| لیبرالها را میتوان به دو دسته لیبرالهای كلاسیك و لیبرالهای مدرن تقسیم كرد. لیبرالهای سنتی قرن هجده و اوایل قرن نوزدهم تنها نقش دولت را حفاظت از حقوق خاص شهروندان میدانستند؛ حقوقی مانند آزادی شخصی و دارایی خصوصی. لیبرالهای مدرن، كه بعداً در قرن نوزدهم پدیدار گشتند میگفتند دولت باید خود را حتی تاحدودی به بهای آزادی و دارایی خصوصی مشغول مواردی همچون فقدان مسكن، بیماری، فقدان تحصیلات و مانند اینها باشد. در بعضی از موارد و البته نه همیشه، لیبرالهای مدرن ادعا میكنند كه این دلمشغولی دولت از تفكر و تأمل بر مطالبات آزادی نشأت میگیرد، اگر چه آزادی اكنون بیشتر به معنای سلبی آزادی یعنی آزادی از مداخله فهمیده میشود. راولز لیبرال است و البته لیبرالی مدرن و نه كلاسیك. یكی از مهمترین نقدهایی كه به راولز میشود، از طرف همین گروه لیبرالیسم كلاسیك است. لیبرالیسم كلاسیك به نام لیبرتارین[1] شناخته میشود. در فارسی این كلمه به آزادیخواه ترجمه شده است. این گروه انتقاداتی را به راولز وارد كردهاند.[2]
لیبرتارینها، به دخالت حداقل دولت معتقدند. «دولت شبگرد نظریه لیبرال كلاسیك، به اعمال محافظت از تمام شهروندان در برابر جنایت، دزدی و كلاهبرداری و اجرای قرادادها و غیره محدود میشود.»[3] اینها از دولت حداقل دفاع میكنند. البته خود اینها به دو گروه بزرگ لیبرالهای عملگرا و لیبرالهای اصولگرا تقسیم میشوند. لیبرالهای عملگرا از دولت حداقل دفاع میكنند. برخی مانند هایك میگویند كه اگر میخواهیم خواستهای مردم را برآورده كنیم بهتر است كه به دولت نقش كمتری بدهیم. لیبرالهای عملگرا مطمئناً نظریه عدالت راولز را رد میكنند. البته انتقاداتی كه در برابر آن نظریه میآورند بطور خاص آزادی خواهانه نیست. انتقادات اینها شكل اتهامات عدم شایستگی، عدم كارایی و چنین مواردی را به خود میگیرد. لیبرتارینهای اصولگرا با در نظر گرفتن حقوقی كه دولت حداقل از آنها محافظت میكند به عنوان حقوق طبیعی یا بنیادی از لیبرتارینهای عملگرا متمایز میشوند. این حقوق الزاماتی هستند كه برآوردشان فینفسه خوب است. و البته نه خوب برای دلایلی دیگر.[4] نظریه راولز برای لیبرتارینهای اصولگرا هم از آنجایی كه اجازه گسترش، قانونشكنی و تخطی از حقوق تملكی را میدهد زیانبار است. رابرت نازیک در كتاب "هرج و مرج و آنارشی"، "حكومت آرمانشهر" به نقد نظریه راولز میپردازد.
رابرت نازیک
كتاب نازیک با عبارتی شروع میشود كه به زیبایی دیدگاه لیبرتارینهای اصولگرا را مشخص میكند: «افراد حقوقی دارند و چیزهایی هست كه هیچ فرد یا گروهی (بدون نقض حقوقشان) ممكن نیست كه انجام دهد.»[5] حقوقی كه نازیک در ذهن دارد حقوق آزادی شخصی و دارایی خصوصی است. جاییكه بیش از همه به اظهار آنها نزدیك میشود در توجیه او از حكومت طبیعت است كه توسط جان لاك فیلسوف قرن هفدهمی انگلیسی بیان شده است. این حالت، حالتی است كه آن حقوق گرچه ممكن است مورد تجاوز قرار گیرد اما حداقل به شكل ساختاری انكار نمیشوند. در حكومت لاك، هیچ كس نباید فرد دیگری را در زندگی، سلامت، اختیار یا مالكیتش مورد رنجش قرار دهد. منظور از قانون طبیعی در اینجا این نظریه است كه «ضروریات اخلاقی و اصول رفتار عادلانه معینی وجود دارند كه مستقیماً از یك خیر انسانی- كه مستقلاً قابل شناسایی است- سرچشمه میگیرند. بنابراین، قالب هر نظریة حقوق طبیعی، تفسیری است كه از قانون طبیعی ارایه میكند.»[6]
اصلیترین زمینه فلسفه آزادیخواهانه نازیک این است كه او برای حل یا حداقل تلاش برای حل مسئله با هرج و مرج روشی نوین مییابد. نازیک پدیدار حكومت را در چهار مرحله توصیف میكند. آنچه از این چهار مرحله پدیدار میشود شبیه یك دولت حداقل است. حال تفاوت عمده میان دولت حداقل و دولت مورد توجه راولز و یا به اختصار دولت توزیعی مجدد این است كه دولت حداقل با یك برداشت تاریخی[7] از عدالت راهنمایی میشود. و دولت مورد توجه راولز با یك برداشت ساختاری.[8] برداشت راولز از عدالت در مورد مالكیتها ساختاری و همچنین تاریخی است. برای اینكه یك توزیع عادلانه باشد طبعاً باید با تاریخچهای كه توسط نظریه عدالت عادلانه به نظر میرسد ایجاد شده باشد. اما یك تاریخچه بیكم و كاست به تنهایی برای عادلانه ساختن یك توزیع كافی نیست. نازیک دو نقطه آسیبپذیر را در نظریه راولز شناسایی میكند یكی در قسمت فرضیههای نظریه راولز و دیگری در محدودههای معانی ضمنی عملی.[9]
او علیه راولز دو اعتراض کلی را مطرح میکند. اول اینکه میگوید، راولز در فرض اینکه خیرها بدون صاحب به وجود میآیند و براساس مفهوم عدالت منتظر توزیع میمانند، مرتکب اشتباه شده است و دیگر اینکه نوع حکومتی که راولز مجسم میکند، مداوماً در کسب و کار مردم دخالت میکند. به نظر او راولز با قائل شدن نقش توزیعی برای دولت، باعث نقض حقوق و آزادی افراد شده است و این مداخله به معنای نادیده گرفتن فردیت مبتنی بر اراده آزاد و خودآیین است. همچنین فهم الگومند راولز از عدالت واقعیت فردیت افراد را نادیده میگیرد، چرا که نمیتوان نظام و رویه واحدی را طراحی کرد که تمام افراد بتوانند براساس آن متفق باشند. چنین فهمی از عدالت مستلزم دخالت مدام دولت است.[10]
مخالفت اساسی نازیک این است كه در حالیكه نظریه لیبرتارین اذعان میكند كه چیزها قبلاً تحت تملك درآمدهاند، نظریة راولز به خیرهایی كه تخصیص آنها مسائل عدالت را به صورت مائدههای آسمانی[11] برمیانگیزد میپردازد. مانند خیرهایی كه از دیدگاه موقعیت اولیه هیچ كس بخصوصی هیچ استحقاقی برای آن ندارد.[12]
نازیک این مخالفت را در متنی كه خصوصاً در مورد راولز است، تشدید میكند:
«اگر چیزها مانند مائدههای آسمانی از آسمان فرو میافتادند و هیچ كس هیچ استحقاق خاصی نسبت به هیچ قسمتی از آن نداشت و هیچ مائدهای فرو نمیآمد مگر آنكه همه در مورد توزیع خاص به توافق میرسیدند و مقدار آن بسته به توزیع آن تفاوت میكرد، پس ممكن است كه ادعا شود که اگر اشخاص در وضعی بودند که نمیتوانستند یکدیگر را تهدید کنند یا برای اینکه خودشان به سهم بیشتری دست یابند دست به مقاومت بزنند، بحث كنند و خصوصاً در مورد سهمهای بزرگ اصرار كنند، با اصل تفاوت توزیع موافقت میکردند. اما آیا این الگوی مناسب برای تفكر درباره این است كه آنچه مردم تولید میكنند، چگونه باید توزیع شود؟ چرا فكر كنیم كه همان نتایجی كه در موقعیتهایی كه استحقاقهای متفاوتی وجود دارد، همچنین در موقعیتهایی كه چنین چیزی وجود ندارد، به دست میآید».[13]
در ادامه این مطلب نازیک میگوید: «رویهای که اصول عدالت توزیعی را مبتنی میسازد برآنچه که اشخاص عاقلی که درباره خود یا تاریخ خود هیچ نمیدانند قبول دارند، ضامن این است که اصول عدالت ناظر به آخرین وضع مبنای کار تلقی شوند. شاید پارهای از اصول عدالت تاریخی از اصول ناظر به آخرین وضع قابل استخراج باشند، همانطور که فایدهگرایان میکوشند تا حقوق فردی، ممنوعیت کیفر بیگناهان و امثال اینها را از اصل ناظر به آخرین وضع خود استخراج کنند. شاید چنین ادلهای را بتوان حتی به سود اصل استحقاقی هم اقامه کرد. اما به نظر میرسد که هیچ اصل تاریخیای را در ابتدا کسانی که در وضع نخستین راولز شرکت دارند نتوانند قبول کنند. زیرا مردمی که از ورای پرده جهل یکدیگر را ملاقات میکنند تا تصمیم بگیرند که چه کسی چه چیزی را تصاحب کند و درباره استحقاقهای خاصی که کسانی ممکن است داشته باشند هیچ نمیدانند هر چه را که باید توزیع شود، مائده آسمانی تلقی میکنند.»[14]
با این توضیحات نازیک به این نتیجه میرسد که نظریه عدالت راولز، مقابل نظریه کانت است که فرد باید یک غایت در نظر گرفت و با او مانند یک غایت رفتار کرد و نه ابزار. همچنین به نظر او ارزش و اعتبار حقوق افراد در نظریه راولز ارزش مطلق نیست بلکه مصلحتجویانه و مشروط است. چرا که باز گذاشتن دست دولت برای دخالت در آزادیها و حقوق افراد، عملا ارزش و گسترده حقوق افراد تابع ملاحظات و اقتضائات حکومتی قرار میگیرد که همواره در معرض تغییر و تحول است. این مداخلات دولتی باعث میشود که فرد نتواند انتخابهای خود را به طور آزادانه محقق سازد.[15]
فیلیپ پوتی در جواب انتقاد نازیک میگوید: به نظر میرسد نازیک با مطرح كردن مائدههای آسمانی به گونهای سخن میگوید كه گویی طرف ها در موقعیت اولیه ابتدا از همه افراد آنچه را كه صاحب آن هستند محروم میكنند و سپس مطابق یك ایدهآل ساختاری آن را دوباره توزیع میكنند. در حقیقت طرف ها در موقعیت اولیه درباره توزیع خیرهایی كه قبلاً تحت تملك درآمدهاند بحث نمیكنند. همچنین درباره چگونگی به دستآوری خیرها و چگونگی آنهایی كه احتمالاً هنوز در مرحله تولید هستند بحث نمیكند. طرفها درباره اصول عمومی توزیع كه تولید و اكتساب باید براساس آنها انجام گیرد، بحث میكنند.[16]
همانطور كه قبلاً نیز اشاره كردیم نازیک میگوید برای تحقق آرمان راولز، دخالت مداوم دولت نیاز است. «چنین آرمانی بودن دخالت مكرر در زندگی مردم قابل تحقق نیست». به نظر میرسد حكومتی كه نظریه راولز از آن حمایت میكند مداوماً به شیوهای كه نازیک بیان میكند در امور مردم دخالت نخواهد كرد. بین قواعد قانونی كه به موجب آن اینطور تصور میشود كه یك ایدهآل ساختاری را به سیاست مالیاتگذاری دیكته میكند و نظامی كه دخالت در امور مردم را وقتی چیزی اتفاق میافتد مجاز میشمارد، تفاوت بزرگی وجود دارد. پوتی میگوید: به نظر میرسد نازیک این مطلب را نادیده میگیرد.
نقد جماعتگراها از راولز
جدای از انتقادات آزادیخواهها، انتقادات دیگری كه متوجه راولز میشود، از سوی جماعتگراها است. این دیدگاه اینگونه استدلال میكند كه راولز مانند دیگر لیبرالها فكر خود را معطوف این مسئله میکند كه چگونه اصول عدالت اجتماعی را اتخاذ كند، كه ممكن است یا باید وفاداری مشتاقانه همه افراد عاقل، حتی افرادی با دیدگاههای كاملاً متفاوت نسبت به زندگی را به دست آورد.
به نظر راولز و یا نازیک، یك جامعه خوب به واسطه غایات و یا اهداف خاص اداره نمیشود. بلكه یك جامعه خوب بواسطه قانون، همچنین بواسطه اصول حق و یا اصول عدالت تنظیم میشود.
نظریات جماعتگراها با انتقاد از تصور شخص كه البته این تصور را به عنوان زیربنای تفكر سیاسی لیبرال در نظر میگیرند، شكل میگیرد. شكل كلی ادعای جماعتگراها این است كه نظریة سیاسی لیبرالها مردم را از غایاتشان، به عبارتی از ارزشها، یا برداشتهایشان از خیر، جدا در نظر میگیرد. جماعتگراها میپرسند: «شخص» كه قادر به انتخاب آزادانه است و مستقل از غایاتی كه به زندگیاش معنا و ارزش میدهد كیست؟
آیا «شخص» یك امر حقیقی است و یا یك نقطهای است كه توسط افراد توافق میشود؟ اگر یك امر حقیقی نباشد، پس نه به عنوان یك ادعای اخلاقی و واقعی است بلكه مثل یك ادعای جامعهشناسی تجربی است. از انتقادات دیگر جماعتگراها این است كه میگویند لیبرالها یك درك خاص از رابطه فرد با جامعه را شكل میدهند، و حتی شرایط منحصر به فرد تفكر در مورد آن رابطه را نادیده میگیرند. براساس این اعتراض، فرد لیبرال جامعه را چیزی بیش از یك فعالیت گروهی برای پیروی از سود فردی و یك جامعه مصنوعی ایجاد شده توسط افراد نمیبیند، كه در آن سودهای اصلیشان مستقل از جامعهشان تعریف میشود. از انتقادات دیگر آنها این است كه آیا لیبرالیسم ادعا میكند كه نتیجهگیریاش دارای كاربرد عمومی و میان فرهنگی است و یا آیا برای جامعهای خاص كاربرد دارد. جماعتگراها معتقدند که لیبرالیسم نمیتواند برای فرهنگهای مختلف استفاده شود. حال چرا نظریه راولز ادعای همگانی بودن دارد. البته راولز با بیان موقعیت اولیه كه موقعیتی است فرضی و افراد پشت پرده جهل تصمیم میگیرند و فرهنگهای متفاوت افراد و معنای زندگیشان را نادیده میگیرند، ادعای همگانی بودن ایدهاش را دارد. با تأكید بر عقلانیت طرفها راولز میخواهد جوهر عقلانی انسان را بیان كند و موقعیت اولیهاش را به عنوان یك نقطه ارشمیدسی بیان میكند.
جماعتگراها و مخصوصاً والزر میگوید درك جزئیات فرهنگی برای درك صحیح ردهبندی سیاسی یك جامعه مهم است. آنها میگویند آیا فرد میتواند لیبرال باشد و معتقد باشد كه احكام ارزشی، عینی هستند؟ به نظر جماعتگراها دلیل اتخاذ دیدگاه مشترك لیبرالیسم و ذهنیگرایی یا شكاكیت اخلاقی برای یك فرد بسیار ساده و آشكار است. چرا كه اگر هیچ روش زندگیای از دیگری بهتر نباشد و اگر انتخابهای افراد بدون زمینههای معقول باشد (مثل انتخاب میان طعمهای بستنی)، پس برای دولت احمقانه است كه چیزی غیر از اجازه برای انتخاب كردن انجام دهد. در حقیقت معلوم نیست كه كدام شیوه زندگی از دیگری بهتر است. همچنین هیچ روش عقلانی برای قضاوت امر درست وجود ندارد.[17] به عبارت دیگر، احكام اخلاقی همان بیانات ذهنی هستند و دولت باید لیبرال باشد و در انتخاب كردن، مردم را آزاد بگذارد. سؤال جماعتگراها این است كه این ادعا كه دولت باید لیبرال باشد چه معنایی میدهد؟ خود این یك حكم اخلاقی است آیا این حكم به معنای ترجیح ذهنی نیست؟[18] فرد لیبرال در این صورت مجبور است كه بگوید اساس عقلانی برای حمایت از یك دولت لیبرال نسبت به یك دولت دیكتاور وجود ندارد. به عبارت دیگر این همچون یك امر سلیقهای همچون طعم بستنی است.
انتقاد دیگری كه مطرح میكنند این است كه جامعهای متشكل از سنتهای اخلاقی متنوع، دربرگیرنده ارزشهای متفاوت و اتحاد یافته تنها توسط اصول یا قواعد آزادیخواهانه اصلاً شبیه جامعه نیست. به عقیده اینها چنین جامعهای نمیتواند توسط عدالت آزادیخواهانه قابل اداره باشد و البته به نظر اینان نامعقولی عدالت لیبرالی در ناكارآمدی فلسفی آن نهفته است. این نظریه با رد آرمانی كه راولز میگوید همراه است یعنی این آرمان كه عدالت اولین فضیلت نهادهای اجتماعی است. اخلاقیات برای جماعتگراها چیزی است كه در عمل ریشه دارد. بنابراین ایده جستجو برای پیدا كردن اصول انتزاعی اخلاقیات كه به واسطه آن بتوان جوامع موجود را ارزیابی و یا دوباره طراحی كرد، ممكن نیست. بنابراین اصول كلی اخلاقی وجود ندارد كه توسط عقل كشف شود.[19]
انتقادات مایكل ساندل
در كتاب لیبرالیسم و حدود عدالت مایكل ساندل انتقاداتی را به فلسفه سیاسی راولز وارد میآورد. در ابتدای این کتاب ساندل انتقاداتی مطرح میکند در مورد اینکه لیبرالیسم معاصر که تحت عنوان لیبرالیسم وظیفهگرا[20] از آن یاد میکند، در دفاع از عدالت با ناسازگاری درونی مواجه میشود. انتقادات ساندل متوجه مفهوم فرد در اندیشه لیبرالی است. به نظر او ایده مرکزی لیبرالیسم سیاسی بدین صورت است؛ جامعه انسانی متشکل از افرادی است که هر یک دارای اهداف، علایق و برداشت خاص خود از خیر هستند. و هنگامی یک جامعه بسامان است که بوسیله اصولی فاقد هرگونه تعریف و تفسیر خاص از خیر اداره شود.[21]
ساندل به اشتراک کانت و راولز در این مورد که رویکرد فایدهگرایی به مقوله عدالت به نفی عدالت میانجامد، میپردازد. به همین دلیل راولز به دنبال معیارها و موازینی فرا مکانی و استعلایی بود تا بتواند براساس آن معیارها اصول عدالت را به طور مستقل استخراج کند. البته راولز همانگونه که ساندل میگوید: معتقد است که تلاش نظری کانت برای دستیابی به چنین موضعی وی را دچار ایدهآلیسم کرده است و به نظر راولز توسل به ایدهآلیسم برای تعریف عدالت ما را دچار بلاضابطه گی آرمان بزرگ بشر میکند.[22]
همچنین از نظر راولز سوژه متعالی کانت ویژگیهایی فرابشری دارد. و با چنین سوژهای نمیتوان برای بشر قواعد اخلاقی تعیین کرد. و این سوژه فاقد محتوایی بشری است. بنابراین به نظر راولز در مقابل فایدهگرایان اصول عدالت کانتی دلبخواهانه[23] هستند. به نظر ساندل به همین دلیل راولز با طرح موقعیت اولیه افرادی را واجد فضایل و روحیات یک انسان معمولی فرض میکند.
ساندل میگوید: بنابراین راولز به دنبال اصول عدالتی است که نه موضعی باشد و نه دلبخواهانه. و به همین دلیل او شخص را مقدم بر اهدافش قرار میدهد و استلزام چنین مطلبی تقدم حق بر خیر میشود. و به همین ترتیب راولز به تقدم عدالت بر جامعه، تقدم فرد بر اهداف و تقدم حق بر خیر قائل میشود. به نظر ساندل این مفاهیم مستلزم این است که فرد را موجودی انتخابگر و مالک بدانیم. و لازمه اخلاقی این فاعل انتخابگر این است که میبایست شخص را دارنده شخصیتی ورای نقش اجتماعی و اهداف مورد علاقهاش دانست. بعد از بیان نظریات راولز ساندل به انتقاد از مفهوم شخص نزد راولز میپردازد.[24]
جوهره استدلال ساندل اینگونه است. برای لیبرالهایی همچون راولز، عدالت اولین فضیلت نهادهای اجتماعی است. اما برای اینكه اینگونه باشد، چیزهای معینی باید برای ما حقیقت داشته باشد: ما باید «مخلوقات بخصوصی باشیم كه به شیوهای مشخص به شرایط انسانی مربوط باشیم».[25] باید افرادی باشیم مستقل از علائق و دلبستگیهای ویژه. ما نمیتوانیم خودمان را اینگونه ببینیم. در جهان واقعی نمیتوانیم خودمان را از علائق و وابستگیهایی كه نه تنها الزامات ما را معین میكند، بلكه همچنین هویت ما را مشخص میكند، جدا شویم. لیبرالهایی مانند راولز اصرار میكنند كه خودمان را چنان جدا كنیم كه اصولی را مشخص كنیم كه بواسطه آنها انجمنها را نظم دهیم و ابراز كنیم كه این انجمنها با اصول حق مطابقت دارند. با انجام این كار ما با اخلاقیاتی زندگی میكنیم كه برای خود انتخاب كرده یا میسازیم،و بنابراین آزادیم. اما این ادعا معنایی ندارد، زیرا مستلزم ظرفیتی است كه ما نداریم، ظرفیت انتخاب یا ساختن اخلاقیاتی بدون خودشناسی یا در واقع تجربه معنوی. استدلالهای راولزی تقدم عدالت را بیان میكند كه مبتنی بر مفهوم شخصی است كه هیچ معنایی ندارد و بنابراین نمیتواند مبنایی را برای ارزیابی نهادهای اجتماعی یا اعمال اخلاقی فراهم كند.
ساندل ادعا میكند كه راولز در دفاع از تقدم عدالت، تقدم حق بر خیر را مطرح میكند. سپس روابط میان افراد یا كسانی كه به دنبال غایات متفاوتشان هستند توسط مفهومی از حق و یا عدالت تنظیم میشود. ساندل خاطرنشان میكند كه آنچه در این فرضیه به طور ضمنی وجود دارد این است كه خودهایی وجود دارد كه مقدم بر غایاتشان هستند. ساندل در تفسیر این گفته راولز كه خویشتن مقدم بر غایاتش است مینویسد: «تقدم خویشتن بر غایات آن بدان معنا است كه من فقط ظرف منفعلی از اهداف متراكم، ویژگیها و قصدهای شكوفا شده بواسطة تجربیات نیستم، من صرفا محصول شرایط دگرگونپذیر نیستم، بلكه همیشه یك فاعل مشتاق فعال و قابل شناسایی از محیط اطرافم بوده و قادر به انتخاب هستم.»[26]
به نظر ساندل دو معنا وجود دارد كه در آن خود ممكن است مقدم بر غایاتش باشد. اولی معنای «اخلاقی» خویش ممكن است بر اهدافش مقدم باشد، اگر خودآیین دیده شود و اگر باید مطابق با ملاحظاتی كه در نتیجه آن شخص به عنوان حامل شأن ورای نقشهایی كه اشغال میكند و اهدافی كه ممكن است دنبال كند باشد.[27] در معنای دوم، خود باید مقدم بر غایاتش باشد از آن جایی كه خود باید مستقلاً قابل شناسایی باشد.[28] این مطلب مطابق با صحبت ساندل یك الزام معرفتشناختی است و او فكر میكند كه برای راولز مهم است كه ما قادر به شناسایی خود در این معنا باشیم.
به بیان ساندل، راولز اصرار میكند كه خود باید به عنوان چیزی بیش از «یك زنجیره خواستها، آرزوها و نیازها باشد.»[29] اگر این تمام آن چیزی بودكه خود عبارت از آن بود، جدا كردن خودهای متفاوت در میان ویژگیهایی كه میبینیم سخت بود. اگر خود فقط مجموعهای از امیال و غایات است آن خودی كه ما به آن این امیال و غایات را نسبت میدهیم چیست؟ به علاوه اگر خود همیشه كاملاً متشكل از ویژگیهایش است آن وقت هر تغییری در شرایط من باید شخصی كه من هستم را تغییر بدهد: صفات من چیزهایی كه من دارم نیست، بلكه شخصی كه من هستم تعریف میكند. تمایزی میان فاعل و یا متعلق دارایی نیست و محال است كه آنچه كه من هستم از آنچه متعلق به من است جدا كرد.[30]
مسئله مطرح شده توسط ساندل این است كه برداشت راولز از یك فاعل اخلاقی به عنوان یك خود كاملاً جدا از ویژگیهای معین تجربی آن ناكافی است. چنین تصوری از یك شخص مساوی با انتزاع است. یك فاعل «به طور افراطی، بدون پیكر»[31] كه در مقابل فاعل «مقرر افراطی»[32] است. چنین فاعلی ناتوان از انتخاب عقلانی است و دچار نقصان انگیزه است و ظرفیت ژرفاندیشی ندارد.
البته راولز با بیان موقعیت اولیه گزارشی از شخص به عنوان یك فاعل اخلاقی كه به قدر كافی جدا است كه قادر به عقب ایستادن و انتخاب اصول است، میدهد اما نه آنقدر جدا از دنیای تجربی كه انتخابشان مساوی با انخاب دلبخواهی باشد. ساندل میگوید كه راولز در یافتن این راه میانه موفق نبوده است.
گزارشی كه از شخص در موقعیت اولیه ارایه میشود گزارشی است از «فاعل به نحو افراطی از تن جدا شده» كه ناتوان از انتخاب است: «تصور شخص جای گرفته در موقعیت اولیه بسیار انتزاعی و صوری است. همچنین بسیار جدا از انگیزههای لازم است.»[33] ساندل میگوید به نظر راولز هرگونه بیانی از «خود» و غایاتش باید گویای چگونگی تمایز و ارتباط «خود» با غایاتش باشد. «بدون اولی ما با یك «فاعل به طور افراطی مقرر شده و بدون دومی با یك فاعل به نحوه افراطی از تن جدا شده، تنها میمانیم.»[34] «خود» مالك صفات و غایاتش است. در مالكیت «خود» بدون اینكه كاملاً جدا انگاشته شود، از غایاتش فاصله دارد. بنابراین «خود» فاعلی میشود كه هویتش مستقل از چیزهایی كه دارد میشود، یعنی مستقل از علائق، غایات و در واقع ارتباطاتش با دیگران. چرا كه به نظر راولز همه اشخاص در موقعیت اولیه فرض میشوند كه بیطرف هستند. حال چگونه «خود» به غایات و صفاتش میپیوندد، پاسخ اینگونه است كه با انتخاب، «خود» غایاتش را انتخاب میكند. به نظر ساندل این گزارش اهمیت اساسی در بیان راولز از شخص دارد. «بنابراین یك شخص اخلاقی فاعلی است با غایاتی كه آنها را انتخاب كرده است. و ترجیح اساسی او برای شرایطی است كه او را قادر به ایجاد چارچوب گونهای زندگی میكند كه تا جایی كه شرایط اجازه دهند، ماهیت خود را به عنوان یك موجود عاقل آزاد و برابر بیان دارد.»[35]
اعتراض ساندل این است كه این گزارش از «خود» و از ارتباطش با غایاتش اعتبار ندارد. و بیكفایتی آن بیشتر با نظریه عدالت راولز آشكار میشود. ساندل دونكته بیان میكند. اول اینكه «شخص»[36] راولز ناتوان از انتخاب با هر معنی معناداری است. دوم اینكه نظریهای كه راولز از آن دفاع میكند، سرانجام نه بر تصور «خود» به عنوان یك موجود مستقل و مقدم بر غایاتش، بلكه بر مبنای یك «مفهوم بین الاذهانی» از «خود» متكی است. ساندل از راولز میپرسد: چرا شخص مضمر در موقعیت اولیه ناتوان از انتخاب است؟ از طرفها در موقعیت اولیه خواسته میشود كه اصول عدالت را انتخاب كنند. راولز میگوید هرچه كه انتخاب كنند، به عنوان اصول درستی پذیرفته خواهد شد. ساندل میگوید ولی آنها واقعاً انتخاب نمیكنند. «چرا كه موقعیت آنها به گونهای طراحی شده است كه آنها بی برو برگرد... تمایل دارند كه تنها اصول خاصی را بپذیرند.»[37] آنها اختیار كمی برای عملشان دارند. هیچ امكانی برای اینكه اصول دیگری را انتخاب كنند، ندارند.
طرفها نمیتوانند تصمیم به قرارداد و یا انتخاب برای توافق بگیرند. یعنی اینكه آنها اصلاً طرفها جداگانهای نیستند. از آنجایی كه پشت پرده جهل بدون تفاوت هستند، در واقع نه فقط مشابه بلكه كاملاً شبیه به هم قرار گرفتهاند. منطقاً فقط یك شخص در موقعیت اولیه وجود ندارد. هر توافقی كه آنها انجام میدهند، توافقی با هم دیگر نیست، چرا كه اصلا دیگرانی وجود ندارد. در بهترین حالت این یك توافقی استعارهای [38] است كه من با خودم میكنم.[39] به نظر ساندل اصول عدالت در موقعیت اولیه انتخاب نمیشوند، بلكه كشف میشوند.[40]
به نظر ساندل این تنها دلیل نیست كه شخص در موقعیت اولیه قادر به انتخاب نیست. «خودِ» از پیشفرض شده در نظریه راولز ناتوان از انتخاب است. چرا كه ناتوان از تبیین و تأمل در مورد معانی مناسب این اصطلاحات است یا همچنان كه ساندل بیان میكند، راولز میگوید: «در حالیكه اصول عقلانی میتوانند بر داوریهای ما احاطه داشته باشند و رهنمودهایی برای کنکاش و تأمل بیافرینند، در نهایت باید برای خودمان گزینش کنیم، به این معنا که اغلب بر اساس اطلاعاتی که از خود داریم. نه تنها متناسب با آن چه میخواهیم دست به انتخاب میزنیم، بلکه این که چه مقدار آنها را میخواهیم نیز در انتخاب ما دخیل است.» (نظریه 416) راولز همچنین میگوید كه یك طرح عقلانی برای یك شخص «طرحی است (از میان برنامههای سازگار با اصول محاسبه و دیگر اصول انتخاب عقلانی موجود) كه به واسطه تعقل تأملی آن را برمیگزیند.» تصمیم برای انتخاب آن طرح، نتیجة جستجوی دقیقی است که در آن عامل در پرتو همه واقعیتهای مربوط، ماحصل این طرح را از پیش در ذهن خود مرور کرده و به موجب آن، روند کنشهایی که به بهترین وجه خواستههای بنیادیتر او را تحقق خواهد بخشید معین کرده باشد. (نظریه 417)
در این دیدگاه تأمل كردن وجود امیال اساسی را پیشفرض میگیرد. و متعلقِ تأمل، «خود» به عنوان فاعل امیال نیست. برای راولز، قوة خود تأملی[41] محدود به ارزیابی امیال و خواستهاست و این تبیین هویت فاعل (من واقعاً چه هستم؟) را نمیتواند جستجو كند، تنها میتواند احساسات و تمایلات فاعل را جستجو كند (چه چیزی واقعاً دوست دارم یا اغلب ترجیح میدهم؟) ساندل فكر میكند كه این شگفتانگیز نیست، چرا كه «خود» راولز عاری از خصلت انتخاب کننده[42] است، «خود» تنها دارای صفات محتملی است كه در فاصله معینی از او قرار گرفته و بنابراین چیزی در این «خود» برای تأمل، برای بررسی و یا درك كردن وجود ندارد.[43]
به نظر ساندل اگر امیال فاعل را از او جدا كنیم، انتخاب ارزشها یا غایات فاعل معنای عجیبی پیدا میكند.در این معنا، «اهداف، ارزشها و تصور من از خیر محصول انتخاب نیستند.»[44] من به هیچ معنایی آزاد نیستم كه ارزشها و غایاتم را انتخاب كنم. اینكه بگوییم ما به امیال مان شكل میدهیم هم چیزی را عوض نمیكند. ساندل در اینجا با نازیک همگام میشود. همانطور كه قبلاً هم گفتیم رابرت نازیک در مورد اصل تفاوت اعتراض كرده بود. آنجایی كه راولز فرض میكند، توزیع استعدادهای طبیعی بهتر است به عنوان دارایی عمومی به اشتراك گذاشته شده در جامعه دیده شود. نازیک این دیدگاه را بیاحترامی به اشخاص میداند و شكست این حكم كانت كه اشخاص به عنوان غایات و نه وسیله دیده شوند. به نظر نازیک این حكم در نظریه راولز تنها توسط تأكید شدید بر «تمایز میان اشخاص و استعدادها، خصوصیات خاص و تواناییهایشان صورت میگیرد» كه البته در آخر این سؤال هست كه آیا یك برداشت جامع از یك شخص باقی میماند.[45]
پی نوشت
[1] - libiertarian
[2] - Pettit, Rawls, p. 74
[3] - Nozick, Robert. Anarchy, State and Utopia. p. 26
[4] - Ibid. p. 30
[5] - Ibid. p. ix
[6]- گری، جان، لیبرالیزم، ترجمه سید علیرضا حسینی بهشتی، تهران، نشر بقعه، 1384، ص 94
[7] - historical conception
[8] - structural conception
[9] - Pettit, Rawls. p. 82
[10] - Ibid. p. 314
[11] - mana
[12] - Ibid. p. 160
[13] - Ibid. p. 198
[14] - Nozick, Robert. Anarchy, Satate and Upopia.
ترجمه آقای مصطفی ملکیان، منتشر شده در مجله نقد و نظر شماره دوم و سوم، سال سوم، ص 108.
[15]- بشیریه، حسین، دولت عقل، مؤسسه نشر علوم نوین، چاپ اول، 1374، ص 3-152
[16] - Pettit Philip. Rawls. p. 164
[17] - Ibid. p. 166
[18] - Ibid. p. 23
[19] - Ibid. pp. 94-96
[20] - deontological liberalism
[21] - Sandel, M. Liberalism and limits of Justice. p. 1. Cambridge: Cambridge university press. 1998
[22] - Ibid
[23] - arbitary
[24] - Ibid. p. 20
[25] - Ibid. p. 175
[26] - Ibid. p. 19
[27] - Ibid. p. 20
[28] - Ibid
[29] - Ibid
[30] - Ibid. p. 21
[31] - radically disembodied subject
[32] - radically situated
[33] - Ibid. p. 27-8
[34] - Ibid. p. 54
[35] - Ibid. 561
[36] - person
[37] - Ibid. p. 127
[38] - metaphorical
[39] - Ibid. p 129
[40] - Ibid. p. 130
[41] - self- reflection
[42] - constituent trait
[43] - Ibid. p. 160-1
[44] - Ibid. p. 163
[45] - Ibid
|