|
هنجار منزلت
بی شک هر مکتبی بسته به این که ماهیت انسان را چگونه تعریف می کند برای انسان منزلت قایل است: منزلت انسان، کانونی ترين ارزش فلسفی حقوق بشر و به معنای در نظر گرفتن جایگاهی ويژه برای شخصيت انسانی است. اين ارزش، هم خصلتی درونی دارد و هم اجتماعی و ادعايی برای احترام نسبت به انسان را به بيان در می آورد. منزلت انسان، نه قابل انتقال و واگذاری و نه صرفنظر کردنی است.
امروزه برای تبيين دقيق تر منزلت انسان، آن را با ارزشهای ديگری چون حق زندگی، آزادی، استقلال شخصيت، برابری انسانها، عدالت، همبستگی و زندگی صلح آميز و عاری از خشونت در پيوند قرار می دهند. ايده ی منزلت انسان، ريشه در فلسفه يونان باستان دارد که اين منزلت را ناشی از خردمندی ذات انسان (آزاد) و آزادی اراده او می ديد. تصوير انسان در سنت يهودی ـ مسيحی، به مثابه آفريده ای همانند خداوند، ارزش اين منزلت را ارتقاء بخشيد. در دوران جديد و در قوانين اساسی برخی دولتها، منزلت انسان، عالی ترين هنجار به حساب می آيد و خدشه ناپذير است.
کانت و آن چه بی قیمت است
ايمانوئل کانت، فيلسوف بزرگ عصر روشنگری، در رساله خود "بنياد متافيزيک اخلاق"، تعريف دقيقی از منزلت انسان ارایه داده است. کانت می گويد: "در قلمرو غايت ها، همه چيز يا دارای قيمت است يا منزلت. آن چيز که دارای قيمت است، می توان به جای آن معادلی برنشاند. اما در مقابل، آن چيزی که والاتر از همه قيمتها قرار دارد و معادلی برای آن مجاز نيست، دارای منزلت است". کانت با چنين تعريفی، خود را در جبهه سنت متافيزيک يونان باستان قرار می دهد که با توجه به ذات انسان، جايگاه يگانه ای در نظام گيتی به او بخشيده بود. برای کانت، انسان با توجه به چنين جايگاهی، از ارزش مطلقی برخوردار است که آن را می توان "تقدس بشري" در وجود تک تک افراد ناميد. وی به همين دليل تصريح می کرد که اگر چه انسان آنگونه که بايد مقدس نيست، اما بر او بايسته است تا انسانيتی را که در اوست با تقدس بنگرد.
بنابراين در تعريف کانتی، انسان تنها موجودی است که برای آن قيمت و معادلی وجود ندارد، چرا که دارای منزلت است. می توان سنجشگرانه پرسيد که آيا چنين ديدگاهی ناشی از گرايشی انسان محورانه و نتيجه خودخواهی نوع بشر نيست که خود را نسبت به موجودات زنده ديگر در چنين جايگاه والايی برنشانده است؟ کانت در مقابل چنين پرسشی اين گونه استدلال می کند که احترام به منزلت انسان را نمی توان با خودخواهی طبيعی حيوانی مقايسه کرد، چرا که چنين احترامی نتيجه آزادی است. انسان تنها موجودی است که با اتکاء بر شعور خود می تواند منافع پیروی از اهداف خودخواهانه را تشخیص دهد. اما اگر انسان داوطلبانه و مطابق اراده آزاد خود، از ظلم و ستم نسبت به همنوعان خود صرفنظر کند و از اهداف خودخواهانه فاصله بگيرد، ديگر نه از قوانين طبيعی بلکه از قانونيتی اخلاقی پيروی کرده است. همين قانون اخلاقی است که تنها در انسان وجود دارد و منزلت و ارزش والای او را متعين می سازد.
پس می توان گفت که اولاً منزلت نوعی رابطه است و نه يک صفت. به عبارت روشن تر، منزلت چيزی در انسان نيست، بلکه رابطه ای ميان انسانهاست. رابطه ای که انسان بر پايه انسانيت ميان خود و ديگران مستقر می کند. هر آينه تلاش کنيم که اين منزلت را به صفاتی متصل کنيم، ويژگی يگانه آن را سلب و آن را محدود کرده ايم. درست به همين دليل بايد از يکپارچگی و "خدشه ناپذيری" حرمت و منزلت انسان سخن گفت. خدشه ناپذيری منزلت انسان طبعاً به اين معنا نيست که حرمت هيچ انسانی خدشه دار نمی شود، بلکه به معنی پيوندی ناگسستنی ميان همه انسانهاست و هر کس منزلت انسانی را خدشه دار کند، بيش از آن فرد قربانی، منزلت خود را خدشه دار کرده است.
ثانیاً منزلت يک مقام و موقعيت فطری انسانی است و نه يک امر اکتسابی. به عبارت ديگر، منزلت انسانی در وجود انسان مستتر است و حاصل تلاش يا شايستگی نيست. در نتيجه، توانايی های جسمی و روحی يک فرد نمی تواند منزلت او را نسبت به فرد ديگر ارتقا بخشد.
ثالثاً منزلت انسان همواره به مثابه يک وظيفه قابل درک است و نه يک امتياز. انسانها بر خلاف حيوانات می توانند کنش خود را در مقابل ذات های خردمند ديگر توجيه کنند. چنين امری نه به عنوان يک لذت يا تمتع، بلکه به مثابه يک وظيفه اخلاقی قابل درک است. آزادی اراده انسان، يعنی مسئوليت پذيری و رفتار مسئولانه او؛ و اين، یعنی انسان نه تنها می تواند، بلکه موظف است کنش خود را در مقابل ديگران توجيه کند. بنابراين، پذيرفتن منزلت انسان، نه يک بازدهی در زمينه شناخت نظری، بلکه حامل بصيرت و درايتی عملی، عنايت و بذل توجه، تجربه و از خودگذشتگی است. توانايی توجيه کنش خود نزد ديگران، همزمان نوعی بايسته اخلاقی است. به اين اعتبار، منزلت، هم موهبتی به انسان است و هم تحميلی به او. و اين نکته، اين سخن ژان پل سارتر فيلسوف فرانسوی را به خاطر می آورد که: انسان محکوم به آزادی است.
روان و منزلت
فروید ماهیت انسان را به شیوه خاصی عنوان میکند: به نظر او انسان ذاتاً نه خوب است و نه بد. بلکه از نظر اخلاقی خنثی است. فروید انسان را ماحصل نهایی رشد تدریجی (تکامل) میداند. به اعتقاد او انسان از هر نظر در حکم یک ماشین فیزیولوژیک است که در آن کششها و انگیزشهای ارگانیزم بیولوژیک به صورت فرایندهای فکری، آرزو و سوائق عاطفی ظاهر میشوند. بدی و شرارت انسان زمانی ظاهر میشود که عمل منطقی انسان زیر نفوذ کششهای غریزی قرار میگیرد، بدون آنکه انسان این کششها را بشناسد و یا درصدد کنترل آنها برآید. فروید وجود اراده و آزادی انسان را نفی میکند و او را تابع عوامل جبری یا محدودیتهای اجتماعی میداند.
از نظر روانکاوی انسان تابع اصل جبر روانی است. هدایت انسان بوسیله نیروهای غریزی ناخودآگاه و در عین حال مسلط بر منطق او انجام می پذیرد. این نیروها را میتوان به سطح آگاهی آورد و تحت کنترل قرار داد. از این دیدگاه آگاهی، باعث آزادی میشود و جهل، انسان را به بردگی میکشد. از این رو تسلط اصل جبر روانی زمانی کاهش مییابد که خودآگاهی انسان افزایش یابد. هر چه دانش فرد از خودش بیشتر باشد احتمال اینکه عقلانیتر عمل کند بیشتر میشود. فروید از بین نیروهای غریزی تاکید بسیار زیادی بر روی غریزه جنسی دارد.
آدلر به انسان و امور او دیدی کلینگر، غایت انگار و اجتماعی دارد. او انسان را موجودی خلاق، انتخابگر، اجتماعی، مسئول و در حال شدن میداند که نه خوب است و نه بد. ماهیت انسان در جامعه شکل میگیرد و تکامل او در واقعیت بخشیدن به خویش است. یونگ با عقیده فروید مبتنی بر مرکزیت سکس مخالفت و ابراز عقیده کرد که انسانها همان قدری که بوسیله اهداف، آرزوها و امیال دیگرشان هدایت میشوند بوسیله تمایلات جنسی نیز برانگیخته میشوند. از نظر یونگ فضیلت "خود بودن"، تلاش برای رشد و "خود شکوفایی خلاق" از ویژگیهای اصلی انسان است. بطور کلی یونگ در نظریات خود جهت گیری انسان دوستانهای را دنبال میکند. روانکاوان دیگر مثل اریکسون، کارن هورنای، اریکزدم و... بیشتر ماهیت اجتماعی انسان را مورد تاکید قرار دادهاند.
انسان، خوب یا بد
از دیدگاه انسان گرایان، انسان دارای ماهیت خوب و ارزشمندی است. بر اساس عقیده راجرز، انسان اصولا منطقی، اجتماعی، پیش رونده و واقع بین است. وی موجودی سازنده و قابل اعتماد است که میتواند خودش نیازهایش را منظم و متعادل کند. مازلو، سلسله مراتب این نیازها را مطرح میکند و معتقد است انسان میتواند با برآورده کردن نیازهای خود در هر یک از طبقات به مرحله نهایی که تحت عنوان خود شکوفایی مشخص میشود برسد. انسان در این مرحله انسانی با کارکرد کامل شناخته میشود. یعنی فردی که توانسته است تمام ظرفیتهای وجودی خویش را آشکار سازد. از این دیدگاه انسان ذاتاً تمایل به رشد یا تحقق بخشیدن به خویش دارد. ارگانیزم نه تنها سعی میکند که خود را حفظ کند بلکه میکوشد که خویش را در جهت تمامیت وحدت کمال و خود مختاری سوق دهد. این دیدگاه، نگرشی خوش بینانه به انسان دارد.
اما در نظر رفتارگرایان انسان ذاتاً نه خوب است و نه بد، بلکه یک ارگانیزم تجربه گرا است که استعداد بالقوهای برای همه نوع رفتار دارد. به اعتقاد این گروه انسان در بدو تولد همانند صفحه سفیدی است که هیچ چیزی بر آن نوشته نشده است. او به منزله یک موجود واکنشگر به حساب میآید که در قبال محرکهای محیطی پاسخ میدهد. رفتار او پاسخی به تحریک است که قسمت اعظم این تحریک بیرونی و تا حدودی هم درونی است. او رفتاری قانونمند و پیچیده دارد که به شدت تحت تاثیر محیط قرار دارد. رفتار گرایان مفهوم اراده آزاد را مطلقاً انکار میکنند و اعتقاد ندارند که فرد میتواند به شیوهای رفتار کند که به حوادث پیشین وابسته نباشد. آنها انسان را موجودی میدانند که بر اساس شرطی شدنش زندگی میکند نه براساس عقایدش. او موجودی است که خودش را کنترل نمیکند بلکه بوسیله عاداتش کنترل میشود. به نظر آنها انسانهای خوب نیز مانند اتومبیلهای خوب باید تولید شوند و کار "مهندسان رفتار" و "رفتار درمانگران" آن است که افراد خوب بوجود بیاورند.
از نظر صاحبنظران گشتالتی انسان از نظر عملی ماهیتی تعاملی و از نظر اخلاق، طبیعتی خنثی دارد. در این دیدگاه انسان به منزله یک ارگانیزم و یک کل است که نیاز شدیدی به محیط و تعامل با آن دارد. انسان یک موجود احساس کننده، تفکر کننده و عامل است که از لحاظ اخلاق نه خوب است و نه بد. روانشناسان گشتالتی به ذاتی بودن نیاز انسان به سازمان و وحدت تجربه ادراکی معتقدند. انسان تمایل دارد تا در جهت چیزهای کل و یا شکل های خوب حرکت کند تا از تنشهای خود بکاهد و کلیت خود را به ظهور برساند. تمایل اساسی انسان، تلاش برای کسب تعادل به عنوان یک ارگانیزم است. ارگانیزم انسان یک واکنش کننده یا دریافت کننده منفعل و فعل پذیر نیست. یک ادراک کننده و سازمان دهنده فعال است که بر طبق نیاز و علاقه خودش اجزای جهان مطلق را انتخاب میکند و دنیای خودش را از دنیای عینی بوجود میآورد. چون ارگانیزم، موجودی خود کفا نیست پیوسته با محیط خود در تعامل است تا به نیازها و علائق خود جامه عمل بپوشاند.
فطرت الهی
اما اسلام به انسان نگاهی دیگر دارد؛ بر اساس دیدگاه اسلام انسان بر اساس فطرت الهی خلق شده است. قرآن کریم در این باره میفرماید:
فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًا فِطْرَةَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَا لَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ[1]
پس روى خود را با گرايش تمام به حق به سوى اين دين كن؛ با همان سرشتى كه خدا مردم را بر آن سرشته است. آفرينش خداى تغييرپذير نيست. اين است همان دين پايدار ولى بيشتر مردم نمىدانند.
از دیدگاه اسلام، انسان در جنبههای شناختی و قلبی (عاطفی) خصوصیات فطری دارد. انسان در بُعد شناختی برخی چیزها را بوسیله فطرت خود دریافته است. اصول تفکر انسان که در همه مشترک است امری فطری می باشد و فروع و شاخههای آن اکتسابی. زیرا انسان در دانستن ِاصول تفکر نیازمند به مقدمات و قیاس کردن یا نتیجه گرفتن نیست. یعنی ساختار فکری او به گونهای است که آن مسائل وقتی عرضه میشود نیاز به استدلال و برهان ندارد و قابل فهم است. بر اساس فطرت خویش، انسان حقیقت جو است. نیاز دارد به اینکه حقیقت چیزها، امور و جهان را آنچنان که هست دریابد. همان چیزی که حس کنجکاوی یا انگیزه اکتشاف در روانشناسی نامیده میشود. انسان به فضائل اخلاقی و نیکیها گرایش ذاتی دارد.
بر این اساس انسان موجودی خیرجو است. علاوه بر این انسان موجودی زیبا پسند است. گرایش به زیباییها دارد و زیبایی و جمال برای او یک موضوع اصلی و مستقل از سایر امور است. گرایش به خلاقیت و ابتکار بطور فطری در ذات او وجود دارد. علاوه بر اینکه مقداری از نیازهای زندگی مادی او را تامین میکند. از سوی دیگر عشق و پرستش، گرایش مخصوص انسان است که با انسانیت او پیوند قطع ناپذیر دارد. فطرت ِانسان، فنای عاشق را در راه معشوق افتخاری بزرگ میداند.
ذاتی وجود انسان
اسلام در مورد ماهیت انسان و خوب یا بد بودن او دیدگاه کلیتری را ارائه میدهد و یکسویگی برخی مکاتب انسانی را ندارد. در این دیدگاه انسان دارای قدرت اراده و تواناییهایی است؛ و برخلاف روانکاوی وجود اراده و آزادی انسان را نفی نمیکند و او را تابع عوامل جبری یا محدودیتهای اجتماعی نمیداند. همچنین همچون رفتار گرایان، او را تحت کنترل عادات خویش نمیداند. با این حال او کاملاً مستقل از عوامل دیگر عمل نمیکند که بتواند همچون نظر انسان گرایان در ارضای نیازهایش مستقل و خود مختار باشد. هر یک از دیدگاههای روانشناختی در مورد ماهیت انسان گاه به برخی مفاهیم اسلام و نظریات او در این مورد نزدیک و گاه از آن دور میشوند. به هر حال هر یک از آنها نظریات انسانی هستند که توسط خود انسان در مورد ماهیت انسان مطرح شدهاند. "چون انسان و جهان به تمام وجود ارتباط با خالق خود دارند و بلکه اساساً چیزی جز عین ربط و ارتباط با او نیستند، فکر انسان که در ابتدا در مورد خدا می اندیشد و بر اساس یک سلسله اصول و براهین عقلی به وجود او به عنوان خالق خود و جهان پی می برد، درمی یابد که در نهایت تفکر او نیز همچون وجودش مخلوق و قائم به خداست. از این رو این تفکر او نیست که با استقلال و اتکاء به خود بتواند درباره خداوند بیندیشد بلکه اندیشه او نیز تحت ربوبیت خداست. لذا این خداست که همچنانکه با تجلی خود به او وجود بخشیده، در علم بشر هم تجلی کرده و به آن فعلیت و تقرر می بخشد. پس در این صورت علم انسان همچون وجود او، مخلوق و فانی در علم و وجود خالق خود یعنی خداست." [2] خداجویی و خداخواهی ذاتی وجود انسان است. "غریزه خداخواهی و خداجویی، نوعی جاذبه معنوی است میان کانون دل و احساسات انسان از یک طرف، و کانون هستی یعنی مبداء اعلی و کمال مطلق از طرف دیگر؛ نظیرجذب و انجذابی که میان اجرام و اجسام موجود است. انسان بدون آنکه خود بداند تحت تأثیر این نیروی مرموز است." [3]
جانشین خدا
کامل ترین و پرشکوه ترین تعریفی که از انسان شده است را در ادیان و بخصوص در اسلام می توان جست. اسلام به منزلت انسان توجهی خاص داشته است؛ و می دانیم که انسان در طول تاریخ همواره بیمناک به خطر افتادن منزلت والای انسانی خود بوده است. او در این میان فلسفه های مختلف و مرام ها و مشرب های فکری را تجربه کرده است. چه بسیار رژیم های سیاسی و سرانی که برای اعاده حیثیت انسانی بشر به قدرت رسیدند. چه بسیار بشارت هایی که به ابنای بشر در این خصوص داده شد. اما متأسفانه تاریخ شهادت می دهد که بسیاری از انقلاب ها و داعیه داران صیانت از منزلت انسانی در هنگامه ای که بر سریر قدرت تکیه زدند از آرمانهای انسانی خود عدول کردند و به یکباره مخاطبان بی شمار خود را وانهادند و گاه بر علیه همان شعارهایی که خود به آن مقر بودند عمل کردند. انقلاب اکتبر 1917 روسیه یکی از همین موارد است. مشکل عمده آنها که عملاً شاهد اضمحلال آن بودیم به مبانی نظری آنان رجوع دارد: تئورسین های مارکسیست، انسان را در برابر جبر تاریخی و اجتماعی موجودی مقهور می دانستند در حالی که اسلام عقیده دارد که حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن ِ خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است.[4] توحید در تمام افعال ذاتی و صفاتی و افعالی، محور و مبنای تفکرات ماست و این درست در تضاد کامل با قضییه ماده ازلی آنان است. اسلام آن جهان را سرای باقی می داند اما مارکسیستها همه چیز را در جهان مادی خلاصه کرده و همه چیز را در همین جهان تمام شده پنداشته اند. پیشقراولان نظری انقلاب کمونیستی شوروی سابق، انگیزه اصلی و نیازهای زیربنایی بشر را نیازهای مادی او می دانستند و دین و مذهب و هنر را به عنوان نیازهای ثانویه و برخاسته از نیازهای مادی انسان ذکر می کردند. در باور ما "اسلام به عنوان یک دین، مجموعه ای است از عقاید و احکام که از طرف خداوند و به وسیله رسول خدا، برای تأمین سعادت و کمال معنوی و اجتماعی و دنیوی و اخروی انسان انزال و ارسال شده است... انقلاب اسلامی، یعنی احیاء و تعمیق عقاید و احکام اسلامی در افکار و رفتار فرد و جامعه در جهت نیل به کمال انسانی و اسلامی." [5] از ديدگاه قرآن كريم، رستگاري و سعادت بشر در گروه دو چيز است: ايمان و عمل صالح. اين دو اصل اساسي در نظام ارزشي اسلامي است و در مقابل خسران و شقاوت بشر در پيروي از مكتب مادي است. اولين اصل مهم و اساسي در مكتب اسلام، محور بودن خداي سبحان است؛ بدين معنا كه محور تقدس و ارزش خداست. پس اين مكتب بر پايه حق و نور است و محوريت خداوند در همه ابعاد زندگي، در هر سه مرحله انديشه و قلب و عمل، مطرح است.
در سوره شعراء از قول چند تن از رسولان الهي[6] فرازي به صورت مشترك تكرار شده كه نشان دهنده اصل بودن ياد خداوند در مراتب دعوت اين پيامبران است. مطابق آموزه هاي قرآني خداوند در كانون تقدس قرار دارد و هيچ ذاتي در عرض او نخواهد بود.[7]
- محوريت خدا در مرتبه قلب؛ آدمي در قلب خود نبايد تعلق خاطري جز خدا داشته باشد. مانند اينكه محبت به معناي تعلق قلبي به خداوند در قرآن كريم مطرح شده است.[8]
- محوريت خدا در مرتبه عمل؛ بالاترين مصداق اين مرتبه از خدامحوري، موضوع اطاعت است و همه انبياء الهي در مجاورت انديشه خدا محوري، پيوسته قوم خود را به اطاعت همه جانبه از خداوند فرا خوانده اند.
يكي ديگر از ارزشهاي اعتقادي اسلام، اصل بودن حيات اخروي است[9]. تنها ايمان به جهان باقي، ارزش دانسته نمي شود بلكه آنچه مسلم است همتي والا و روحيه اي عالي در پس اين اراده است كه تنها در حيطه انديشه محدود نمي شود؛ بلكه همه ذرات وجود انسان را به حركت وامي دارد تا همه كوشش خود را براي تعلق به حيات ابدي مصروف دارد و آني از تعمق و تأمل در اين حقيقت بازنايستد.
از ارزشهاي مهم ديگر اسلام، ضرورت پايبندي به اصول عملي و به عبارت عام تر، انجام عمل صالح از سوي مسلمانان است. اهم اين اصول عملي نماز و زكات يا انفاق مالي است.[10]
انسان دربینش اسلامی، جانشین خدا بر زمین است. خداوند به انسان کرامت بخشیده و او را به عنوان اشرف مخلوقات برگزیده است. چنین منزلتی به انسان از دامان ماهیت دینی به نام اسلام برمی خیزد. انسان در تمدن اسلامی واجد شریف ترین جایگاه است. چنین شأن و شرافتی را در هیچ اعتقاد و مرام فکری نمی توان یافت.
پی نوشت:
[1]- روم / 30
[2] - ذوعلم، علی؛ جرعه جاری، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی 1377 ص 23
[3] - مطهری، مرتضی؛ اصول فلسفه و روش رئالیسم ج5، ص 73
[4] - اصل پنجاه و ششم قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران
[5] - ذوعلم، علی؛ جرعه جاری، تهران، پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه اسلامی 1377 ص 35
[6] -بنگريد به آيات 105، 124، 142، 160، 177 از سوره الشعراء
[7] - ذالك بان الله هو الحق و ان ما يدعون من دونه هو الباطل / الحج 62
[8] - فسوف ياتي الله بقوم يحبهم و يحبونه اذله علي المومنين اعزه علي الكافرين / المائده 54
[9] - ومن اراد الآخره و سعي لها سعيها و هو مومن فاولئك كان سعيهم مشكورا / الاسرا 19
[10] - الذين يومنون بالغيب و يقيمون الصلوه و مما رزقناهم ينفقون / البقره 3
|