باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 14 آذر 1387 كاربران برخط 273 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
جستجوي عرفان در ادبيات آمريكاي لاتين
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سيد رضا - محمدي

منبع: فصل نامه - انديشه صادق - 1379 - شماره 1

 
 
كوئيلو بادهائي پر از خورشيد:
اسپانيا، سرزمين رازها و رؤياست. از آداب اجتماعي خارقالعاده مردمش كه بگذريم، هنر رويايي خلق شده در حوزة تمدنياش، چندان چشم نوازست كه جز رؤيا هيچ دگر، نميتوان ديد، از نقاشيهاي چند بعدي و جهانگير تا فيلمهاي كم مخاطب، تا شعرهاي جهاني و داستانهاي پر فروش. در همه و همه يك چيز را ميتوان يافت؛ رؤيا، نوعي رؤياهاي عرفاني كه در آن همه چيز جان دارند و دست و پاي و دهان دارند و همه چيز ميتوانند همه چيز باشند. آدم وقتي از حوزة تمدني اسپانيا حرف ميزند؛ حكومت شعاعهاي تمدن و اخلاق عرفاني اسلام را ميتواند بوضوح دريابد ـ آن چند زمان سيطرة اسلام در اسپانيا براي هر دو طرف، فرصتي گران بوده است. براي اسلام اشراق فلسفي و عرفان عقلي برخاسته از ذوقهاي غريب فرزندان اندلس را دربرداشت. وبراي اسپانيا سلوكي بسيط و عزيز را براي ذوقهاي سالكانه و شوقهاي عارفانه در پيداشت. و البته منظور از حوزة تمدني اسپانيا نه تنها مرزهاي جغرافيايي خودش كه پرتغال و همسايگان ديگر كه وامدار و سايهكش تمدن اسپانيولي بودهاند و همينطور، سرتاسر كشورهاي آمريكاي جنوبي است، چه آنها كه به اسپانيولي مينويسند و چه آنان كه به غير اسپانيولي ماركز، پاز، بورخس، لوركا و … و بسياري ستارگاني كه ميشود در اين حوزة فرهنگي نام برد. اكثر در آمريكاي جنوبي، پرورش يافتهاند. اگر بخواهيم يك نگاه كلان به عرفان در ادبيات آمريكاي جنوبي (حوزه تمدن اسپانيا) بيفكنيم. كاري صعب و زمانبر خواهد بود. اما اگر به مثابة‌ مشت نمونة‌ خروار بخواهيم كارهاي يكي از بزرگان زا بررسي كنيم، پائولو كوئيلو[1]، نمونة خوبي ميتواند باشد. اول از اينجهت كه كارهاي او توفيق چشمگيري در بين خاص و عام داشته و زبان او سليستر از مابقي است و ديگر، باين خاطر كه، تأثير اخلاق و عرفان اسلامي را در كارهاي او بيشتر ميشود، پيدا كرد. اگرچه، خود او پرتغالي زبان است اما چنانكه عرض كرديم از سيطرة تمدن اسپانيا هيچ خارج نشده است و اتفاقات داستانهاي مهمش نيز اكثراً در اسپانيا رخ داده است.
كيمياگر، قصة كشيش اسپانيولي است كه چوپان شده است و به دنبال رؤياهايش ميگردد ـ سفر به دشت ستارگان نيز، حكايت يك زيارت مذهبي در اسپانياست و تمام اين مسير در اين سرزمين است. در كنار رودخانة‌ پيدرا نيز طلبهاي اسپانيولي معجزه ميكند و عاشق ميشود و …
سلوك عرفاني كه كوئيلو معرفي ميكند، چندان بيشباهت به طريقت عارفان ما و سلكهاي سائد و جاري عرفان در عالم نيست.
خيلي از مؤلفههايي را كه ميشود از آثار او در آورد؛ مؤلفههايي مانند با شناسههاي عرفان اسلامي است و بعضي، مؤلفههايياست كه منحصر در آثار اوست و البته شايد متأثر از اخلاق مسيحي و آيات انجيل و شايد تجربههاي عرفاني خودش كه معجوني از هر دو و چيزهاي تازه است، باشد. مؤلفههاي مشترك با عرفان اسلامي، و موارد تمايزش:
از مؤلفههاي مشترك با عرفان اسلامي در آثار كوئيلو ميتوان به چند مورد اشاره كرد. كوئيلو به نقش پير و مراد خيلي معتقد است و بهمين خاطر است كه در جاي جاي داستانهاي او به آدمهايي بر ميخوريم كه چنين نقشي دارند.
در سفر به دشت ستارگان ـ كه يك سلوك كامل عرفانيست ـ تمام راه، همراه سالك ما يك راهنما هست كه به او تمارين طريقت و رياضت و كشف را ميآموزد و چشم او را به درست ديدن ميگشايد، و البته بدون او، سفر عرفاني بيارزش خواهد بود.
در «كنار رودخانة پيدرا» نيز طلبة‌ عاشق ما كه صاحب كرامات و معجزه است صاحب مراد و راهنمائيست كه او را هدايت ميكند و طريقة رياضت و سلوك را به او ميآموزد. در «كيمياگر» نيز اين نقش در چند جا به چند نفر داده ميشود.
درابتداي سفر ـ اين پادشاه ساليم ـ است كه بعنوان مرشد بر او ظاهر ميشود. بعد مرد انگليسي كه به سلوك او علم دارد و سرانجام، مرد كيمياگر كه سالك را به منتها درجة‌ رشدش ميرساند ـ و البته از سالك بعنوان شاگرد ياد ميكند.
«مرد كيمياگر خوشحال شد كه شاگرد را يافته است» (ص146، كيمياگر[2]) در سلوك اسلامي نيز پير يا مراد ـ مهمترين نقش را بعهده دارد.
قطع اين مرحله بيهمرهي خضر مكن
ظلمات است بترس از خطر گمراهي (حافظ شيرازي)
اينست كه مولانا تا شمس را در نيافته، دانشمند بيعشقي بيش نيست.
چون اصل ما بر خلاصه نويسي است از آوردن مثالهاي متعدد دست ميشوييم ورنه ميشود شاهد مثالهاي شعري بسياري از دواوين شعراي عارف مسلمان نشان داد.
از ديگر خصوصيات كه كوئيلو، براي يكي از مرشدان داستانش ميآورد (پادشاه ساليم) اينست كه او ميتواند به هر شكلي ظاهر شود.
«بله، هيچ وقت كوتاهي نكردهام، اما هميشه با اين شكل ظاهر نميشوم؛ گاهي بصورت يك فكر خوب يا راهحل ظاهر ميشوم، گاهي هم در لحظات دشوار كاري ميكنم كه كار آسان شود ولي آنها متوجه نميشوند … هفتة‌ پيش ناچار شدم بصورت يك سنگ بريك كاشف ظاهر شوم ـ (كيمياگر 26) از ديگر مؤلفههايي كه ميشود در سلوك عرفاني او پيدا كرد،‌ رياضت، تنهايي، دعا، و تحول است.
«آنها آمادة بخشش بسياري بودند ولي جهان خيلي كم ميخواست، در نتيجه مجبور شدند به صحرا و مكانهاي خلوت پناه ببرند، چون عشقشان آنقدر بزرگ بود كه آنها را تغيير داده بود، آنها تبديل به زاهدان و قديسين شدند (سفر به دشت ستارگان ص[3]130)
«با ايجاد يك تغيير بزرگ ما ميتوانيم خودمان را به زميني حاصلخيز بدل كنيم و بگذاريم تا تخيل خلاق در وجود ما تخم پاشي كند.» (سفر به دشت ستارگان، ص194)
«پاك كردن گلها، كار خوبيست زيرا موجب ميشود كه ما نيز انديشههاي خود را پاك كنيم»
«تصفيه فلزات موجب تصفيه خود ايشان نيز شده است» (كيمياگر ص45)
«من كمياگران حقيقي را ميشناختهام آنها خودشان را در آزمايشگاههايشان حبس ميكردند و ميكوشيدند كه مثل طلا متحول شوند» (همان، ص131)
يا در همين كتاب، مرد جوان كه ميخواهد تبديل به باد شود. به صحرا رجوع ميكند و نوميد ميشود. به باد رجوع ميكند. به آسمان وخورشيدرو ميكند، از همه كه نوميد ميشود رو به دستي ميآورد كه همه چيز را نوشته است و از خواستهاش را ميطلبد.
«عشق در قلب او جوشيد و شروع به دعا كرد، اين دعايي بود كه هرگز قبلاً نكرده بود،‌ چون دعايي بيكلام بود و در آن هيچ نميخواست» (همان، ص144)
اينجا ديگر، اوج تحول و جذبه و حيرت را از سالك نشان ميدهد.[4]
مورد ديگر، كه برآن تأكيد شده است، رجوع به خويشتن و يافتن خويش است. والبته، نوعي وحدت وجود كه در انديشههاي عرفاي مسلمان اسپانيا نيز ميشود يافت:
«به قبلت گوش بده، او همه چيز را ميشناسد. چون از روح جهان نشأت گرفته و روزي به آن باز ميگردد» (ص133 كيمياگر)
«و مرد جوان به قلبش گوش فرا داد، در حاليكه در صحرا راه ميرفت، موفق شد به حيلهها و خدعههايش پي ببرد» (همان، ص124)
«زيارت در راه سن ژاك به من اجازه داد كه بالاخر خودم را پيدا كنم» (ص، سفر به دشت ستارگان)
«تو فقط در صورتي به شمشيرت ميرسي كه بفهمي و كشف كني كه راهحقيقت و زندگي همه در قلب تو وجود دارد.»
و بالاخره، در پايان سفر كيمياگر، كه به دنبال گنج از اسپانيا تا اهرام مصر آمده، معلوم ميشود گنج پنهان در حقيقت، در اسپانيا و در محل اقامت خود او بوده است.
به حبيب توست اگر خلوتي و انجمني است
برون زخويش كجا ميروي جهان خاليست (ميرزا بيدل)
«مرد جوان در جهان غرق شده، ديد كه روح جهان جزئي از روح خداست و ديد كه روح خدا، روح خود اوست» (ص144)
كه مطمئناً متأثر از نوشتههاي اسلامي است:
«و نفخت فيه من روحي» (قرآن كري)
يا فرمايشات حضرت علي(ع) كه جهان درون تو عالم اكبر است و جهان برون عالم اصغر يا اين شعر بيدل كه:
زين عجز كه در كارگه طينت ماست
الله نميتوان شدن، آدم باش.
يا همان مصرع معروف: «خويش را در خويش پيدا كن كمال اينست و بس.»
از دگر مولفههاي سلوك معرفي شده توسط كوئيلو،‌ پاي در راه نهادن است و تن به همت سپردن و باور داشتن به هدايت غيبتي است.
«ولي عليرغم فقدان پطرس، من بدون راهنما نبودم، خود راه مرا هدايت ميكرد»
«… و در آن لحظه من وسيله يا ابزاري بودم كه جادة‌ سنژاك آنرا هدايت ميكرد» (سفر به دشت ستارگان، ص269)
ما هم داريم كه:
تو پاي به راه درنه و هيچ مپرس
خود راه بگويدت كه چون بايد رفت. (خيام)
از جهت رعايت اختصار، از پرداختن به باقي مؤلفات آسان ميگذريم:
جوانمردي: «ر براي راستي … آ براي آزادگي ـ م ـ براي مروت»
كه در سلوك ما نيز اين اصول جزء اصولي است كه سالك ميبايستي آنانرا دريافته باشد.
تعلق نداشتن و آزادگي:
«به آزادي باد، رشك برد و فهميد كه ميتواند مثل آن باشد»
غلام همت آنم كه زير چرخ كبود
ز هر چه رنگ تعلق پذيرد آزادست[5]
 
تقابل بين عقل و دل:
صحبتها و معاوضة شغل مرد جوان كه نماد سالك شهودي است با مرد انگليسي كه عالم با خبر از مسائل عرفاني و تجربه ناكرده است. و درك همديگر و خوش نيامدنشان از كار يكديگر:
اين مرا به ياد آن ملاقات معروف بوعلي و بوسعيد در نيشابور مياندازد.
و خلاصه در بند حال بودن:
«اگر در زمان حال باشي زندگي تبديل به جنبشي دائمي ميشود، به عيدي بزرگ، چون هميشه لحظهاي كه در آن زندگي كنيم جريان دارد.» (ص 82)
اما موارد تمايز در سلوك و عرفانِ معرفي شده توسط او سه چيزند:
يكي، توجه به نشانهها و دريافت اينكه، همه چيز در جهان نشانه است و نگاه كردن با چشمي اينچنين به جهان،
دوم: توجه به عشق زميني، و اينكه مجاز ساية حقيقت است و رسيدن از عشق زميني به عشقالهي ـ يا لااقل داشتن هر دو را توأمان،
و بالاخره،‌ مهمترين مؤلفه سلوك او بازگشت به زندگي است و يافتن سلوك در دل همين زندگي ( در «من در كنار رودخانة پيدرا نشستم و گريه كردم» مرد داستان بالاخره دست از رياضتها و كوهنشينيها و زهد فردي برميدارد و به دامن زندگي برميگردد ولو به قيمت از دست دادن كراماتش باشد.
در كيمياگر، نيز مرد گنجينه را در خانة خودش مييابد و خوشبختي را در اوج با محبوبش و زندگي كردن با مردمان ديگر.
در سفر به دشت ستارگان ـ به سعادت رسيدگان، همه به زندگي خويش باز ميگردند و سلوك را در درون خويش اما در اجتماع مردم ميپيمايند.[6]
 
پی نوشت:
[1] پائولو كوئيلو در سال 1947 در شهر ريودوژانيرو برزيل به دنيا آمده است و اينك ساكن اسپانياست و با نوشتن رمانهاي خارقالعاده، خصوصاً كيمياگر، جهاني شد.
[2] چ 13، تهران 1378، ترجمه دل آرا قهرمان
[3] چ3، تهران 1377، ترجمه دل آرا قهرمان
[4] گفت كه ديوانه نهاي، لايق اين خانه، نهاي      رفتم وديوانه شدم، سلسله بندنده شدم (مولانا)
[5] گفت كه تو شمع شدي قبله اين جمع شدي       شمع نيام، جمع ني‎‎ام دود پراكنده شدم      مولانا
[6] البته،‌ پيشوايان و بزرگان ما نيز، چنين بودهاند و سلوكشان در دل اجتماع بوده است. نه در زهد و كنارهگيري از جهان.
 

    605 بازديد     5 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   عرفان (167)
●   عرفان سکولار (42)

مطالعات منطقه مرتبط:
●   آمریکای لاتین (41)

افراد مرتبط
●  كوئيلو   پائولو(13)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:05/03/1386

تاريخ شمسی نشر:00/00/1379
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب