باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 14 آذر 1387 كاربران برخط 263 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
جراحي پلاستيك، جايگزين ديگري
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 

منبع: روزنامه - وقايع اتفاقيه

   ● نويسنده: ژان - بودريار

مترجم: محمد حسن - شيخ الاسلامي

 
 

با آغاز مدرنيته، ما وارد دوران توليد «ديگري» شده‌ايم. از آن زمان به بعد ديگر مسأله كشتن، حذف يا اغواي ديگري نيست، مسأله رودررويي، رقابت و عشق يا تنفر از وي نيز مطرح نيست. قبل از هر چيز موضوع بر سر توليد ديگري است. «ديگري» ديگر نه ابژه‌ هيجان كه ابژه توليد قرار گرفته است. چه بسا اين به آن علت باشد كه ديگري، در ديگر بودگي حادش، يا در تك‌بودگي تقليل‌ناپذيرش، تبديل به عنصري غيرقابل تحمل يا خطرناك شده و به همين علت ما ناچاريم اغواگري‌اش را احيا كنيم و يا شايد در بياني ساده‌تر. ديگر بودگي و روابط دوگانگي با رشد ارزش‌هاي فردي و ويراني ارزش‌هاي نمادين به تدريج در حال ناپديد شدن است. به هر حال، ديگر بودگي در حال نابود شدن است، چرا كه ما نمي‌توانيم ديگري را چونان تقدير تجربه كنيم، ناچاريم ديگري را به مثابه تفاوت توليد كنيم. اين امر به همان اندازه كه دغدغه جنسيت و رابط اجتماعي است دغدغه تن نيز هست. براي گريز از تقدير شمردن جهان، تقدير شمردن جنس (و جنس ديگر) و تقدير شمردن تن. توليد ديگري به مثابه تفاوت شكل گرفته است. اين است آنچه بر سر تفاوت جنسي آمده است. هر جنس (مذكر يا مؤنث)، داراي ويژگي‌هاي آناتوميك و روانشناسانه خويش، همراه با شهوت خاص خودش و تمام اتفاقات ناگزيري كه [اين شهوت] مي‌تواند ايجاد كند، شناخته مي‌شود. اتفاقاتي شامل ايدئولوژي ويژه آن جنس درباره سكس و شهوت و آرمان‌هايي در باب تفاوت‌هاي جنسي كه بر مبناي طبيعت و قانون شكل گرفته است. هيچ كدام از اينها هيچ مناسبتي با [عرصه] اغواگري ندارند. چرا كه مسأله اغواگري نه شهوت، بلكه بازي با شهوت است. مسأله برابري بين تفاوت‌هاي جنسي و يا تصرف يكي توسط ديگري تا وقتي كه اين بازي عمل متقابل هر يك از طرفين را موجب مي‌شود (تفاوت يا بيگانگي در اين بازي مطرح نيست بلكه ديگربودگي يا همدستي مطرح است) مورد توجه نيست. از آنجا كه هر جنس، جنسيت خويش را در ديگري بازتاب نمي‌دهد، سكس چيزي جز عملي هيستريك نيست. [در اين صورت] فاصله‌ها باقي مي‌مانند و ديگربودگي مورد توجه قرار نمي‌گيرد. اين دقيقاً وضعيت امروز بزرگ‌ترين توهم، [يعني] بازي با شهوت است.

آنچه در قرن نوزده با چرخش رمانتيك توليد شد، برعكس به بازي درآمدن هيستري مردانه بود و بدين ترتيب تحولي در پارادايم‌هاي جنسي ايجاد كرد كه آن نيز به نوبه خود در بافت عام‌تر و جهاني‌تر پارادايم‌هاي ديگربودگي بايد ديده شود.

آنچه در اين دوره هيستريك، به زنان نسبت داده مي‌شد و آنان را همچون پيكره‌هاي مطلوب شباهت مجسم مي‌ساخت، تا حدودي زنانگي نهفته مردان بود. عشق رمانتيك ديگر فتح قلب زن يا اغواي او نيست، بلكه بيشتر به دنبال خلق او از درون يا ابداع وي به مثابه آرزويي محقق شده (زني ايده‌آل شده) يا به مثابه زن اغواگر است، يك ستاره، كه هنوز استعاره‌اي هيستريك و فراطبيعي است. اين تمام كار اروس رمانتيك است: او كسي است كه چنين هارموني مطلوبي، چنين تركيب عاشقانه‌اي و كمابيش چنين رابطه [مشابه با] زناي با محارمي را بين دو موجود همزاد (زن به مثابه رستاخيز بازتاب داده شده «همان» و زني كه تجسم فراطبيعي خويش را منحصر به آرماني بودن براي «همان» مي‌كند) ابداع مي‌كند. او مصنوعي را ابداع مي‌كند كه عشق ورزيدن و وضعيت تأثرآور شباهت ميان دو وجود و دو جنس از همان لحظه اول در تقديرش رقم خورده است. اروس رمانتيك تركيب تأثرآوري مي‌سازد كه ديگربودگي دوگانه اغواگري را از ميان مي‌برد. سراسر تشكيلات اروتيك معنا و جهت را از بين مي‌برد چرا كه جذابيت جنسي را كه زماني برخاسته از ديگر بودگي و قدرت ديگري بود، تبديل به جذابيتي مي‌كند كه از «همان» همانندي و شباهت ناشي مي‌شود.

آيا اين به معناي خود- تحريك‌گري است؟ آيا به معناي زناي با محارم است؟ نه! اين بيشتر به معناي محافظت از «همان» است. «همان»ي كه ديگري را مي‌پايد و خويشتن را در او محصور و با او بيگانه مي‌بيند. و اما بدين ترتيب «ديگري» نيز هيچ گاه چيزي جز شكل زودگذري از تفاوت، كه من مفعولي را به من فاعلي نزديك مي‌كند نخواهد بود. و همچنين به همين دليل است كه در عشق رمانتيك و تمام توليدات فرعي معمولش، گرايش جنسي به مرگ نزديك‌تر مي‌شود: چرا كه عمل سكس در اين دوره به زناي با محارم و سرنوشت محتومش نزديك مي‌شود، حتي اگر زناي محارم پيش‌پا افتاده و مبتذل شده باشد، (مبتذل از اين جهت كه ديگر مسأله بر سر زناي با محارم در اسطوره يا تراژدي نيست، در شهوت مدرن، ما تنها با نوعي زناي با محارم تغيير شكل داده روبه‌روييم، يعني بازتاباندن «همان» در چهره «ديگري»، كه چيزي از قبيل اغتشاش و انحراف تمامي تصويرهاست).

در نهايت، اين ابداع زنانگي‌اي است كه زنان را موجوداتي اضافي مي‌كند، ابداع تفاوتي كه جز جماع منحرفانه‌اي با المثني خويش نيست. در تحليل نهايي، هرگونه رويارويي با ديگربودگي غيرممكن مي‌شود. (به هر حال، اين جالب به نظر مي‌رسد كه بدانيم آيا از سوي زنانگي در اين بناي مردانه و ذكري اسطوره‌شناسي ديدگاه هيستريك متقابلي هم وجود داشته است. فمينيسم، در واقع مثال خوبي براي نشان دادن هيستريك كردن مردانگي توسط زنان است:

بازتاباندن هيستريك مردانگي خويش به شيوه‌اي دقيقاً مطابق با آنچه مردان مي‌كنند، يعني بازتاباني زنانگي خودشان در تصوير اسطوره‌اي يك زن.

ولي هنوز عدم تقارن در اين توزيع اجباري تفاوت وجود دارد.

و بدين علت است كه من به شيوه‌اي متناقض مي‌گويم تفاوت مردان با زنان بيش از تفاوتي است كه عملاً زنان با مردان دارند. اين بدان معناست كه در بافت تفاوت‌هاي جنسي، مردان كلاً متفاوتند. اما نشانه‌هايي از ديگربودگي شديد در ميان زنان وجود دارد. ديگربودگي تندرو زنان، از موقعيت پيش‌پا افتاده‌ تفاوت مردانه پيشي مي‌گيرد.

در فرآيند برآورد «همان» از طريق توليد «ديگري»، در اين ابداع هيستريك «ديگري» در عمل سكس به مثابه برادر يا خواهر دوقلو (اگر مقوله همزاد تا اين حد به روز است بدين جهت است كه مد فعلي مدل شبيه‌سازي ليبيدويي را منعكس مي‌كند) يك يكسان‌سازي پيش‌رونده بين دو جنس وجود دارد. فرآيندي كه از متفاوت بودن به تفاوت كمتر و سپس به يك واژگون‌سازي قابل مشاهده و در نتيجه نامتفاوت بودن مي‌رسد. عدم تفاوتي كه در نهايت، كاركرد جنسي را كاملاً بي‌فايده مي‌سازد. در فرآيند توليد مثل مصنوعي، جنسيت‌هاي بي‌فايده بازتوليد مي‌شوند. آنها بي‌فايده‌اند چرا كه براي بازتوليد از جنسيت بي‌نيازند.

به نظر مي‌رسد، زن واقعي، در ابداع هيستريك اين زنانگي ناپديد مي‌شود (اگرچه مي‌تواند از راه‌هاي بسياري در برابر آن مقاومت كند). در اين ابداع تفاوت‌هاي جنسي، كه به واسطه آن بعد مردانه از ابتدا قطب برتر تلقي مي‌شود و از طريق آن تمام مبارزات ايدئولوژيك و فمينيستي محكوم به بازسازي اين برتري مطلق و يا اين تفاوت آشتي‌ناپذير مي‌شود، زن واقعي ناپديد مي‌شود. در عين حال، به واسطه همين ابداع، آنچه شهوت مردانه خوانده مي‌شود نيز كاملاً مسأله‌دار مي‌شود چرا كه ديگر قادر نيست تصوير خويش را در ديگري بازتاب دهد و بنابراين نمي‌تواند عمل مخاطره‌آميز نابي باشد. تمام مهملاتي كه راجع به احليل و برتري جنسي مردانگي گفته مي‌شود بايد مورد بازبيني قرار گيرد. در اين فرآيند همگون‌سازي جنسي نوعي عدالت استعلايي وجود دارد. عدالتي كه دو جنس را به سمت حداكثر همگوني، جايي كه آنها تكبودگي و ديگربودگي خويش را از دست مي‌دهند، مي‌راند. اين عرصه، عرصه تغيير جنسيت است، جايي كه در آن تمام مناقشاتي كه مربوط به تفاوت جنسي مي‌شوند، پس از محو جنسيت واقعي يا هرگونه ديگر بودگي واقعي، براي هميشه حل مي‌شوند.

اين ادغام (موفق؟) [مردانگي و زنانگي] كه در بازتاباندن هيستري مردانه در زنان تحقق مي‌يابد، در رفتار هر فرد (مرد يا زن) با بدن خويش نيز تكرار مي‌شود. هر فرد بدن خويش را چونان بازتابي از خويشتنش، خويشتني كه ديگر به مثابه ديگر بودگي يا تقدير به نظر نمي‌رسد، شناسايي و تصاحب مي‌كند. با اين حقيقت كه در سكس، بيماري، مرگ و حتي با هر تغيير جزيي چهره، هويت بلافاصله «ديگرگون» مي‌شود هيچكاري نمي‌توان كرد، اين تقدير است و اين دقيقاً آن چيزي است كه بايد به مرور زمان و به وسيله هويت يابي از طريق بدن، مصادره فردي بدن، مصادره شهوت شما، مصادره بينش شما و مصادره تصوير شما تطهير شود: جراحي پلاستيك همه چيز. اگر بدن ديگر جايي براي تحقق ديگربودگي و روابط دوسويه نيست بلكه مكاني است براي هويت‌يابي، ما بايد با آن آشتي كنيم، تعميرش كنيم، كاملش كنيم و به ابژه‌اي مطلوب تبديلش كنيم. استفاده هر كس از بدنش مانند استفاده مرد است از زن براي هويت‌يابي بازتابي‌اي كه پيش از اين توضيح داديم. بدن چون بت در نظر گرفته مي‌شود و در تلاشي مذبوحانه براي هويت‌يابي فرد، از آن مانند بت استفاده مي‌شود. بدن تبديل به ابژه مسلكي خيالي و دستكاري‌‌اي شبه زناكارانه شده است و سپس اين همساني بدن و مدلش است كه تبديل به منبعي براي شهوت‌گري و خود-اغواگري سفيد [جعلي، پاك، خنثي و.‌.‌.] مي‌شود، تا حدي كه اين همساني، عملاً جلوي «ديگري» را مي‌گيرد و به بهترين راه براي جلوگيري از نوعي اغواگري كه از جايي «ديگر» نشأت مي‌گيرد تبديل مي‌شود. بسياري چيزها از اين توليد ديگري، اين توليد هيستريك و نظرورزانه بهره مي‌برند. مثلاً نژادپرستي كه در سراسر مدرنيته رشد كرده و در نهايت فوران كرده است. نژادپرستي، منطقاً بايد شكرگزار فرآيند روشنگري باشد. ولي اين شكرگزاري وقتي بيشتر مي‌شود كه بدانيم نظريه نژادپرستي بي‌مبناست، وقتي كه بدانيم نژادپرستي [در دوره مدرنيته] تحكيم و تقويت مي‌شود. اين بدان خاطر است كه نژادپرستي بر ساختي مصنوعي بر «ديگري» است؛ بر ساختي كه بر فرسايش تك‌بودگي‌هاي فرهنگي (فرسايش ديگربودگي بين افراد) و سيستم خرافي تفاوت‌ها مبتني است. تا وقتي ديگربودگي، بيگانگي و روابط متقابل (حتي روابط خشن) وجود داشته باشد قطعاً از چيزي مانند نژادپرستي خبري نخواهد بود. درست شرايطي كمابيش در قرن 18 شاهدش بوديم و انسان‌شناسان گزارش كرده‌اند. تنها زماني كه چنين روابط طبيعي‌‌اي غيرممكن مي‌شود، ما وارد عرصه روابط بالقوه با ديگري مصنوعي مي‌شويم و تا وقتي كه جريان اصلي فرهنگ ما اينگونه پيش مي‌رود، هيچ چيز در سراسر فرهنگ ما، فرهنگي كه انباشته از برساخته‌هاي متفاوت و ديوانه‌‌واري از ديگري است و برآورد همان را هميشه در «ديگري» مي‌جويد، نمي‌تواند نژادپرستي را متوقف كند. [فرهنگ ما] فرهنگي در خود مانده [است] كه نوع دوستي‌اي جعلي را تجسم مي‌بخشد.

امروزه همه از بيگانگي سخن مي‌گويند. اما بدترين بيگانگي وقتي است كه ديگري اخراج مي‌شود، نه وقتي ديگري [ما را] بيرون مي‌راند. اخراج ديگري بدان معناست كه ما مجبوريم ديگري را در غيابش توليد كنيم و [براي اينكار ناچاريم] پيوسته به خويشتن و تصويرمان رجوع كنيم. اگر ما امروز محكوم به [محدود ماندن به‌] تصويرمان هستيم (اگر محكوميم به ترويج بدنمان، بينشمان، هويتمان و شهوتمان) اين به خاطر بيگانگي نيست، بلكه به خاطر پايان يافتن بيگانگي است، به خاطر ناپديد شدن واقعي «ديگري» [است]، [اين] بدترين فاجعه است. محدوديت متناقض بيگانگي اينست كه فرد را به نقطه كانون، [يعني] ابژه توجه، شهوت، رنج و ارتباطات تبديل مي‌كند. آخرين نقطه اتصال با ديگري، گشاينده دوراني از شفافيت است. جراحي پلاستيك جهاني مي‌شود. اين جراحي صورت‌ها و بدن‌ها نشانه‌اي است براي جراحي‌اي بس حادتر: جراحي ديگر بودگي و تقدير.

راه‌حل چيست؟ بسيار خب. هيچ راه‌ حلي براي اين جنبش اروتيك كه سراسر فرهنگ ما را متأثر كرده است، براي اين شيدايي، اين انكار عميق ديگري، غريبگي و منفي بودگي وجود ندارد. راه‌حلي براي اين اخراج شيطان و اين آشتي با همان و جلوه‌هاي متكثرش: زناي با محارم، خرافه‌گرايي، همزادپنداري و توليدمثل مصنوعي نمي‌توان پيدا كرد. تنها بايد به ياد داشته باشيم كه اغواگري در آشتي‌نكردنش با ديگري و عدم حفظ غريبگي ديگري نهفته است. ما ناچار نبوديم با بدن‌هايمان يا خودمان آشتي كنيم. ما ناچار نبوديم با ديگري آشتي كنيم. ما ناچار نبوديم با طبيعت آشتي كنيم. ما [چه مرد و چه زن] ناچار نبوديم با زنانگي آشتي كنيم. رازي كه غريبه را [براي ما] جذاب مي‌كند، اينجا نهفته است.

 

    579 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   ابژه (8)
●   جنبش اروتيك (1)
●   جنبش زنان (10)
●   ديگري (7)
●   سوژه (10)
●   فمينيسم (101)
●   مدرنيسم (319)
●   همگون سازي جنسي (1)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:13/03/1383

تاريخ شمسی نشر:13/03/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب