باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 14 آذر 1387 كاربران برخط 263 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
روشنگرى: انحراف يا سرنوشت محتوم
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: ناصر - فكوهي

منبع: روزنامه - شرق

 
 

ظهور رنسانس در ايتالياى سده هاى سيزده و چهارده ميلادى، حركت اومانيستى (انسانگرايانه) گسترده اى را به همراه آورد كه خود را بيش از هر كجا در هنر (نقاشى، مجسمه سازى و معمارى) برجسته ساخت و به زودى تمام عرصه هاى انديشه را در سراسر اروپا فرا گرفت. انسان محورى رنسانس، بيش از پيش در پى كنار زدن خدامحورى سده هاى ميانه بود. از اين زمان و در طول چندين قرن، تمام تلاش فرهيختگان بر آن قرار گرفت كه بهشت موعود آن جهانى را در همين جهان براى انسان ها بر پا سازند. با اين همه نبايد فراموش كرد كه اين انسانگرايى به شدت تحت تاثير قوم محورى (Ethnocentrism) بود و هر چند در پى بالا بردن انسان تا اوج قدرت و به زير سلطه كشاندن تمام طبيعت براى ارضاى نيازها و آرزوهاى اين انسان بود، اما تعريف و توصيفى كه از انسان عرضه مى كرد، الگوى خود را دقيقاً از انسان اروپايى مسيحى مى گرفت كه به زودى آماده مى شد تا ابتدا قاره جديد و سپس سراسر جهان را به تسخير خود درآورده و همه فرهنگ ها و انسان هاى ديگر را وادار به تبعيت از الگوى از پيش تعيين شده خود نمايد. به اين ترتيب بود كه حركتى آغاز شد كه بسيارى آن را «اروپايى شدن» جهان ناميدند؛ حركتى كه بايد آن را نخستين نمونه از فرايندى دانست كه امروز با عنوان «جهانى شدن» مى شناسيم.

در قرن نوزده، نخستين انسان شناسان كه آنها نيز همچون ساير متفكران تحت تاثير شديد مكتب تطورى قرار داشتند، كمابيش اين حركت را مثبت ارزيابى كرده و بر آن بودند كه اروپايى شدن مفهوم مترادفى است براى «متمدن شدن» و به دست آوردن فرهنگ. اما انسان شناسى بسيار سريع (و شايد حتى بسيار سريع تر از ساير شاخه هاى علوم انسانى) توانست خود را از اين تاثيرپذيرى رها كرده و اين حركت را كه بيشتر در از ميان بردن فرهنگ ها و تنوع هاى فرهنگى موثر بود تا در ايجاد فرهنگ ها، به صورت جدى به زير سئوال ببرند.

با اين وصف، تا دوره اى بسيار متاخر شمار بزرگى از متفكران، نظرى ديگرگونه داشتند و بر آن بودند كه حركت پر اهميتى كه با روشنگرى آغاز شد، شگفت انگيزترين چشم انداز ها را در برابر انسان ها ترسيم كرده است. امروز، پس از گذشت بيش از دو قرن از آغاز پروژه روشنگرى پرسشى هر چه بيش از پيش مطرح است و آن اينكه به چه دليل اين ايدئولوژى كه بر برابرى انسان ها در حقوق بشر و عقلانيت تاكيد داشت، در طول اين دو قرن به جنگ هاى خونين، بدترين اشكال نابرابرى، استعمار و پديد آمدن سيستم هاى بزرگ توتاليتر و خردكننده بشر انجاميد؟ دو پاسخ متناقض در برابر اين پرسش عرضه شدند: نخست آنكه روشنگران را بايد در رابطه با مصيبت هايى كه پس از آنها پديد آمدند، بى گناه دانست و اين حوادث ناگوار را بايد بيشتر به حساب رومانتيسم پس از آنها گذاشت. و پاسخ دوم (كه امروزه بسيار رايج است) آنكه روشنگران خود گناهكار بوده اند زيرا به دليل يك ديالكتيك تقريباً شيطانى، پروژه سخاوتمندانه نخستين نمى توانسته است به جز نتايجى تراژيك داشته باشد.

پاسخ انسان شناسى به اين پرسش اساسى را شايد بتوان به گونه اى تحسين برانگيز در نزد تزوتان تودوروف (Tzvetan Todorov)، متفكر بلغارى تبار فرانسوى (متولد ۱۹۳۹) در مقاله اى كه در كتاب «فلسفه و انسان شناسى»۱ (۱۹۹۲) منتشر شد، يافت. تودوروف با بازگشت مجدد به اين موضوع، ديدگاهى انسان شناختى را ارائه مى دهد كه از سياه و سفيد ديدن بيلان روشنگرى پرهيز كرده و تلاش مى كند كه رابطه اى معقول ميان جامع گرايى ها (Holism) و جهانشمولى ها (Universalism) از يكسو و خاص گرايى ها (Particularism) از سوى ديگر عرضه كند. در متن زير كه از اين مقاله برگرفته شده است، تودوروف پس از بررسى سه نويسنده موثر قرن نوزده فرانسه يعنى رنان، ميشله و شاتوبريان، سه گرايش علم گرايى، ملى گرايى و نژادگرايى را سه انحراف از روشنگرى مى داند كه به نوعى انتقام گرفتن جامع گرايى از فردگرايى اومانيستى است و چنين ادامه مى دهد:

«پس از بررسى ارزش هايى كه اومانيسم را به انحراف كشيدند، مى توان دو نتيجه گرفت. نخست آنكه همه اين ارزش ها ريشه خود را در ايدئولوژى جامع گرا (البته اگر جامع گرايى را اصل غالب در جماعت هاى سنتى بدانيم كه در آنها كل بر عناصر خود سلطه دارد) مى يابند. جامعه جامع گرا (همچون رژيم قديم فرانسه) است كه به اجماع دينى، سلسله مراتب موجودات و مواضع و گروه ها احترام گذاشته و آنها را نسبت به فرد، همچنان كه امر اجتماعى را به امر اقتصادى، برترى مى دهد. همه چيز گوياى آن است كه پيروزى ايدئولوژى فرد گرا كه پايه دموكراسى هاى مدرن را ساخته است، با نوعى سركوفت زدن بر ارزش هاى جامع گرايانه همراه بوده است. اين ارزش ها نيز حاضر به پذيرش چنين سركوفتى نبوده اند و در اشكالى كمابيش هيولاوار همچون ملى گرايى، نژادگرايى و اتوپياهاى توتاليتر بار ديگر به سراغ انسان ها آمده اند.

دومين نتيجه گيرى كه از نتيجه اول بيرون مى آيد، آن است كه ايدئولوژى جامع گرا همچون ايدئولوژى فردگرا را بايد تا اندازه اى، صرفاً بازنمودى جزيى از جهان به شمار آورد. اين ايدئولوژى ها برخى از ويژگى هاى حيات انسانى را اساسى اعلام كرده و همه ويژگى هاى ديگر را به زير سلطه آنها مى برند. به عبارت ديگر اين امر نادرستى است كه تصور كنيم همه جنبه هاى خوب در يك بعد و همه جنبه هاى بد در بعد ديگر گرد آمده باشند. دلبستگى كنونى ما به ارزش هاى ناشى از فردگرايى اومانيستى را نبايد به زير سئوال برد. اما، همان گونه كه لويى دومون (Louis Dumond) بر اين نكته پاى مى فشارد، سود ما در آن است كه اين اومانيسم را از طريق ارزش ها و اصولى كه از منابعى ديگر ريشه گرفته باشند، تعديل كنيم.

اين امر، هر بار كه با عدم تناسب هايى ريشه اى سروكار نداشته باشيم، يعنى هربار راه حل هاى صرفاً تركيبى را پيش بگيريم، امكان پذير است؛ يعنى هر بار كه بتوانيم به همسازى هايى ميان عناصر غالب و مغلوب دست بيابيم. و بايد گفت اين تنها اميدى است كه براى مهار كردن نيروهايى داريم كه در پشت ارزش هاى جامع گرا قرار گرفته اند؛ بايد در پى اين مهار كردن بود، و گرنه باز هم شاهد سركشيدن آنها با نقاب هاى مضحك اما تهديد كننده نژادگرايى ها و توتاليتاريسم ها خواهيم بود.

براى اين منظور بايد بيان هاى جديدى براى ارزش هاى جامع گراى سركوفت خورده يافت. علم گرايى صرفاً به اين دليل رشد كرد كه بايد خلاء باقى مانده از كنار رفتن دين را در ارائه رهنمودهاى لازم در رفتارها پر مى كرد و اين خلاء در واقع نيز بايد پر مى شد، اما نه از طريق پرستش علم به مثابه نوعى بت جديد. و امروز مى بينيم كه اين اصول اخلاقى بزرگ - كه اجماع دموكراسى بر گرد آنها شكل گرفته - هستند كه بايد كاربردهاى علم را همچون سركشى هاى ايدئولوژى كنترل كنند. نژادگرايى، بر وجود سلسله مراتب هايى ميان انسان ها تاكيد مى كند؛ بيهوده است كه وجود چنين سلسله مراتب هايى و يا حتى نيازى كه به وجود آنها داريم، را نفى كنيم، اما بايد با كنار گذاشتن بيولوژيسم ساده انگارانه و پذيرش آشكار سلسله مراتب ها، كه سلسله مراتب هايى معنوى و نه فيزيكى هستند، دست به اين كار بزنيم: برعكس، هيچ چيز نبايد ما را وادار كند كه نسبى گرايى موجود در جملاتى نظير «همه چيز ارزش است» را بپذيريم.

سرانجام درباره ملى گرايى بايد گفت كه اين گرايش به تعلق گروهى ارزش مى دهد، اما بايد كور بود كه اين تعلق را بى فايده يا ناچيز شمرد (هر چند كه بريدن از گروه هم مى تواند امتيازات خود را داشته باشد) اما آنچه مى توان بر عكس برآن پاى فشرد آن است كه يك احساس تعلق قدرتمند فرهنگى به هيچ رو به معنى نوعى وطن پرستى افراطى نيست، و گروه هايى كه يك فرد مى تواند به آنها تعلق داشته باشد، چه از لحاظ ابعاد و چه از لحاظ ماهيت هايشان مى توانند متعدد باشند: خانواده، محله، شهر، منطقه، كشور، گروه كشورها، از يك سو؛ شغل، سن، جنس و محيط از سوى ديگر.

به اين ترتيب مى توان گفت كه نقد _ ضرورى _ مدرنيته مى تواند به نام آرمانى انجام بگيرد كه با آن بيگانه نيست و آن را به طور ريشه اى طرد نمى كند: «با رد كردن علم گرايى، ملى گرايى و نژادگرايى (يا قوم مدارى)، ضرورتى ندارد كه از اصول شكل دهنده به آرمان اومانيستى و شكل دهنده به پنداره دموكراسى روى برگردانيم. دولت هاى كنونى را نمى توان به هيچ رو تبلورى كامل از چنان آرمانى دانست و برعكس بايد آنها را اغلب پيرو اصولى دانست كه با آن آرمان كاملاً بى گانه بوده اند. و لااقل از اين نقطه نظر، آرمان اومانيستى آينده اى دراز پيش روى خود دارد.»

 

پى نوشت:

۱-Todorov, Tzvetan, Le Detournement des Lumieres in, Philosophie et anthropologie, Paris, Centre Georges Pompidoue, 1992, pp37-25.

 

    234 بازديد     5 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   رنسانس (30)
●   روشنفکری (177)
●   روشنگري (31)
●   مدرنيسم (319)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:14/02/1383

تاريخ شمسی نشر:14/02/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب