| «... کسي که تلاش مي کند تا انسان ديگري را در حيطه قدرت مطلق خود قرار دهد، خود را در وضعيت جنگ با او قرار داده است. چنين عملي نشان دهنده آن است که قصد جان او را کرده باشد. از اين امر نتيجه مي گيريم که کسي که بدون توافق من، مرا در حيطه قدرت خود در آورد، هرگونه که بخواهد از من بهره کشي مي کند و هر زمان که هوس کند مرا تباه خواهد کرد زيرا کسي خواهان آن نيست که مرا در حيطه قدرت مطلق خود در آورد مگر اينکه بخواهد آزادي مرا، بدون رضايت من، از من بگيرد و مرا برده خود گرداند... کسي که در وضعيت طبيعي قصد گرفتن آزادي را داشته باشد که متعلق به همه کساني است که در آن وضعيت به سر مي برند، بايد يقين داشت که او قصد گرفتن همه چيزهاي ديگر را نيز دارد، چرا که آزادي بنيان و اساس همه چيزهاي ديگر است. »1
به تازگي کتاب «رساله يي درباره حکومت»نوشته جان لاک با ترجمه حميد عضدانلو و از سوي انتشارات ني راهي بازار کتاب ايران شده است. اين کتاب شامل نوزده فصل و درباره حکومت و موضوع هايي چون وضعيت طبيعي، وضعيت جنگ، بردگي، مالکيت، قدرت پدري، جامعه سياسي يا مدني، آغاز جوامع سياسي و... است و مقدمه هايي را نيز از ويليام کارپنتر و سي بي مک فرسون در بر دارد.
به گفته دانشمندان علوم سياسي، نخستين شخصي که نظريه پردازي جامع حقوق بشر را مي توان به وي نسبت داد، فيلسوف بريتانيايي جان لاک(1704-1632) است. لاک باور داشت که مردم جوامع را تشکيل مي دهند و جوامع حکومت ها را به وجود مي آورند تا برخورداري از حقوق «طبيعي»را تضمين کنند. لاک حکومت را به عنوان يک «قرارداد اجتماعي»ميان حاکمان و کساني که بر آنها حکومت مي شود، تعريف کرد. او معتقد بود که شهروندان موظفند تنها به حکومتي که از حقوق انساني آنها محافظت مي کند، وفادار باشند. اين حقوق ممکن است حتي بر دعاوي و منافع حکومت نيز تقدم داشته باشند. حکومت تنها در صورتي مي تواند مشروع باشد که به صورتي نظام مند، به حقوق انساني شهروندان خود احترام بگذارد و از آن حقوق حفاظت کند.
برتراند راسل در وصف جان لاک مي گويد؛ «خوشبخت ترين فيلسوف»زيرا بسياري از معاصران او عقايد فلسفي و سياسي وي را کاملاً درک کرده و از آن استقبال کردند چرا که در ساليان درازي از عمر او، انگلستان شاهد اصلاحات سياسي انقلابي بود که با هدف محدود کردن قدرت پادشاهان، ايجاد يک مجلس منظم پارلماني، سرنگون کردن استبداد و تامين آزادي مذهب صورت مي گرفت. لاک مظهري از اين آمال به شمار مي آمد. در «رساله يي در باب حکومت»، جان لاک به مخالفت با حق الهي سلاطين پرداخته و معتقد است که همه انسان ها به لحاظ وضع طبيعي، آزاد و برابر و از حقوق طبيعي برخوردار هستند. نظريات سياسي لاک در مواد قانون اساسي امريکا و نيز در قانون اساسي 1871 فرانسه گنجانيده شده است. وي در طول حياتش اکثر آثارش را با نام مستعار به چاپ رسانيد زيرا نمي خواست به بهترين اثرش موسوم به «رساله يي در باب فهم بشر»لطمه يي وارد آيد.
لاک در سال 1632 ميلادي در رينگتن نزديک بريستول زاده شد و پدرش در روستا به کار وکالت مشغول بود. لاک تا سال 1646 در خانه آموزش ديد و سپس به مدرسه وست مينستر رفت و تا سال 1652 آنجا به سر برد. در آن سال وارد دانشکده کرايست چرچ در دانشگاه آکسفورد شد و سپس به مطالعه فلسفه روي آورد.
« لاک، همچنان که از روي نوشته هايش پيداست، سرشت بسيار معتدلي داشت. او تجربه باور بود، يعني معتقد بود که تمام ماده شناخت ما از ادراک حسي و درون نگري فراهم مي آيد. ولي بدين معني تجربه باور نبود که بپندارد ما تنها داده هاي حسي را مي شناسيم. او به شيوه فروتنانه خودش اهل مابعدالطبيعه بود. عقل باور بود بدان معني که باور داشت بايد همه آرا و معتقدات را به پيشگاه محکمه عقل آورد و خوش نداشت که تقريرات عاطفي و انفعالي را جايگزين تصديقات عقلي گرداند. »2
اما در کشور ما که از سحرگاه مشروطه تاکنون تلاش هاي سودمند و ناسودمندي براي استقرار حکومت قانون و ايجاد جامعه مدرن انجام گرفته، توجه به انديشه هاي فيلسوفان غربي و روشنگري هاي آنان ضرورت فراواني دارد زيرا مسير زيادي با کوشش هاي فکري و نظري آنان سپري شده و تجربه هاي گوناگوني به دست آمده که تکرار آن چندان خردمندانه به نظر نمي آيد و براي بيرون آمدن از دنياي قديم دقت و انديشيدن پيرامون انديشه هاي درخشاني که به شکل گيري دنياي نو انجاميد، کاري است که نبايد از آن غفلت ورزيد. ويليام کارپنتر نيز در مقدمه اش بر کتاب جان لاک با نگاه دقيقي به زندگي و انديشه هاي لاک پرداخته که ما را به درک بهتري از وي مي رساند. او در جايي درباره جايگاه دموکراسي در انديشه هاي لاک مي گويد در باور لاک، دموکراسي به مثابه روح و روان حکومت و نه شکلي از آن مطرح است. مترجم کتاب «رساله يي درباره حکومت»هم تاکيد کرده است، اين کتاب يکي از ستون هاي اصلي تفکر مغرب زمين است پس به اين ترتيب براي شناخت غرب و تمدن نوين جهاني بسيار به کار مي آيد. چنان که مي دانيم، نتيجه تلاش هاي پربار انديشمندان غربي آغاز دوره يي را رقم زد تا انسان، بدون اينکه زير سلطه ديگري باشد، عقل خود را به کار بندد و سرنوشت خويش را در دست گيرد. چنان که دکارت در جمله مشهورش؛ «من مي انديشم، پس هستم»هويت تازه انسان مدرن را آشکار کرد.
پي نوشت ها
1- لاک، جان، رساله يي درباره حکومت، ترجمه حميد عضدانلو، تهران، نشر ني، 1387، ص84
2- کاپلستون، فردريک چارلز، تاريخ فلسفه، جلد پنجم(فيلسوفان انگليسي از هابز تا هيوم)، ترجمه اميرجلال الدين اعلم، تهران، شرکت انتشارات علمي و فرهنگي، 1386، ص84
|