از آغاز دهه 70 خورشیدی، دهه توسعه و اصلاحات، پس از نزدیک به دو دهه پناهدهی به آوارگان افغانی، فلسطینی، لبنانی یا عراقی، این زمزمه در میان برنامهریزان دولتی درگرفت که وقت آن است که مهاجران افغانی به وطنشان بازگردند. البته تحت این پوشش ایدئولوژیک که سرزمین مادریِ این مهاجران رو به سوی سروسامان دارد. آنچه نیز بسیار بر آن تأکید میشد، میزان تأثیر نیروی کار افغانی بر بیکاری فزاینده در ایران بود. از آن زمان به بعد و به تناسب رؤیت اندک آرامشی در کار تدبیر ملک افغان، برنامههایی برای بازگشت مهاجران به اجرا درآمده است و این روزها هم برای داشتن مدارک اقامت یا خروج سریعشان از ایران سختگیری میکنند. به ویژه استیلای انواع ایدههای راستگرایانه اقتصادی (از اصلاحطلبان، سنتیهای بازارگرا تا افراطیون فعلی) این روند را تسریع کرده است. افغانها حتی اینروزها تهدید میشوند كه به تمامی از همه حقوحقوقشان(حق سلامتی، بهداشت، آموزش و حتی داشتن شناسنامه) محروم خواهند شد. گفتار مسلط سر آن دارد كه افغانها را از صفت شهروندی محروم سازد. افغانها كه تا دیروز در نظم نمادین جامعه حاضر بودند اما عضوی از آن شمرده نمیشدند، امروز به كوشش این گفتار باید «بازنموده» نیز نشوند. این فرآیند اخراج گامبهگام افغانها از حوزه نمادین، میتواند از نو این نكته را به رخ كشد كه «شهروندی و عضویت در یك جامعه، شرط بهرهمندی از حقوق بشری است». همه فعالان حقوق بشری هم در رویارویی با افغانستان و مصائب مردم افغان، گویا با بهشت بكری برای فعالیت و تجویز نسخههای حقوقی و انسانی روبهرو شدهاند. افغانها دقیقا همانهایی هستند كه در چهره مبهوت و رنجكشیدهشان و در زندگی بیدروپیكرشان میتوان نگریست، فیلم ساخت و موكدا بر ضرورت رعایت حقوق بشر دست گذاشت. اما وقتی عضویت افغانها در جوامع مقصد شرط بهرهمندیشان از حقوق و امتیازات بشری است، پس به ناگاه تاكید بر داشتن حقوق بشر به نكتهای همانگویانه و تهی بدل میشود: «افغانهایی كه باید حقوق بشرشان رعایت شود، نمیتوانند از حق بشری بهرهمند باشند»، اگر هم تاكید ما بر حقوق بشری افغانها، با پیشفرضگرفتن عضویتشان در یك جامعه خاص همراه است، بازهم امری بدیهی سخن میگوییم: «عدهای اگر عضو جامعهای باشند، حق بشریشان باید رعایت شود، چون عضو یك جامعه هستند». فرار از این بنبست، تاكیدی است دوباره بر آرمانهای فراموشنشدنی و رهاییبخش نیروهای مترقی سده پیش است: «افغانها هم مثل ما باید در ایران زندگی كنند، اگرچه از یك ملیت نیستیم». بهجای این موضع كه: «افغانها هم مثل ما انساناند». از این قرار، باید یخه گفتار مسلط را همانجایی باید گرفت كه مدعی است بر حق است: اقتصاد.
1- گرایش مسلط میکوشند چنین جا بیندازد که مشکل بیکاری، اولا نسبت بیكاری در مدل اقتصاد آزاد آنها امری است عارضی و نه ذاتی، ثانیا با شمار افغانهای شاغل در ایران رابطه چشمگیری دارد. اما نسبتی که بیکاری با مدل اقتصاد آزاد دارد، ذاتی است. به بیان روانکاوانه، «تخطی ذاتی» این نظام اقتصادی است. تخطیای که «بخشی از محتوای محرمانه و عمیقا سرکوبشده نیست، بلکه مشخصه ذاتی خود ظاهر است...» بازار آزاد بهرغم این شعار که خصوصیگراییاش به اشتغالزایی منجر میشود، مجبور است که بیکاری را درون خود حفظ کند تا با این دستاویز، دستمزد نیروی کار را کنترل كند. هرازچندگاهی میتوان به نام این معضل اجتماعی- اقتصادی و با دامنزدن به آن، دستمزدها را کاهش دهد و ضمنا بر سر کارگران هم منت بگذارد که «در زمانی که همه بیکارند، شما شاغلاید». درواقع، این قانون نمادین که «خصوصیسازی درنهایت بیکاری را کاهش میدهد»، متضمن تخلف از خود نیز هست. خود قانون به مکمل کثیفاش نیاز دارد تا قانون را استمرار بخشد.
ژیژک به فیلم «پلهای مدیسون کانتی» اشاره میکند. در آن فیلم، زنی (فرانچسکا) درغیاب شوهر و فرزندانش که مسافرت رفتهاند، با مرد جذابی (کین کید) که از آن منطقه میگذشته، رابطه نامشروع میگیرد، ولی پس از 4روز رابطه با او و در بازگشت شوهرش، به زندگیاش با شوهرش ادامه میدهد. داستان فیلم، حین بازخوانی دفترچه خاطرات زن ازسوی فرزنداناش (چندسال پس از مرگ مادر)، روایت میشود. در چین- کشوری که بسیار برای بنیان خانواده ارج و قرب قائل است - این فیلم را مردم و حتی نظریهپردازان رسمی- دولتی ستودند؛ دقیقا به سبب «پاسداشت ارزشهای خانواده». شاید معتقد باشیم که اخلاقگرایان احمق چینی این نکته مهم را که فیلم قرار بوده تراژیک باشد و سرکوب کامجویی زن را روایت کند، نفهمیدهاند. اما «حق با چینیهاست؛ رابطه عاشقانه باید قطع شود؛ اما این رابطه عاشقانه نامشروع درحکم تخطی ذاتیِ پشتوانه خانواده است؛ خاطره خوش آن4روز شورانگیز به زن امکان داد تا زندگی زناشویی با شوهر ملالآورش را تحمل کند». بیکاریهای گسترده ادواری نیز تخطی ذاتی نظام اقتصاد بازار است و حامی آن.
2- اما افغانهای شاغل در ایران چه؟ به جز بخشی از چپ ِ سرخورده ایرانی که خیال میکند دوره خیرخواهیهای جهانوطنیاش سرآمده است و عرب و افغانی حق ملت ایران را خوردهاند (حتما الان هم وقتاش است که سر عقل بیاییم و به فکر منافع ملیمان باشیم)، لابهلای صفحات روزنامهها پر است از درشتنمایی خبر دزدیها یا قتلهای صورتگرفته بهدست افغانیهای کارگر. آیا این باد برخاسته از دل روششناسیهای راستگرا تفکر انتقادی را هم با خود خواهد برد؟
اتفاقا همان نکتهای که در بالا برای نقد تبلیغات بر سر مبارزه با بیکاری در مدل بازار آزاد بهکار آمد، در اینجا هم راهگشاست. در سراپای تبلیغات پیرامون اقتصاد در شوروی چنین نموده میشد که نظام با بازارهای سیاه اجناس مخالف است. این نکته نظریِ درستی بود اما درست همان هنگام که نظام شوروی به مبارزهای سخت با بازارهای سیاه رو آورد، بخش وسیعی از بحرانهای اقتصادی را دامن زد. بازارهای سیاه اجناس و کالاها در شوروی یک تخطی ذاتی در اقتصاد شوروی بود که چرخ آن را میچرخاند.
اشتغال افغانها در ایران همان تخطی ذاتی اقتصاد تعدیلگرای ماست. از تبلیغات صریح و چراغ خاموشِ اکثر رسانههای هوادار بازار آزاد علیه افغانها باید درگذشت. این تبلیغات از وضع فلاکتبار زیست افغانها فاكتور میگیرد. افغانهای کارگر (اغلب در ساختمانسازی و در راهسازی) را متصل به آن شرایط سخت زیستی باید به حساب آورد؛ (فلاكتباربودن سركردن در اردوگاههای مهاجران انكارنشدنی است) آنها نیز- مثل بسیاری از زحمتکشان ایران - برای شهوترانی و کامجویی در ایران نمیزیند. همین شرایط طاقتفرسای زیستیشان(بخوان: ارزانی زندهماندنشان) است که در کنار توان قابل توجهشان برای کارهای سخت، برای نظام اقتصادی میتوانند در حكم چماقی برسر کارگران ایرانی باشند؛ از بالارفتن ناگهانی و آسیبرسانِ دستمزدها پیشگیری میکند. آیا بسیاری از کارگران ایرانی حاضرند کارهای جانکاه و کممزدِ افغانیها را انجام دهند؟ خروج افغانها از بسیاری شغلها، حکایت مبارزه با بازار سیاه در شوروی است. سخن چیره بر تبلیغات روزنامهنگارانه علیه افغانها نهتنها موقعیت زیستی آنها را فراموش میکند، بلکه در تنور این دعوی نژادپرستانه میدمد که افغانها متجاوزترند یا جنایتپیشهترند. تو گویی این روزها، صفحه حوادث روزنامهها پر نیست از قتل، غارت و جنایتهایی که مرتکبانشان ایرانی هستند. این عنصر تخطیِ ذاتی کارکرد دیگری هم دارد: میتوان تمام مشکلات نظام بازار آزاد کنونی ایران را به حضور افغانها فرافکند؛ کسری بودجهها، فسادهای مالی و آسیبهای اخلاقی و اجتماعی را.
مسلم است که خروج افغانها از ایران میزان دستمزد کارگر ایرانی را بسیار افزایش خواهد داد. اما خروج آنها از ایران نمیتواند و نباید درخواست تفكر انتقادی باشد. چنین مطالبهای همان تخیلی است که به زبان باید «از وحشت آن به واقعیت پناه برد» اصلا نه بهسبب آن که خروج افغانها در آرامش فعلی کاستی میآورد، بلکه از آن رو که موضع انتقادی و رادیکال سیاسی و اجتماعی از خلال وفاداری (هرچند مبهم) به پتانسیلهای رهاییبخش و کلیِ (جهانی: universal) رخداد انقلاب بهمن 57 است که برساخته میشود: با این تذكر كه برای همه جا هست و همه هم حق دارند، حتی افغانها كه ایرانی نیستند.