باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 21 اسفند 1388 كاربران برخط 46 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
سرزمین کلمه(1)
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
رمز گشایی از قابليت هاي فرهنگ مکتوب


جانشين شدن كلام به وسيله تصوير، رابطه تازه اي بين مغز و حواس بيروني برقرار مي كند. در واقع دنياي يك بعدي تصوير جانشين دنياي دو بعدي كلمه مي شود. كلمات نخست تصويري در مغز ما ايجاد مي كند و سپس معني اي كه از آن حاصل مي گردد به خزانه ذهن سپرده مي شود. اما اگر همين موضوع را به صورت تصوير ببينيم، يعني به جاي اينكه مفاهيم را از دالان مغز بگذرانيم و تصوير ذهني اي از آن بسازيم، مستقيماً به سراچه ذهن سرازير كنيم، دنياي خارج به جاي دو مرحله، با يك مرحله به درون ما راه مي يابد. اين امر مجال فعاليت را از مغز ما سلب مي كند، و مي تواند پس از آنكه مدتي گذشت، توانايي آن را تضعيف نمايد.

 
   ● نويسنده: عليرضا - باونديان

منبع: سایت - باشگاه اندیشه - تاريخ شمسی نشر 08/08/1387

 
 

«در سپيده دم تاريخ كه نخستين هسته هاي شناخت و معرفت در ذهن انسان نطفه مي بست، نخستين واژه ها در واقع نخستين اسطوره هاي بشر به شمار مي آمد. به همين جهت است كه برخي از انديشمندان زبان و اسطوره را همريشه و همزاد هم مي دانند.» [1] زبان، همچون دنياي كوچكي است كه دنياي بزرگ جامعه انساني را به گونه اي فشرده و متراكم منعكس مي كند. هر لفظي از آن سبب كه وابسته اشياء و امور است، ادراك و تصوير ذهني نسبتاً مشخصي را در ذهن انسان بيدار مي كند و به فعليت مي رساند. تصاوير موافق ما بازاء بيروني خود عواطفي را براي انسان رقم مي زنند. گوينده و نويسنده ادراك و عاطفه اي را كه خود آزموده است به وسيله كلمه به ديگري منتقل مي كند. براي آنكه گوينده و نويسنده بتواند ادراك و عاطفه نويني را منتقل كند، يا ادراك و عاطفه مخاطب را ديگرگون و يا آن را به هرمنظوري ترميم نمايد بايد ميان خود و مخاطب خود دنياي ادراكي يگانه و نيز عوامل دلالت مشتركي را جستجو كند. اين دنياي ادراكي مشترك ميان انسانها همان تصويرهاي واقعي هر روزه است. گوينده و يا نويسنده بسته به احوال خود ادراكاتي را از واقعيت مي گيرد و به وسيله عوامل دلالت مشترك (كلمات) مخاطب را از ادراكات خود آگاه مي سازد.


«كلمه، قدرت است. كلمه، جهان را دگرگون مي كند و انسان را نيز.» [2] كلمه همواره براي انسان دربردارنده رازهاي سترگي بوده است و به ويژه زماني كه به عرصه كتابت كشيده مي شود بر گستره رازناكي اش افزوده مي شود. کلمات، جهان را برای انسان معنی کردند و ظرفيت هاي دروني او را گسترش دادند. کلمات، توانستند راه انسان را برای تعامل هرچه وسیع تر و در عین حال ژرف تر با دیگران بگشایند و به او امکان دهند تا تجربه های نوتری از هستی كسب كند. «با نخستين كلمه است كه جهان انساني آغاز مي شود. انسان بدون كلمه، موجودي است كه هنوز به مرحله شناخت نرسيده و انسان بدون شناخت و معرفت، حيواني است كه مقهور و مسخر طبيعت است. شخصيت انساني با كلمه شكل مي گيرد و جهان بشري با سخن آغاز مي شود.» [3]


با سيري كوتاه در تاريخ مي توان دانست كه تقريبأ در همه فرهنگ ها، كلمه، داراي قداست خاصي بوده است زيرا به وساطت آن است كه انديشه هاي انسان از خلوت به جلوت راه پيدا مي كند و او مي تواند ضمن آگاهي از درونيات انسانهاي ديگر، درونيات خود را هم به اطلاع آنان برساند. از رهگذر همين تعامل بود كه قافله هاي انساني به سوي قله هاي تمدن به راه افتادند و توانستند با تضارب آراء و تعاطي افكار به شرايط معرفتي و ادراكي نويني برسند. انسان همیشه ارجمندترین و بیشترین توقع ممکن را از کلمه داشته تا آن حد كه اعتقاد به وجود نیروهای مرموز و انرژی های خفته در درون واژه ها از گذشته های بسیار دور همواره در حافظه تاریخی انسان بوده است. كلمه، ذات اجتماعي دارد و قدرت آن به ميزان تأثيري است كه در مخاطب مورد نظرخود پديد مي آورد وگرنه كلمات به خودي خود و بدون حضور خلاقانه انسان مانند اسكناسهاي بدون پشتوانه هستند.


به ميزان بستگي ادراك به عاطفه هر كلمه علاوه بر ادراكي كه در شنونده به وجود مي آورد عاطفه اي هم به او مي دهد. اين دو گانگي كلمه از روزگاران كهن هميشه مورد توجه بوده است.


به طور كلي هيچ كلمه اي نيست كه در زنجيره روابط انساني داراي دو جنبه ادراكي و عاطفي نباشد. اما شاعران بر خلاف عالمان به سراغ كلماتي مي روند كه داراي بار عاطفي بيشتري هستند. چون جنبه عاطفي كلمات ناشي از اشياء و اموري است كه در طي زندگي اجتماعي با آن كلمات همراه بوده اند، پس جنبه عاطفي كلمات براي اعضاي يك گروه اجتماعي كمابيش همانند است. در اين صورت عواطف و نيز ادراكاتي كه گوينده به شنونده مي دهد، با آنكه فردي و خصوصي به نظر مي آيند، باز خصلت جمعي دارند؛ يعني به هر تقدير متعلق به جامعه اي هستند و در بيرون از آن جامعه به گونه اي دقيق دريافت نمي شود. اينجاست كه هرگز نمي توان شعري را به زبان ديگري ترجمه كرد و متوقع بود كه همان حس و حال در زبان مبداء را هم به زبان مقصد منتقل كند.


كلمات معمولا به صورت جدا داراي معنايي مشخص و روشنند اما از آنجا كه دامنه نيازهاي انساني بسيار گسترده و پهناور است كلمات - معمولا- از معاني اوليه خود به بيرون پر مي كشند و معاني مجازي متعددي به خود مي گيرند. از سوي ديگر همين كلمات با هم مي آميزند و تركيب هاي گوناگوني را به دست مي دهند. براي همين است كه گفته اند: «واحد شعر و نثر كلمه نيست بلكه تركيب لغات است؛ چنان كه واحد موسيقي، نوا melody و واحد نقاشي، خط است. كلمات چه به صورت مجزا و چه به صورت مركب به ما تصاويري ذهني مي دهد. چون انسان در ميان اشياء و امور جزيي و حسي و عيني محاط شده است ناچار نسبت به هريك عواطفي پيدا مي كند. پس تصاوير ذهني كه متلازم عواطف شديد هستند نمي توانند چيزي جز تصاوير جزيي يا تصاوير اشياء جزيي باشند. راست است كه قسمت بزرگي از فرهنگ بشر از مفاهيم انتزاعي كلي مركب شده است ولي اين گونه مفاهيم، با وجود اهميت ادراكي خود، ارزش عاطفي قابلي ندارند و نمي توانند موضوع هنرها قرار بگيرند. بنابراين تصاوير شعري لاجرم جز تصاوير جزيي حسي نيستند. تصوير شعري ادراكي است سرشار از عاطفه كه در لحظه معيني، مدار انديشه هنرمند است، و به وسيله تركيب هاي لغوي خاصي كه او برمي گزيند، به شنونده يا خواننده منتقل و براي لحظه اي مدار انديشه او مي شود. بي شك چنين ادراك جانداري نمي تواند جزيي و حسي نباشد. شعر – شعر عالي – هيچ گاه انتزاعي و كلي نيست. شعر عالي، و نيز نمونه هاي عالي ساير هنرها، هرگز به نمايش مفاهيم كلي نمي پردازد... تصوير ذهني شاعر، عين ادراكات حسي او نيست بلكه تركيب هايي از ادراكات حسي كه به وسيله شاعر تنظيم شده است. شاعر، موافق حال خود از ميان سرمايه تصاوير زباني، برخي را عيناً برمي گيرد و برخي را دگرگون مي كند، و از اين گذشته، دست به ساختن تصاوير جديد مي زند. به اين معني كه پس از ادراك حسي به تامل و تعمق مي پردازد، و به ياري نيروي بينش خود به كلمات و اوزان، نظام و مايه و توانايي عظيمي مي بخشد. از اين رو تصاوير شاعرانه نمودار شخصيت شاعر و متضمن فلسفه حيات اوست.» [4]


بنابراين مي توان گفت كه شعر، بيان حقيقت است به وسيله تصويرهاي لفظي؛ يعني باز نمايي عيني و حسي و جزيي واقعيت به وسيله تصاوير لفظي جزيي است. شعر؛ جلوه گاه كلمه است. در شعر است كه كلمه به منزلت پرشكوه راستين خود نايل مي شود. براي همين است كه كلمه افزون بر اين كه براي انسان به ظاهر امري متعارف و تكرار شونده و هرروزه بوده است ولي در عين حال هميشه از رازي سترگ خبر داده و همیشه برای وي دربردارنده معانی ارزشمند و ناب ماورایی بوده است. انسان همواره در کلمات زیسته و با کلمات آمیخته است. برای همین است که تصور جهان فاقد کلمات، تصوری بسیار مبهم و ممتنع است. کلمات نه تنها بیانگر معانی موردنظر گوینده و نویسنده بوده اند بلکه توانسته اند حس و حال وی را از رویدادهای بیرونی و درونی به رسایی و شیوایی نیز انتقال دهند. در میان گروههای وسیع انسانی که پیوسته با استفاده از کلمات به ابراز نیات و نظرات خود مشغولند، گروه اندکی از مردمان، موسوم به شاعران، می توانند کلمات را در جنبه ارتباطی آن نیز به کار گیرند. چنان که گفته شد گاهی کلمات، تنها دارای شان و مرتبه انتقالی هستند؛ یعنی معنی موردنظر نویسنده یا گوینده را منتقل می سازند. اما گاه همین کلمات افزون بر این مهم به تبیین حال درونی پیام دهنده نیز می پردازند و می کوشند تا از این راه رفتار خاصی را در پیام گیرنده پدید آورند و او را به پذیرش ِباوری خاص ترغیب کنند. در این جا کلمات در صدد ارتباط آفرینی با مخاطب هستند.


اما کلمات در عین رازآمیزی، دلالتگری و حتی اشارتگریهای جذاب و فریبای خود بسیار گریزپا بودند. کلمات هرچند به زیبایی خلق می شدند اما نمی پاییدند. انسان بر آن بود تا کلمات را از دستبرد زمان دور سازد. می خواست قلمرو کلمات خود را بیش و بیشتر بگستراند: کاشتن کلمات در حافظه تاریخ. برای همین است که نگارش برای او شعفی بی پایان به همراه آورد. او به این وسیله توانست رازهای خود را برای نسل ها و عصرهای آینده به ارمغان بگذارد:


دید مجنون را یکی صحرانورد


در میان بادیه بنشسته فرد


ساخته بر ریگ زانگشتان قلم


می زند حرفی به دست خود رقم


گفت ای مفتون شیدا چیست این


می نویسی نامه سوی کیست این؟


هرچه خواهی در سوادش رنج برد


باد صرصر خواهدش حالی سترد


کی به لوح ریگ باقی ماندش


تاکس دیگر پس از تو خواندش


گفت مشق نام لیلی می کنم


خاطر خود را تسلی می کنم


می نویسم نامش اول وز قفا


می نگارم نامه عشق و وفا


نیست جز نامی از او در دست من


زان بلندی یافت قدر پست من


ناچشیده جرعه ای از جام او


عشق بازی می کنم با نام او


«پیشینیان، خدایان یا کارگزاران خدایان را به زعم خود مخترع کلمه و قاعده های به کار بستن آن می دانستند. مثلا از نظر مصریان باستان اسطوره ای به نام «نه به ارتچر» nebe- ertcher خود و جهان را با اظهار نام خود آفرید. همچنین اسطوره دیگر مصری «خه په را» khepera می گوید که «ماده عالم، همان نام اوست». نکته جالب توجه این که یکی از خدایان مصر باستان khern یا کلمه بود که این خود نشان دهنده شان و شخصیت کلمه در میان این حوزه تمدنی جهان می باشد.


در انجیل یوحنا آمده است که در آغاز فقط کلمه بود و کلمه با خدا بود و کلمه خدا بود. در نظر مسیحیان قدیم حضرت عیسی (ع) همان کلمه تجسد یافته بود. حتی برخی از مردمان دوران باستان چنین می پنداشتند که با گذاردن نام خدایان خود بر خویش و بالطبع تکرار شدن کلمه مقدس می توانند بهره مند از نیروهایی مرموز شوند و حتی تا به آنجا پیش روند که مانند خدایان خود گردند. مثلا مصریان باستان با پیوند دادن نام فرد ِ متوفی به نام خود- به زعم خویش – او را جاویدان می ساختند. گفته اند که isis ایسیس - خدای مصریان باستان - می کوشید تا به نام حقیقی پدر خود یعنی ra پی ببرد تا به این وسیله بتواند بر وی استیلا یابد.


برخی از اقوام کهن چنان به اهمیت و اقتدار کلمه ایمان داشتند که معتقد بودند اگر نام اصلی خدایان خود را بر زبان جاری سازند ای بسا که این کلمه به چنگ دشمنان ناپاک افتد و به این وسیله اسباب ناکامی ایشان فراهم شود. هرودوت از ذکر نام osirisا وسیریس الهه مصریان، و مردم چین از به زبان آوردن نام اصلی کونگ فوتسه (کنفوسیوس) خودداری می کردند. و چنینند مومنان یهودی که از ذکر نام «یهوه» خودداری می کنند. حتی رومیان باستان هم از بیان نام خدای شهر روم منع شده بودند.


هر یک از اقوام کهن برای برخی از کلمات نوعی قداست قایل بودند: مثلا در برخی از ادیان هندی، برخی از کلمات مانند «اوم» aum وسیله از خود بیخود شدن و اتصال به عالم ماوراء محسوب می شد. به طور کلی در نظرگاه انسان قدیم، جان (نفس) هر کس همان کلمه ای است که او را به وسیله آن می نامند. اعضای طایفه «اوجیب وی» ojibway در آفریقا از بیان نام خود به اغیار طفره می روند. تا آنجا كه استعمارگران غربی که به آفریقا رفته بودند تصور می کردند که مردمان این طایفه به طور کلی فاقد نام هستند اما به مرور زمان دریافتند که آنان نگفتن نام خویش را بخشی از معتقدات خود می دانند زیرا عقیده دارند که نامشان همان وجودشان است که اگر دیگران به آن آگاه شوند از آن کاسته خواهدشد. قوم «کافر» caffreاعتقاد دارند که برای اصلاح و پیشرفت یک رییس جوان، کافی است که نام او را در برابر یک دیگ آب جوشان بر زبان آورند و سپس سر دیگ را بپوشانند؛ بدین وسیله آن نام چند روز در آن دیگ می ماند و تصفیه می شود. اعتقادبه جادوی کلمات در میان اعضای قبیله «کانی کاس» kanikas چنان رایج است که به گمان آنان ببر وحشی با شنیدن کلمه «شو» shoo می گریزد. اعضای قبیله «سول کا» sulka وقتی به قلمرو قبیله مخالف خود (گاک تی) gaktei می رسند برای آنکه قوای جسمانی اعضای آن قبیله سست و ضعیف شود آنان را «درخت پوسیده» خطاب می کنند. در یونان باستان عادت معروف این بود که نام خدایان خود را بروی سرب حک کنند و آن را به دریا بیفکنند تا به این وسیله از بی حرمتی نسبت به آن جلوگیری شود.» [5]


در شاهنامه فردوسی آنگاه که رستم برای آخرین بار اسفندیار را از جنگ نهی می كند ترفندِ او «رجزخوانی» است. رستم افتخارات ملی اش را به رخ اسفندیار می كشد تا به او بفهماند كه وی نیز ایرانی است و برای حفظ این آب و خاك كوشیده است:


زمین را سراسر همه گشته ام


بسی شاه بیدادگر کشته ام


چو من برگذشتم ز جیحون بر آب


ز توران به چین آمد افراسیاب


ز کاووس در جنگ هاماوران


به تنها برفتم به مازندران


نه ارژنگ ماندم نه دیو سپید


نه سنجه نه اولاد غندی نه بید


همی از پی شاه فرزند را


بكشتم دلیر خردمند را


كه گُردی چو سهراب هرگز نبود


به زور و به مردی و رزم آزمود


ز پانصد همانا فزون است سال


كه تا من جدا گشتم از پشت زال


همی پهلوان بودم اندر جهان


یكی بود با آشكارم نهان


اما اسفندیار نیز چونان رستم به رجزخوانی می پردازد؛ به عبارتي با استخدام كلمات و به كارگيري آن در گونه اي اغراق آميز و خيال ساخته، مي كوشد تا بر قواي روحي دشمن استيلا پيدا كند. گاه آثار روانی ناشی از رجز، كارسازتر از تیغ ِتیز بُرنده بود:


هر آن كس كه برگشت از راه دین


بكشتم به میدان ِتوران و چین


گریزان شد ارجاسب از پیش من


بدان سان یكی نامدار انجمن


به مردی ببستم كمر بر میان


همی رفتم از پس چو شیر ژیان


شنیدی كه در هفت خوان پیش من


چه آمد ز شیران و آن اهرمن


به چاره به رویین دژ اندر شدم


جهانی بر آن گونه برهم زدم [6]


در داستان رستم و سهراب، می بینیم که رستم از افشای نام خود به سهراب (که عامل اصلی بروز تراژدی مذکور است) خودداری می کند.


در کتاب «مکاشفات یوحنا» کلمه نام به جای شخص به کار برده شده است؛ بدین گونه که «در زلزله هفت هزار نام به هلاکت رسیدند.»


در میان کشورهای شرقی و از جمله ایران هنوز اعتقاد بر آن است که اگر شخصی دارای نام خوشایند و معنوی باشداین مهم برای او برکت آفرین و منشا اثرات والای فراوانی خواهد بود. حتی بر اساس آموزه های دینی ما مسلمانان گفته شده است که از جمله حقوق فرزند یکی داشتن نام نیک است که صدالبته پدر و مادر در این خصوص دارای وظیفه ای مهم می باشند. در خانواده های هندی اگر کودکی به ناگاه از بین برود، کودک بعد از او را به نام میمون و مبارکی می خوانند تا تکرار کلمات زیبا، موجب میمنت بخت او شود و ارواح خبیث از او دوری جویند. کارگزاران رومی در هنگام ثبت نام و تهیه مشخصات مردم ترجیح می دادند تا ابتدا با نام های مبارکی چون victor پیروز، felix کامیاب و Faustus سعید، کار خود را آغاز کنند.


در زمانی که «آدرین ششم» به مقام پاپ نایل شد، کاردینال ها از او خواستند تا نام خود را تغییر دهد؛ آنها مدعی بودند که هر یک از پاپ ها که چنین نکردند در همان سال نخست زمامداری دینی خویش به نحو مرموزی درگذشتند. برخی از افراد قبایل اسکیمو در سن کهنسالی نام خود را تغییر می دهند تا به این وسیله جوانی از دست رفته خود را بازیابند.


اعتقاد راسخ «فیثاغورث» به اصالت اعداد (که بدون ما به ازاء خود چیزی جز کلمه نیستند)، اعتقاد افلاطون به مُثُل(که تنها و تنها کلمه کلی هستند)،تکیه ارسطو بر تعریف های پایدار (که گویی خدایان تغییر ناپذیر و برکنار از زمان و مکان می باشند) و بحث های طولانی و فراوان فیلسوفان قرون وسطی درباره «لوگوس» logosیا کلمه (که قدرتی خلاق نزد ایشان به حساب می آمد) همه و همه مؤید این است که تا چه حد کلمه دارای شان و منزلت بوده و می باشد.


در كتابهاي اديان، همواره كلمه داراي جايگاه و منزلت ارزشمندي بوده است. انتخاب كلمات و واژه هاي به كار رفته در جملات و عبارت هاي قرآني هم كاملاً حساب شده است به گونه اي كه اگر كلمه اي را از جاي خود برداشته، خواسته باشيم كلمه ديگري را جايگزين آن كنيم كه تمامي ويژگي هاي موضع كلمه اصل را ايفا كند، يافت نخواهد شد؛ زيرا گزينش واژه هاي قرآني به گونه اي انجام شده كه اولاً تناسب آواي حروف و كلمات هم رديف آن رعايت گرديده و آخرين حرف از هر كلمه پيشين با اولين حرف از كلمه پسين هم آوا و هم آهنگ شده است؛ به نحوي كه تلاوت قرآن روان و آسان صورت گيرد. ثانياً تناسب ِمعنوي كلمات با يكديگر رعايت شده تا از لحاظ مفهومي نيز بافت منسجمي به وجود آيد. به علاوه مسأله فصاحت ِكلمات، كاملاً لحاظ شده است كه اين رعايت هاي سه گانه با ملاحظه و دقت در ويژگي هاي هر كلمه انجام گرفته است. در مجموع هر يك از واژه ها در جايگاه مخصوص خود به گونه اي قرار گرفته است كه قابل تغيير و تبديل نخواهد بود. بزرگان ادب و بلاغت، گرينش و چينش كلمات قرآن را در حد اعجاز ستوده اند. البته اين دقت در انتخاب و گزينش كلمات به دو شرط اصلي بستگي دارد كه وجود آنها در افراد عادي غير ممكن است؛ اول احاطه كامل بر ويژگي هاي لغت به طور گسترده و فراگير كه ويژگي هر كلمه بخصوصي را در سر تا سر لغت بداند و بتواند به درستي در جاي مناسب خود به كار برد. شرط دوم حضور ذهني بالفعل تا در موقع كاربرد واژه ها آن كلمات مدنظر او باشند و در گزينش الفاظ دچار حيرت و سردرگمي نشود. حصول اين دو شرط در افراد معمولي غير ممكن به نظر مي رسد.


«تا به امروز بشر از طريق كلام نوشته، يعني خواندن به ادبيات دست مي يافته است. اين امر احتمال آن است كه در آينده تا حد زيادي جاي خود را به تصوير بدهد؛ يعني ديدن جاي خواندن و تصوير جاي نوشته را بگيرد. رواج تلويزيون، و بخصوص ايجاد فرستنده هاي عظيم كيهاني به وسيله اقمار مصنوعي كه خواهد توانست برنامه براي سراسر دنيا پخش كنند اين موضوع را تسريع خواهد كرد. جانشين شدن كلام به وسيله تصوير، رابطه تازه اي بين مغز و حواس بيروني برقرار مي كند. در واقع دنياي يك بعدي تصوير جانشين دنياي دو بعدي كلمه مي شود. توضيح آنكه ما چون مطلب توصيفي اي را مي خوانيم يا مي شنويم، مفهوم كلمات نخست تصويري در مغز ما ايجاد مي كند و سپس معني اي كه از آن حاصل مي گردد به خزانه ذهن سپرده مي شود. اما اگر همين موضوع را به صورت تصوير ببينيم، يعني به جاي اينكه مفاهيم را از دالان مغز بگذرانيم و تصوير ذهني اي از آن بسازيم، مستقيماً به سراچه ذهن سرازير كنيم، دنياي خارج به جاي دو مرحله، با يك مرحله به درون ما راه مي يابد. اين امر مجال فعاليت را از مغز ما سلب مي كند، و مي تواند پس از آنكه مدتي گذشت، توانايي آن را تضعيف نمايد.


 


ادامه دارد ...



 

    355 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي :
●   ادبیات 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :1

تاريخ ارسال:08/08/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب