باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز شنبه 9 شهريور 1387 كاربران برخط 116 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
مسلمانان، مسيحيت و چالشهاي مدرنيته
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


اشاره: اين مقاله با عنوان «از عقل قدسي تا عقل ابزاري» در كنفرانس« مسلمانان، مسيحيان و چالشهاي مدرنيته» در  تورنتو كانادا ارايه و مورد توجه گسترده كارشناسان كنفرانس قرار گرفت.
 
   ● نويسنده: حميد - پارسانيا

منبع: سایت های خبری - بازتاب

 
 

يكي از مهم‌ترين خصوصيات دنياي مدرن، عقلانيت آن است كه بسياري از محسنات يا نواقص آن بر محور آن تحليل مي‌شود. عقلانيت، لايه‌ها و ابعاد متعددي دارد و هر جامعه،‌ بسته به اينكه از كدام بعد و لايه آن بهره‌مند شود، فرهنگ و تمدني خاص پيدا مي‌كند.

آن بخش از عقلانيت كه در دنياي مدرن بيش از همه فضيلت يافته، چيزي است كه از آن به عنوان عقلانيت ابزاري ياد مي شود. در اين مقاله ابتدا معاني، محدوده ها، لايه ها و مراتب عقلانيت بيان و سپس نظري اجمالي به تاريخچه تكوين و گسترش عقلانيت ابزاري در دنياي مدرن مي شود، همچنين كاستي هاي ذاتي آن شناسايي و راه پيشنهادي براي رفع آن كاستي ها ارايه مي شود. براي عقل، معاني و اصطلاحات مختلفي وجود دارد كه هر يك از آنها ناظر بر يكي از ابعاد، مراتب و لايه هاي عقل است و از جمله آنها عبارتند از:

1_ عقل ابزاري

2_ عقل متافيزيكي

3_ عقل عملي

4_ عقل نظري

5_ عقل مفهومي

6_ عقل شهودي

7_ عقل قدسي

8_ عقل عرفي

9_ عقل كلي

10_ عقل جزيي

11_ عقل تجربي

12_ عقل بالقوه

13_ عقل بالملكه

14_ عقل بالفعل

15_ عقل مستفاد

16_عقل فعال

17_ عقل اول

18_ عقول طولي و عرضي

 

1ـ عقل ابزاري: جهت‌گيري اصلي عقلانيت ابزاري تسلط آدمي بر طبيعت است. فرانسيس بيكن با رويكرد به اين معنا در كتاب «نو ارغنون» گفت كه دانايي، توانايي است. ماكس وبر رفتارهاي انسان غربي را كه متأثر از غلبه عقلانيت ابزاري است،‌كنش‌هاي عقلاني معطوف به هدف مي‌داند، يعني رفتارهايي كه متوجه هدف‌هاي دنيوي قابل دسترسي است. تكنولوژي، صنعت و بوروكراسي از آثار و نتايج غلبه اين معناي عقلانيت شمرده شده است.

 

2ـ عقل متافيزيكي: به شناسايي احكام اصل هستي مي‌پردازد. احكام متافيزيكي با آنكه مقيد به عالم طبيعت نيستند، ‌اغلب بر اشياي طبيعي نيز صادقند؛ مانند حكم به استحاله اجتماع نقيضين يا اصل عليّت. كاول در مسايل فلسفي و هستي شناختي بر عهده عقل متافيزيك است.

 

3ـ عقل نظري: عقل نظري درباره هستي‌هايي سخن مي‌گويد كه خارج از حوزه اراده انسان تحقق دارند. اين معناي از عقل، اعم از عقل متافيزيكي و عقل متافيزيكي، بخشي از عقل نظري است. شناخت مسايل فيزيكي و رياضي بر عهده اين عقل است. عقلانيت ابزاري نيز تا آنجا كه قصد شناخت حقايق طبيعي و مادي را داشته باشد، زير پوشش عقل نظري قرار مي‌گيرد.

 

4ـ عقل عملي: اين عقل در قبال عقل نظري است و موضوعات آن غير از موضوعات عقل نظري است. عقل عملي درباره هستي‌هايي بحث مي‌كند كه بر اساس اراده انساني تكوين مي‌يابد؛ مانند نبايدها، مسايل اخلاقي و حقوق فردي و اجتماعي، ‌مقررات و نظام‌هاي بشري. كانت، فيلسوف آلماني ‌در ارزش و اعتبار جهان شناختي عقل نظري ترديد كرد و به رغم ترديد در عقل نظري، كوشيد از هويت عقل عملي دفاع كند. در معنايي كه از عقل عملي ارايه شد، اين عقل نظير عقل نظري به دنبال كشف حق است. عقل نظري و عملي در اين معنا دو بخش از آگاهي علمي انسان‌ها هستند و تفاوتشان در موضوعات آنهاست.

عقل عملي گاهي در معناي مقابل با قوه ادراكي انسان به كار مي‌رود و در اين صورت، معناي آن قوه عملي انسان است و در اين صورت مراد از عقل عملي كار جميل و زيباست، يعني كاري كه موافق با حكم عقل آدمي باشد. هرگاه عقل عملي در اين معنا به كار رود، عقل نظري در مقابل آن به معناي مطلق آگاهي عقل انسان است؛ در اين معنا، عقل نظري علاوه بر آنكه در قبال قوه عملي انسان است، در قبال آگاهي غيرعقلي نظير ادراكات حسي ـ خيالي و وهمي نيز مي‌باشد.

 

5ـ عقل مفهومي: عقل مفهومي، معنايي اعم از آگاهي و دانش عقل نظري و عملي دارد. خصوصيت اصلي عقل مفهومي، اين است كه با وساطت مفاهيم ذهني به شناخت موضوعات محل بحث خود مي‌پردازد. بسياري از مباحث معرفت شناختي، متوجه ارزش جهان‌شناختي اين عقل است، البته كانت در ارزش جهان‌شناختي عقل مفهومي ترديد كرده است. عقل مفهومي با استفاده از روش‌ها و شيوه‌هاي منطقي بسط و گسترش پيدا مي‌كند.

 

6ـ عقل شهودي: اين عقل بدون وساطت مفاهيم ذهني به شهود حقايق كلي و فراگير نايل مي‌شود. عقل شهودي به يك اعتبار در قبال عقل مفهومي و به اعتبار ديگر در قبال شهودهاي حسي، دون عقلي و يا شهودهاي عرفاني، فراعقلي است. شهودهاي حسي حاصل مواجهه مستقيم و بي‌واسطه با اشياي جزيي و مادي است و حال آن شهودهاي عقلي حاصل مواجهه مستقيم با حقايق فراگير و كلي است و شهودهاي فراعقلي كه در بيان عارفان مسلمان آمده، شهود اسما و صفات الهي است.

عقل مي‌‌خواست كز آن شعله چراغ افروزد / برق غيرت بدرخشيد و جهان بر هم زد

مدعي خواست كه آيد به تماشاگه راز / دست غيب آمد و بر سينه نامحرم زد

عقل شهودي ريشه وجودي عقل مفهومي است. صدرالمتألهين، عقل مفهومي را مرتبه نازل عقل شهودي مي‌داند. اما كانت عقل شهودي را به صراحت انكار مي‌كند و با اين عمل ريشه وجودي عقل مفهومي را قطع كرده است. او به همين دليل به جاي آنكه عقل مفهومي را حاكي از جهان واقع بداند، حجاب و مانع حقيقت مي‌دانست.

 

7ـ عقل قدسي: عقل قدسي نوع متعالي عقل شهودي است. صاحب عقل قدسي از ارتباط مستقيم و حضوري با حقايق عقلي بهره‌مند است. نصوص ديني، عارفان و فيلسوفان در تبيين عقل قدسي و نحوه تكوين آن فراوان گفته‌اند. كسي كه داراي عقل قدسي است،‌ حقايق و اموري را كه ديگران با روش‌هاي مفهومي و برهاني دريافت مي‌كنند، به طور مستقيم مي‌يابد. دريافت او از حقايق، از قبيل خواب‌هاي صادقي است كه برخي از انسان‌ها مي‌بينند. وحي انبيا و الهامات اوليا، در تعبير حكيمان و عارفان،‌ حاصل عقل قدسي آنهاست. حكماي مشاء، عقل قدسي را عقل مستفاد نيز مي‌نامند. معلم و واسطه تعليم عقل قدسي در تعابير ديني،‌ روح‌القدس، جبرئيل و فرشته الهي است. اين واسطه در تعابير فلسفي موجود، مجرد غيرمادي است كه عقل فعال نيز ناميده مي‌شود.

صاحب عقل قدسي به اموري فراتر از آنچه ديگران به علم حصولي درمي‌يابند نيز آشنا مي‌گردد. اگر عقل متافيزيكي اصل تجرد و خلود نفس آدمي را اثبات مي‌كند، عقل قدسي خصوصيات و جزييات صعود و سعادت انسان را نيز بيان مي‌كند.

آنچه از طريق عقل قدسي به بشر عرضه مي‌شود، اگر از احكامي باشد كه عقل مفهومي ـ اعم از نظري يا عملي ـ‌ مي‌فهمد حكم ارشادي ناميده مي‌شود، زيرا عقل قدسي، ديگران را به آنچه آنان خود مي‌تواند دريابند، راهنمايي و ارشاد مي‌كند، و اگر امري فراتر از دريافت بشر است، حكم تأسيسي نام مي‌گيرد؛ حكم تأسيسي فراعقلي است و نه ضد عقل.

 

8ـ عقل عرفي: بخشي از عقلانيت يا آگاهي كه در ادراك جمعي جامعه فعليت يافته، فهم عرفي ناميده مي‌شود. فهم عرفي مي‌تواند مشتمل بر معارفي باشد كه از طريق عقل مفهومي يا عقل قدسي به بشر تعليم داده مي‌شود يا مجموعه‌اي از آگاهي‌ها باشد كه در اثر گرايش‌هاي عملي توسط خيال و وهم آدميان پديد مي‌آيد و از مسير جامعه‌پذيري در فرهنگ جامعه مستقر مي‌گردد. فهم عرفي، زيست جهان مشترك آدميان را تشكيل مي‌دهد. آنچه در عرف پذيرفته شده، اگر موافق و مطابق حقايقي باشد كه عقل مفهومي درمي‌يابد، به اتكاي عقلايي عرف بازمي‌گردد كه در اين صورت عرف عقلايي ناميده مي‌شود و اگر از اموري باشد كه عقل مفهومي درباره آن ساكت است، در اين حال اگر عقل قدسي آن را بيان كند، حكم عقل قدسي در مورد آن تأسيسي يا ارشادي نيست، بلكه تأييدي يا امضايي است و در اين صورت، عرف تحت پوشش عقل قدسي قرار مي‌گيرد وگرنه در حد يك فهم عرفي محض باقي مي‌ماند. فهم عرفي گاه عقل عرفي نيز ناميده مي‌شود.

 

9ـ عقل كلي: «كلي» به دو معنا به كار مي‌رود: اول، كلي سعي و دوم، كلي مفهومي. كلي سعي ناظر بر احاطه و شمول وجودي يك حقيقت است، مانند نفس آدمي كه در همه مراتب بدن حضور دارد و مقيد به هيچ يك از آنها نيست. عقل كلي به اين معنا حقيقت عيني گسترده است كه مقيد به قيود طبيعي نمي‌باشد، نظير عقل افلاطوني. كلي مفهومي، همان مفاهيم گسترده ذهني است كه بر مصاديق متعدد حمل مي‌شود. عقل كلي به اين معنا مترادف عقل مفهومي است و همان قوه انساني است كه معاني كلي و فراگير را ادراك مي‌كند و با آن احكام، همه امور جزيي را مي‌فهمد.

 

10ـ عقل جزيي: عقل جزيي در قبال عقل كلي، مفهومي است. مدركات آن اضافه به امور جزيي و محسوس دارد. عقل جزيي، وهم ناميده مي‌شود. در عقلانيت ابزاري بيشتر از عقل جزيي استفاده مي‌شود.

 

11ـ عقل تجربي: بخشي از عقل نظري است كه به امور طبيعي مي‌نگرد و از محسوسات استفاده مي‌كند و قياسات تجربي را تشكيل مي‌دهد. قاياسا تجربي مبتني بر برخي قضاياي كلي غيرتجربي است،‌كه از مراتب برتر عقل، مثل عقل متافيزيكي اخذ مي‌شوند. عقلانيت ابزاري بيش از همه، ريشه در عقل تجربي دارد. عقلانيت ابزاري در اثر غلبه آمپرسيسم و حس‌گرايي، مبادي غيرحسي دانش تجربي را انكار كرد و روش‌هاي استقرايي را جايگزين روش‌هاي قياسي نمود و پس از آن به نقش گزاره‌هاي غيرحسي در دانش تجربي واقف شد و ارزش معرفتي و جهان شناختي اين گزاره‌ها را انكار كرد. عقلانيت ابزاري اين دسته از گزاره‌ها را اينك هبه جاي آنكه از عقل متافيزيكي يا قدسي برگزيند، از قلمرو عقل عرفي استفاده مي‌كند.

تاكنون برخي از مفاهيم و اصلاحاتي كه درباره عقل وجود دارد بيان شد. بحث و كاوش پيرامون اصل هستي و يا اعتبار و ارزش جهان شناختي هر يك از آنها نيازمند به مباحث مستقيما فلسفي و يا اپيستمولوژيك و معرفت شناسانه است و اين مقاله به اين مباحث نمي پردازدو از اين زاويه به داوري نمي نشيند، آنچه اينك به آن پرداخته مي شود توصيف فرايند غلبه عقلانيت ابزاري و تبيين كاستي هاي مربوط به آن است.

 

روشنگري مدرن

دنياي مدرن با پشت كردن به عقل قدسي و عقل شهودي شكل مي‌گيرد و روشنگري خود را از افق عقل مفهومي آغاز مي‌كند، در حالي كه فيلسوفان ما قبل مدرن، بخش قابل توجه مباحث خود را متوجه شهودهاي عقلاني و عقل قدسي مي‌كردند.

بحث درباره چگونگي شكل‌گيري مفاهيم كلي، از مباحث جدي افلاطون و ارسطو بود. افلاطون ادراك اين مفاهيم را به شهود مُثُل كه حقايقي عقلاني هستند، نسبت مي‌داد و ارسطو با آنكه به تجريد ذهن بيشتر توجه داشت، علت فاعلي تكوين صورت‌ها را عقل آسماني مي‌دانست كه از آن با نام عقل عاشر يا عقل فعال ياد مي‌شود. فارابي، كتابي را در تأمل اين دو نظر با نام «الجمع رأيي الحكيمين» نوشت و اين بحث مسير خود را در بين فيلسوفان مسلمان ـ حكماي مشاء اشراق و متعاليه ـ به صورتي جدي ادامه داد ‌اما، در فلسفه‌هاي راسيوناليستي كه در دنياي مدرن شكل گرفت، اين مبحث به حاشيه رانده شد.

روشنگري در قبل از دنياي مدرن، ريشه در عقل قدسي دارد و روشنگري در عصر مدرن با عقل مفهومي آغاز مي‌شود. فيلسوفان مسلمان، نظير ابن سينا و شيخ اشراق با براهين مفهومي، اثبات مي‌كردند كه شناخت حقيقت نفس انسان، جز از طريق شهودي ممكن نيست، حال آنكه دكارت كوشيد تا نفس خود را در افق دانش مفهومي براي خود بيابد؛ شهود دكارتي چيزي فراتر از بداهت و وضوح مفهومي نيست. شهود به معناي مواجهه مستقيم و بي‌واسطه با واقعيت در دنياي مدرن به افق‌هاي دون عقلي محدود مي‌شود. كانت با توجه به همين مسأله بود كه با صراحت به انكار شهود عقلي پرداخت و در نتيجه ارتباط مفاهيم عقلي را با دنياي خارج گسسته و قطع شده دانست. او اين دسته از مفاهيم را كه قابل تقليل به افق حس نبودند، به جاي آنكه چراغ خارج بداند، حجاب آن دانست و در نتيجه شكاكيت دستوري دكارت را به صورت شكاكيت ساختاري در متن معرفت و آگاهي بشر وارد ساخت. در انديشه كانت، عقل مفهومي از روشنگري در مورد جهان خارج بازماند و تأملات فلسفي در چارچوبه مفاهيم ذهني محدود شد و بدين ترتيب، هستي‌شناسي و انتولوژي و به معرفت‌شناسي و اپيستمولوژي مبدل گشت.

به موازات تضعيف عقل‌گرايي، حس‌گرايي كه نظر به ابعاد عملي زندگي و زيست داشت رشد مي‌كرد. در قرن نوزدهم، حس‌گرايان پرچم روشنگري در مورد جهان خارج را به دوش گرفتند. در ابتدا كوشيدند تا جهان خارج را با روش استقرايي روشن كنند. قرن نوزدهم، قرن مكتب‌سازي‌ها و يا ايدئولوژي‌هاي علمي است. اگوست كنت و ماركس درباره همه اموري كه قبل از آن عقل قدسي يا عقل متافيزيكي و عقل عملي در مورد آنها داوري مي‌كردند به داوري نشستند. اگر انبيا درباره مبدأ و معاد سخن مي‌گفتند و متافيزيسين‌ها به اثبات جهان مجرد و غيرمادي مي‌پرداختند،‌ اينك آنان از ماترياليسم ديالكتيك يا از مادي بودن همه اجزاي عالم، سخن مي‌گفتند و به انكار ابعاد فوق طبيعي جهان مي‌پرداختند. هبوط انسان از ابعاد متعالي هستي به عالم طبيعي و دنيوي، اينك به صورت داستان سقوط او از درختان جنگلي تعريف مي‌شد. كنت تفكر ديني و متافيزكي را مربوط به دو مقطع كودكي و نوجواني بشر مي‌خواند و آنگاه خود نظير حواريون عيس براي امپراتوران، نامه مي‌نگاشت و از آنان مي‌خواست تا به معبد بزرگ جديد كه همان علم و دانش تجربي بود و به بزرگ كاهن اين معبد كه خود او بود ايمان آورند. او از عقل جزيي ـ تجربي كه اينك صورت استقرايي پيدا كرده بود، انتظار داشت كه كاركردهاي عقل قدسي و متافيزيكي را داشته باشد. دوركيم در پايان قرن نوزدهم و آغاز قرن بيستم، هنوز به دنبال آن بود كه اخلاق علمي را به عنوان عنصري بديل و جايگزين براي اخلاق ديني قرار دهد.

 

كاستي‌هاي عقل ابزاري

از پايان قرن نوزدهم، به تدريج محدوديت‌ها و كاستي‌هاي عقل ابزاري براي جامعه علمي آشكار شد. اين محدوديت‌ها از ديرباز مورد توجه فيلسوفان عقل‌گرا و حتي حس‌گرا بود. هابز و هيوم و قبل از آنان، عقل‌گرايان متوجه اين حقيقت بودند كه دانش حسي و عقل ابزاري توان داوري درباره ارزش‌ها را ندارند.هيوم در قرن هجدهم، اين مسأله را تحت عنوان جدايي دانش از ارزش مطرح كرده بود و لكن اين مسأله به تدريج از پايان قرن نوزدهم بر همگان آشكار شد.

نكته ديگري كه مورد توجه جامعه علمي قرار گرفت، ناتواني عقل ابزاري از داوري درباره گزاره‌هاي متافيزيكي بود. پوزيتيويست‌هاي منطقي، حلقه وين به جاي آنكه نظير پوزيتيويست‌هاي قرن نوزدهم به داوري درباره گزاره‌هاي متافيزيكي پرداخته و آنها را رد يا ابطال كنند، از مهمل بودن اين گزاره‌ها خبر دادند. عقل جزيي در قرن نوزدهم با روي آوردن به ديدگاه‌هاي ماترياليستي، هم درباره كل هستي و آغاز و انجام آن و هم درباره قواعد و رفتار ارزشي و عملي زندگي داوري مي‌كرد اما، در آغاز قرن بيستم، داوري درباره اين امور را خارج از توان و صلاحيت خود مي‌ديد. ويلفرد دوپاره تو، جامعه‌شناس و اقتصاددان ايتاليايي، با توجه به همين حقيقت بود كه علم قرن نوزدهم را علم احمق مي‌ناميد. پوزيتيوسيست‌هاي حلقه وين به رغم توجه به محدوديت‌هاي دانش حسي، همچنان مي‌كوشيدند تا حلقه علم را جداي از ديگر آگاهي‌هاي بشر به عنوان امري اصيل كه عهده‌دار شناخت جهان خارج است حراست كنند.

طي مباحثي كه از دهه سوم قرن بيستم تحت عنوان فلسفه علم شكل گرفت، اين نكته نيز آشكار شد كه حلقه علم، چيزي جدا از ديگر حلقه‌هاي معرفتي بشر نيست و اين نكته همان حقيقتي بود كه از ديرباز مورد توجه فيلسوفان عقل‌گرا بود. آنان مي‌دانستند كه دانش تجربي و علم حسي همواره در تار و پود خود، نيازمند گزاره‌هايي است كه از عقل فلسفي و متافيزيكي مي‌گيرد، مانند اصل استحاله اجتماع نقيضين يا اصل عليّت. آنان به اين نكته نيز توجه داشتند كه كاربرد عقل ابزاري نيز در چارچوب مقررات و قواعدي انجام مي‌شود كه از متن اين علم برنمي‌خيزد، بلكه از عقل عملي يا قدسي حاصل مي‌شدند.

 

مرجعيت عقل عرفي

توجه به محدوديت‌هاي عقل ابزاري در شرايطي كه عقل قدسي و عقل متافيزيكي و همچنين عقل عملي موقعيت فرهنگي و اجتماعي خود را از دست داده بودند، موجب شد تا عقل ابزاري، نيازهاي خود را از منبع معرفتي ديگر يعني عقل يا فهم عرفي تأمين كند، بدين ترتيب علم ابزاري به طور رسمي زير پوشش چيزي قرار گرفته كه از آن با عناوين مختلفي نظير عرف، پارادايم(1) جامعه علمي و زيست(2) جهان سنت از آن ياد مي‌شود. در شرايطي كه مرجعيت و اعتبار مراتب عالي عقل، دستخوش ترديد و يا انكار قرار گرفته باشد، عوامل تعيين كننده عرف به محدوده عوامل اجتماعي و سياسي تقليل مي‌يابند و در اين حال همين عوامل، گزاره‌هاي بنياديني را كه در حكم تار و پود عقل و علم ابزاري هستند تعيّن مي‌بخشند.

گزاره‌هايي كه در مناسبات فهم عرفي شكل مي‌گيرند، متأثر از عواملي هستند كه قدرت تأثرگزاري در ذهنيت اجتماعي را دارند، بنابراين بنيان‌هاي معرفتي عقل ابزاري در نهايت به سازوكارهاي اقتدار اجتماعي پيوند مي‌خورد، يعني عقلانيت و علم ابزاري تنها وسيله و ابزار قدرت نيست، بلكه محصول آن نيز هست.

عقلانيت ابزاري تا زماني كه فاصله بين خود و عقل عرفي را حفظ مي‌كرد، در حقيقت مي‌كوشيد تا آخرين شعله‌هاي روشنگري دنياي مدرن را حفظ كند، ‌زيرا در اين حال به رغم غيرعلمي خواندن گزاره‌هاي ارزشي يا متافيزيكي، از مدعيات قرن نوزدهم دست كشيده بود، اما در محدوده گزاره‌هاي آزمون‌پذير، مدعي شناخت حقيقت بود.

پس از آنكه عقل ابزاري و آنچه علم و دانش تجربي خوانده مي‌شد با عقل عرفي برداشته شد و به نقش بنيادين گزاره‌هاي غيرتجربي در ساختار دانش تجربي پي برده شد، نقش ابزاري دانش تجربي، بيش از گذشته آشكار گرديد و هويت معرفتي و جهان‌شناختي آن به طور كامل در معرض ترديد و انكار قرار گرفت.

 

افول روشنگري

عقل ابزاري حتي اگر به عنوان دانش علمي به راستي ارزش جهان شناختي خود را حفظ مي‌كرد، هرگز نمي‌توانست به بسياري از پرسش‌هاي بنيادين وجود انسان پاسخ دهد؛ پرسش‌هايي كه درباره آغاز و انجام انسان و جهان، زندگي و مرگ، هستي و نيستي او هستند و جهت، هدف، بايدها و نبايدها و فضيلت‌ها و رذيلت‌ها را در معرض نظر خود قرار مي‌دهند. آدمي در طول حيات خود با اين پرسش‌ها از سر تفنن و به هنگام فراغت مواجه نمي‌شود. اين پرسش‌ها از من وجود او برخاسته و همواره با او هستند و او هميشه به تناسب پاسخي كه به آنها مي‌دهد، زندگي مي‌كند. انسان ناگزير از پاسخ به آنهاست و كسي كه از سر  تحقيق به آنها پاسخ ندهد، از مواجهه مستقيم با آنها مي‌گريزد. موضوع اين پرسش‌ها از محدوده ديد و زاويه نظر عقل ابزاري، بيرون هستند و بخشي از آنها مربوط به عقل متافيزيكي و بخشي ديگر مربوط به عقل عملي است. ماكس وبر با توجه به محدوديت عقلانيت ابزاري و ناتواني آن، از پاسخ‌گويي به اين‌گونه پرسش‌ها، دنياي مدرن را به دليل فاقد بودن عنصر متافيزيكي، ‌فاقد معيار و ميزان در مورد اين مسايل مي‌خواند و در نتيجه پيروي هر كس را از شيطان خود تجويز مي‌كند.

دنياي مدرن پس از تأمل در ساختار دروني عقل ابزاري، اينك نه تنها به محدوديت‌هاي بيروني علم مدرن كه محصول اين نوع عقلانيت است، پي برده بلكه در استقلال دروني اين عقل، در قبال حوزه‌هاي طبيعي و تجربي زندگي، ترديد كرده و ارزش معرفتي آن در مورد همين محدوده را نيز انكار مي‌كند و با اين ترديد و انكار، روشنگري مدرن، آخرين اميدهاي خود را از دست داده و به دنبال آن، مباحث پست مدرن فرصت بروز و ظهور مي‌يابند.

عقل ابزاري هنگامي كه با حذف مراتب عالي عقل، بنيان‌هاي معرفتي خود را از دست مي‌دهد، صدر و ذيل آن در دامن عقل عرفي كه پايين‌ترين و نازل‌ترين لايه آگاهي بشري است قرار مي‌گيرد، يعني عرف هم بنيان‌ها و هم جهت‌گيري‌هاي آن را مشخص مي سازد و عقل عرفي، واقعيتي است كه نه بر اساس روش‌هاي منطقي يا شهودي بلكه در چارچوب معادلات اقتدار اجتماعي توسط كساني رقم مي‌خورد كه وسايل ارتباط جمعي و ابزارهاي تبليغاتي را در دست دارند.

 

جست‌وجوي حقيقت

راه برون‌رفت از اين مشكل، انكار و نفي عقل ابزاري نيست، شناخت وضعيت موجود و آگاهي از نقايص و كاستي‌هاي عقلانيت ابزاري، گامي لازم، ضروري و در عين حال غيركافي است.

انديشمندان پست مدرن، اغلب به توصيف وضعيت موجود بسنده كرده و آنچه را كه فعليت يافته است به عنوان حقيقتي گريزناپذير مي‌پذيرند. آنان با پذيرش مرجعيت قدرت و اقتدار در برابر علم، روزنه‌هاي اميد را براي كشف حقيقت و وصول به آن فرو مي‌بندند.

جست‌وجوي حقيقت در عرصه‌هاي نظر و عمل به معناي قبول و به رسميت شناختن عقل نظري و عملي است. اگر راهي براي خروج از بحران دنياي مدرن باشد، بدون شك از طريق كاوش و جست‌وجوي حقيقت در عرصه‌هاي مزبور است. با احياي اين سلسله از مباحث، فرهنگ و تمدني شكل مي‌گيرد كه او به حوزه عقلانيت ابزاري و عرف بسنده نمي‌كند، بلكه از ديگر لايه‌هاي عقلانيت بهره مي‌برد.

عقل ابزاري و عرفي هنگامي كه زير پوشش مراتب برتر عقل قرار مي‌گيرد، از حقيقت بهره مي‌برند و هويتي عقلي و معرفتي پيدا مي‌كنند اما وقتي كه ارتباط خود را با آن مراتب قطع مي‌كنند، چيزي جز يك اقتدار كور نمي‌باشند، و باطن محتواي اقتدار كور، نيهليسم و هيچ‌انگاري است.

پيامبران خداوند ـ صلوات‌الله عليهم اجمعين ـ در نخستين گام، به بارور كردن حيات عقلي انسان‌ها مبادرت مي‌ورزيدند و آنان را به سوي آنچه در فطرت و ذاتشان به وديعت نهاده شده، ارشاد مي‌كردند. اميرمؤمنان علي(ع) در اين باره مي‌فرمايند: «خداوند سبحان رسولان خود را برانگيخت و پيامبران خود را پياپي به سوي مردم فرستاد تا از آنان بخواهد، عهد فطرت الهي را ادا كنند و … تا دفينه‌هاي عقل‌هاي آنان را برانگيزانند.»(3)

در قرآن كريم كمتر واژه‌اي به اندازه عقل و علم آمده است. اين دو واژه در تعابير قرآني با حفظ هويت جهان‌شناختي، همه مراتب علم و عقل را فرا مي‌گيرد و به عقل و علم ابزاري و تجربي محدود و مقيد نمي‌شود.

برترين مرتبه عقل، عقل قدسي است كه در پرتو اشراق و افاضه مستقيم الهي، از روح‌القدس بهره برده و وحي و كلام خداوند را به بشر عرضه مي‌كند، و مراتب بعدي آن، عقل مفهومي در دو بعد نظري و عملي است كه به تأمل در آغاز و انجام انسان و وظايف و تعهدات او مي‌پردازد.

عقل قدسي و عقل مفهومي، دو حجت و دو پيام‌آور الهي هستند و يكديگر را تأييد مي‌كنند. عقل مفهومي، انسان را به سوي حقايق و معارف برتر راه مي‌برد و عقل قدسي در مراتب نخستين عقل مفهومي، آدميان را بارور كرده و در نهايت، افق‌هاي برتر را بر روي او مي‌گشايد.

مدرنيته با انكار مرجعيت وحي و عقل قدسي آغاز مي‌شود و اين انكار ظاهرا ريشه در كم‌توجهي يا بي‌مهري پيشين كليسا به عقل مفهومي دارد. بي‌توجهي كليسا به عقل مفهومي، زمينه تقابل بين اين دو رتبه از عقلانيت را پديد آورد و تا هنگامي كه كليسا در موضع اقتدار بود، اين تقابل را به نفع آنچه ايمان مي‌ناميد، خاتمه مي‌بخشيد اما در دنياي مدرن، كفه تقابل به نفع طرف مقابل يعني عقل مفهومي تغيير كرد و عقل مفهومي با پشت كردن به عقل شهودي و قدسي، ريشه‌هاي وجودي خود را قطع كرده و به سرعت خشكاند. عقلانيت ابزاري و عرفي كه خالي از مرجعيت عقل و وحي است، يعني عرف سكولار، دو لاشه برجاي مانده مدرنيته است و اين لاشه بي‌جان را نور عقل است كه ديگر بار، حيات و زندگي مي‌بخشد.

 

پي نوشت:

1_ پارادايم، اصطلاح تامس كون است.

2_ زيست جهان. اصطلاح هابرماس است.

3_ نهج البلاغه. خطبه 1

 

    226 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   مسيحيت (155)
●   اسلام (446)
●   مدرنيسم (306)
●   عقل قدسي (3)
●   عقل ابزاري (6)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:22/04/1381

تاريخ شمسی نشر:17/02/1381
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب