چالشي که پست مدرنيسم با آن روبهرو شد، نه از سوي فلاسفه فرانسه به وقوع پيوست و نه از سوي معماران آمريکايي، بلکه از سوي جورج بوش در کاخ سفيد و اسامه بن لادن در کوههاي تورابوراي افغانستان شکل گرفت.
درحالي که بهکارگيري ترور به عنوان سلاح در جنگ و سياست، تأثيري انکارناشدني در سراسر تاريخ بشر داشته است، استفاده مدرن از آن به عصر روشنگري در اواخر قرن هجدهم و به فرانسه برميگردد. در اين دوره بود که براي نخستين بار، دولت فرانسه براي رسيدن به مقاصد سياسي خود از ترور استفاده کرد.
در طول جنگ سرد و تا دهه اخير تروريسم، عملياتي پراکنده، محدود و نسبتا مشخص بود که بيشتر جنبه داخلي داشته و به طور عمده، متوجه رهبران و ديپلماتها ميشده و به عنوان بخشي از روابط بينالملل مورد حمايت يکي از دو قطب بوده است، اما هماكنون ديگر تروريسم به اقدام عليه دولتها محدود نميشود و علاوه بر دولتها، سازمانها، گروههاي گوناگون و بيشتر، افراد و ملتها را در بر ميگيرد.
بنا بر اين گزارش، گروههاي تروريستي، سازمانها يا جنبشهايي هستند که ارعاب سيستماتيک، حرفه اصليشان بوده است. «تروريسم عبارت است از کاربرد حساب شده ارعاب يا خشونت پيشبيني ناپذير ضد حکومتها، مردمان يا افراد براي دستيابي به يک هدف سياسي». در اين عمل قانون زير پا گذاشته ميشود و هدف بيشتر ايجاد ترس در گروه بزرگي از مردم است، اما تروريسم پست مدرن با گونههاي گذشته آن اين تفاوت را دارد که قربانيان آن اغلب شهروندان بي گناهي هستند که يا تصادفي برگزيده شدهاند يا آن که صرفاً به طور اتفاقي در موقعيتهاي تروريستي حضور داشتهاند.
بررسي آنچه در اين مقاله تروريسم پست مدرن ناميده شده است، نيازمند به شناخت بيشتر تئوريهاي پست مدرنيستي دارد. پست مدرنيته جرياني است که در واقع، برآمده از دل مدرنيته و تلاشي است براي يافتن پاسخهايي در حل معظلات مدرنيته و خروج از بن بست مدرنيسم؛ نمادي است برآمده از دل بحرانهاي متعددي که مدرنيته در فرايند تکامل و تحول خود با آنها روبه رو بوده است و ظهور انديشههاي پست مدرنيستي، نتيجه سرخوردگي جامعه روشنفکري اروپا از دستاوردهاي مدرنيته در غرب بود. پست مدرنيستها با انتساب پديدههايي چون قهر، خشونت، تروريسم و... به روشنفکري و رنسانس، تمامي دستاوردهاي مثبت انساني و اجتماعي آنها را زير سؤال برده و انکار کرده و به دنبال آن، به محکوم کردن و نفي روشنگري و رنسانس برخاستند، به گونهاي كه «ژان ـ فرانسواليوتار» در كتاب معروف خود «وضعيت پست مدرن» گزارشي درباره دانش مينويسد: مدرنيته با جايگزين کردن روايتهاي غيردينيتر و دنياگرانهتر، ولي روايتهايي نه چندان جهاني و کلي به جاي روايتهاي الهي يا تقديري درباره سرنوشت انسان، پا به عرصه وجود نهاد.
تروريستهاي پست مدرن، کمتر از گذشتگان خود در دهههاي 60 و 70 ايدئولوژيک هستند و در عين حال بيشتر از آنها به اعتراضات مذهبي و قومي متوسل ميشوند. به نظر مي رسد که تروريسم پست مدرن هيچ محدوديتي را چه در داخل و چه در خارج، برنميتابد. اين نوع از تروريسم بينالمللي بوده و به عبارتي به طور واقعي جهاني به شمار ميرود؛ شهروندان عادي را بيشتر از نظاميان مورد هدف قرار ميدهد؛ هميشه در حال جابجايي است و از اين جهت مثل زنبوران عسل در کندو عمل ميکند؛ از تکنولوژيهاي جهاني ارتباطات و اطلاعات استفاده ميکند؛ سلولهايش که نقش شبکههاي اطلاعاتي را دارند، آن را قادر ميسازند تا هميشه خود را بازيابي کرده و به قيد و بندهاي رسمي شناخته شده مقيد نباشد؛ از اهميت رسانههاي همگاني براي تحت تأثير قرار دادن افکار عمومي آگاه بوده و بر استفاده از آنها تأکيد ميکند؛ از نظر نظامي از آخرين پيشرفتهاي موجود در زمينه تعلميات نظامي بهرهمند است؛ درباره منابع مالي همانند کارتلهاي قاچاق دارو عمل ميکند و علاوه بر همه اينها، اطلاعات کافي از سلاحهاي بيولوژيکي نيز در اختيار اين نوع از تروريسم قرار دارد که هر زمان بخواهد، ميتواند از آن استفاده کند.
تروريسم پست مدرن هم در کشورهاي پيشرفته پديد ميآيد و هم در کشورهاي در حال توسعه (طراحان و مجريان اصلي حملات 11 سپتامبر بيشتر شهروندان کشورهاي آلمان، مصر و عربستان سعودي بودند).
از جمله دلايل گسترش تروريسم پستمدرن، ميتوان به:
1ـ روند غير مذهبي کردن کشورها
2ـ روند جهاني کردن و در نتيجه رونق تجارت جنگ افزار
3ـ نقش رسانهها در انتشار سريع و وسيع اخبار مربوط به عمليات تروريستي به ويژه پس از انقلاب رسانهاي که از يکسو در ترويج افکار تروريستي مؤثر بوده و از سوي ديگر، به رسيدن اهداف تروريستها مبني بر جلب نظر افکار عمومي اثرگذار بوده است، اشاره كرد.
همانگونه كه «ژاک دريدا» تروريسم را نشانهاي از نوعي نارسايي در نظم موجود در مکانيسمهاي دفاعي مدرنيسم ميداند که طراحي شده بودند تا از سيستم محافظت کنند، اما عليه خودش به کار گرفته شدند. از نظر «يورگنها برماس»، عدم تساهل مذهبي ـ بنيادگرايي عصر مدرن ـ نوعي واکنش تدافعي عليه مدرنيسم و در دفاع از شيوههاي سنتي زندگي است. وي خشونت تروريسم را که از بنيادگرايي سرچشمه ميگيرد، بسان شکلي از آسيب شناسي ارتباطي درک ميکند که از بدگماني مايه گرفته و منجر به شکست ارتباط ميشود. بدينسان، اصلاح ساختار و نوع ارتباط، ميتواند بر مشکلات ناشي از تروريسم غلبه کند.
به هر ترتيب، شايد ريشه گسترش تروريسم نوين را بتوان در بيعدالتيهاي سياسي، اقتصادي و اجتماعي موجود در جهان، نژادپرستي، نابرابري در رشد و توسعه ميان کشورهاي شمال و جنوب، نقض گسترده حقوق بشر، گرسنگي و فقر يافت و به طور کل، شکست سرمايهداري جهاني و ظهور تروريسم جهاني در ارتباطي تنگاتنگ با يکديگرند.