اگر به دلايلى كه قبلاً ذكر آن رفته است كمتر كسانى باشند كه به ماهيت معمايى حضور جمعى يك كشور در راهپيمايى روز 22بهمن هر سال پى برده يا در آن تأمل كرده باشند (رجوع شود به مقاله پايانى اين كتاب)، قطعاً كمتر كسى پيدا مىشود كه اكنون درگير چالش با حادثه اعجابانگيز يكم اسفندماه 1382نباشد. با اين حال خطرى كه در اين زمينه وجود دارد اين است كه اين درگيرى يا چالش در سطح باقى بماند و چون هميشه، تلاشى براى دستيابى به عمق اين معما انجام نگيرد. اين خطر يا احتمال آن نيز بر پايه واقعيتهاى موجود به هيچ رو دور از انتظار يا پايين نيست؛ زيرا با اين كه ايران به واسطه مردم آن ورفتارهاى نامنتظر وخارق العاده آنها «سرزمين عجايب» خوانده شده، تاكنون تلاش كمترى انجام شده است تا اين هستى معمايى، رمزگشايى و تا حدى فهم شود؛ اگر نگوييم كه اساساً هيچ كارى انجام نشده است.
البته ظاهرا اين بار ترديدى در اين نباشد كه حادثه يكم اسفندماه، نياز به درك وفهمى ماوراى برداشتها وتحليلهاى معمول روزنامهاى دارد؛ با اين حال بعيد است اين تحليلهاى متفاوت به ماوراى سطح سياست بكشد. البته اينگونه تحليلها در سطح خود ودر جاى خود درست است، اما مشكل آن اين است چون به عمق، راه نمىبرد وجهى از وجوه حيات اعجاز آور اين مردم را باز نمىنماياند. از اين بگذريم كه در بعضى موارد، تحليلهاى سياسى، اين حقيقت را بعضاً مىپوشاند ويا به نحو كجى نشان مىدهد، كما اين كه در حماسه دوم خرداد 76چنين كرد.
روشن است كه درك انتخابات باور نكردنى مجلس هفتم صرفاً از جهت كمكى به درك حقيقت مردم ايران دارد، اهميت ندارد. اين انتخابات به علاوه اين، به طور ساختارى شرايط واوضاع كاملاً متفاوتى را نيز در انقلاب اسلامى ايران واز آن جا در تاريخ كنونى جهان به وجود آورده يا آن را منعكس نموده كه براى آينده، بسيار تعيين كننده وتاريخى است. از وجهى، به اين معنا انتخابات تاريخى مجلس هفتم، چيزى بيش از آن چه وقوع انقلاب اسلامى 25سال پيش نويد آن را داد ويا آن را متحقق ساخت، باز نمىتاباند. اما به واسطه شرايطى كه تحت آن، اين انتخابات انجام گرفته است، گويىكه با آن، اين حقيقت، تازه تحقق يافته است. در حالى كه اين انتخابات به معناىدرست، انكشاف اين حقيقت 25ساله است كه تاريخ، سمت وسويى متفاوت يافته است.
براى اين كه در جريان درك معنا و مفهوم انتخابات بيست و پنجم انقلاب اسلامى در مسير درستى قرار بگيريم، بيش از هر كارى بايد به اوضاع واحوال وشرايط كاملاً متفاوتى بپردازيم كه اين انتخابات تحت آن انجام گرفته است. در واقع از وجهى، آنچه اين انتخابات را معمايى وباور نكردنى ساخته است، دقيقاً به اين شرايط ارتباط مىيابد. براى درك اين شرايط، لازم است كه تصوير جامعى از كل تاريخ انقلاب اسلامى داشته باشيم والّا گرفتار همان خطايى مىشويم كه عامدانه يا غافلانه عدهاى در درك حماسه دوم خرداد 76در غرقاب آن افتادند. با نظر به اين تصوير جامع، تفسيرهاى ارايهشده در مورد دوم خرداد 76مصداق دقيق رهزنى نظرى وفريبكارى معرفتى بود؛ حتى اگر تلاش نظاممند و با برنامهاى كه مصروف جا انداختن اين ديد غلط شد مورد توجه قرار نگيرد.
تفسير حادثه دوم خرداد 76به عنوان كودتايى عليه نظام اسلامى صرفاً با مشكله بىمعنايى يا ناسازگارى سياسى در معناى محدود آن روبرو نيست. البته ارائه چنين تفسيرى از حادثهاى كه در چارچوب و برپايه روندهاى قانونى و سازوكارهاى درونى يك نظام سياسى پايدار وبا ثبات انجام گرفته تنها به عنوان يك اقدام توطئهآميز يا طرحى براى براندازى معنادار مىباشد. در جهان سياست تغييراتى قانونى از اين دست ولو گسترده وعميق هرگز چنين معنايى ندارد؛ كما اينكه مثلاً از پيروزى حزب كارگر در چند سال پيش بعد از دو دهه قدرت محافظهكاران در انگليس چنين تفسيرى ارائه نشد، گرچه كه حزب كارگر و تونى بلر نخست وزير پيشنهادى اين حزب برنامه نسبتاً راديكالى براى تغيير در نظام سلطنتى و ساختارى سياسى انگلستان ارائه كرد وآن را دنبال مىنمود. بنابراين در بهترين حالت تفسير حادثه انتخابات رياست جمهورى سال 76 به اين شكل به معناى تحميل ديدگاههاى احتمالاً كمتر از %5 رأى دهندگان بر اكثريتى است كه اگر مىدانستند اقدام آنها چنين معنايى دارد قطعاً از انجام آن خوددارى مىكردند. از اين نيز بگذريم كه با توجه روند رخدادهاى منتهى به انتخابات از جمله اقدامات، اظهارات وتبليغات نامزدهاى انتخاباتى به ويژه جناب آقاى خاتمى كه حتى نامزدىخود را در چارچوب هماهنگى با رهبرى نظام دنبال كرده بود عقلاً امكان انعقاد چنين معنايى در ذهن همان محدود رأى دهندگان نيز نبوده است.
مشكل اساسى و بنيانى حتى در اين نيست كه دوم خرداد 76 را به معناى تمايل به تغيير در ساختار سياسى نظام اسلامى تعبير كنيم. البته براى چنين تعبيرى در متن واقعه دلايل و شواهد واقعى ناچيزى اگر نگوييم هيچ، وجود داشت. اما تمايل به تغيير در ساختار سياسى نظام اسلامى معانى متفاوتى دارد. بىمبناترين و توطئهآميزترين اين معانى آنى بود كه مىگفت رأى مردم بيانگر تمايل آنها به تغيير نظام اسلامى از نظامى دينى به نظامى لائيك و غيردينى است كه در آن دين هيچگونه كانونيت يا محوريتى در تنظيم وهدايت فضاى عمومى جامعه ندارد، بلكه نهايتاً به عنوان يكى از صدها بازيگر ممكن يا دهها بازيگر موجود در آن عمل خواهد كرد. اما در چارچوب تلاش براى تحميل اين تفسير راديكال بود كه تا آن پايه بر تفاوت مواضع علماء وحوزههاى دينى با آراء مردم تأكيد گذاشته مىشد. از آنجايى كه اين تفاوت توسط اين منابع تفسيرى در داخل وخارج به معناى از دست رفتن مرجعيت علماء دينى ودر نتيجه از بين رفتن ارزش واعتبار دين براى رأى دهندگان عرضه مىگرديد چه دليلى محكمتر از اين يافت مىشد تا نشان دهد فضاى عمومى جامعه يعنى حوزه سياست خود پيشاپيش غير دينى شده است. بر همين اساس بود كه به عنوان اقدامىعملى در جهت تثبيت اين وضع جديد يعنى لائيزه كردن سياست در جامعه ايران علماء دينى و روحانيون تحت اين فشار رو به تزايد قرار گرفتند كه از موضع مرجعيتى خود تنزل كرده ودر قالب يك حزب يا گروه سياسى به تعامل وبازى به اصطلاح برابر با ديگر بازيگران سياسى حوزه تعريف شده سياست ايراندست بزنند.
البته مشكل اين تفسير صرفاً در ماهيت سياسى حاد و راديكال آن نيست. ما در اينجا درگير بحثى نظرى و شناختى هستيم ونه صرفاً بحثى سياسى. بنابراين اگر از اشكال اين تفسير سخن به ميان مىآيد مشكل در تندى سياسى و عدم سازگارى آن با ديدگاه يا عقيده سياسى خاصى نيست. مشكل اين است كه قبول اين تفسير يا تلاش براى تحميل آن وراى تمايلات و طرحهاى سياسى در واقع از هيچ مبناى عينى اجتماعى برخوردار نبوده است، يا اينكه حداقل شواهد ودلايل عينى مورد بحث كشش تأييد وتصويب اين تفسير را نداشته است. قبول اين تفسير مستلزم انكار يك تاريخ يعنى كليت تاريخ معاصر ايران به ويژه از زمان انقلاب اسلامى به بعد بود. به علاوه اينكه، ماهيت ويژه گستردهترين، عميقترين واصيلترين انقلاب اجتماعى تاريخ معاصر بشر از زمان نوزايى يا ظهور تجدد وغرب جديد تاكنون را نيز نديده مىگرفت. با توجه به اينكه هيچ انقلابى نظير انقلاب اسلامى ايران حتى به لحاظ كمّى يك صدم پايه اجتماعى آن را نداشته است، قبول اين تفسير مستلزم اين بود كه مشاركت فعال وهمه جانبه مردم ايران در انقلاب اسلامى ايران را به يك بازى بدل كنيم كه از سر ناآگاهى و صرفاً تحت تأثير احساسات زودگذر و هيجانى انجام گرفته است. البته در پيگيرى پروژه توطئهآميزى كه ارائه تفسير مورد بحث كليد و نقطه شروع آن بود، صراحتاً چنين رويكردى نيز به انقلاب اسلامى وسازندگان آن نيز شد. اما حتى اگر سخافت علمى اين گونه رويكردها را كه تنها بازيگران سياسى وبازىخوردههاى آنان مىتوانند به آن معتقد باشند در نظر نگيريم، مشكل عميقترى براى قبول آن تفسير راديكال از حادثه دوم خرداد 76بر جا خواهند ماند. فرضاً اين نظريه مضحك را قبول كنيم كه آن حادثه عظيم يعنى انقلاب اسلامى كه علىرغم تمامى روندهاى نظرى وعملى شروع تاريخ جديدى را بيان مىكرد وكل تاريخ پس از خود را در سطح منطقه و جهان تغيير داد حاصل چيزى بيش از هيجانى زودگذر وغليانى كور نبوده است. اما حوادث بعدى انقلاب اسلامى را چگونه بايستى فهم كنيم كه بتواند با تفسير ادعايى سكولاريستها از دوم خرداد 76سازگار باشد؟ تفسير حاد اين سكولاريستها نه تنها به معناى نفى معنادارى انقلاب اسلامى يا حقيقت دينى آن بود بلكه مستلزم تهى ساختن رخدادهاى پس از انقلاب اسلامى از هرگونه حقيقت ومعناى واقعى بود. چگونه ممكن است مردمى كه ايثارها، فداكارىها، مقاومتها وحمايتهاى آنان تنها منبع قدرت نظام اسلامى بود منشأ حادثه دوم خرداد 76با آن معناى غير دينى و بلكه ضد دينى باشند؟ تنها در يك صورت ممكن است رفتارهاى مردمى را كه وجود و هستى آنها يگانه امكان پايدارى نظام اسلامى و مقاومت در برابر كليه روندهاى خصمانه جهانى بوده به اين معنا فهميد. اين تفسير تنها در آن صورت امكان معنادارى عينى خواهد يافت كه بار ديگر نظير اصل انقلاب اسلامى در اين مورد هم حقيقت رفتارهاى مردم و واقعيت باطنى آن انكار شود. اگر آنچه مردم در اين سالها كردهاند، به ويژه مقاومت اعجابانگيز آنها در جنگ تحميلى، به معناى واقعى آن ودر پيوند با عقايد وتمايلات دينى آنها در نظر گرفته شود جايى براى آن نمىماند كه فكر كنيم به فاصلهاى اندك از پايان جنگ تحميلى حقيقت آنها تغيير كرده و تمايلاتى معكوس و بلكه ضد تمايلات قبلى خود يافتهاند. اما اگر بتوانيم حقيقت مردم در اين سالها ورفتارهاى مبتنى بر آن را نه آنگونه كه تظاهر يافته يعنى در هيئت دينى بلكه به شكلى تأويل گرايانه به نيروها و تمايلاتى غير دينى برگردانيم مىتوانيم امكانى براى آن تفسير حاد سكولاريستى باز كنيم. اين به معناى آن است كه ما بايستى بتوانيم حقيقت دينى مردم ورفتارهاى ناشى از آن را از واقعيتش تهى كرده و به عنوان تظاهرات يا نمودهاى محرّف و تغيير شكل يافته امور واقعى نظير وطن دوستى يا تمايل به توسعه دنيايى فهم وتفسير كنيم. البته روشن است كه دلايل و شواهد كثيرهاى كه يك مورد آن صدها هزار وصيتنامه شهداى جنگ تحميلى است به لحاظ روش شناختى و علمى امكانى براى چنين تفسير يا تأويل كج نمايانهاى از حقيقت دينى مردم ايران نمىگذارد. اما آنها به شكلى كما بيش آگاهانه عملاً در اين مسير حركت كردند تا بتوانند تفسيرهاى راديكال خود را به نحوى توجيه كرده وبه لحاظ نظرى سر پا نگاه دارند.
با اين حال خلاف آمدى وناسازگارى تفسير حاد از حادثه دوم خرداد 76 تنها با مشكلاتى كه گفته شد رويارو نبوده است. قبول اين تفسير مستلزم انكار حقيقت مردم تا روز حادثه يا يافتن معنا ومفهومى متفاوت براى آنهاست، مگر اينكه اساساً تظاهرات عمومى اين حقيقت كه در 22بهمن ماه پيش از انتخابات 25يعنى سالروز پيروزى انقلاب اسلامى نيز به هيچ انگاشته شود يا به عنوان اقدامى نمايشى بيانگر هيچ واقعيتى از واقعيات حيات تاريخى مردم اين سرزمين به حساب نيايد. اما با نظر به ماهيت معمايى خود اين حادثه يعنى تظاهرات وراهپيمايى شكوهمند هر ساله مردم در روز 22بهمن اين كار صرفاً رد يك داده عينى يا شاهد تجربى كوچك وجزئى نيست، بلكه انكار نمود عظيم وبىمانندى از روح جمعى ملتى است كه با مداومت وپايدارى خود در ساخت مداوم چنين روزى در هر سال عميقى ناپيدا از وجود خود را در تاريخ ظاهر مىسازند (براى توضيح بيشتر اين مسئله رجوع شود به مقاله در انتهاى همين رساله).
در هر حال از اين منظر جامع، قطعاً حركت همه جانبه نيروهاى خارجى ودشمن براى ممانعت از انجام اين انتخابات يا جلوگيرى از حضور مردم در پاى صندوق رأى، فى نفسه، شرايط ويژهاى را براى آن موجب نمىشد. هيچ يك از انتخابات 25گانه نظام اسلامى از اين گونه تحركات خالى نبوده است. با اين حال نكته جديد در اين گونه تحركات صراحت آن ومهمتر از آن سطح متفاوت سياسى وكيفيت خاص آن بود. اين اولين بار بود كه نيروهاى خارجى در سطح رسمى وبه صراحت، در مورد مسائل سياسى كشور موضع گرفته وبا مداخله آشكار تلاش نمودند با بىاعتبار سازى روند قانونى انتخابات واعمال فشار بر آن تأثير بگذارند. اما قطعاً مهمتر از اين گونه مداخلات آشكار كه فراتر از موضعگيرى آشكار ورسمى، با اعزام هيئتهاى مختلف سياسى، به شكل جدى وعملى نيز دنبال مىشد، كار آنها بر روى بعضى از نيروهاى داخلى، پديده شرم آور كاملاً جديدى در تاريخ تحركات خارجىها عليه انقلاب اسلامى بود. از نحوه عملكرد اين نيروها آشكار بود كه آنها طرحى مشابه تحولات صربستان يا گرجستان را در مورد ايران در سر مىپروراندند. اما نكته مهم در اين ميان نه نفس اين گونه پيشروىهاى گستاخانه در حوزه سياست ايران بلكه بستر وزمينهاى است كه به لحاظ نظرى وعملى اين پيشروى را ممكن ساخته بود. در واقع وجهى از اعجاب موجود در انتخابات مجلس هفتم به اين بر مىگردد كه وجود چنين بستر و زمينهاى را در داخل ايران نفى مىكرد.
با اين كه پيش از اينها نيز غربىها و به ويژه آمريكايىها با تقسيم نيروهاى سياسى درگير در ايران به ميانهرو و تندرو در تلاش براى يافتن محملى براى تأثيرگذارى بر سياست كشور وبسط مداخلات توسعهطلبانه خود بودند، اين بار ماهيت مسئله كاملاً متفاوت بود. آنچه تلاش اين بار آنها را به نحو ريشهاى متفاوت از گذشته مىنمود، از اين مشخص مىشود كه براى اولين بار آنها جرأت كردند به صورت عملى ورسمى در مورد تحولات انتخابات ونيروهاى درگير در آن، به نفع بعضى و ضرر بعضى موضعگيرى كنند. تا پيش از اين، تلاش آنها در سطح تبليغاتى و آن هم معطوف به بازى با نيروهاى اجرايى يا مقامات سياسى بود. اما به واسطه تحولات شش سال گذشته اين توهم براى آنها به وجود آمد كه بسترى اجتماعى براى مداخلات خود يافتهاند. به اين معنا، آنها در اين مرحله خود را روياروى بخشى از بدنه جامعه ايران مىديدند كه به سمت آنها حركت كرده و در نتيجه نيازمند گرفتن پاسخ است. تا جايى كه آنها از يكپارچگى اجتماعى مردم ايران مطمئن بودند وآن را نفوذناپذير مىيافتند، هرگونه موضعگيرى رسمى در خصوص تحولات داخلى ايران را اقدامى خطرناك و بىفايده تلقى مىكردند. اما زمانى كه به تصور متفاوتى رسيدند، رفته رفته اينسياست را انتخاب كردند كه خود را حامى نيروهاى مقبول خويش قرار دهند. چه، عدم پاسخگويى به نيازهاى اين نيروها را در درازمدت سياست نادرستى تلقى مىكردند.
البته گسترش سياست مداخله جويانه آنها به اين سمت، به سادگى صورت نگرفت، بلكه با مجادلات و تنشهايى سخت وطولانى در ميان وابستگان داخلى آمريكا واروپا وهمچنين ميان اين دو قطب قدرت جهانى همراه بود. اما به هر حال بر پايه ارزيابى از تحركات موجود در ايران نهايتاً آنها خطى را كه همه شاهد بوديم در پيش گرفتند و آشكارا به نفع گروهى كه آنها را اصلاح طلب مىخواندند، وارد صحنه شدند. با اين حال انتخابات مجلس هفتم، دقيقاً از آن رو اعجابآور شد كه روشن كرد خط يا سياست جديد غربىها به ويژه آمريكا بر بستر رؤيايى شترى وتوهمى بىپايه بنيان گرفته است. فضاى معمايى سياست ايران يك بار ديگر آنها را گرفتار خطايى كرد كه حاصل آن قطعاً به غير از لب وانگشت گزيدن چيز ديگرى نيست. آنها به جاى مشاهده چندپارگى در جامعه ايران و گرفتن پاسخ مثبت از جانب مردمى كه به توهم و فريبكارانه خود را در كنار آنها قرار دادند، با همان ملت يكپارچهاى روبهرو شدند كه بيست وچهار بار ديگر به صحنه انتخابات آمده وضمن به كارگيرى حق انتخاب خود از نظام برخاسته از دل و عمل خويش حمايت كرده بودند. از اين جهت ضربه و شوك حاصل از انتخاب 25صرفاً در حد اين نيست كه يك موضعگيرى سياسى را ناكام گذاشته است، بلكه محصول ششسالهاى را بر باد داده است كه ضمن صرف حجم عظيمى از كار عملى ونظرى، ارتباط وپول، به علاوه ايجاد بنيانى عملى براى سياست آتى غرب، نهايتاً در كمال نااميدى، چارچوبى نظرى براى حل وفصل معضله ايران وتحقق رؤياى 25ساله غربىها به ويژه آمريكا فراهم كرده بود. اما اكنون با اين انتخابات، يك بار ديگر، استراتژيستها ومتفكران غربى كه فكر مىكردند نهايتاً راهى براى رهايى سياستمداران خود از كابوس 25ساله يافتهاند با شگفتى تمام همه يافتههاى خويش را بر باد رفته ومعماى ايران را همچنان مشكلهاى حل ناشده مىبينند.
جست وجو براى يافتن لايههاى اجتماعى سكولار
انتخابات مجلس هفتم نه تنها شكست سياست دموكراسى سازى را موجب شد بلكه مهمتر از آن بطلان پيشفرضهاى اساسى وبنيانى آن را نيز روشن نمود. ما به مفهوم ومعناى ويژه انتخابات مجلس هفتم از اين حيث در دنباله خواهيم پرداخت؛ اما در اينجا بايد به نكتهاى اشاره شود كه عمق وميزان بطلان توهمات غربىها به ويژه، آمريكايىها را در مورد كارشناسان ايران نشان مىدهد. هيچكس به ويژه آنهايى كه به اين قمار بزرگ دست زدند نبايد اين را فراموش كنند كه مداخلات وتلاش آمريكايىها وغرب براى اينكه در كنار بعضى نيروهاى درگير در صحنه سياست ايران قرار گرفته وحامى آنها باشند سهم مهمى در ثمره تلخى كه در حال چيدن آن هستند داشته است. از اين حيث انتخابات مجلس هفتم تنها بطلان فروض اجتماعى سياست دموكراسى سازى را در ايران نشان نداده، بلكه وضعيتى عكس و متضاد با آن را منعكس نموده است. به اين معنا اين انتخابات مشخص مىكند كه مردم ايران همچنان در چارچوب گفتمان غرب ستيزى رابطه خود با غربىها را تفسير ومعنا مىكنند و نه گفتمان جهانى شدن.