آكادمى، در حصار «انديشه» گرفتار آمده و بايد از آن خارج شود وقتى از اين موضوع سخن مى رانيم مفاهيمى از قبيل علم بومى، علم دينى و علم اسلامى به ذهن متبادر مى شود. يعنى ما با اين نحوها مى خواهيم از حصار «انديشه» خارج شويم. من انديشه را درون گيومه قرار مى دهم، زيرا هر نوع انديشه در حصار نيست؛ مگر اين كه گونه اى از انديشه را به حصار تبديل كنيم. معناهايى كه مفاهيمى از قبيل علم بومى و علم دينى به ذهن مى آورند، ممكن است غير از چيزى باشد كه من مى خواهم بگويم. بنابراين بايد بيش از آن كه بگوييم منظور چيست مى بايست گفت كه منظور چه نيست.
يكى از چيزهايى كه نبايد در آن گرفتار شد علم ايدئولوژيك است. به اين معنا كه ايدئولوژى را - كه خود مفهوم مبهمى است - نظامى از مفاهيم بدانيم كه بايد حتماً آن را بپذيريم. انديشه هاى موروثى كه آدم در دامن آن متولد مى شود و آن را به ارث مى برد، از همين نمونه هستند انديشه هايى كه بدون وزن كردن و تشخيص به كار مى گيريم تنها به اين دليل كه تصادفاً و شانسى در دامن اين انديشه قرار گرفته ايم. اين خود ايدئولوژى است.
اگر اين معنا را براى ايدئولوژى بپذيريم، آن وقت علم ايدئولوژيك يعنى اين كه ما بخواهيم از پنجره ايدئولوژى خود يا همان چارچوب فكرى كه به ارث برده ايم، علم ورزى كنيم. بدين ترتيب در واقع از دريچه علوم شناخت، علم ساخته ايم كه تا حدى پارادوكس علم ايدئولوژيك محسوب مى شود.
علم سر و كار داشتن، با شواهد و واقعيت ها و ارزيابى فرضيه هاست، نوعى واقعيت گرايى در علم وجود دارد كه در عين حال تفاوت اش با جزميت نيز هست. عالم واقعى مى بايست متناسب با شواهد در تفكرش تغييراتى ايجاد كند.
درحقيقت شواهدى كه پس از فرضيه به دست مى آيد سرنوشت فرضيه را مشخص مى كند. از اين رو نمى توان براساس ايدئولوژى، علم تأسيس كرد. چه، ايدئولوژى ها از آن حيث كه جزمى هستند، باطل اند.
علم ورزى با سلوك ايدئولوژيك متناسب نيست چرا كه علم همواره در كار تصحيح خويش است. به اين معنا علم ايدئولوژيك يك دايره مربع يعنى چيزى بى معنا است.
دومين چيزى كه بايد كنار گذارد «علم اقليمى» است. علم غربى و شرقى ندارد. يكى از اهدافى كه علم دنبال مى كند اقليمى نبودن علم است. دانشمند تمايل دارد به دريافت هايى برسد كه وابسته به يك موقعيت خاص نباشد. اين فرض كه جهان موجوديتى خط كشى است. با كلمه علم، به هر معنايى - چه فلسفه، چه ساينس - ناساز مى نمايد.
مورد سوم «ايدئولوژى علمى» است. نه علم ايدئولوژيك و نه ايدئولوژى علمى قابل دفاع نيستند. در دوران مدرسه آنچه معلمان فيزيك، شيمى يا حتى روانشناسى و جامعه شناسى درس مى دهند واقعيت دارد؛ واقعياتى استوار از جنس آهن و پولاد. براى دانش آموز آن آموزه ها همانقدر واقعيت دارد كه حضور خود و دست و پايش واقعى هستند. رئاليسمى خام كه علم را شسته رفته مى يابد. دانش آموز باور ندارد كه نيوتن يا قانون جاذبه عظيم اش لرزان است.
در دانشگاه نيز كم و بيش اين مسئله وجود دارد. ميان دانشجو و استاد مفاهيم محكم رد و بدل مى شود. به گونه اى كه علم بدل به ايدئولوژى مى شود. علم به شدت لرزان و آماده تغيير است و فقط دانشمندى كه در خط مقدم علم قرار دارد مطرح بودن آن را لمس مى كند. پس همواره آماده ديدن جلوه جديدى از واقع است تا نوشته هاى پيشين را پاره كند. علم مانند ژله است. اما معلم خام انديش آن را در يخچال تبديل به فلز مى كند. اين سان ما از دانشگاه يك يخچال ساخته ايم و علوم را به صورت لايتغير رد و بدل مى كنيم.
آنچه مى خواهم برآن تأكيد كنم اين است كه ما بايد به اقتضائات علم توجه داشته باشيم. تا زمانى كه علم مدرن اقتضائات خود را دارد نمى توان به آن ناسزا گفت و از سوى ديگر نبايد آن را از خويشتن تهى كرد.
چه، اين نقض غرض علم مدرن خواهد بود. همانگونه كه نبايد به گونه اى علم را كنار زد كه ايدئولوژيست شويم به همان نسبت نبايد به گونه اى از آن دفاع كنيم كه علم تبديل به ايدئولوژى شود. تنها بر اين منوال مى توان نسبت به علم وفادار باقى ماند. وفادارى به علم مدرن يعنى آمادگى براى تغيير در اين مرحله مى توان پرسيد كه علم چگونه مى تواند تغيير كند و بحث نسبيت و قطعيت را پيش كشيد.
گفته آمد كه علم اقليمى نيست و سوداى واقعيت دارد. اما عالم اقليمى است. آدم ها در جاى خاص متولد شده و بزرگ مى شوند. آنها موجوداتى فرهنگى هستند. ما ايرانى هستيم و پيش از آن كه متوجه شويم نفس ما در گلخانه اين فرهنگ لحظه لحظه شكل گرفته است. نسبيت به اين معنا پذيرفتنى است. اما به معنايى كه اساساً معيار داورى را نفى كند به هلاك گفت و گو و بعد همه چيز - نه تنها علم - منجر مى شود. اما نسبى انگارى از جهتى نه تنها قابل قبول بلكه اجتناب ناپذير است. زيرا هركس برحسب زمان و مكان خود فكر مى كند. فرضيه ها در بستر زمان به دنيا مى آيند. چنانچه نيوتن را دو هزار و اندى سال به عقب بازگردانيم مكانيك ارسطويى را ارائه مى دهد زيرا منشأ ذهن و عقل ورزى او ديگرگون مى شود.
زمان مندى و مكان مندى عالمان نسبيت را به وجود مى آورد كه البته منافاتى با واقعى بودن ندارد.
واقعيت هاى انسانى - طبيعى، پيچيده، ژرف و لايه لايه اند.
انسان به مدد عقل خود اين واقعيت ها را واكاوى مى كند و متناسب با موقعيت خود چيزى را مى بيند. انسان دو قرن بعد چيز ديگرى مى بيند، درنتيجه فرضيه اى متفاوت مى دهد و به يافته هاى خاص خود مى رسد. با اين تفاصيل نمى توان علم غربى را يكسره بيرون ريخت و ناگهان علم شرقى را به جاى آن نهاد. بلكه بايست متناسب با موضع و منظر دانشمند غربى به آن توجه كرد و در عين حال از زاويه ديگرى به همان علم نگريست تا علم ورزى آغاز شود.
دانشگاه امروز به شكستن حصارهاى علمى خود الزام دارد و اين نياز به وفادارى به علم دارد. نوعى وفادارى كه در غرب به صورت مدام با اضافه كردن نوآورى ها بر سر مكاتب قبلى، يعنى نو به نو شدن معنا مى يابد. اساتيد و دانشجويان مى بايست در دانشگاه درجهتى تحول ايجاد كند. اين تحول از جايى آغاز مى شود كه ما مكانيزم ظهور علم و شيوه توليد فرضيه هاى جديد را بشناسيم. بايد بدانيم كه «بسترهاى فكرى چه نقشى بازى مى كنند». «بستر فكرى ما چيست» و «اساساً آيا ما در اين بستر هستيم يا اين كه حكايت ما نقل يك بستر و دو رؤيا است».