باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 1 فروردين 1389 كاربران برخط 89 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
ميثاق الست(1)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
نظريه تربيت و ارتباط ديني در قرآن كريم؛ تحليلي روايت‌شناختي و استعاري


آيا در قرآن به عنوان يك سامانه تربيت و ارتباط ديني، مطالب مصرحي درباره اصول بناي اين سامانه مي‌توان يافت يا اينكه بايد اين اصول را كشف واستنباط كرد؟ اين مقاله در پاسخ به اين پرسش، به لحاظ روش شناختي بر سنت مطالعات روايت و معني شناسي ساختاري و تحليل استعارات مبتني است و مي‌كوشد منظومه تربيت و ارتباط ديني در قرآن را در چهارچوب كلان روايت حاكم بر آن در سنت اسلامي بفهمد و مفاهيم اساسي اين منظومه را از طريق تحليل استعارات به كار رفته در آن روايت بكاود و پيوند معناشناختي اين استعارات را با ساختمان ديگر مفاهيم قرآني دريابد. در اين مقاله، «ميثاق الست» و تفاسير آن به عنوان كلان روايت حاكم بر گفتمان قرآني، تربيت و ارتباط ديني معرفي شده است و استعاره‌هاي ارتباط، به مثابه يادآوري و انسان به مثابه بنده در اين روايت، كليدي تلقي شده‌اند.

 
   ● نويسنده: عادل - عندليبي

منبع: هفته نامه - خردنامه همشهري - 1387 - شماره 25، فروردين و ارديبهشت - تاريخ شمسی نشر 00/01/1387

 
 

ايضاح معناي تربيت و ارتباط ديني از آن سهل و ممتنع‌هايي است كه در بيست و اندي سال گذشته، آن قدر دستكاري شده و پرداختن به آن آن قدر رنگ كهنگي دارد كه حتي اگر به گونه‌اي متفاوت به آن نگريسته شود، توجهي حاكي از تازگي را بر نمي‌انگيزد. پرسش از تربيت و ارتباط ديني در قرآن به لحاظ محتوا و مضموني كه در تعقيب آن است، با پرسش از موضوعاتي نظير ايمان در قرآن يا اسراف و عمل صالح در قرآن متفاوت است. كسي كه به دنبال موضوع خاص تعليم، تربيت و ارتباط ديني در قرآن كريم است، نخست بايد به اين پرسش پاسخ دهد كه مگر هر آنچه در قرآن كريم اتفاق افتاده، خود تربيت و ارتباط ديني نيست؟ به نظر مي‌آيد جست‌وجوي تربيت و ارتباط ديني در قرآن به همان ميزان سهل و ممتنع باشد كه جست و جوي چيزي در خودش. شايد پرسش را بتوان اين گونه سامان داد كه آيا در قرآن به عنوان يك سامانه تربيت و ارتباط ديني، مطالب مصرحي در خصوص اصول بناي اين سامانه مي‌توان يافت يا بايد اين اصول را كشف و استنباط كرد؟


پس از اين، پرسش ديگري اهميت افزون‌تري مي‌يابد و آن اينكه استعاراتي كه در قرآن درباره ارتباط و تربيت ديني به كار گرفته شده، تا چه ميزان ناظر به اوضاع و شرايط تاريخي جغرافيايي شبه جزيره‌اند و تا چه ميزان فرازماني و فرامكاني‌اند؟ چگونه مي‌توان اينها را از يكديگر تفكيك كرد؟


 


استعاره، الگو و روايت


مهم‌ترين كاركرد شناختي استعاره، فراهم كردن درك يك مفهوم بيشتر انتزاعي از طريق مفهومي ملموس‌تر است. از حدود دهه 60 ميلادي، استعاره از حاشيه به كانون مباحثات درباره زبان ناظر به معرفت رانده شده است. استعاره تا پيش از آن – چنانكه اكنون نيز در ذهن خواننده فارسي زبان است – به عنوان آرايه‌هاي ادبي و بلاغي، تنها داراي ارزش زيبايي شناختي بود اما در تحولي شگرفت، وقتي در قرون اخير «زبان» در كانون مطالعات فلسفي و ديني قرار گرفت، ارزش معرفتي استعاره نيز بيش از پيش مورد توجه قرار گرفت(1). استعاره نه تنها براي تبيين واقعيت بلكه براي «خلق» آن به ما كمك مي‌كند. بر اين اساس، استعاره مي‌تواند چيزي بيش از يك آرايه باشد. استعاره مي‌تواند ما را به آنچه پيش از اين نمي‌ديديم و نمي‌دانستيم رهنمون شود. استعاره ديدن چيزي در قالب چيز ديگر است چون ما نمي‌دانيم درباره آن چيز چگونه بينديشيم يا حرف بزنيم. اين موضوع كه زبان صوري به ويژه استعاره، ادراك و تعامل اجتماعي ما را شكل مي‌دهد، امروز در كانون پژوهش‌هاي علوم شناختي به ويژه زبان شناسي شناختي قرار دارد.


واژگان زبان، مجموعه محدودي از واژه‌هاست كه به كمك استعاره، توان گسترش تا مرز بي‌نهايت و موقعيت‌هاي نامحدود و حتي خلق موقعيت‌هاي تازه را دارد. درك هر چيزي عبارت است از دست يافتن به استعاره‌اي براي آن از طريق جايگزين كردن آن با چيزي آشناتر براي ما و احساس آشنايي با چيزي، همان احساس درك كردن آن است(2). استعارات، ادراك كساني را كه آنها را به كار مي‌برند شكل مي‌دهند و زماني كه بر اساس اين ادراك رفتاري صورت گيرد، واقعيت تجربه شده توسط شخص به شكل متفاوتي بر ساخته مي‌شود. بر اين اساس، جهان ادراك ما و جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم سرشتي استعاري دارد. يكي از مهم‌ترين مشخصه‌هاي اين جهان استعاري، عبارت است از استعاره‌اي كه از خودمان به عنوان انسان داريم. ما همواره «من» نيابتي ]استعاري[ خودمان را در مقام شخصيت اصلي داستان‌هاي زندگي خود مي‌بينيم. (3) يكي از سؤالات مهم ما در اين مقاله اين است كه در روايت تربيت و ارتباط ديني در قرآن كريم، چه استعاره‌اي درباره انسان به عنوان شخصيت اصلي داستان و چه استعاره‌اي درباره متربي شدن او به تربيت ديني به كار رفته است؟ اما پيش از آن لازم است آشنايي بيشتري در خصوص سرشت استعاري انديشه بشر به دست آوريم.


 


تفكر استعاري


استعاره پژوهان مقايسه را به عنوان فعاليت‌ بنيادين ذهن بشر معرفي مي‌كنند. هر چيزي خودش است و نه چيز ديگر. در واقع وقتي شيئي را با ديگري مقايسه مي‌كنيم، تفرد آن را ناديده مي‌گيريم. در اين صورت آن چيز را به عنوان نمونه‌اي از ويژگي‌هاي عمومي‌اي كه در خيلي چيزها وجود دارد، نگاه كرده‌ايم و به اين ترتيب، منحصر به فرد بودن پديده‌ها را اساساً ناديده گرفته‌ايم.


از سوي ديگر، تمام انديشه و تجربه بشر به واسطه مقايسه اشياست و بنيادي‌ترين فعاليت نظري بشر، طبقه‌بندي اشيا بر اساس ويژگي‌هاي عمومي آنها و مقايسه آنهاست(4). گاه اين روند آگاهانه صورت مي‌گيرد؛ مثلاً در گياه‌شناسي، جانورشناسي يا نظرسنجي‌ها. اما آنچه اهميت افزون‌تري دارد، طبقه‌بندي شهودي يا ناخودآگاهانه است كه در آن، تجربه ما از هستي سامان مي‌يابد. بر اين اساس، كل ادراك ما عبارت از طبقه‌بندي سازمان يافته مدركات است.


زباني كه مي‌آموزيم شامل گنجينه استعاراتي است كه از فرهنگ خود به ارث مي‌بريم؛ استعاراتي كه زماني ناخودآگاه جمعي جامعه بر كارايي آنها در بيان تجربه‌اش از هستي، صحه گذاشته است و البته اين كارايي لزوماً براي هيچ استعاره‌اي ابدي نيست.


تاريخ فرهنگ‌ها، اديان و انديشه بشر، شاهد دوران اوج و حيات در كنار حضيض و مرگ استعارات بوده است.


 


الگوها در علم


بناي كشفيات و تئوري‌هاي علمي بر سرشت استعاري انديشه بشري استوار است اغلب كشف‌هاي علمي ناشي از شوكي در تشخيص، التفاتي ناگهاني هستند كه در آن دانشمندي با تخيل قوي، ناگهان متوجه مشابهتي معنادار ميان دو چيز يا دو موقعيت بسيار متفاوت مي‌شود تا اين زمان التفاتي به آن مشابهت نشده بود چرا كه در ساخت نظري جاافتاده‌اي كه از تجارب داشتيم، اشياي مورد بحث كاملاً نامربوط بودند. اين گونه كشف‌ها، پيشرفت‌هاي علمي سنت‌شكن هستند زيرا تصلب ذهني‌اي را در هم مي‌شكنند كه مانع توجه مردم به آن چيزي است كه پيش‌تر كاملاً پيش رويشان بوده است. مثال متداول در اين زمينه نيوتن است. او خاصيتي از ماه را كشف كرد كه شبيه رفتار سيب هنگام افتادن از درخت در كنار او بود؛ ماه درست مثل سيب دستخوش جاذبه بود(4).


يكي از رويه‌هاي بنيادي پژوهش علمي، عبارت از تبديل تعدادي مقايسه استعاري به «الگوهاي نظري» است. الگو، در واقع يك استعاره توسعه يافته است. استيور در توضيح اين معنا با تمايزي كه با الهام از بليك، ميان الگوهاي مقياسي و الگوهاي تمثيلي قائل مي‌شود، توضيح مي‌دهد كه الگوهاي تمثيلي مثل استعارات كار مي‌كنند و براي روشن شدن پاره‌هايي از هستي كه به طريق ديگري آشكار نمي‌شوند، به كار مي‌آيند. (6) اين الگوي تمثيلي همان است كه برومر به آن الگوي نظري مي‌گويد. چنانكه از توضيحات برومر بر مي‌آيد، او الگوي نظري را استعاره‌اي مي‌داند كه متضمن بيش از يك مشابهت ميان دو چيز است. هر چه تعداد اين مشابهت‌ها بيشتر باشد، قابليت استعاره براي توسعه و ظرفيت آن براي تبيين ابعاد گسترده‌تري از مستعارله و تحميل ساختار آن بر مستعارله بيشتر مي‌شود. برومر الگو را استعاره‌اي تعريف مي‌كند كه طبق اصول معيني قبال توسعه و ادامه دادن باشد. در واقع هنگامي كه اين قابليت (قابليت توسعه) در يك استعاره به فعليت رسيد، تبديل به يك الگو شده است.


به كارگيري الگوهاي نظري، نه تنها ويژگي‌ پژوهش علمي بلكه ويژگي ادراك بشر به طور عام است. درست همان طور كه اشخاص خويش را در آينه ديگران باز مي‌شناسند و براي شناخت خويش از راه مقايسه با ديگران به الگوها يا استعاراتي دست مي‌يابند، به همان شكل، تمام فرهنگ‌ها استعاراتي را جست‌وجو و كشف مي‌كنند كه به وسيله آنها سخن گفتن درباره مجموعه كلاني از جزئيات ممكن شود؛ مجموعه كلاني كه بدون به كارگيري الگوها و استعارات، امكان گفت‌وگوي معناداري درباره آنها نبود و چيزي جز آشفتگي نصيب فاهمه بشر نمي‌شد. برومر در توضيح كاركرد الگوها در مسير پژوهش علمي توضيح مي‌دهد كه در جريان پژوهش، الگوهاي نظري‌اند كه چهارچوب جست‌وجوها، روش‌هاي كشف و اقسام سؤالاتي را كه قرار است پرسيده شوند، معين مي‌كنند.


با اين توضيحات مي‌خواهيم تأكيد كنيم كه در پژوهش علمي از به كارگيري الگوهاي نظري، گريزي نيست. الگوهاي نظري هرچند زمينه و ابزار به وجود آمدن دانش هستند اما مي‌توانند نقشي بازدارنده در مسير ادراك بشر ايفا كنند. از همين روست كه برومر الگوها را خطرناك مي‌خواند چرا كه الگوها مي‌توانند پاي چوبين تفكر ما را در يك محدوده بسته متصلب كنند و راه‌هاي ديگر فهم هستي را بر ما ببندند. بنابراين مراقب هميشگي از الگوها ضروري است. الگوهاي نظري ما را به كشف ابعادي از جهان قادر مي‌سازد كه به طرز ديگري قابل كشف نبوده و از آن غفلت مي‌شده و در كنار آن، خود مانع ديدن برخي جنبه‌ها مي‌شود و آنها را از فيلتر مي‌گذراند.


 


الگوها در دين


استعاره در دين و الهيات نيز نقش اساسي ايفا مي‌كند و برخي از آنچه پيش‌تر آمد، كم و بيش به دين و ساير ساحات زندگي انسان قابل تعميم است؛ با اين تفاوت كه مقايسات استعاري دين، نقش بسيار متفاوتي نسبت به مقايسات استعاري علم در زندگي و انديشه بشر ايفا مي‌كنند، به جهات خاستگاه و ميزان اعتبار به كلي متفاوت دانسته مي‌شوند و نشاني از عالم غيب همواره در آنهاست. در ادامه تأكيد خواهيم كرد كه نه دين جايگزين علم مي‌شود و نه علم تكيه بر جاي دين مي‌زند. اين تأكيد از آن روست كه علم و دين نسبت آنها با هم و احتمال تعرض يكي به ديگري همواره حساسيت برانگيز بوده است. مباحثاتي كه در بيشتر كتب مربوط به اين موضوع، بر سر مقايسه الگوها در علم و دين در گرفته است، معمولاً از طرح مسئله الگوها در هر دو حوزه بر آمده است. شباهت‌ها در اين زمينه، به معناي يكي بودن آنها نيست و به تعبير طنزآلود صاحب كتاب «استعاره و زبان دين»، نه دين بايد از اينكه الگوهايي را به كار مي‌برد خجل باشد و نه علم بايد بابت تكيه بر الگوها عذرخواهي كند(7). به هر صورت خوب است چكيده محصول اين مقايسات و مباحثات در اينجا ذكر شود. بنا به تحليل ساسكيس، تمام مقايسات و تفاوت‌هايي كه ميان الگوها در علم و الگوها در دين مطرح شده‌اند، در دو دسته قابل توضيح‌اند؛ «نخست، الگوها در علم به خاطر تبيين‌شان و در دين براي تهييج و تأثيرشان مورد استفاده‌اند. دوم آنكه الگوها در علم ابطال‌پذيرند و توسط الگوي ديگر جايگزين مي‌شوند ولي در دين چنين نيست؛ الگوهاي ديني بي‌بديل‌اند و يا دست كم تنها به وسيله الگوي بي‌بديل‌ ديگري قابل جابه‌جايي‌اند». (8)


اما به نظر مي‌رسد هيچ كدام از اين دو مطلب با اينكه به حقيقتي اشاره دارند،چندان هم دقيق نيستند. مبناي تفاوت نخست، اعتقاد به آن است كه مخلوق نمي‌تواند خالقش را آن طور كه هست در يابد يا تفسير كند، بنابراين با مبناي فوق تصور بودن جايگاه ربوبي، نتيجه گرفته‌اند كه تصاوير و الگوهاي ديني نقش تبيين كننده ندارند بلکه منظور از به كارگيري آنها تأثير خاصي است كه مي‌گذارند. در مقام نقد چنانكه خود ساسكيس هم اذعان دارد، بايد گفت يك الگو در زبان دين بايد اثري احساسي، اخلاقي و معنوي روي مخاطب داشته باشد اما اين بدان معنا نيست كه الگوي ديني كاركرد معرفتي و تبييني ندارد. الگو تنها زماني مي‌تواند اثر بگذارد كه لااقل از سوي مؤمنان تبيين كننده تلقي شود. در مورد تفاوت دوم، بايد گفت بازنگري و تحول در صورت و معناي الگوهاي ديني در طول تاريخ اسلام مشهود است، هر چند روند اين بازنگري به سرعت تحولات علمي نيست.


اينك لازم است بازگرديم و به كاركرد الگوهاي ديني نگاه دقيق‌تري بيندازيم. برومر در بيان كاركرد الگوها و استعارات ديني در زندگي بشر چنين مي‌گويد: «فايده استعارات ديني كشف يا تبيين رفتار پديده‌اي فيزيكي نيست بلكه اين است كه ما را در فهم معنا يا مفهوم زندگي‌مان و جهاني كه در آن زندگي مي‌كنيم و رفتارمان در رابطه با آن شكل مي‌گيرد، ياري كنند؛ بر اين اساس كه آنها ديدگاه بايسته ما نسبت به زندگي و طريق شايسته رفتار ما را مشخص مي‌كنند. سنت‌هاي ديني و جهان بيني‌هاي گوناگون، گنجينه‌اي از الگوهاي نظري در اختيار پيروان‌شان مي‌گذارند كه به وسيله آنها زندگي و جهان به طرز معناداري فهميده مي‌شود»(9).


درباره تفاوت‌هاي الگوها در عمل و دين گفت‌وگو كرديم اما بخش مهمي از بحث روش شناختي ما را شباهت‌ها و ويژگي‌هاي عمومي الگوها تشكيل مي‌دهد. در واقع بحث «الگوها در علم» نيز، زمينه‌ساز بيان اين ويژگي‌هاي عمومي بوده است. درست شبيه پژوهش‌هاي علمي، برخي استعارات ديني هم طبق قواعد معين قابل ادامه و قابل سنجش، تحت عنوان الگوهاي نظري توسعه يافته‌اند و برخي ديگر نيز در حد يك استعاره جزئي، پرتويي بر دريافت انداخته‌اند. براي نمونه در قرآن كريم و برخي ادعيه اسلامي، خداوند «پناهگاه» يا در نهج‌البلاغه به «غاري امن» و در سنت مسيحي يك «صخره» خوانده شده است. در اين تمثيلات، مشخصاً استقلال و قابل اعتماد بودن خداي تعالي مورد اشاره قرار گرفته است اما از آنجا كه قياس تمثيلي بين خدا و غار يا صخره فراتر از اين نمي‌رود، به كار توسعه سامانمند به عنوان يك الگوي ديني يا الهياتي نمي‌آيد. در مقابل، دسته‌اي ديگر از استعارات قرار دارند كه امكانات ويژه‌اي براي توسعه در آنها وجود داشته و دارد. در اديان بزرگ توحيدي و كتب مقدسشان از خداوند به عنوان يك شخص هم سخن رفته است و خدا به عنوان يك كس و يك شخص در نظر آمده است.


بنابر آنچه تا كنون درباره سرشت استعاري اعتقاد ديني مطرح شد، مي‌توان گفت: «خداباوران كساني هستند كه زندگي و تجاربشان از جهان هستي را از اين دريچه مي‌فهمند و معنا مي‌دهند كه اين چيزها به چه طريق با خدا رابطه دارند و چه نسبتي با خدا برقرار مي‌كنند. زندگي آنها در حضور خدا «معنا» مي‌يابد؛ به بيان ديگر در ذهن و زبان مؤمنان معناي زندگي خويشتن و جهان هستي از طريق رابطه‌اي كه اينها با خدا دارند، تعيين مي‌شود. اين اتفاق از طريق استعارات و الگوهاي نظري مي‌افتد. در واقع الگوهاي نظري كه در پرتو آن مؤمنان اين رابطه را فهم مي‌كنند، در تعيين آن معاني نقش اساسي دارد. از سوي ديگر با توجه به اين كه مؤمنان نياز دارند به زندگي و ارتباطشان با خدا و معناي آن انسجام بخشند، بيان اين ارتباط با استعارات نامربوط متعدد و رنگارنگ چندان آرامش بخش نيست».


بعضي از اين استعارات بايد به نحوي سامان بخش توسعه يابند و الگوهاي نظري فراگيري به وجود آيد. البته نه همه استعاره‌ها امكان تبديل به يك الگوي نظري را دارند و نه همه الگوها به يك درجه فراگير مي‌شوند. هر الگو براي پشتيباني و تكميل شدن در كنار خود به الگوها و استعارات ديگري نيازمند است.


اين الگوها و استعارات ديگر، هم ابعادي از رابطه با خدا را كه توسط قبلي ناديده گرفته شده و فيلتر شده بود، در نظر مي‌آورند و هم براي بعضي ابعاد كه در قبلي وجود داشت ولي بر آن تأكيد خاصي نبود، تأكيد مي‌كنند. متن قرآن كريم گنجينه‌اي از اين استعارات را در اختيار مؤمنان قرار مي‌دهد».


 


ادامه دارد ...



 

    169 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   تربيت اسلامي 
●   قرآن 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:16/06/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب