مختلفي براي فهم و درك وقايع و پديدارهاي اجتماعي ميتوان و بايد استخدام كرد و از رويكردهاي چندضلعي، به چهرههاي گوناگون آن پرداخت. يكي از اين تئوريها كه ميتواند ما را جهت فهم علل ناهنجاريها و كنشهاي نامتعارف (غيراخلاقي و غيرعقلاني)، كمك كند نظريه «نيهيليسم» است. نيهيليسم كه در مقابل آن نيست انگاري، هيچ انگاري، پوچ گرايي و...، وضع كردهاند، به مثابه دستگاه تحليلي است تا بتوانيم از طريق آن پي به علل بسياري از اين رفتارهاي بيمارگون و مخرب ببريم. به واقع، مطالعهي واقعيتهاي ناخوشايند وآزاردهنده، با رويكرد نيهيليسم، ما را با زمينهها، علل، پيامدها و چيستي آنها، آشنا ميسازد. بنابراين «نيهيليسم» (در اين مقاله)، به عنوان چهارچوب تجزيه و تحليل و فهم عناصري است كه نيازمند درك درست از آنها هستيم.
بررسي و فهم صحيح و دقيق رفتارهاي فردي و اجتماعي، مستلزم دستيابي به شناخت افراد از زندگي و نحوهي مواجههشان با مسئلههايشان است. وقتي ميتوانيم چرايي ر فتار يك فرد را (آن چه در حاق واقع است) توضيح دهيم كه درك او را از خودش، نگاهش را به زندگي، انسان، دنيا و هستي، كشف نمائيم. هستي شناسي، بنياديترين علتها را در اختيار ميگذارد. به نحو موجز اين سؤال پيش ميايد كه، افراد، چه دركي از زندگي و جهان و هستي دارند. وقايع، رفتارها و واقعيتهاي بيروني را چگونه معنا ميكنند؟. به عنوان مثال، زندگي براي آنها چه معنايي دارد. رنج ها را چگونه معناسازي ميكنند. هستي خود و بودنشان را چگونه تحليل و توجيه ميكنندو در برابر وپوشش از حيات و زندگي چه پاسخي خواهند داد؟
آيا اساسا پرسشهاي وجودشناختي «مولوي» برايشان مطرح مي شود و چه جوابهايي براي آن دست و يا كردهاند؟ مولوي ميگويد:
سالها فكر من اين است و همه شب سخنم
كه چرا غافل از احوال دل خويشتنم
از كجا آمدهام، آمدنم بهر چه بود
به كجا ميروم آخر، ننمايي وطنم
دغدغههاي وجودشناختي (اگزيستانسياليستي) را با چه تئوري حل و فصل ميكنند؟ چگونه با پرسشهاي هستي شناختي و اضطرابهاي اگزيستانسياليستي (وجودشناختي) مواجه ميشوند؟ آيا آنها را سركوب ميكنند، زيرا پاسخي ارام كننده برايشان نمييابند ويا آنها را جدي ميگيرند و خود را به درياي مواج و سهمگين «معناها» ميسپارند؟ ناديده گرفتن و فراموش كردن، سركوب و يا جنگ و ستيز با پرسشها و دغدغهها، سه واكنش فوري (و البته غيراصولي) است كه اكثريت افراد به آن تأسي ميجويند. نحوهي سه گانه واكنش به حيات و زندگي و هستي و پديده هاي بسيار جدي و غيرقابل اغماض زيستن، عمدتا نتيجهي عجز و ناتواني در دست يافتن به پاسخهايي اطمينان بخش و قانع كننده است، و اين همان رويكرد نهيليستك به «خود»، حيات و هستي است كه از فرط وفور، به چشم نمي اید و يا كمتر به مثابه يك مسئله ي اجتماعي مورد بحث قرار ميگيرد. کافی است به اضطرابات، بي حوصلگيها، نااميديها و سرگردانيها (به ويژه جوانان) نگاهي اجمالي بيندازيم. از سوي ديگر به سرگرميها، دل مشغوليها، افراط در اتلاف وقت و پريشاني در زندگيها و بيهودگيها، نظري بيفكنيم و يا آمار مفاسد و ناهنجارها و رشد آنها را ملاحظه نمائيم، آن گاه به سرعت درمييابيم كه اتفاق ناخوشايندي در جامعه در حال تكوين است. اين امر ناميمون، همان «نيهيليسم» است كه روان، روح و زندگي افراد و جامعه را آزاد ميدهد.
مدعیات اصلی
در اين مقاله تلاش شده است تا پديده ي «نهيليسيم»، مورد واكاوي تئوريك قرارگيرد و توضيحاتي هرچند ناقص در باب چيستي، چرايي، علت شناسي و پيامدشناسي آن ارائه گردد. اين مقاله سه امر را مفروض ميگيرد و لذا نسبت به آنها ساكت است.این مفروضات پايههاي اصلي و زيرين اين نوشته محسوب ميشوند. بنابراين همت اصلي به شرح و كالبدشكافي «نيهيليسم» و شناخت ابعاد آن گذاشته شده است. مفروضات اصلي عبارت است از:
1 - براي فهم كنشهاي اجتماعي و رفتارهاي فردي علاوه بر توجه و شناخت ساختارهاي اجتماعي و ساير عوامل غيرفردي، بايد به نقش انسانها در ساخت واقعيتهاي اجتماعي پرداخت. در اين فرض، انسانها، كاملا دست بسته نيستند و بلكه در شكلدهي و ساخت وقايع و پديدارها، حضور تعيين كننده دارند. بنابراين نحوهي نگاه آدميان به پيرامونشان و معناسازي و معنابخشيها آنها نسبت به «خود»، "هستي"، "زندگي" و حيات، بسيار پراهميت است.
2 - ساخت زندگي و چهارچوب فرهنگ عمومي در ايران، نشان ميدهد كه در سطح فردي، فرايند معنابخشي به عناصر كليدي مثل زندگي، رنج، مرگ و كاستيها، با چالشي بزرگ روبرو شده است و دست كم اکثریت قشر متوسط و عموما جوانان، با «بحران معنا» دست و پنجه نرم ميكنند. در سطح جمع، زندگي و ساخت آن (خانواده)، دچار تزلزل بی معنايي شده است.
3 - «بحران معنا» و نيهيليسم، يكي از عوامل مهم براي واكاوي و فهم ناهنجاريهاي اجتماعي است.
4 - كاهش رنج و اعطاي آرامش و شادابي اجتماعي، وقتي ميسر است كه «بحران معنا» كاهش يابد و پرسشهای جدي (و مدرن) پاسخهاي قانع كننده، غيرتكرري (و مدرن) دریافت کنند.
هدف اصلي مقاله ايضاح پديده ي «نيهيليسم» و پاسخگويي به سوالات زير است:
1 - عوامل مؤثر بر ترويج روحيه و منش نهيليستي چيست؟
2 - نسبت نيهيليسم انديشي با زندگي چيست؟
3 - چگونه ميتوان نيهيليسم را در ايران تشريح نمود؟
4 - و آيا نيهيليسم در جامعهي امروز ايران، به مثابه يك مسئله قابل تحقيق وبررسی است؟
اين مقاله مدعي است:
1 - بسياري از آسيبهاي جدي اجتماعي – فرهنگي و خطرآفرين و رشد آن در جامعهي فعلي ايران، به ويژه طلاق، اعتياد، آفت آموزش و خيابان گرديهاي بيحاصل و...، نشانهاي بارز از وجود نيهيليسم است.
2 - گرچه نشانههاي برشمرده شده منحصر به شهر و يا منطقهاي خاص نميشود، اما نيهيليسم در بين جوانان طبقهي متوسطهي بشري، ترويج بيشتري دارد.
3 - نيهيليسم و رشد آن، نه تنها محصول ارتباط پيچيدهاي از عناصري مثل آسيبهاي فرهنگي است، بلكه حضور و ظهور اين پديده، به انواع آسيبها در ساحت مختلف زندگي اجتماعي ميانجامد.
فهم كلي از نيهيليسم
«نيهيليسم» وضعيت روان شناختي و معرفت شناختي است كه در آن، معناي زندگي، هستي، بودن، خود وحیات، از دست ميرود و در پي آن شرايطي اضطراب آفرين و سردرگمي روحي ايجاد ميشود. نيهيليسم، جدي نگرفتن دنياوزندگي وهر آن چيزي است كه با آن مواجه ميشويم. نهيليست در رويارويي با شرايط بيروني، هيچ توضيح و تفسيري و توجيهي نمييابد. يك نهيليست، گويي غريبهاي است در اين عالم، در ميان واقعيتهاي سخت و زمختي كه نه قدرت فهم آنان را دارد و نه ميتواند آنها را تعيير دهد. روحيه نهيليستي را مي توان به روي يك طيف ترسيم كرد و آنرا از حالت ضعيف و كم به سمت افراطي تقسيم بندي نمود. در سمت ر است طيف نيهيليسم، كساني قرار ميگيرند كه به پوچي بي مسئله و غيرجدي ميرسند، وضعيتي كه در آن حتي پوچي هم اهميت ندارد. آنان به زندگي معمولي شان ادامه ميدهند ولي هر از چندگاهي (و عمدتا بر اثر فشارهای زندگي و افزايش نارضايتي)، سري تكان ميدهند و به ياد ميآورند كه به پوچي زندگي و جهان فكر كردهاند و نگران شدهاند. اما پس از مدتي اين احساس آنهارا رها ميكنند و آنان دوباره و سريع به زندگيشان برميگردند. آنان سعي ميكنند احساسهاي ناخوشايند ناشي از به پوچي رسيدن را فراموش كنند تابتوانند به حيات و زندگيشان ادامه دهند، گرچه گاه و بيگاه درمعرض انواع سؤالات مبهم خود قرار ميگيرند. هرچه به سمت چپ طيف پيش مي رويم، به سوي منطقهي نيهيليسم افراطي كشيده ميشويم. در اين وضعيت است كه افرادي به پوچي ميرسند، اما احساس بيمعنايي و پوچي رهايشان نميكند و به مثابهاي مسئلههاي فراموش نشدني، زندگي روزمره و حتي روان و شخصيت فرد را دچار اختلال ميكند. زندگي و هستي، براي اين گروه، مسئلهاي است كه بايد حل شود و يا دست كم چيستي آن درك و فهم گردد. در نيهيليسم افراطی، انديشه و احساس بيهودگي و پوچي، غيرقابل اغماض است، به گونهاي كه نميتوان از كنار آن گذشت و آن را فراموش كرد. آنان نمي توانند آرام بگيرند، لذا در سفري دائمي براي يافتن معناي جهان و زندگي و زيستن، حركت ميكنند، تا اينكه اميدشان را از دست بدهند و مانند «كامو» معتقد شوند كه هيچ چيز مهمي وجود ندارد كه مجبور باشند به آن فكر كنند. آن چنان كه قهرمان بيگانه ي «كامو» كه مادرش را از دست ميدهد، اما بر سر تابوت مادر مينشيند، قهوه مينوشد و سيگار ميكشد. آن گاه بدون هيچ گونه احساس ناراحتي، به دريا ميرود وشنا ميكند. اين قهرمان، در فرداي مرگ مادر به سينما ميرود و به تماشاي فيلم كمدي مينشيند. براي او كه بعداً به جرم قتل، محكوم به اعدام ميشود، حتي زندگياش مهم نيست و «هيچ چز فرق نميكند». براي او جهان ناپايدار و بي معناست و لذا شادمان از اين است كه در نهايت، پوچي هستي خويش را پذيرفته است.» كامو خودكشي را از جنبهي هستي شناختي مطالعه ميكند و آن را مرگي ميداند كه به اراده ي خويشتن اتفاق ميافتد تا «فقدان دليل جدي براي زيستن … و اعتراض به بيهودگي رنج كشيدن» را به رسميت بشناسد.
كسي كه به پوچي ميرسد، گويي «بيگانهاي» است در اين جهان. براي او جهان بيش از هر چيز غيرقابل درك است. احساس پوچي، «احساس جدايي انسان و زندگي است. انسان، هنرپيشهاي است كه روي صحنه آمده، اما صحنه پردازي برايش آشنا نيست و نميداند كدام قسمت از نمايشنامه را بايد اجرا كند و همواره احساس عدم تعلق و آوارگي ميكند.» فلسفهي «اين نيز بگذرد»، فرصتي در اختيار آدميان مينهد تا از كنار هر چيز ناخوشايند بگذرند و بي آن كه با آن درگيري عاطفي و يا شناختاري پيدا نمايد، بتواند به زندگي عاديشان ادامه دهند. در چنين رويكردي است كه محسوسات اين عالم (و آن چه پيش ميآيد)، بي ارزش و يا كم ارزش جلوه ميكند. اين رويكرد، واكنشي است كه در برابر ارزشهاي متعالي شكل ميگيرد و معتقد است در پس پردهي اين عالم هيچ چيز، هيچ هدفي و هيچ وحدت بزرگي نهفته نيست. يعني آن گاه كه نقاب از رخ گيتي برافكنيم، در پس آن با هيچ مواجه ميشويم. آن چنان كه سهراب سپهري ميگويد:
به سراغ من اگر ميآئيد، پشت هيچستانم، ...
آدم اين جا تنهاست،
و در اين تنهايي، سايه ناروني تا ابديت جاري است.»
احساس تنهايي و بيگانگي با این جهان به گونهاي كه سهراب سپهري آن را سروده است، از ويژكيهاي بنيادين نيهيليسم است. مولوي نیز احساس تنهايي و دلتنگي ميكند. اما نالههاي او از آن است كه ميداند كه از وطن مألوف خويش جدا شده است. او ميداند كه اگر از نفيرش مرد و زن ناليدهاند، از آن جهت است كه از نيستان و از يار خويش جدا افتاده است. بنابراين دو گونه غريبگي و احساس تنهايي شكل ميگيرد: اولا احساس تنهايي كسي كه از يار خود دور شده است و ثانيا احساس بيگانگي و تنهايي كسي كه ميداند كه تنهاست اما نميداند چرا. او فقط در اين هيچستان گرفتار آمده است. دلتنگي و گلايهي مولوي از جدايي است و دلتنگيهاي يك نهيليست از پوچي و تنهايي است. از اين روست كه اين جهان براي مولوي معنا مييابد و اگر مينالد، همه از براي دوست و نه از بودن در اين جهان است. و درست نقطه مقابل نيهيليسم، اين جهان، براي مولوي، بهشت پرصفاي سرسبز است. زيرا در صلح و دوستي با خداوندگار اين جهان است.
من كه صلح دائمم با اين پدر
اين جهان چون جنتست اندر نظر
نيهيليسم بر معيار بي معنايي شكل ميگيرد. جهان و زندگي كه بر آن نميتوان اميدي داشت. براي يك نهيليست نه تنها جهان و زندگي بيمعناست كه نااميد از يافتن معنا توسط ايدئولوژيها و انديشههاي متافيزيكي است. به عبارت ديگر، حتي انديشههاي موجود هم نميتوانند پاسخگويي پرسش هاي زندگي باشند.
ژان گيتون فيلسوف كاتوليك معتقد است، وقتي آدمي در برابر جهان و هستي قرار ميگيرد، دو گونه واکنش از خود نشان می دهد. آن دو گونه موضع آدمي در قبال جهان و زندگي عبارت است از: پوچي و راز.آدمی وقتی دربرابر هستی، زندگی وحیات قرار می گیرد ازخود می پرسد «درپس اين پرده چيست؟ افراد در برابر اين معما دو گونه واکنش نشان می دهند: يكي بر جانب پوچي رهنمون ميشود و ديگري به جانب «راز».. رازها حقايقي نيستند فراتر از ما، حقايقي هستند فراگيرندهي ما»
در اين رويكرد مسايل نهايي و اساسي زندگي، از جنس رازند. «پوچي»، وقتي سر برميآورد كه معنايي براي مسايل مناسبي نمييابيم و آن را نيز از جنس رازها برنميشماريم. «معناداري، بدين منظور است كه آدمي توجيه رواني و فكري براي اولويتهاي و ارزش گذاريهاي خويش بدست آورد، بدون آن كه او نيازمند «هويتداري» (پاسخ به پرسشهاي عالم و آدم) باشد.» هنگامي كه انسان معاصر( و بعد از رنسانس) قصد آن كرد كه برپاي خويش بايستد و معناي زندگي را خود دريابد، هنگامي كه از زير سيطره اقتدارهاي سنتي بيرون آمدو «رازهاي» اين عالم را(كه عارفان را مسحور و مقهور ميساخت) از جنس مسالههایي تلقي كرد كه بايد حل شوند و متعلق آگاهي انساني قرار گيرد، آن وقت بود كه بن بستهاي متوالي را تجربه ميكرد. نيچه، انسانی راکه قرار است برپای خودبایستد، « ابر انسان» نام نهاد. از نظر او، «ابر انسان» انساني است كه بر پاي خود ميايستد و قرار است اهداف، ارزشها و اصول را خود پي ريزي نمايد و به قول داستايفسكي، از «حد تودهها فراتر» ميرود، زيرا از ديگران متفاوت و متمايز ميشود.
براي يك نهيليست، همهي آرمانهاي فراتر از بشر مرده است و يا همهي معنابخشيهاي فراتر از زندگي ملموس بشر مردهاند. براي انسان دوران سنت، گزارههاي توضيح بخش (كه در پرتو آن به فهم قابل قبول از جهان و زندگي نايل ميآمد) و هم گزارههاي توجيه بخش (كه در پرتو آن همه چيز موجه جلوه ميكرد) و گزارههاي «فيصله بخش» (كه در آن پرتو آن بن بستها باز ميشد و نزاعها خاتمه مييافت)، حضوري پررنگ داشت. آرامش دوران سنت (و انسان سنتي)، ناشي از معناداشتن زندگي و هستي است. براي او مسايل به راحتي حل ميسوند و پرسشها، پاسخهايي درخور مييابند. اما انسان امروز (و از آن جايي كه در پي معنادهي به اين جهان است) با انواع اضطرابها و تلخيها دست و پنجه نرم ميكند. علل اضطراب آفرين در دوران پيشين نيز وجود داشته است، اما ساكنان آن زمان، به مدد دين وانديشهي متافيزيكي آنها را معنا ميكردند.
پل تيليش (متاله آلمانی) معتقد است، انسان همواره باسه گونه تهديد و اضطراب وجودي (اگزيستانس)، مواجه می شود. سه عاملي كه اضطراب ميآفرينند و موجوديتي دائمي دارند عبارتند از:
اضطراب ناشي از مرگ،
اضطراب ناشي از پوچي و بيمعنايي
و اضطراب ناشي از محكوميت.
از نظر تیلیش همچنان كه مرگ، انسان را تهديد ميكند، پوچي و بی معنايي نیز از عوامل اصلي تهديدزا است. وي اضطراب بيمعنايي را چنين تعريف ميكند: «اضطراب بيمعنايي، اضطراب ازدست دادن يك مسئلهي غايي و تشويش درباره ي يك معنا است كه معنابخش همه ي معاني است. اين اضطراب با از دست دادن گرهگاهي معنوي رخ ميدهد.» فقدان پاسخ به پرسش از معناي زندگي، مرگ و رنجها و اضطرابهاي انسان، به بيمعنايي و نيهيليسم منتج ميشود. از نظر تليش، اضطراب پوچي وقتي رخ ميدهد كه محتواي خاصي از زندگي، در معرض تهديد عدم قرار ميگيرد. در اين حالت قدرت مشاركت خلاق در حوزههاي فرهنگي و عمومي از دست ميرود. فردي كه به پوچي مي رسد، مستمراً دلبستگيهايش را از دست ميدهد و به چيزهاي جديدتر (و البته موقتي) دل ميبندد. همه چيز تجربه ميشود، اما هيچ چيز او را قانع نميكند. دلبستگي متزلزل و ناپايدار از آن جهت است كه گويي معني هر چيزي كه بدست ميآيد، از دست ميرود و ناپديد ميشود. رنجهاي ناشی از سست بنیادی معناها ، باعث ميشود كه فرد با رها ساختن پرسشها و نگرانی ها، گريبان خود را از دست شكهاي رنج آفرين رها سازد و با قدرت مافوق خود متحد شود. «انسان به منظور اجتناب از خطر پرسيدن و شك كردن، حق پرسيدن و شك كردن را از خود سلب مينمايد، او از آزادي خويش ميگذرد تا از اضطراب بيمعنايي فرار كند.» اريك فردم نيز در كتاب گريز از آزادي مكانيسمهاي فرار و اجتناب از آزادي را توضيح ميدهد، از نظر وي آدمي، آزادي، اختيار و مسئوليتهايش را واگذار ميكند تا به آرامش دروني دست يابد. و اين نقطهي تلاقي مسئلهي فلسفي (نيهيليسم) با مسئلهي جامعه شناسي (شكلگيري پوپوليسم و تودهگرايي) است. همرنگ و همرأي جماعت گشتن، پشت سر جمع قايم شدن و از خود سلب مسئوليت كردن، به معناي واگذاري خويش به ديگران است. وقتي فرد نتواند معضل معنايابي رابردوش کشد، پروسهي خود رافراموش می کندو این چنین است که پروژه ی اضمحلال و فراموش كردن، شكل ميگيرد. جامعه ی پوپولیستیک دقیقا به همین معنا است.جامعه ای كه مداوما، قهرمان ميسازد تا اولا، افراد مسئوليتهايش را واگذار كنند و ثانيا، معناي بودنشان را در پيروي و تبعيت، جستجو نمايند. تعلق وسرسپردگی به ديگري (قهرمان) و در نتيجه پيروي و تبعيت بي چون و چرا، (یابيگانگي از خود) نتيجهي فرار از ناتوانی دربرابربی معنايي است.
ملوين سيمن (Seeman)، مفهوم بيگانگي رواني را در پنج محور صورت بندي ميكند. از نظر وي بيگانگي رواني، نتيجه و محصول عوامل پنج گانهاي است كه ميتوان آنهارا چنين شمار نمود:
1 - احساس بي قدرتي (Power lessness) و بي تاثيري عمل خويش.
2 - احساس بي معنايي يا احساس بي محتوايي (meaninglessness) و آن وقتي است كه فرد نسبت به باورها و اعتقادات خويش در ابهام و ترديد است.
3 - بي هنجاري يا احساس نابهنجاري (Norm lessness)
4 - احساس انزواي اجتماعي (social isolation)، و يا احساس انفصال و جدايي از ارزشها و نظم موجود
5 - احساس تنفر يا تنفر از خويش (Estrangment)، ناخرسندي از وضعيت موجود و نارضايتي از شرايطي كه در آن قرار دارد.
به واقع با سنجش بيگانگي از خود (در معناي پنجگانه فوق)، ميتوان به سنجش ميزان و كيفيت روحيه نهيليستي در يك جامعه همت گماشت.
پیامدهای جامعه شناختی نيهيليسم صرفادر تبعيت و اطاعت خلاصه نمي شود بلكه واكنش های ديگر را بايد مفروض گرفت. به سخن ديگر، از منظر جامعه شناختي، افرادي كه واجد خصلت و روحيه نهيليستي ميشوند ممكن است سه گونه رفتار از خود بروز دهند:
1 - اطاعت و تبعيت از جمع (به شرحي كه آمد)
2 - انزواطلبي و گوشه نشيني و سر در لاك خود فرو بودن.
3 - پرخاشگري و شورش عليه جامعه و ساختارهای حاکم.
شهروند نهيليست، از آن جايي كه خود را فاقد توان و نيروي تأثيرگذار ميداند (احساس بي قدرتي) و از آن جايي كه نظم مستقر معنايي، اجتماعي و سياسي را وافي به مقصود تلقي نميكند، به درون ميخزد. ارتباط خود را با محيط پيرامونش قطع ميكند و همه چيز را به حال خود واگذار ميكند. او نميتواند تأثير بگذارد و بيرون را مطابق با ميل و انتظارش تغييردهد، اما ميتواند، رابطهاش را با واقعيتهاي تغييرناپذير، قطع كند. اما آن گاه كه فرد احساس نابهنجاري (عدم شيوهها، راهها و زمينههاي مناسب معقول و پذيرفته شده) نمايد، و از سويي نتواند به درون خويش پناه ببرد، به سمت ونداليسم، پرخاشگري و شورش عليه آن چه موجود است تمایل پیدا می کند. در تبعيت و اطاعت، خود را به نابودي ميكشاند (ظرفيت، خلاقيت و انرژياش را نابود ميكند) و در شورشگري و ونداليسم، جامعه و ساختارهايش را به ورطهي نيستي و نابودي تهدید می کند. به واقع فرد تابع و ونداليست، واجد يك روحيهي مشترکند و آن تخريب بناي برپاي ايستاده است. اما آنچه متفاوت است، جهت گری روحيه تخريب گري است. سمت و سوي تخريب در فرد تابع و پيرو، همانا درون خود اوست و سویه ونداليست، به سمت بيرون از خود است. فرد تابع، خودباوري و استعدادها و قابليتهاي خويش را فدا و فناي ديگري (كه ممكن است نامش را قهرمان بنامد) ميكند.
حاصل شكست "خود"وتکیه ی غیرمعقول به دیگران نتیجه ای جز ميان مايگي فرهنگي نیست. ازسوی دیگرفرهنگ در جامعه اي كه در آن گروه زيادي به ميان مايگي ميرسند، افول ميكند و با غروب ارزشهاي متعالي و تخريب زندگي اصيل، ویرانه ای از درماندگي برجاي ميماند. از آن سو، خشم، عصبانيتهاي بي دليل و يا دست كم افراط در خشم ورزي عليه يكديگر، از بين بردن اموال عمومي و ضربهزدن به ديگران، فروگذاشتن اخلاق و افزايش اضطرابها و تنشهاي اجتماعي، از نتايج كنشهاي نهيليستی است.
وجه مشترك پيش گفته (بين شهروند تابع و شهروند عصيانگر) عامل ديگري بايد افزود و آن نااميدي است. هر دوی آنها نااميد از اصلاح و ترميم شرايطند. اين نااميدي البته به شقوق فلسفي – سياسي و اجتماعي قابل انقسام است (بعدا توضيح داده ميشود)، اما تقريباً شقوق مختلف نااميدي به نتيجه ي واحدي ميرسند. اريك فروم نيز معتقد است كه نااميدي و ناتواني دست كم در دو چهره خود را نشان ميدهد. چهرهي اول آن، انتظار انفعالي يا كنشپذير و يأس است. و درست نقطه مقابل و مخالف آن، نوعي «پرگويي و ماجراجويي و عدم توجه به واقعيات و پيله كردن به مسايلي است كه با زور انجام پذير نيست.» «فروم» سيماي مبدل و راديكال نااميدي و نيست انگاري را در ميان بسياري از نسل جوان شرح ميدهد كه «به بي باكي و فدايي بودن خود مينازند، در حالي كه عدم واقع بيني، فقدان درك استراتژيك و نزد برخي آنان، فقدان عشق به زندگي، به بي اعتقادي آنها ميانجامد.» فروم معتقد است: «زماني كه اميد از ميان ميرود، زندگي بالقوه و بالفعل پايان ميپذيرد. نيهيليسم گرچه محصول مستقيم نااميدي است، اما به نوبه ي خود نااميدي و يأس را تشديد ميكند. نااميدي شرايطي بسيار سهمگين و جانفرسايي است كه ممكن است همگان(به درجاتي) آن را احساس كرده باشيم. «دانته» نااميدي و يأس را مهيب و جانکاه ميداند. از نظر او دوزخ جايي است كه اميداز آن رخت بربسته است. دانته در کمدی الهی نقل می کند، هنگام ورود به دوزخ، جمله ای نظرش را جلب کرده است جملهاي كه بر سر در دوزخ نصب شده است و توجه دانسته را به خود جلب ميكند اين است كه «شما كه داخل ميشويد، دست از هر اميدي بشوئيد.» دانته توضيح ميدهد كه دوزخيان كساني هستند كه حتي اميدي به كمك ندارند، تا شايد بتوانند سرنوشتشان را عوض كنند.
اميد نقطه مقابل سرخوردگي و پوچی است. از سوي ديگر، در مقابل در تعارض با يكديگرند. «فروم» اميد را آمادگي دروني و متراكم و هنوز مصرف نشدهاي براي فعاليت ميداند. از نظر وی آن گاه كه اميد زايل شود، سنگدلي – آشوبگري و ويرانسازي و اغتشاش، اوج ميگيرد. ويران سازي دقيقا به اين معنا است كه فرد، «چون نميتواند زندگي را بيافريند، آن را نابود ميسازد.» از خود و ديگران انتقام ميگيرد. سنگدلي و خشونت اجتماعي و آزار رساندن، امري طبيعي ميشود. از منظر روان شناسي، ساديسم و مازوخيسم، نتيجهي قهري و حتمي نيهيليسم است.
نيهيليسم، نااميدي سياسي و نااميدي مذهبي را توسعه ميدهد. نااميدي سياسي به مفهوم نااميدي حاصل از طرح اين سؤال است كه «چرا دنيا از جهت سياسي عادلانه نيست؟» و يا چرا نميتوان دنيا را سامان سياسي داده به نحوي كه بتوان دنياي پر از عدالت برقرار نمود؟ اما در نااميدي مذهبي – دينی، هرگونه توجيه مذهبي براي اين جهان از دست ميرود. آدمي خود در پي پاسخ به اين سؤال است كه «چگونه ميتوان در پي يك معني مشخصي در زندگي بود؟ و چگونه ميتوان به حيات معنا بخشيد. و يا اساساً آيا ميتوان از مرجع و منبع ديگري غير از مذهب، به دنبال معنا بود يا خير؟»
به طور كلي، از منظر آسيب شناختي، سه گونه جامعه و يا رفتار اجتماعي را ميتوان نشانههايي از نيهيليسم به شمار آورد:
الف – جامعه اي كه ساكنان آن يكسره تن به اطاعت و تبعيت ميسپرند.
ب – جامعهاي كه در آن ساكنين، در خود فرو رفتهاند و انزواطلب شدهاند.
ج – جامعهاي كه در آن خشونتهاي بي حد و مرز و آزار رساندن و تخريب رواج يافته است.
نيهيليسم و ارزشها
در نيهيليسم، متعاليترين پديدهها از اعتبار ساقط ميشوند و ارزشها تنزل مييابند. ثبات و نظم فرو ميريزد و به جاي آن سرگرداني مينشيند. وقتي امر متعالي و ارزشهای والا فرو ريخت آنگاه، چيزي وجود ندارد كه انسان را موظف به احترام گذاردن نمايد. ثبات معنايي، محو ميگردد و رويكرد تعبير و تفسيرهاي متعدد و متضاد رشد ميكند.همان گونه که پست مدرنیست ها معتقدندکه جهان، همان بينهايت تفسيرها از جهان است. گويي «مركزيت و محوريت» از اين جهان رخت برميبندد. به ديگر سخن، اين جهان بي مركز (و يا «مركز زدايي شده) را ميتوان، بيخانماني استعلايي و آوارگي معرفت شناختي نام نهاد. نيهيليست پي جوي حقيقت نيست، زيرا در نگاه او حقيقتي وجود ندارد. حقيقت طلبي، دست كم نيازمند اين پيش فرض است كه فرد قايل به حقيقتي پيشين باشد كه ميتواند به آن دست يابد. اما از آن جا كه نهيليست، بنيانها را درهم ميريزد، به دنبال امر استعلايي نخواهد بود. وقتي اجازه ميدهد ثبات، زيبايي و امر استعلايي فرو افتد و برگ و بار طراوت خود را از دست بدهد، او ميگذارد تا تاريخ نوع بشر درهم شكسته شود و روح به سير قهقرايي كشيده شودد. نهيليست، مقاومت عملي و عقلاني در برابر واقعيتهاي بيروني و دروني را بيهوده ميشمارد و لذا تن ميسپارد و تسليم ميشود. ولي در اين هم راي و همراهي ظاهري، هرجا كه بتواند فرصتي بدست دهد، به او ضربه ميزند. روح نهيليست، خسته از جدال و نفي خود و ديگران است. با درون و بيرون سرسازش ندارد و جدال دائمي را در دو جبهه پيگيري ميكند. به واقع، طغيان عليه خود و شورش عليه جامعه، نتيجهي معركهها جانفرساي جنگ و ستيز با جامعه و ساختارهايش و خويشتن و ظرفيت هايش است. فئودورداستايفسكي دررمان "يادداشتهاي زيرزميني"، شخصيتي را به تصور ميكشد كه در يك زيست زيرزميني، انزوا پيشه كرده است و دست به هيچ كاري نميزند. او دائما انگيزهها، اهداف و آرمانهاي خود و ديگران را زير سؤال ميبرد. قهرمان داستايفسكي، وقتي از انگيزهها و دليل اعمال خود و ديگران ميپرسد، تلاش ميكند بر بحران معناي خويش فايق آيد، اما آن هنگام كه جستجوي معنا به بن بست ميرسد، دست روي دست ميگذارد و خود را به حالت تعليق درميآورد. نويسنده ي يادداشتهاي زيرزميني، حالت بي تفاوتي، انزوا و تعليق را ثمرهي اجتناب ناپذير هرگونه پرسش و ابهام عميق دربارهي ارزشها، عنايات و بالاخره معناي زندگي و عالم انساني، ميداند.
قهرمان داستايفسكي، همان وضعيتي را دارد كه «آلبر كامو» در بيگانه توصيف ميكند. «كامو انساني پوچ را توصيف ميكند كه بدون تمنا، علي رغم بي احساسي دنيا نسبت به خودش، زندگي ميكند. چنين شخصيتي بي آن كه در مورد فقدان هرگونه بنيان عقلاني براي زندگي، غفلت ورزد، يا آن را انكار كند، از زندگي تا آن جا كه ممكن است استقبال ميكند.» او ميداند كه بين خواست ما (كه جهان معقول، منظم و داراي لطف وعنايت باشد) و واقعيت خاموشي، بي روحي و بي احساس آن، تضادي آشتي ناپذير وجود دارد. بنابراين هنگامي كه اعتراض هايش به جايي نمي رسد، آن هنگام، انزوا طلب و گوشه نشين ميشود.
ارادهي معطوف به انكار معنا از هستي، به جهان و زندگي از ويژگي هاي بارز نيهيليسم فعال است. جبهه گيري انكار آميز با اين جهان، به نحوي نمايان ميشود كه ارزشهايي كه فراسوي اين جهان نزدفرد از رسميت ساقط ميشوند. در قطعيترين شكل نظريهي نيهيليسم که توسط نيچه مطرح شده است ، نيهيليسم، انكار ريشهاي ارزشها، معنا و مطلوبيت است. تفكر نهيليستي داراي نمودهاي هستي شناختي، معرفت شناختي، وجودي، اخلاقي و سياسي است. در اين ديدگاه نيهيليسم به مثابه بيماري جامعهي مدرن شناخته ميشود. واتيمو معتقد است، گفتمان نيهيليسم از جهان معاصر آغاز شده است نيهيليسم ديني (از ديدگاه نيچه)، تفسير متافيزيكي از جهان حقيقي و جهاني كه در آن زندگي ميكنيم، كوچك شمرده ميشود. در رويكرد نيچهاي از نيهيليسم، قضاوت يك نهيليست افراطي دربارهي جهان اين است كه جهان چيزي است كه نبايد باشد و چيزي بايد باشد كه وجود ندارد. نيچه باور دارد كه يكي از مشخصههاي مدرنيته، نيهيليسم افراطي است.
گونه شناسي نيهيليسم
نيهيليسم را براساس بروز رفتاري و كنشهاي عيني ميتوان به دو گونه تقسيم كرد:
- نيهيليسم فعال
- نيهيليسم منفعل
«در نيهيليسم منفعل»، نيروي ايمان به تدريج زایل ميشود. ارزشهايي كه ديگر هيچ سازگاري با غايات ندارند، به جان هم ميافتند و جنگ ارزشها آغاز ميگردد. نيهيليسم منفعل به معناي سرپيچي از هر كوشش و تلاشي در جهت معنابخشيدن و نظامسازي زندگي و استغراق و پناه بردن هرچه بيشتر به انواع سرگرميها و اشتغالات حرفهاي، است.» در نيهيليسم منفعل است كه نيازي به غايات، اهداف و معنا، احساس نمي شود، اما در نيهيليسم فعال، قدرتي ويرانگر وجود دارد كه منطق روزمره را رها ميكند و منطق جديدي برای ايجاد ارزشهاي جديد و معاني نو به كار ميگيرد. در نيهيليسم منفعل، فرديت، استقلال و خلاقيت ناپديد ميشود و به جاي آن جمع گرايي، توده گرايي و همرنگ جماعت شدن توسعه مييابد. در اين نوع از نيهيليسم، فرد، پشت سر جمع مخفي ميشود. اما در نيهيليسم فعال، آدميان قدرت عبور از جمع را مييابند و به قول نيچه، به «ابر انسان» تبديل ميگردند. «در نيهيليسم فعال نوعي انفجار خشم آلود نابود كننده، وجود دارد كه همهي ارزشها، معناها و اصول به ورطهي نيستي كشيده ميشود و خط بطلان بر همه چيز ميكشد.» چنانچه در اين صورت بندي ملاحظه ميشود، به واقع ونداليسم، (روحيه تخريب گري و نابودسازي)، نماي بيروني نيهيليسم فعال است. به عبارتي ديگر، تعین اجتماعي –ر فتاري نيهيليسم فعال؛ نوعي پرخاشگري عليه وضع خود و ديگران است. وقتي همه چيز معناي خود را از دست ميدهد، وقتي با واقعياتي روبرو ميشويم كه بسيار تلخ و گزنده است، پس ميتوان بدون ملاحظه، آن را نابود ساخت.تعرض عليه اموال عمومي، نوعي انتقام گيري از جامعهاي است كه نه تنها بيمعنايي بر آن حاكم است، بلكه عليه شهروندان است و حقوق افراد را به راحتي ناديده ميگيرد.
دريدا و دولوز نيهيليسم را نتیجه و ثمرهي «شك آوري افراطي» ميدانند و تقسيمبندي جديدي از نيهيليسم برمبناي شکاکیت جديد استوار ميكنند. شكاكيتي كه «نه تنها جلوههاي روحيهي ديني (يعني احكامي كه تعين خارجي يافتهاند)، بلكه به خود گوهر آن روحيه (يعني اعتقاد به يك جهان معنا و هدف دار، نيز حمله كرده و آنها را نابود ساخته است.» البته توماس نيگل معتقد نيست كه شكاكيت فلسفي، موجب از دست رفتن باورهاي عادي آدمي ميشود، بلكه يك طعم و چاشني خاصي به آنها ميدهد. وي معتقد است: "پس از تصديق اين كه حقانيتشان [حقانيت باورها و اعتقادات] ناسازگار با شقوقي است كه ما هيچ مبنايي براي محقق نبودن آنها نداريم – جداي از مبناي همان باورهايي كه ما زير سؤال بردهايم – ما به همان اعتقادات معمولمان با نوعي طنز و تسليم بازميگرديم." از اين رو نيگل پوچي را مشكل نميداند، زيرا آن را از مترقيترين خصوصيات انساني برشمارده از نظر وي، در انسان ويژگي نهفته است که می تواند از خود ومعرفتش و از ارزشها و زندگي، فراتر رود. در اين تحليل، احساس پوچي، نتيجهي نوعي خودآگاهي است. خودآگاهي، وضعيتي است كه در آن، از معناي زندگي پرسش ميكنيم، از معناي حيات، بودن، رفتن، ماندن و ... ميپرسيم. و آن گاه كه به معناي قانع كننده نميرسيم، و يا نتوانيم معنايي براي زندگي دست و پا كنيم، در معرض امواج پوچي قرار ميگيريم. سؤال از بيهودگي زندگي، رازهاي نهفته در اين سراي خاكي و جستجوي معناي زندگي، ممكن است فرد را به ساحت پوي رهنمون سازد. پرسش از حيات و معناي زندگي، حاصل عنصر خودآگاهي است و خودآگاهي نيز مختص انسانهاست. توماس نيگل ميپرسد، "چرا زندگي يك موش پوچ نيست؟" زيرا او فاقد قابليت خودآگاهي نيست. موش نميتواند بيرون از خود، خود را ببيند. اگر موش هم ميتوانست از افقي برتر و خارج از خود، زندگي و حياتاش را تماشا و ارزيابي كند آنگاه ممكن بود، زندگياش پوچ شود. زندگي پر از شكها و سؤالاتي ميگردد كه توان پاسخگويي بدانها را ندارد و لبريز از مقاصدي ميشود كه توان دست كشيدن از آنها را نيز نخواهد داشت. فرويد نيز معتقد بود «اين سؤال كه هدف و غرض از زندگي انسان چيست، بارها مطرح شده و تا به حال هرگز پاسخي قانع كننده نيافته است و شايد اصلا ممكن نباشد پاسخي به آن داده شود.»
صورت بندي نيهيليسم از ديدگاه دريدا و دولوز كه بر مبناي شكاكيت افراطي بنيان شده است عبارت است از:
الف: نيهيليسم معرفت شناختي (Epistomological nihilism)
در اين نوع از نيهيليسم، فرض بر اين است كه دسترسي به معرفت و علم به گوهر امور غيرممكن است. در نيهيليسم معرفت شناختي، راه شناخت مسدود است. همچنان كه گرگياس (فيلسوف يوناني) مدعي بود كه هيچ چيز وجود ندارد. اگر هم وجوددارد، قابل شناخت نيست و اگر هم قابل شناخت است؛ قابل بيان نيست. نيهيليسم معرفت شناختي (يا عدم توانايي انسان در شناخت ابژه های في نفسه) به سرگرداني معرفتی ميانجامد.
ب: نيهيليسم سياسي
در اين نوع نيهيليسم، نفي قدرت دولت و اقتدارهاي موجود و مسلط، سرلوحه ی برنامهي سياسي است. اين نوع از نيهيليسم در قرن نوزدهم واوایل قرن بيستم طرفداراني پيدا كرد. كامو، باكونين از اين نوع نيهيليسم محسوب ميشود.نتیجه ی منطقی این گونه ازنیهیلیسم، نارضایتی سیاسی، پایین بودن سطح مشارکت وبی تفاوتی نسبت به آینده است.
ج: نيهيليسم فرااخلاقي (Meta ethicnihilism)
به موجب اين رويكرد، هر نوع ارزش اخلاقي، معلول شرايط اجتماعي و احكام فرهنگي است و لذا، ارزشهاي اخلاقي مطلق مردود شمرده ميشود. نسبي گراي اخلاقي، نهايتا به نيهليسم منجر ميگردد.
د: نيهيليسم وجودي (Existential nihilism)
در اين گونه از نيهيليسم، زندگي، هستي و جهان به هيچ وجه داراي معنا و اعتبار ذاتي و ماهوي نيست.سرگردانی، تشویق وانواع آسیب های روان شناختی، حاصل این نوع از نیهیلیسم است.
هـ: نيهيليسم معطوف به حقيقت (Ateiheological nihilism)
طرفداران اين نوع از نيهيليسم بر اين باورند كه هيچ حقيقتي وجود ندارد و آن چه هست صرفا اعتقادي است كه در فرايندهاي زندگي شكل ميگيرد و ظاهري از حقيقت مييابد. ريچارد رورتي (فيلسوف معاصر امريكايي) در زمرهي اين دسته از نيهيليسم است.
علل جامعه شناختي نيهيليسم سياسي و معرفتي
باتوجه به شقوق پنج گانه ی نيهيليسم، دو گونه نيهيليسم در جامعهي ايران، اساسيتر و مهمتر است. به عبارتي ديگر در مطالعه وضعیت اجتماعی ايران اين دو گونه نيهيليسم، نسبت به ساير، از كميت بيشتري برخوردار است. اولا نيهيليسم وجودي و ثانيا نيهيليسم سياسي.
در اين مرحله است كه ميتوان به روشني ادعا نمود كه بين «اميد سياسي» و نهيلسيم سياسي رابطهاي مستقيم وجود دارد، يعني هرچه اميد افزايش يابد، نيهيليسم سياسي كاهش مييابد و بالعكس. در واقع با اميدسنجي و رضايت سنجي سياسي و سنجش ميزان خوشايند و يا بدآيند بودن شرايط سياسي نزد عامه مردم، می توان نيهيليسم سياسي را اندازهگيري نمود. امااكثر نتايج تحقيقات و پژوهشهاي تجربي ومطالعات میدانی، وضعيت مطلوبي از ميزان اميد نشان نميدهند. يك نكته بسيار اساسي در حضور پر رنگ نيهيليسم وجودشناختي؛ شناخت علل و عوامل آن گونه از نيهيليسم است. نيهيليسم اگزيستانسياليستي (وجودشناختي) شاخص و نشانهاي از بحران معناست. بايد از بحران معنا پرسش كرد؟ چرا كساني در يك جامعه (اكثریت طبقهي متوسط و شهرنشينان) در پروسه ي معنايابي حيات و هستي و حتي حوادث پيرامون خويش، دچار اختلال و ناكارآمدي ميشوند؟ چه اتفاقي رخ ميدهد تا با بحران معنا روبرو ميشود و به عبارتي ديگر، چرا معناي پيشين و مقبول خود را از دست مينهند؟ براي پاسخ به اين پرسش بنيادين، بايد علل مختلفي را تشريح و تفسير كرد. اما يك علت اساسي و بنيادي، شكسته شدن چهارچوب های معرفتي توجيه بخش كنوني است. وقتي پارادايم و يا جهان زيست معنايي در برابر پرسشهاي نوشونده، قدرت ايضاح و توجيه را از دست بدهد. آن گاه رو به اضمحلال و انحطاط ميگذارد. به راستي آن چه كه پايه و بنيان باورها و اعتقادات و ارزشها را سست و شكننده و بي رمق ميسازد؛ طرح پرسش و يا شك ورزي نسبت به ارزشها نيست، بلكه حقيقت آن است كه ارزشهاي موجود (پارادايم مسلط)، ظرفيت پاسخگويي به پرسشهاي وجودي انساني را از دست ميدهد و در برابر سؤالات وجودشناختي جديد، به پاسخهاي تكرار ي پيشين بسنده ميكند. پل تيلش (متاله آلماني) معتقد است، آن گاه كه اوضاع و احوال واقعي عصر و زمانه چنان از اوضاعي كه اين محتواهاي معنوي در آن آفريده شده است، متفاوت ميشود، نياز به تعلق تازهاي از ارزشها و باورها پديد ميآيد. و لذا سرمايههاي اجتماعی، معنوي و محتواي باورها و پنداشتها به هدر ميروند و البته در پايان، «اضطراب بي معنايي» رخ ميدهد. در اين تبيين به تغييرات اجتماعي و فرهنگي اشاره شده است. و اين سخن بدان معناست كه جامعه در دوره ي گذار فرهنگي (كه پارادايم معنابخش، كارايي خود را از دست ميدهد) با انواع آسيبها و نابه هنجاريها (دوركيم) روبرو ميشود. يكي از اين آفتها، از دست رفتن و يا دست كم ضعيف شدن نظام معنايي است. دستگاه معنايي كه ميتوانست معناي همه چيز را عيان كند و مهمتر از آن، قائلين به اين نظام معنايي، نسبت به معناها مجاب و اقناع ميشدند، اينك توانايي پاسخهاي مجاب كننده را ازدست داده است. با اين استدلال، پوچي، با تغييرات اجتماعي و به ويژه، با دوران گذار (دورهي آشوب كه نظم مستقر از هم پاشيده شده است و سامان جديدي تاسيس نشده باشد)، ربط و نسبتي غيرقابل چشم پوشي پيدا ميكند.
زندگي درعصرسنت با ريتم و چارچوب معين و سنتهاي جاافتاده ي اجتماعي به پيش مي رود. گويي معناي همه چيز (و يا اكثر پديدهها) روشن است. نسلها از پي هم ميآيند و ميروند و مقبولات ذهني و معرفتي را به نسلهاي بعد از خود واگذار ميكنند. نسلها ميآموزند كه به جهان، هستي، زندگي و انسان، چگونه بينديشند. سؤالات، تقريبا در چارچوبهاي تعيين شده تكرار ميشود و پاسخ نيز برگرفته از متن سنت و معقولات و مقبولات عصري، ارائه ميگردد. همان گونه كه بيشتر اشارت رفت، در اين جهان است كه سه نوع گزاره به نحو تمام حضور پر تلالو و مسلط دارد: اولا: گزارههاي معنابخش (گزارههاي توصيفي) ثانيا؛ گزارههاي «فيصله بخش» (كه به مشاجرات و نزاعها پايان ميدهد) و ثالثا؛ «گزارههاي توجيه بخش». گزارههاي فيصله بخش، آشوبهاي معرفتي و ذهني را مديريت ميكند و بر تلاطم و امواج معرفتي مهر خاتمه ميسازند و لاجرم آنها را پايان ميدهد. گزارههاي توصيحي، توصيفي و معنابخش، معناي هر مسئله پيچيده و غامض فلسفي و اگزيستانسياليستي را كشف می کردند و لذا انسان سنتي سرشار از خشنودی ورضایت بود. ناگفته نماند كه رازهاي ناگشودهاي در اين فرهنگ وجود دارد كه جملگي پذيرفتهاند به آنها نزديك نشوند و به آنها نپردازند. اما زماني كه چهارچوبهاي جامعهي سنتي، كه تاكنون پرسش را پاسخ ميگفته است و شرايط دل انگيز و پر آرامشي را ايجاد ميكرده است، برهم ميخورد، اهالي اين جامعه (جامعه ي در حال گذار)، معقولات و مقبولات پيشین را به تدريج از دست ميدهند. نتيجه آن كه معناي همه (و يا اكثر) چيزها كمرنگ ميشود و طوفان سؤالات، بر صخرهي سخت سنت برخورد می کند. نگاه منتقدانه و روحيه شكاكيت نسبت به گذشته باعث از جا در رفتگي ارزش ها ميشود و در نهايت به آشفتگي ذهني و اجتماعي ميانجامد." پتير برگر" معتقد است، اكثر جوامع قديمي در قياس با جوامع مدرن، درجهي بالاي يكپارچگي را نشان ميدهند. به رغم وجود تفاوتهايي ميان بخشهاي گوناگون زندگي در جوامع پيشين، می توانستند نزاعها را پايان ببخشند و جهان را معناسازی کنند. آنان از طريق نظم معنايي يكپارچهساز، به وحدت و يكپارچگي ميرسيدند. اما در جهان معاصر به ويژه با شهري شدن آگاهي كه محصول رشد رسانههاي جمعي مدرن، گسترش باسوادي و بالارفتن سطح تحصيلات، همچنين افزايش انتشارات و كتاب و... است، فرايند معناسازي يكپارچه و مقبوليت «جهان زيست فرد» سست ميشود. «هويت مدرن، هويتي گشوده، بي ثبات و دستخوش تغييرات دائمي است. از اين رو تعجبي نيست اگر انسان مدرن، با بحران دائمي هويت، وضعيتي كه اضطراب شديد را در پي ميآورد، دست به گريبان است.» "والتر استيس" معتقد است كه انسان مدرن واجد بينشي است كه مبتني بر آن، جهان بدون طرح و هدف منظم است. از نظر وي «انسان مدرن تصوير يك جهان بيهدف را در ذهن خود دارد.»
"آنتوني گيدنز" (جامعه شناس) نيز تفاوت بين جهان جديد و قديم را در بافت اجتماعي مورد مطالعه قرار ميدهد. وي امنيت وجودي را نتيجهي پاسخهاي مطلوب به پرسشهاي وجودي ميداند. در این جهان است كه پرسشهاي وجودي در سيستمهاي نظري و معرفتي جهان گذشته، به سرچشمههاي پاسخ نزديك ميشود. در حقيقت «سنت وسيلهي معين براي سازماندهي زندگي اجتماعي ارائه ميدهد كه چرخ دندههاي آن به طرزي خاص با احكام و فريضههاي وجودي درگير ميشوند. در اين جوامع زمان تهي نيست و نوعي شيوه ي هستي قاطع و بي چون و چرا، آينده را به گذشته متصل ميسازد. دنيا چنين است كه هست، چون عملا همان طور است كه بايد باشد.» گيدنز پرسشهاي وجودي را در چهار دسته صورت بندي ميكند:
1 - پرسش از نفس هستي.
2 - پرسش از روابط بين دنياي خارج و زندگي آدمي (پرسشهايي درباره ي متناهي بودن آدمي در قياس با نامتناهي بودن زمان يا جاودانگي)
3 - پرسش از وجود و تجربهي اشخاص ديگر (شناخت ويژگيها و افعال ديگران و تعبير آنها)
4 - پرسش از هويت شخص (هويت به معناي تداوم فرد در زمان و مكان)
وي معتقد است در جهان تجدد اين پرسشها؛ پاسخ قطعي نمييابند، به همين دليل است كه «زيستن ما در دنيا بر همان مفهومي نيست كه در اعصار تاريخي پيشين بود. از اين رو اين احساس كه در ميان امواج عظيم دگرگوني جهاني گرفتار آمدهايم، خود به خود منقلب كننده است.»
ساير علل نيست انگاري
نيست انگاري علاوه بر دلايل جامعه شناختي، واجد دلايلي فلسفي و معرفتي و روان شناختي نيز هست. به سخن ديگر، عوامل مختلف در يك شبكهي پيچيده و مرتبط، پديده ي نيهيليسم را ايجاد و دامن ميزند.
1 - توماس نيگل معتقد است: «پوچي وضع ما نه ناشي از تضاد بين انتظارات ما و دنيا، بلكه ناشي از تضادهاي دروني خودمان است.» اين سخن بدان معناست ما «اغلب زندگي را به نامهاي تلخي ميخوانيم، اما تنها آن هنگام چنين ميكنيم كه خود تلخ و تاريكيم و زندگي را خالي و عبث ميپنداريم، اما هنگامي چنين ميكنيم كه روح ما به سرگرداني در مكانهاي متروك رفته باشدو قلب ما سرمست از خويشتن بيني مفرط است.» مولوي نيز داراي همین رويكرد بود، از نظر وي اگر بهشتي هست، همانا در درون است. اگر درونمان آباد باشد، بيرون را آباد ميبينيم. و اگر درون مخروبهاي محزون باشد، جز بي معنايي و سرخوردگي چیزی حاصل نمی شود.. به يك معنا، گويي، اين ما هستيم كه وضعيت رواني خود را به بيرون پرتاب ميكنيم و بر واقعيتهاي بيروني رنگ درونمان را ميزنيم. شعر حافظ گوياي اين حالت است كه درون آدمي مهمتر از بيرون اوست:
كي شعر تر انگيزد خاطر كه حزين باشد
يك نكته از اين دفتر گفتيم و همين باشد
2 - نيگل علت ديگري براي نيهيليسم برميشمرد. از نظر وي، در زندگي عادي موقتی شرایط عبث و پوچ پيش ميآيد كه بين دعاوي و آرمانها و واقعيات، اختلافي بزرگ باشد، به عبارتي، ديگر شكاف چاره ناپذير بين بايدها(ي آرماني) و وضعيت واقعا موجود، به سرخوردگي و تنفر از واقعيات منجر ميشود.
3 - استيس اشاره ميكند كه آشفتگي و سرگرداني انسان در جهان مدرن و متجدد؛ ناشي از فقدان ايمان درست وبرگشتن از خدا و دين است. "ژان پل سارتر" (فيلسوف و اگزيستانسياليست فرانسوي) نيز معتقد بود تا زماني كه آدمي به خدايي آسماني باور داشت، (به تعبير مولوي با خداوندگار عالم صلح بود)؛جهان چون مسكني مالوف گرم و صميمي مي نمود. آشتي با خدايی كه حاكم است و جهاني كه خير بر او حاكم خواهد شد، جهان و هستي را فضاي دل آرام و پرآرامش ميگرداند. اما در عصر تجدد، «جهان تحت سلطهي نيروهاي كور است و لذا هيچ آرماني اخلاقي يا غير اخلاقي، نميتواند درجهان بيرون از ما وجود داشته باشد.» سارتر به خود وانهادگي انسا مدرن و خروج از اقتدار سنتي را در جهاني مرده و تاريك عامل اضطراب و عامل پوچي انسان ميداند. از اين رو سارتر ناپديد شدن دين را «بسيار اندوهبار» ميداند، زيرا انسان در اين جهان تنها و بي يار و ياور می شود.
4 - روحيه شكاكيت و اصرار بر شكهاي فلسفي – معرفت شناختي از جمله علل نیهیلیسم است. زندگي عبث است چون شك و ترديدها و سؤالات را نه ميتوانيم پاسخ گوئيم و نه آن را برطرف سازيم. شك هايي كه تقريباً از اهميت آنها كاسته نميشود.
به طوركلي روحيه جستجوگري معنا – افزايش توجه به خود و زندگي – وا نهادگي انساني به خود و اين كه بايد خود انسان براي زندگي و آيندهاش ضابطه بيافريند – نقش كم رنگ دين در زندگي و در معنابخشي به رنجها، سختيها و ناملايمات و پديدههاي پيرامون (ضعيف شدن كاركرد معنابخشي دين) و شكاكيت مدرن و تهي شدن همه چيز از معناي سنتي خويش، دلايلي بر افزايش روحيه نهيليستي در جهان جديد است.
نشانه شناسي و پيامدها
«نيهيليسم» به مثابه يك نحوهي مواجهه شدن با جهان – زندگي و حقيقت، كنشهاي آدمي را چه در سطح فردي و چه در سطح تعاملات اجتماعي تحت تأثير قرار ميدهد. همچنين اخلاقيات اجتماعي و روابط بين فردي از اين گونه زيستن و انديشيدن، اثر ميپذيرد.
پرسشنامه و شاخصهايي رامی توان فهرست نمودتااز آن طريق بتوان به وجود، كيفيت و كميت نيهيليسم در جامعه پي برد. برمبناي آن چه توضيح داده شد و براساس جدول آسيب شناسي "آبراهام. اچ. مزلو"، نشانههاي نيهيليسم به شرح زير است. ناگفته نماند كه اين نشانهها ميتواند با ساير آسيبهاي اجتماعي مشترك باشد بنابراين ميتوان بين نيهيليسم و آسيبهاي رواني و اجتماعي ربط و نسبتي برقرار كرد. نشانههاي حضور نيهيليسم (بنا به شدت و ضعف و انواع آن) عبارتند از:
- احساس از خود بيگانگي و جدايي از ديگران
- بي هنجاري
- بحران فلسفي
- بي معنايي زندگي، پوچي و بي رغبتي به زندگي
- بيزاري و بي تفاوتي نسبت به سرنوشت خود، ديگران و جامعه
- خلاء اگزيستانسياليستي
- نامقدس شمردن زندگي
- آشوب معرفتي (سرگرداني)
- بي غايتي و بي هدفي
- افسردگي اجتماعي، بدبيني فراگير و فروريختن ارزش فعاليت و كار از جمله عوارض نيهليسم است (نيچه)
- ترديد نهايي (آيا چيزي ارزش دارد؟ آيا چيزي اهميت دارد؟)
- احساس بي حاصلي و احساس بي قدرتی
- بحرانهاي معنوي
- نوميدي، دلتنگي و غمگين بودن
- ونداليسم
- احساس بيگانگي نسبت به همهي بزرگترها، والدين، افراد صاحب قدرت و نسبت به جامعه(طرد بی دلیل مراجع اقتدار سنتی)
- انزواطلبي و انفعال (كلبي مسلكي و كناره گيري)
- باري به هر جهت بودن و فقدان زندگي قابل توجه (تهي زندگاني)
- كنشهاي غيرمسئولانه و معمولا فقدان احساس و عاطفه نسبت به دیگران
پيامدها و كاركردهاي نيهيليسم را ميتوان در حوزههاي جامعه شناختي؛ روانشناختي و معرفت شناختي صورت بندي كرد. به طور كلي در ساحت روانشناختي، نيهيليسم، به انواع بيماريهاي رواني ميانجامد و آسيبهاي فراواني بر جاي ميگذارد. و در ساحت معرفت شناختي، منطقي انديشي و تفكر انتقادي را به يأس فلسفي تبديل ميكند. نيهيليسم در بعد اجتماعي بي تفاوتي و عزلت گزيني را دامن ميزند. افراد نسبت به سرنوشت خود و جامعه شان بيتفاوت ميشود.
احساس بيگانگي، جدايي از مسئلهها و مشكلات اجتماعي، باعث ميشود كه نيرو، ظرفيت و توانهاي افراد، از جامعه دريغ شود. اصطلاحاً، مشاركت اجتماعي كاهش يابد و هركس سر خود گيرد و به سوي خود رود.
مهمترين كاركردها و پيامدهاي نيهيليسم در ابعاد جامعه شناختي عبارتند از:
- كاهش مشاركت اجتماعي – سياسي
- بالا رفتن اضطرابات اجتماعي
- افزايش كم صبري و بي حوصلگي در تعاملات اجتماعي و در نتيجه ايجاد جامعهي پرنزاع
- افزايش طلاق
- افزايش اعتياد
- افزايش ناهنجاريهاي رفتاري
- ناديده گرفتن حقوق ديگران
- خودخواهي افراطي
- بي اعتنايي به هنجارها و ارزشها (جامعهي هنجارشكن)
- لذت طلبيهاي افراطي و بي هدف
- افول اخلاق و غروب فرهنگ متعالي
- رشد نارضايتيها
- رشد بي اعتمادي اجتماعي
- كاهش همدلی وهمكاريهاي اجتماعي (در سطوح مختلف)
- افزايش انتظارات و آرزوهاي مهارگسيخته و بي حد و مرز
- كاهش ارزش اجتماعي كار و فعاليت و لذا رسيدن به بيشترين سود و ثروت با كمترين فعاليت و كار
- افزايش مصرف انواع مواد مخدر
- ظهور انواع نحلههايي كه مدعي كاهش رنجها و آلام زندگي هستند.
- مسدود شدن راه مفاهمه وگفتگو
راهحلهایی که در طول تاریخ به کارگرفته شده است.
آدمي همواره با انواع مصائب، رنج ها و اضطرابهايي روبرو ميشود كه ممكن است توضيحي كافي براي آنان نداشته باشد. تحمل زندگي آن گونه كه به ما تحميل ميشود، سخت و جانكاه است. به ويژه اگر نتوانيم براي آن معنايي جستجو كنيم. لذا ارمغان زندگي (كم و بيش) براي انسانه