«قطب نما، همواره و تنها يك جهت را نشان مى دهد: جهت شمال. يعنى، قطب نما راه درست را بطورمستقيم به ما نشان نمى دهد، ولى ما به كمك آن مى توانيم راه درست خود را بيابيم.»
«گهلن»
فلسفه اخلاقى از سطحى بالاتر (Metaebene = فرا ـ سطح) به كنش ها و پديده هاى اخلاقى توجه نموده و با نظرى مجرد و عام به مفهوم هاى اخلاقى مى پردازد.
بخشى از فلسفه اخلاق، كه خود فلسفه اخلاق را موضوع مطالعه و بررسى قرار مى دهد، «فرا ـ اخلاق» (متااتيك) ناميده مى شود، چرا كه از فرا ـ تئورى (متاتئورى، فوق نظريه) استفاده مى برد. متا تئورى داراى بار ارزشى و جانبدارانه نيست، مانند بيان اين جمله: برده داران، بردگان را پايين تر از انسان مى دانستند، كه جمله اى توصيفى (ديسكريپتيو) است. گونه هاى بيانى (اكسپرسيو: برده داران ستمكارند) و برانگيزنده (اووكاتيو: نابود باد برده دارى!) هم از ديگر حالت هاى ممكن هستند كه خنثى و هيچ سويه نبوده و به همين دليل درفرا ـ اخلاق كاربردى ندارند. بنابراين، براى بررسى هنجارها و ارزشها از جمله ها و گفته هايى استفاده مى شود كه خود داراى بار ارزشى و هنجارى نباشند.
«رابطه فلسفه اخلاق با فلسفه فراـ اخلاق ، مانند رابطه علم با تئورى علمى است. در فرا ـ اخلاق (متااتيك يا اخلاق تجزيه و تحليلى)، تئورى ها و گفتارهاى اخلاقى از نظر منطقى، زبانى، پراگماتيستى و معناشناسانه مورد پژوهش قرار گرفته و طبقه بندى مى شوند. كه در اينجا همراه اشاره اى كوتاه به برخى از تئورى ها، با نگرش فلسفى فراـ اخلاق مى پردازيم.
نظريه ادوارد مور (Edward Moore)
خوب و نيك مفهوم مركزى تمام اخلاق بوده، تعريف و توضيح چيستى و چرايى آن از پرسش هاى اصلى در فلسفه اخلاق است، پرسشى كه تاكنون پاسخ هايى بس گوناگون يافته است. براى نمونه خوب به معنى بيشترين فايده براى بيشترين افراد (فايد باورى)، به عنوان يك خصلت تاريخى، جبرانى و ترميمى (در رفتارشناسى يا اتولوژى)، به مفهوم عنصر كاهنده پيچيدگى ها (مطابق تئورى سيستم ها).
فيلسوف انگليسى جرج ادوارد مور (۱۹۵۸ـ۱۸۷۳، Moore) با نگاه ديگرى به مفهوم خوب، دربرابر اين نمونه ها قرارگرفته و تعريف هاى يادشده را ناشى از يك نتيجه گيرى اشتباه طبيعت گرايانه (naturalistic fallacy) مى داند.
هر واژه اى كه به كار مى بريم، داراى معنى بوده و به چيز ويژه اى اشاره مى كند. اين چيز ممكن است ساده (مانند؛ رنگ زرد) و يا پيچيده (مثل؛ اسب) باشد. «مور» بر اين است كه مفهوم خوب، اصولاً قابل تعريف نيست، چرا كه مفهومى است ساده.
مفهوم پيچيده اى چون اسب را مى توان بر پايه ويژگى ها و پيكرپاره هاى تشكيل دهنده آن تعريف نموده و توضيح داد (اسب حيوانى است چهارپا…) ولى براى توضيح رنگ زرد (به عنوان يك مفهوم ساده) بايد به چيزهايى رجوع نمود كه زرد هستند، يعنى به جاى «زرد» مفهوم «زردى» (چيزى كه زرد است) توضيح داده مى شود. بنابراين براى تعريف مفهوم خوب هم بايد از خوبى ياد نمود كه البته به معنى استفاده از يك واژه به منظور تعريف واژه اى ديگر بوده و در نتيجه، دو چيز با يكديگر جابه جا شده و اشتباه گرفته مى شوند. به عبارت ديگر، مفهوم هاى زردى و خوبى، كه درونمايه پيچيده دارند، قابل تعريف مى باشند، ولى معنى خوب را تنها بايد به گونه اى غريزى شناخت. برهمين پايه است كه از تئورى مور در ادبيات فلسفى به عنوان شهود باورى (intuitionism) ياد مى كنند.
مور، در تئورى خود تعريف «خوب» در چارچوب هاى ناتوراليستى (مانند هدونيسم، اوتيليتاريسم) را مردود مى داند. مثلاً هر گاه مطابق هدونيست ها، مفهوم خوب را به معنى لذتبخش بدانيم، مى توان بر ضد آن استدلال نمود كه هر چيزى كه لذتبخش است، حتماً «خوب» نيست. با اين حال، ايراد جدى به تئورى مور، مربوط به فروكاستن معناى واژه هاى اخلاقى در حد مفهوم هايى توصيفى ـ تجربى است.
ويتگنشتاين و نظريه آلفرد آير (Alfred Ayer)
بنابرنظر آلفرد آير فيلسوف امپيريست انگليسى، واژه هاى اخلاقى تنها و تنها كاركرد احساسى و هيجانى داشته و بيان مستقيم و بدون واسطه دريافت هاى حسى هستند، در نتيجه، واژه هايى بيهوده و بى معنى مى باشند.
جهت گيرى هاى پوزيتيويستى، شاخه اى از امپيريسم سده نوزدهم مى باشند كه در نيمه نخست سده بيستم ميلادى در شكل پوزيتيويسم منطقى (نئوپوزيتيويسم) و با نام حلقه وين شهرت يافتند. چنانچه مى بينيم، گفته هاى اخلاقى براى جريان فكرى پوزيتيويسم، بيهوده گويى بيش نيستند، چرا كه چنين واژه ها و گفته هايى را نمى توان بطور تجربى و با دقت علمى ارزيابى و اثبات نمود.
لودويگ ويتگنشتاين فيلسوف اتريشى ـ انگليسى و نماينده اصلى فلسفه آناليتيك سده بيستم، با اينكه وابستگى به حلقه وين نداشت، ولى داراى بيشترين تأثير فكرى در اين جمع فيلسوفان بود. از نظر او، جمله ها بيانگر تأثير و بازتاب جهان در ذهن ما هستند. جمله هاى با معنى هم از دو عنصر تشكيل شده اند:
۱ـ مفهوم هاى تجربى از چيزها و يا ويژگى ها
۲ـ كاركردهاى منطقى، كه مفهوم هاى تجربى را به يكديگر مربوط مى كنند. بنابراين، مجموعه جمله هاى درست، برابر است با مجموعه علوم طبيعى. از آنجا كه جمله هاى اخلاقى داراى اين دو خصلت نيستند بايد آنها را بى معنى دانست.
ويتگنشتاين، البته در اين سطح نمى ماند و با اشاره به كانت و مثال چشم و ميدان ديد براى جهان، معنايى در خارج از آن جست وجو مى كند: «در جهان همه چيز چنان است كه هست و رويدادها همين گونه اند كه روى مى دهند؛ هيچ ارزشى درون جهان وجود ندارد، اگر هم وجود داشته باشد، ارزشى ندارد. اما هرگاه ارزشى كه ارزش دارد، وجود داشته باشد، موجوديت آن تنها در خارج از اين جهان ميسر است… اخلاق امرى است فراسويانه… اراده اى كه بار اخلاقى دارد را نمى توان در جمله ها بازگفت…» ويتگنشتاين با موضع گيرى ناشناخت انگارانه خود، تلاش مى كند تا اخلاق را از فروكاست گرايى هاى ناتوراليستى برهاند.
نظريه چارلز استونسن (Charles Stevenson)
در تئورى فرا ـ اخلاقى استونسن فيلسوف آمريكايى، ايده هاى شور باورى يا هيجان باورى (emotivism) به اوج خود مى رسند: گفته هاى اخلاقى با ويژگيهاى انگيزشى (suggestive)، فراخوانى (appellative) و اشارت گرى (persuasive)، كاركردهاى هيجانى داشته و در مرتبه نخست، به منظور تأثيرگذارى احساسى (در رابطه با ديگران) به كار مى روند. همانگونه كه خرد خصلت نماى علم و دانش است، هيجان ويژه نماى اخلاق و گفتارهاى اخلاقى است. در نتيجه، در گفتمانهاى خردمندانه هرگز نمى توان موضوع هاى اخلاقى را به بحث گذاشت. جهت گيريهاى اخلاقى به دليل نابخردانه بودن، جريان يك گفتمان را سد مى كنند.
استونسن در تئورى خود تنها به جنبه هيجان برانگيزى گفته هاى اخلاقى توجه و تمركز داشته و آن را عموميت مى دهد. امپيريستها، به طور كلى، در استدلالهاى خود فقط با گفته هاى اخلاقى نيست كه اينگونه برخورد مى كنند، آنها هر تئورى را كه در قالبهاى علمى (امپيريستى) آنان نگنجد، مردود مى دانند. نقطه ضعف مهمى كه درمتاتئوريهاى استونسن، مور، آير ديده مى شود، نبود تعريف دقيق و مرزبندى مشخص ميان گفته هاى اخلاقى و غيراخلاقى است. با اين حال، ديدگاه استونسن از سوى فيلسوفهاى اخلاق به عنوان يك انتقادجدى پذيرفته شده است تا ديسكورسهاى اخلاقى را به دور از هيجانهاى «طبيعى» انسانى و تنها براساس دليل آوريهاى محكم پيش برند.
نظريه جان آوستين (John Austin)
جان آوستين ، نمونه برجسته اى از فيلسوفهاى انگليسى در شاخه اخلاق و زبان است كه تأثير زيادى درتكوين فلسفه اخلاق داشته اند. جان آوستين چنين مطرح مى كندكه با كمك تئورى كنشهاى زبانى تفاوت ميان مفهومهاى اخلاقى آشكار مى شوند. اين تئورى با نظريه «واقعيتهاى نهادين» (institutional facts) كه از سوى جان سيرل (Searle) ـ همكار آمريكايى آوستين ـ عنوان گرديده، در هماهنگى كامل است: باكاربرد واژه هايى چون خوب، بد، درست، اشتباه، ... ميزان برآورده شدن متفاوت كنشهاى زبانى بيان مى شود. اين برآورده شدن بستگى به رعايت قاعده هاى سنتى در زبان دارد، قاعده هايى كه ما آنها را به عنوان واقعيتهاى بنيادين توصيف مى كنيم. در تئورى آوستين و سرل كه به نام وصف گرايى (descriptivism) مشهور است، واژه هاى اخلاقى، به تنهايى و به طور مستقل، داراى معنى و مفهومى نيستند. آن واژه ها را بايد در ارتباط با كاركردهاى سنتى و قاعده مندى كه بر زبان تسلط دارند، معنا نمود. برخلاف اين نظريه، فلسفه اخلاق وظيفه خودمى داند كه با تمامى نهادها و پيش فرضهاى موجود به طور انتقادى برخورد نموده و در همان حال كه بر زمينه داده ها حركت مى كند، توانايى خود در پرواز بر فراز همه آنها را از دست ندهد.
نظريه ريچارد هير (Richard Hare)
فيلسوف انگليسى ديگرى به نام ريچارد هير ، استاد فلسفه اخلاق دانشگاه آكسفورد، با جانبدارى از تئورى داوريهاى اخلاقى، كه به نام prescriptivism معروف است، در برابر ناتوراليسم اخلاقى و هيجان باورى موضع مى گيرد. «هير» در رابطه با مفهوم «خوب » به اين نكته ها توجه مى كند؛ خوب داراى دو جنبه توصيفى (descriptive) و هنجارگذارانه (prescriptive) است؛
۱ـ بخش توصيفى، متغير بوده و به ويژگى هاى قابل شرح و توضيح مربوط مى باشد.
۲ـ بخش هنجارگذارانه، (تجويزى)، ثابت بوده و داراى بار ارزشى است و هميشه وجه امرى دارد. مثلاً مى گوييم، اين ماشين سوارى به دليل مصرف كم در سوخت و راحتى و ايمنى در جاده، «خوب » است. يعنى هر سوارى ديگرى را هم كه داراى اين شرايط باشد، «خوب »مى دانيم. در اينجا توجه داريم كه بخش هنجارگذارانه مفهوم خوب را مى توان گسترانيد (ويژگى دامن گسترى) و از سوى ديگر اين امكان را داريم كه بخش توصيفى را همواره تغيير دهيم؛ ماشين سوارى كه امروز خوب است، مى تواند فردا يا در شرايطى ديگر تغيير كند و خوب نباشد يا ماشينى كه از آن خوب تر است، مطرح شود. اصلاح گران اخلاقى هم دقيقاً برپايه همين اصل است كه با حفظ بخش هنجارى مفهوم خوب، توصيف هاى جديدتر و مناسب با شرايط تكاملى موجود را تبليغ مى كنند. البته، همانگونه كه «هير » تأكيد مى كند، برخلاف تلاشهاى ناتوراليستها، نمى توان بخش توصيفى «خوب » رااز بخش هنجارى آن نتيجه گرفت و ديگر اينكه، بخش هنجارگذارانه به اندازه زيادى تابع بخش توصيفى مفهوم خوب است، چرا كه ويژگيهاى هنجارى در بخش توصيفى تعيين مى شوند (سوپ «خوب » و ماشين «خوب » داراى ويژگيهاى همسانى نيستند!).
اكنون، براى اينكه بدانيم انسان «خوب » كيست و يا كنش خوب كدام است، بايد ويژگيهاى آنها را مشخص كنيم، امرى كه به معنى اجراى داورى اخلاقى است. پيش شرط هر داورى هم در وجود پرنسيپها و اصول بنيانى نهفته است. اين اصلها از نظر «هير»، اصل هايى هستند كه ما به طور سوبژكتيو انتخاب نموده و يا در مورد آنها تصميم مى گيريم. در اينجا، هير Dezisionismus را مطرح مى كند: جمله هاى هنجارى (با وجه امرى) بر پيش گذارده هاى هنجارى استوار بوده و از آنها به وجود مى آيند، اين پيش گذارده ها هم به نوبه خود نمى توانند از پيش گذارده هاى توصيفى (با وجه خبرى) صرف سرچشمه بگيرند. پس، بايد يك هنجار نخستين، كه نيازى به دليل آورى ندارد، وجودداشته باشد. «هير» با اشاره به ارسطو، كانت و ويتگنشتاين تأكيد مى كند كه چنين پيش گذارده هنجارى نمى تواند يك واقعيت تجربى ـ توصيفى باشد. هير در تئورى Dezisionismus خود، كنشگر اخلاقى را داراى آزادى كامل مى داند، ولى پاسخ نمى دهد كه چرا آن كنشگر بايد ميان امكانهاى موجود، اخلاق و كنشهاى اخلاقى را انتخاب كند؟