باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 29 اسفند 1388 كاربران برخط 61 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
مرگ روزمره(2)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
مطالعه پديده مرگ در زندگي روزمره


 
   ● نويسنده: امين - بزرگيان

منبع: هفته نامه - خردنامه همشهري - 1387 - شماره 25، فروردين و ارديبهشت - تاريخ شمسی نشر 00/01/1387

 
 

مرگ بدون درد، آرام‌تر و رخداد گونه منجر به پوشيدگي مرگ از زندگي روزمره ما شده است. نوربرت الياس در اين باره مي‌نويسد: «آنچه قطعي است، اين است كه در قرون وسطي، به نسبت روزگار ما، به شيوه‌اي آشكارتر و پربسامدتر سخن از مرگ و مردن مي‌رفت. ادبيات عاميانه آن روزگار به اين امر گواهي مي‌دهد». آنچه مشخص است اين است كه در مقايسه با اكنون، مرگ در گذشته چندان پوشيده و در پرده نبود بلكه وجهي فراگيرتر و مأنوس‌تر داشت. امروزه ما با تصوير مرگ روبه‌رو هستيم. تلويزيون، تصاويري از كشته شدگان يا مردگان را از سراسر دنيا مخابره مي‌كند؛ مردگاني كه محصول خشونت‌ها و حوادث طبيعي‌اند يا فيلم‌هاي سينمايي پر زد و خورد و خشن نشان مي‌دهند كه افراد زيادي در آن به راحتي مي‌ميرند. اين نوع مواجهه ما با مرگ (بازنمايي شده) مهم‌ترين نقش را در تقويت حس ناميرايي ما بازي مي‌كند.


تجربه با واسطه ما از مرگ، به سبب تصوير، برانگيزاننده اين باور براي ماست كه مرگ «دور» از ماست و در جايي ديگر يا مجازي، رخ مي‌دهد. در حقيقت پنهان شدن مرگ در زندگي روزمره و انعكاس آن در تلويزيون در ميانه هزاران هزار تصوير تخدير كننده ديگر (در قالب سريال‌ها، سرگرمي‌ها و … ) بودن مرگ را باور ناپذيرتر مي‌سازد.


ايمني ما در برابر خطرات غيرمترقبه طبيعي و تهديدهاي جاني مرسوم در گذشته، هم به (پروژه) سكولاريسم (كاهش باور به دين) كمك كرده است و هم منجر به افزايش عمر افرد شده است. با طولاني‌تر شدن زندگي، مرگ به تأخير مي‌افتد. در اين حال ديگر منظره مردن و افراد مرده ديگر، امري عادي و پيش پا افتاده نيست. دنياي جديد با ساختن اين باور (مرگ براي پيري است)، در واقع تجربه مرگ را هم به مثابه يك تجربه عيني كاهش داده است و هم به مثابه يك تجربه ذهني. افراد ديگر تا جوان‌اند و از متوسط عمر دور هستند، به مرگ نمي‌انديشند؛ اگر هم بينديشند، انديشه آنها اشكال فانتزي پيدا مي‌كند. عدم انديشيدن به مرگ كاملاً مبتني است بر تسلط تكنولوژيك بر واقعيت با بهره‌گيري از دستاوردهاي مبهوت كننده علوم طبيعي نوين.


اين عدم انديشيدن گوياي اين نكته نيز هست كه نياز به انديشيدن به مرگ از ميان رفته است. مرگ در نظر پيشينيان، اسطوره‌اي بود كه براي دردها، فقدان و نيز ندانسته‌هاي آنها پاسخي آرامش بخش دست و پا مي‌كرد. علم مدرن با صورت‌بندي جهان‌بيني تازه درباره منشأ حيات و چگونگي كاكرد آن و نيز كاستن بسياري از دردها و فقدان‌ها، مفهوم مرگ را تغيير داده و نياز به انديشيدن به آخر را كمرنگ ساخته است. همان گونه كه مشخص است، تغيير در نوع زندگي انسان‌ها در طول تاريخ، بينش آنها را نسبت به مرگ تغيير داده است؛ اين به اين معناست كه تجربه مرگ به عنوان يكي از عناصر زندگي روزمره، از منطق حاكم بر كليت زندگي روزمره پيروي مي‌كند.


در اين حال، اگر يكي از مهم‌ترين دغدغه‌هاي مطالعات فرهنگي را فهم سويه‌هاي سلطه در لايه‌هاي پنهان كنش‌هاي روزمره بدانيم، توجه به ايدئولوژي‌هاي مستتر در تجربه مرگ، يكي از وظايف نگاه مطالعات فرهنگي به اين عنصر مهم در زندگي روزمره است.


تكنولوژي مدرن تجربه مرگ را نيز همچون ديگر عناصر زندگي روزمره در بر گرفته و سيستم اقتصاد، تجربه مرگ را مورد هجوم قرار داده است. اين گونه القا مي‌شود كه صنعت پزشكي مي‌تواند جلوي مرگ شما را بگيرد. اقتصاد، اين بار در هيأت صنعت پزشكي از ترس از مرگ افراد بهره برده و با استفاده از تبليغات به واقع اقتصادي (و به ظاهر پزشكي) فوبياي مرگ را به گونه‌اي دروغين تشديد مي‌كند. در واقع اين فوبياي دروغين است كه جايگاه پزشكي و بيمارستان را در زندگي روزمره شهرنشينان تا بدين سان ارتقا بخشيده است.


فوكو در كتاب «زايش درمانگاه» سعي مي‌كند به چگونگي ايجاد «گفتمان پزشكي» در دنياي جديد و ارتقاي جايگاه پزشكي در زندگي روزمره توجه نشان دهد. فوكو با شيوه تباركاوي نشان مي‌دهد كه در پزشكي قرن هجدهم، آنچه اهميت داشت، طبقه‌بندي بيماري‌ها بود. پزشك در آن دوره سعي مي‌كرد هر بيماري‌اي را درون يك طبقه‌بندي خاص جاي دهد و بر اساس جايگاه آن طبابت كند. بنابراين فرد بيمار در اين معادله پديده‌اي حاشيه‌اي محسوب مي‌شد و پزشك ابتدا بيمار را در تشخيص مرض فاقد اهميت مي‌شمرد و در پي آن بود تا موضع و جايگاه بيماري را در طبقه‌بندي پزشكي كشف كند. در نيمه دوم قرن هجدهم، ناگهان مناسبات ميان نوع بيماري و ارتباط آن با ارگانيسم خاصي كه بيماري در آن استقرار دارد، اهميت خاصي يافت؛ به عبارتي ديگر كالبد بيمار اهميت يافت.


از نظر فوكو، همان گونه كه جنون و ديوانگي موضوع علم روانپزشكي شد، مرگ نيز به علم پزشكي جهتي تازه بخشيد. در واقع تضاد ميان قدرت پزشك با ناتواني و مرگ بيمار، گفتمان جديد پزشكي را سامان داد. از نظر او در پزشكي جديد، سوژه پزشك در برابر ابژه بيمار قرار گرفت و بدن بيمار بعد از مرگ تبديل به موضوع تجربي شد . روش شناسي اين دانش‌ نوين، آناتومي‌اي بود كه با جسم بي‌جان انسان سروكار داشت. در اين راستا، مرگ سرآغاز تكوين معرفت به شمار مي‌رفت؛ بر خلاف قرن هجدهم كه نه تنها مرگ پايان زندگي محسوب مي‌شد بلكه پايان بيماري و محدوديت‌ها نيز بود. در واقع در پزشكي جديد، جسم مرده، ابژه‌اي است براي شناخت بيشتر از طريق كالبدشكافي و آناتومي. اين نكته بدين معنا نيست كه شيوه كالبدشكافي يا آناتومي، منجر به تغيير جايگاه پزشكي شده است بلكه به اين معناست كه پزشكي جديد، نتيجه برقراري رابطه‌اي جديد در گفتمان پزشكي است كه ميان چندين عنصر مجزا پديدار شده است.


بعضي از اين عناصر به جايگاه پزشكان مربوط مي‌شد، برخي ديگر به موقعيتي نهادي و تكنيكي كه پزشكان از دريچه آن سخن مي‌گفتند، ارتباط داشت و برخي هم به مقام پزشكان به عنوان فاعل شناسا. فوكو معتقد است كه اين رابطه ميان عناصر مختلف، به وسيله گفتمان پزشكي است كه به مثابه كردار ميان همه اين عناصر، منظومه‌اي از روابط را برقرار مي‌كند و دائماً از آن استفاده كرده و بر قدرت خود مي‌افزايد.


در واقع راهكارها و عملكردهاي اجتماعي، سياسي و اقتصادي درمانگاه‌ها در ارتباط با حوزه‌هاي قدرت در متن جامعه پيوند يافت. ادراك پزشكي ماهيتي اجتماعي حاصل كرد و از عرصه بيمارستان‌ها به متن جامعه راه يافت و دانش پزشكي با بافت اجتماعي قدرت در هم آميخت.


رسانه‌ها و به خصوص تلويزيون – با انواع برنامه‌هاي پزشكي و كارشناسان رنگارنگ سلامت يكي از مهم‌ترين عناصري است كه در شكل‌دهي گفتمان پزشكي جديد نقش بازي مي‌كند.


همواره اين گونه تصوير مي‌شود كه پزشكان مي‌توانند مرگ را به تأخير بيندازند؛ در حالي كه آنها تنها قادرند به حفظ مصنوعي حيات منجر شوند. همان گونه كه گادامر مي‌نويسد، پزشكان با طولاني كردن مصنوعي حيات در واقع به طولاني كردن مرگ دست مي‌زنند. بسياري از بيماران را ديده‌ايم كه مدت‌هاي مديدي را در بيمارستان سپري كرده‌اند و در نهايت مرده‌اند. آنها در واقع تنها به چرخش مالي گفتمان پزشكي خدمت رسانده‌اند. نكته جالب اين است كه بيماران و نزديكان‌شان بعد از تحمل دردها و رنج‌هاي طولاني (تجربه مرگ طولاني) از عاملان همين درد و رنج طولاني (تكنولوژي پزشكي) ملتمسانه مي‌خواهند كه به اين وضعيت پايان دهند و مرگ را به بيمار هديه كنند. بيمارستان‌ها با وجود تلاش صادقانه‌شان در زندگي بخشيدن به بيماران، در كار ترتيب دادن مرگند. اين نكته به معناي نفي خدمات پزشكي به انسان نيست بلكه بر اين مسئله تأكيد دارد كه چگونه گفتمان پزشكي در زندگي روزمره جديد، تا بدين حد قدرت يافته و افراد را به خود وابسته كرده است.


منطق زندگي روزمره به تجربه مرگ نيز سرايت كرده است. بهشت زهرا نمونه عالي اين نفوذ است. بهشت زهرا به عنوان تجسد مكاني تجربه مرگ، بر اساس منطق حاكم بر تمام عناصر زندگي روزمره مدرن عمل مي‌كند؛ روزانه صدها جسد را به صورت كامپيوتري ثبت كرده و با بهره‌گيري از مكانيسم منظم آمبولانس، مرده‌شور خانه و غسل، كفن، روحاني متصدي نماز ميت ( كه در اتاقكي در انتظار مرده‌ها نشسته‌اند و به نوبت جا عوض مي‌كنند) و قبرهاي از قبل آماده شده، نظم حاكم بر سيستم را تا لحظات آخر بودگي فرد روي زمين، حتي بر جسد او تحميل مي‌كنند.


نكته جالب اين است كه بهشت زهرا در ايران يكي از منظم‌ترين ادارات است؛ بوروكراسي در آنجا بهتر از هر اداره و وزارتخانه‌اي عمل مي‌كند و معمولاً مراجعان، راضي‌اند. شايد اين مسئله بدين خاطر باشد كه هدف مشخص است و نيازي به پارتي بازي نيست. در بهشت زهرا همه مي‌دانند كه چه كاري بايد انجام دهند و تا پايان مسير، كارها مشخص است. انضباط بر بدن‌هايي اعمال مي‌شود كه صامت‌اند و براي همين مشكلي درست نمي‌كنند؛ كسي از آنها به دنبال پارتي بازي براي راه افتادن كارهايش نيست، توي صف نمي‌زند، رشوه نمي‌دهد، شكايت نمي‌كند و … همراهان مرده نيز آن قدر درگير دلشوره و ترس شخصي، فضاي خاص قبرستان و غم از دست دادن هستند كه توانايي اختلال در نظم سيستم را ندارند. در واقع بهشت زهرا اتوپياي ادارات ماست. اگر در شهرهاي ما سازمان عقلاني كاريزماتيك يا سنتي حاكم است، در بهشت زهرا عقلانيت معطوف به هدف، به بهترين نحو جلوه‌گر مي‌شود. در اين ميان، آنچه در بهشت زهرا بازتوليد مي‌شود، بيش از آنكه احساس ترس از مرگ، ايمان به خدا و … باشد، قدرت نهادهاي متصدي كفن و دفن و نظام پزشكي است.


نظام پزشكي چنان تصوير غلوآميزي از خود در اذهان عمومي ساخته است كه به افراد، نوعي از حس ناميرايي بخشيده است. افراد حتي در درون قبرستان‌ها هم دل به اميد تكنولوژي پزشكي بسته‌اند و مرگ خود را باور ندارند؛ براي همين است كه تا از فضاي قبرستان فارغ مي‌شوند (معمولاً هنگام نهار در يك رستوران مجلل) مراسمي را كه قرار بود براي آنها حزن‌انگيز و عبرت‌آموز باشد، به كارناوالي جهت خنده و شادي با دوستان تبديل مي‌كنند.


ارجاع علت مرگ از سوي بازماندگان به يك عامل پزشكي – درماني و دور شدن از پايان عمر به مثابه يك علت خود بنياد مورد قبول در گذشته، از ديگر جلوه‌هاي قدرت گفتمان پزشكي است.


- مرده‌ها را چندي است كه در تهران با مرسدس بنزهاي آخرين سيستم حمل مي‌كنند چرا؟ شايد به اين خاطر كه زنده‌ها را همچنان با بدترين اتومبيل‌ها حمل مي‌كنند.


- تصوير قبلي ما از نعش‌كش‌ها، ماشين‌ها و انسان‌هايي بودند با رنگ‌هاي پريده، ماشين‌هايي قديمي و آدم‌هايي معمولاً عصبي و محروم. اين تصوير امروزه عوض شده است اما به نظر مي‌رسد كه راه زيبايي شناسانه كردن مرگ اين نباشد. معمولاً براي اين كار در كشورهاي پيشرفته دنيا از تئاتر، ادبيات و سينما استفاده مي‌شود نه از بنز.


- سوار کردن اجساد در درون اتومبيل‌هاي آخرين سيستم از همان منطقي پيروي مي‌كند كه گرفتن سمينار و يادبود براي بزرگان و دانشمندان بعد از مرگ آنها.


نظام «تمايز» - آن گونه كه پير بورديو بدان مي‌پردازد – در تجربه مرگ نيز باز توليد مي‌شود. به عبارت ديگر، افراد از طريق نوع تجربه مرگشان خود را از ديگران متمايز مي‌سازند. آنها در واقع با بهره‌گيري از مناسبات مرگ به كسب منزلت اجتماعي و تعيين طبقه خويش دست مي‌زنند.


چگونگي مراسم ختم، امروزه در بخش قابل توجهي از طبقه متوسط شهرنشين، ابژه‌اي قابل توجه براي درك منازعات اجتماعي است.


مكان مسجد و اينكه در چه منطقه‌اي از شهر باشد، عنصر بسيار مهمي در كسب منزلت اجتماعي براي خانواده متوفي است. مسجدها در اين گونه مراسم با تغيير كاربري، محتوايي همچون سالن‌هاي جشن و عروسي پيدا مي‌كنند و پر مراجعه و معروف بودن آنها نقش قابل توجهي در ارزش‌گذاري اجتماعي پيدا مي‌كند. مسجد اميرآباد، مسجد نور (ميدان فاطمي) و مسجد ميدان كاج سعادت آباد از جمله اين مسجدهاست. هر خانواده‌اي بتواند در اين دسته مسجد‌ها، مراسم ختم متوفاي خود را برگزار كند، جايگاه منزلتي بالاتري پيدا مي‌كند.


- از ديگر عناصر مهم منزلت بخش در مراسم ختم، دسته گل‌هاست. حجم، تعدد، تنوع، قيمت و صاحب اسم و رسم بودن افراد و شركت‌هاي فرستنده دسته‌گل‌ها، در ارزش‌گذاري اجتماعي جايگاه قابل توجهي دارد.


- نظام تمايز بخش به غير از خانواده و بازماندگان متوفي، بر خود مردگان نيز اعمال مي‌شود. امروزه بهشت زهرا، طبقه‌بندي شده است؛ قطعه شهداء ، هنرمندان، خبرنگاران، خانواده شهداء و … . طبقه‌بندي اجتماعي – فرهنگي زندگان به ساحت مردگان نيز سرايت كرده و آنها نيز دسته‌بندي شده‌اند. اين اتفاق بي‌شك محصول خواست زندگان بوده است.


زنده‌ها از اين بابت كه مرده‌شان در كدام قطعه و در چه طبقه فرهنگي – اجتماعي‌اي مدفون شده باشد، براي خود منزلت اجتماعي دست و پا مي‌كنند. در گذشته افراد از طريق داشتن مقبره‌هاي خانوادگي ارزش‌گذاري مي‌شدند اما امروزه با تغيير در مناسبات اجتماعي و اهميت يافتن سبك زندگي، طبقه‌بندي‌هاي فرهنگي – اجتماعي، براي طبقه متوسط ارزشمندتر مي‌نمايد.


مقبره‌هاي خانوادگي، طبقات اقتصادي را نشان مي‌داد و افراد سعي مي‌كردند با داشتن اين نوع قبور طبقه اقتصادي خانواده خود را از ديگران متمايز سازند. در دوره جديد با افول محوريت اقتصاد در طبقه‌بندي‌هاي اجتماعي و جامعه شناسانه و اهميت يافتن سبك زندگي به عنوان شاخصي اجتماعي – فرهنگي، مقبره‌هاي خانوادگي اهميت خود را به اشكال جديد داده است.


اين تحول را در گرافيك روي سنگ‌هاي قبرستان و تغييرات آن در ساليان اخير، به خوبي مي‌توان رديابي كرد.


تجربه مرگ همچون ديگر تجربيات زندگي روزمره در دنياي جديد، زنانه شده است. اين اتفاق همان گونه كه باكاك در مورد زندگي روزمره توضيح مي‌دهد محصول مصرف گرايي مدرن و تغيير نقش‌هاي كليشه‌اي زنان و مردان در زيست جديد است. اهميت يافتن نوع پذيرايي در مراسم ختم و ظهور نهادهاي زيبايي شناسانه در اين گونه مراسم، گوياي اين وضعيت تازه است.



 

    239 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   مرگ 

عناوين مرتبط
●  مرگ روزمره(1) 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:10/06/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب