|
هدف از طرح اين موضوع آن است كه بتوانيم اهميت فلسفه را در يك فرهنگ و بهويژه اهميتي را كه فلسفه در جهان امروز براي ما ميتواند داشته باشد، بيان كنيم؛ بدين منظور، بياناتي را از دو تن از فلاسفه مشهور غربي و اسلامي نقل ميكنيم.
دكارت كه او را پدر فلسفه جديد ناميدهاند، در اين مورد ميگويد كه مقام و مرتبه و پايگاه فرهنگ را با فلسفه ميتوان شناخت؛ يعني اگر بخواهيد بدانيد يك جامعه در معارف و دانشها چه سهمي دارد، ابتدا بايد ببينيد كه تفكر فلسفي آن جامعه چه پايگاهي دارد. در طول تاريخ بشر، تمدنها و فرهنگهايي بوده و هستند كه از نظر علمي كاملند اما كمبود فكري دارند و در ميان انديشمندان و نخبگان فكري آنها بهندرت ميتوان متفكري را يافت كه واقعاً درباره مسائل وجود و هستي انديشيده باشد يا راهي را باز كرده باشد تا بتواند از يك افق تازه، هستي را مشاهده كند.
قول دوم از حكيم مسلمان، شيخ شهابالدين سهروردي - مؤسس حكمت اشراق - است كه ميگويد بدترين قرون، آن دورهاي است كه در آن، بساط فكر درهمنورديده باشد. او در عبارتي چنين ميگويد:«شر القرون ما تهي فيها بساط الاجتهاد»يعني بدترين قرون آن دورهاي است كه بساط اجتهاد درنورديده باشد و ديگر اجتهادي نباشد. در اينجا مراد از اجتهاد، فقط اجتهاد فقهي نيست بلكه اجتهاد در مطلق علوم منظور است؛ يعني فكر آدمي معطل شده و انسان به رخوت فكري رسيده باشد. چنين جامعه و فرهنگي دوران تاريكي را سپري ميكند. بنابراين فلسفه جايگاه مهمي در معارف بشري دارد.
حال بايد ببينيم خود فلسفه چيست و ما چه تعريفي از فلسفه داريم كه بر مبناي آن بتوانيم در مورد اينكه كدام فرهنگها داراي رشد و ارتقاي فكري هستند قضاوت كنيم. البته تعريفهاي متفاوتي از فلسفه هست و اين تفاوت تعاريف، نبايد دليل آن باشد كه چيزي به نام فلسفه وجود ندارد؛ اما معمولاً عدهاي چنين برداشت نادرستي دارند و اين به علت عمق مسائل فلسفي است.
تعاريف مختلف، وجوه مختلف فلسفه است و هر كدام اهميت فلسفه را از يك ديدگاه خاص بيان ميكنند و ميتوانند لازم و ملزوم و مكمل يكديگر باشند. اما متأسفانه بر اثر ناآشنايي به مبادي فلسفه، اين اختلاف در تعاريف، دليل بر تناقض و تضاد دانسته ميشود كه البته اشتباه است.
فلسفه تعريف شده است به نظر در حاق و حقيقت موجودات؛ يعني علم به حقيقت موجودات به قدر طاقت بشري. فلسفه«نظر»است. توجه داشته باشيد كه در طول تاريخ بشري، كلماتي هستند كه بهتدريج معناي اصلي و اهميت خود را از دست داده و به كلماتي مبتذل و پيشپاافتاده تبديل شدهاند كه از جمله آنها«نظر»است. نظر، به معناي نگاهكردن است اما نگاه فلسفي، نوع خاصي از نگاهكردن به حقيقت است. نظر فيلسوف، نظر يك عالم و يا نظر يك فرد عادي نيست بلكه نظركردن به معناي حقيقي است.
نقل كردهاند كه فيثاغورس گفته است كه وقتي بازيهاي المپيك در يونان تشكيل ميشد، عده زيادي براي ديدن بازيها ميآمدند اما او ميگفته كه مردمان بر سه دستهاند: عدهاي براي خريدوفروش و تجارت ميآيند و عدهاي نيز براي بازي و كسب شهرت و افتخار و فقط عدهاي كه فرزانه هستند، براي تماشا و«تئوريا»ميآيند؛«تئوريا»يعني بهتماشاايستادن و عالم را به عنوان تماشاگه راز نگريستن.
نقد و نظر
فلسفه هميشه با فرزانگي و خردمندي همراه بودهاما گاه اين معنا را از دست داده است. ولي ما نبايد فلسفه را به معناي امروزي آن كه در دو، سه قرن اخير حاكم شده، بدانيم. فلسفه و حكمت به معناي واقعي كلمه در كل تاريخ بشر وجود داشته و اختصاص به غرب هم ندارد؛ در ايران، هند و چين به اشكال مختلف وجود داشته است. متأسفانه در دو، سه قرن اخير تفكر غربي محور تفكر قرار گرفته و حكمت و فلسفه را با معيارهاي جديد غربي ـ خاصه بعد از رنسانس ـ مورد نقد و بررسي قرار ميدهند.
اين مسأله قابل تأملي است و اينكه ما فلسفه و حكمت را به يك معناي خاص و يك دوره خاص و يك فيلسوف خاص و يا منطقه جغرافيايي خاص محدود كنيم، هيچ وجه عقلي ندارد.
بنابراين فلسفه تا زمان معيني - چه در شرق و چه در غرب - به معناي فرزانگي و خردمندي بوده و فيلسوف هم مرد دانا و خردمند بوده است. سعدي اين معنا را بهخوبي چنين بيان ميكند:
ايهاالناس جهان جاي تنآساني نيست
مرد دانا به جهان داشتن ارزاني نيست
خفتگان را خبر از زمزمه مرغ سحر
حيوان را خبر از عالم انساني نيست
انسان را از عالم حيواني به عالم انساني، عالم خبر و آگاهي و عالم انطباع و بيداري ميرساند و اين معناي فلسفه است و نيز فلسفه، علم انتقاد است. علم نقد و معناي نقد، جزء لاينفك فلسفه است و نظري نيست كه با نقد همراه نباشد بلكه نظر، هميشه با نوعي معرفت انتقادي و برهاني همراه است؛ چون حكيمي كه با«نظر»به حقايقي رسيده، بايد آن را به ديگران تفهيم كند و براي بيان و تفهيم اين حقايق، ناچار است زبان انديشه و الفاظ و روش استدلال را به كار برد و اين ارتباط بين نظر و نقد، جايگاه بسيار مهمي دارد.
درد و حيرت
بعضي از فلاسفه، فلسفه را به«حيرت»تعريف كردهاند(البته به معناي محمود و نه مذموم و نه آن حيرتي كه آشفتگي فكري است) و گاهي نيز بعضي از عرفا و حكماي ما از آن به«درد»تعبير كردهاند؛ درد فلسفي يا حيرت فلسفي. چنان كه گفتيم، در علوم، عادت نيست و كسي كه مثلاً به رياضي ميپردازد، مسلماً علم و دانش دارد اما هنوز با فلسفه فاصله دارد. فلسفه نظر در علم است و خرابي و ويراني فلسفه در اين است كه علم به جاي فلسفه گرفته شود؛ چيزي كه در فلسفه جديد بعد از دكارت روي داده و درد اين است كه فلسفه را دقيقاً جايگزين علم و علم را جايگزين فلسفه كردهاند به طوري كه فلسفه، فلسفه علم شده است. اما فلسفه، نظر در علم است؛ يعني دوباره به آنچه در علم مسلم شده است نظر ميكنيم.
من كيستم؟
تعريف ديگر فلسفه، علم به امور واپسين است يا به تعبير ارسطو، علم به مبادي واپسين يا واپسين مبادي و علل. در علوم، از علل بحث ميشود؛ مثلاً در رياضي كه اثبات ميكنند چرا اين قضيه اينطور است، اين اثبات گاهي بيان علت است و عالم طبيعي كه از طريق تجربه به قانون ميرسد، اين قانون را علت چيزها ميداند. بنابراين هر علمي اگر كشف علت در حوزه خاص باشد، فلسفه با اين معنا ارتباط دارد زيرا فلسفه، كشف علل نخستين وجود است(وجود به معناي عام، نه در حوزه خاص مثل رياضي يا علوم طبيعي).
بنده در اينجا سؤالي مطرح ميكنم كه مربوط به حقيقت خود ما ميشود. اگر كسي بپرسد«من كيستم؟»و ما اين سؤال را از همه علوم بپرسيم، هر كدام از آنها از ديدگاه خودشان پاسخ ميدهند. زيستشناسي«من»را از يك ديدگاه خاص زيستي نگاه ميكند و به ما زيستشناسانه پاسخ ميدهد، اما تمام وجود ما وجود بيولوژيك نيست. يا اگر از يك جامعهشناس بپرسيم«من كيستم؟»او به من اجتماعي و من آنگونه كه در پهنه اجتماع ظاهر ميشود توجه دارد و ميگويد كه من همان است كه در عرصه اجتماع چنين اعمال و رفتاري دارد و اگر همين سؤال را از يك روانشناس بپرسيم، او حالات و رفتار رواني ما را«من»مينامد.
حال آيا اين قبيل پاسخهاي علوم براي دانستن اينكه«من كيستم؟»و«منِ من كيست؟»كافي است؟ مسلماً اين پاسخها حق سؤال را ادا نميكند. حال اگر همين سؤال را از يك شاعر عارف بپرسيد، چطور پاسخ ميدهد؟ شخصي از شيخ محمود شبستري - عارف و شاعر بزرگ ايراني - پرسيده است:
كه باشم من، مرا از خود خبر كن
چه معني دارد اندر خود سفر كن
البته«من»چيزي نيست كه بتوان بهآساني به آن رسيد و سرّ الهي در وجود ماست. اما شيخ شبستري بسيار عالي احكام«من»را بيان كرده و به حقيقت من، بيشتر نزديك شده است:
دگر كردي سؤال از من كه«من»چيست
مرا از من خبر كن تا كه من چيست
چو هست مطلق آيد در اشارت
به لفظ من كنند از او عبارت
حقيقت كز تعيّن شد معيّن
تو او را در عبارت گفتهاي من
من و تو عارض ذات وجوديم
مشبكهاي مشكات وجوديم
همه يك نور زان اشباح و ارواح
گه از آيينه پيدا، گه ز مصباح
تو گويي لفظ«من»در هر عبارت
به سوي روح ميباشد اشارت
چو كردي پيشواي خود خرد را
نميداني ز جزو خويش، خود را
منِ تو برتر از جان و تن آمد
كه اين هر دو ز اجزاي من آمد
به لفظ من، نه انسان است مخصوص
كه تا گويي بدان جان است افسوس
به دوزخ، برتر از كونومكان شو
جهان بگذار و خود در خود نهان شو
به هر حال منظور اين است كه عارفي در شبستر ايران ميخواهد با اين چند بيت بسيار پرمعنا، انسان را واقف كند به اينكه سرّ الهي در وجود انسان است و به گونهاي آگاهي ميدهد كه شايد در هيچ علمي به اين درجه ممكن نباشد.
فلسفه و فضيلت
مبحث ديگري كه در فلسفه داراي اهميت است،«مسأله ارزشها»است. مسأله ارزشها از ديرباز محور تفكر فلسفي بوده است؛ چه در تفكر شرق و چه در تفكر يونان و... اما به وجوه و حيثيّات مختلف. شعار بسيار معروف سقراطي اين است كه علم را همان فضيلت ميداند و اين به تعبير ديگر، يك معما و پارادوكس است كه چگونه علم ميتواند فضيلت باشد؛ يا علم اين معنايي را كه ما از آن ميفهميم ندارد و يك معناي ديگر دارد و يا اينكه ظاهراً سخن سقراط پارادوكس و تعارض و تناقض است.
به هر حال چگونه علم ميتواند فضيلت باشد؟ ما ميدانيم كساني هستند كه علم دارند و فضيلت ندارند. شايد هم سقراط علم را مرتبه ديگري ميداند. ظاهراً هرگاه ما تصوري داشته باشيم و آن تصور، ملازم با تصديق باشد، به آن علم ميگوييم اما از ديدگاه سقراط، آن علم نيست يا درجه بسيار ضعيفي از علم است. علم فضيلت است؛ يعني تحقق به فضايل نه تصور فضيلت. از ديدگاه سقراط، ما فضايل زياد نداريم؛ يك فضيلت داريم كه فضايل مختلف، جنبههاي آن هستند؛ فضيلت كلي و حقيقياي كه انسان به آن تعلق دارد و داراي جنبههاي مختلف است؛ مثلاً شجاعت، عدالت، سخاوت، كرامت. بنابراين افراد(با مراتب شدت و ضعف) صاحب فضيلت هستند و مثلاً امكان ندارد فردي را شجاع بدانيم بدون اينكه حكمت و علم داشته باشد و اين فضايل، با هم ارتباط نزديك دارند.
كشف هستي و هنر زندگيكردن
يكي ديگر از تعاريف فلسفه به عقيده بنده، علم به معاني وجود است. تمام هستي معنادار است و شما در اين دنيا هيچ چيز بدون معنا پيدا نميكنيد:
جهان چون چشم و خط و خال و ابروست
كه هر چيزي به جاي خويش نيكوست
تمام وجود معنادار است و فلسفه، كشف معناي وجود است؛ البته علم هم به معنا نظر دارد و معاني را كشف ميكند اما معاني نهايي وجود را فيلسوف كشف ميكند، چنان كه در قرآن نيز بيان شده كه تمام هستي و هر جزئي از موجودات معنا دارند و چه بسيار كساني كه از اين معاني و آيات، بدون دقت رد ميشوند و غفلت ميكنند. انسان دچار غفلتزدگي و نسيان است. تمام اين معاني با ما سخن ميگويند؛ به شرط آنكه حرف آنها را بفهميم و قدرت اين زبان وجود را درك كنيم. همانگونه كه هراكليتوس هم ميگفت«فلسفه، همسخنشدن با موجودات است چون خود موجودات سخن لوگوس و سخن حق و كلام هستند»خدا نيز در قرآن تأكيد كرده كه ما اين كلمه را بخوانيم و در معاني آن تدبر كنيم.
از طرف ديگر فلسفه با زندگي عملي انسان ارتباط دارد؛ به طوري كه بعضي فلسفه را هنر زيستن و زندگيكردن تعريف كردهاند كه اين خود، عاليترين هنر است.
وضعيت بحراني
به هر حال اكنون ميخواهيم بدانيم كه فلسفه نزد ما چيست و وضعيت فلسفه ما در حال حاضر چگونه است. در تفكر، مشرقزمين مثلاً قوي و غالب بوده است. البته در فلسفههاي اسلامي در گذشته تقريباً نقد و نظر (به درجات مختلف) با هم بودهاند. مثلاً در فلسفه ابنسينا جنبه نقدي و استدلالي، بسيار قوي است. مطلبي نيست كه در مورد آن برهان و تحليل نداشته باشد و از كتاب«شفا»ي او كه حدود ده يا دوازده جلد است تقريباً هفت الي هشت جلد آن مربوط به منطق و استدلال است. بنابراين وجودشناسي نظري دارد. يا مثلاً در حكمت سهروردي نظر، بسيار قوي است. البته تحليل هم دارد و اصلاً سهروردي كسي را حكيم ميداند كه جامع حكمت ذوقي و بحثي باشد. حكمت ذوقي همان نظر و حكمت بحثي نيز استدلال و شايد نقد است. به هر حال در مشرقزمين، نظر غالب بوده است و نقد (به معناي امروزي) نبوده است.
اما متأسفانه بايد بگوييم كه ما امروزه در وضعي بحراني در فلسفه قرار داريم؛ يعني به رغم اينكه داراي تمدني هستيم كه حكم مستمر و ممتدي داشته و جامع نقد و نظر بوده، اما ضعيف شده و قوت خود را از دست داده است و مانند گذشته سخنگويان بزرگ ندارد؛ در حالي كه مثلاً چهارصدسال قبل، ملاصدرا بوده با مكتبي بسيار عظيم يا حاجملاهادي سبزواري بوده با آن همه شاگرد يا در اصفهان در قرن گذشته، حاجملاعلي نوري بوده كه وقتي فتحعليشاه از او دعوت كرده كه بيايد و در تهران حوزه فلسفي تشكيل دهد، نامهاي به وي نوشته و عذر خواسته و گفته كه من نميتوانم 4هزار دانشجو را رها كنم و بيايم! يعني در شهري مانند اصفهان، استادان و بزرگاني بودهاند با كمال قوت و ما الان اين قوت را نميبينيم و خلاصه اينكه دوره جديد، دوره نظر نيست؛ مرگ نظر است.
كانت با نوشتن كتاب«نقد حكمت نظري»مرگ نظر و ممتنعبودن نظر را اعلام كرد و هيچ كس هم پاسخ او را نداد، در حالي كه پاسخدادن به آن، از ديدگاه حكمت ما كار بسيار آساني است و خود اينكه بزرگترين فيلسوف غرب در دوران جديد، مرگ مابعدالطبيعه را اعلام كرده، دلالت دارد بر اينكه تفكر نظري، سخنگوياني ندارد و به ضعف گراييده اما تفكر نقدي در دين و در فلسفههاي تحليلي امروز به قوت است. ولي اين فلسفه نيست؛ ويرانكننده است. ويران ميكنيم و نميسازيم و آنها هم كه نظر ندارند، نميتوانند راهنماي ما باشند. پس ما چگونه ميتوانيم نقد و نظر را با هم پيوند دهيم؛ آن هم با توجه به شبهات فراواني كه از طريق كانت يا هيوم و امثال آنها منتقل شده و تكرار ميشود؟ و چون فلاسفه ما به اين مسائل نميپردازند، اين اشكالات و شبهات باقي ميماند.
پس ما بايد به فلسفه خود بپردازيم زيرا گنجينههاي بسيار غني و سرشار ادبي، فرهنگي، حكمي و فلسفي داريم. البته منظور بنده فقط فلسفه نيست. مثلاً كتاب شيخ محمود شبستري پنج يا شش منظومه دارد كه سرشار از تفكر، تأمل، تدبر و اصول حكمي است. يا كتاب مولانا هم سرشار از نظر است و شما را از معاني و اسرار و رموز وجود از يك ديدگاه خاص آگاه ميكند. بنابراين كشف و فهميدن اين گنجينه غني و انسيافتن با آن، بسيار مهم است و اين هم كار دانشگاهها و حوزههاي ماست. از طرف ديگر، جوانان و دانشجويان ما بايد به تفكر نقدي آشنا شوند و اين مباحث به دور از جار و جنجال فكري مورد نقد و بررسي قرار گيرد. در ايران هم بحمدالله ريشه اين درخت نمرده و هنوز قوي است و انشاءالله در آيندهاي نهچندان دور، اين درخت بار ديگر برومند شود كه بتوان آن را پيوند زد.
در واقع، اين پيوندزدن حكمت نظري و حكمت نقدي به معناي كامل در فرهنگ ما رخ داده است. يعني اين حد از تركيب نظر و عمل و فقه - آنگونه كه در فرهنگ اسلامي بوده - در فلسفههاي ديگر كمتر بوده است و ما اميدواريم كه با پرداختن صحيح به فلسفه و با حمايت دولتمردان، اين تفكر معنوي و انديشه والايي كه هميشه شاخص فرهنگ ما بوده، بار ديگر احيا شود.
فلسفه و دين
اما نكته ديگري كه لازم است بدان اشاره شود، اين است كه حكمت و فلسفه با حكمت قرآن هيچ منافاتي ندارد(برخلاف نظر عدهاي كه معتقدند اين دو با هم ناسازگار است). خداوند حكيم است و قرآن كتاب حكمت است و پيامبر(ص) نيز در درجه اول براي حكمت مبعوث شده است.«ويعلمهم الكتاب و الحكمه»؛ عصاره قرآن و لب لباب آن، حكمت است اما ما قرآن را اينگونه نگاه نميكنيم. حكمت به معناي نظري عميق و دقيق و به معناي نقدي، همان چيزي است كه قرآن«عقل و فهم»ميگويد و ما را به فهم وجود و تعقل درباره وجود دعوت ميكند. بزرگترين ضربهاي كه ميتوان به دين و فرهنگ اسلامي زد، اين است كه تعقل و تفكر و تعمق و نظر در حقايق وجود را از تفكر ديني برداريم و بنابراين حكمت و نظر به معناي عميق و دقيق كلمه، نهتنها با ديدگاه ديني منافاتي ندارد بلكه توافق و تناسب نيز دارد.
|