زمانه:چنان كه مستحضريد لفظ «توسعه» متناسب با بستري كه در آن متولد شده، داراي مدلول و معناي خاصي است كه نميتوان به راحتي آن را براي معناي ديگري به كار برد و از آن معناي دلبخواهي ارائه كرد. در كشور ما گاهي بدون توجه به اين مهم، هر كس تعريف خاصي از توسعه ارائه ميدهد. البته بله، اگر مراد از توسعه به معناي مشهور نباشد و بخواهيم لفظ توسعه را براي معناي خودمان جعل كنيم، شايد بلااشكال بنمايد و بگوييم صرفا اشتراك لفظي است؛ ولي ظاهرا اين گونه هم نيست. لذا، به عنوان پرسش اول مفهوم توسعه را به همراه گزارشي از سير تاريخي اين مفهوم در غرب توضيح دهيد.
ج- مفهوم توسعه، مولود تحولات جهاني در پنج قرن اخير ميلادي است. به دنبال تحولات عميقي كه در جهان رخ داد، در قرن نوزدهم جهان به دو بخش نامتوازن تقسيم شد. در يك بخش، دنياي غرب قرار داشت كه از ثروت و پيشرفت سياسي و اقتصادي فراوان برخوردار بود و در يك بخش، دنياي غيرغربي كه از نظر ثروت و رفاه نسبت به غرب عقبمانده بود و به تدريج اين عقبماندگي فاحشتر شد. در اين بحث منظورم از غرب، غرب سياسي است، يعني اروپاي غربي و امريكاي شمالي، نه غرب جغرافيايي. اين تحول كه از قرن شانزدهم ميلادي آغاز شد، در قرن هيجدهم فرادستي كامل غرب را به ارمغان آورد و ثمرات و پيامدهاي آن در قرنهاي نوزدهم و بيستم كاملا نمايان شد. به اين ترتيب، در طول اين پنج قرن به تدريج در غرب، تمدن جديدي تكوين يافت كه از قرن نوزدهم از نظر فرهنگي و سياسي و نظامي كاملا بر جهان برتري داشت و الگوها و شيوه زيست خود را به تمامي جهان القا و در مواردي ديكته ميكرد.
بحث درباره علل اين برتري و تفوق غرب، بحث مفصلي است. اجمالا اين كه برتري مادي غرب، مولود سلطه آن بر ثروتهاي قاره امريكا و سياستهاي استعماري بود كه بخش مهمي از جهان را در زير سيطره غارتگرانه دنياي غرب قرار داد. متاسفانه، در سالهاي اخير در ايران گروهي از مبلغان و نظريهپردازان توسعه، اين عامل تعيين كننده را به كلي منكر ميشوند و توسعه غرب را يك توسعه مطلقا درونزا معرفي ميكنند و عقبماندگي ساير مناطق جهان را نيز درونزا ميخوانند. آنها به اين ترتيب ميكوشند تا احساس ناتواني ذاتي را در ميان ايرانيان ترويج كنند. بايد گفت اين عقبافتادگي به ايران و جهان اسلام اختصاص نداشت كه فرهنگ اسلامي يا ايراني عامل آن باشد، بلكه بخش مهمي از جهان را در برميگرفت كه به فرهنگهاي متنوع و كاملا متمايز تعلق داشتند. مثلا، چين نيز، كه به تمدن و فرهنگي كاملا متمايز با فرهنگ اسلامي تعلق داشت و تا قرن شانزدهم ميلادي يكي از مرفهترين و پيشرفتهترين دولتهاي جهان به شمار ميرفت، در قرون هيجدهم و نوزدهم فرايندي مشابه با ايران و جهان اسلام را طي كرد و پس از شكست واپسين اقدامات اصلاحي ملكه تسوهسي، معروف به ملكه بيوه، به طور كامل مقهور استعمار غرب شد.
در كتاب زرسالاران بخشهاي مفصلي به اين بحث اختصاص يافته و كوشيدهام به طور مستند فرايند اعتلاي غرب و افول ساير تمدنها و علل واقعي آن را طي اين پنج قرن نشان دهم.
در واقع، اين بحث جانمايه اصلي پژوهش هفت جلدي فوق است. برخلاف تبليغات توسعهگرايان، استعمار يك عامل در كنار دهها عاملي كه جغرافياي سياسي جديد جهان و توسعهيافتگي و توسعهنيافتگي ملتها را رقم زد نيست. استعمار، يك دوره تاريخي مفصل و سرنوشتساز است كه از درون آن دو دنياي غالب و مغلوب، توسعهيافته و توسعهنيافته، بيرون آمد.
زمانه: اگر هند را به عنوان يك نمونه بارز در نظر بگيريم، فرايند استقرار نظام سلطه در اين كشور چگونه بود؟
ج ـ در پي سلطه استعماري غرب، در قرن نوزدهم در ميان بخشي از مردم دنياي استعمارزده انگارههاي نظري جديدي شكل گرفت كه تطور آن در سالهاي پس از جنگ دوم جهاني به پيدايش نظريهها و مكتبهاي جديد توسعه انجاميد. هند به دليل استيلاي مستقيم استعمار بريتانيا، جالبترين نمونهاي است كه اولين واكنشهاي متفاوت را نسبت به سلطه سياسي و فرهنگي غرب نشان ميدهد. هند تا قرن هيجدهم در كنار عثماني و ايران يكي از سه دولت بزرگ اسلامي جهان به شمار ميرفت؛ بسياري از مردم و حكمرانان و نخبگان اين كشور مسلمان بودند و فرهنگ و نظام قضايي و حقوقي حاكم بر آن نيز به طور عمده اسلامي بود. حتي هندوها نيز تابع محاكم اسلامي بودند، زيرا نظام قضايي و حقوقي مستقل نداشتند. از دهه 1820 ميلادي انگليسيها فعاليت شديدي را براي دگرگوني فرهنگي، يا به قول خودشان «اصلاحات» در هند آغاز كردند و از اين زمان، هم فعاليت ميسيونرهاي پروتستان در هند اوج بيسابقه گرفت و هم استعمارگران انگليسي تلاش گستردهاي را براي اسلامزدايي در شبه قاره و انگليسيكردن فرهنگ هند آغاز كردند. فيليپ لاوسون، نويسنده تاريخ كمپاني هند شرق بريتانيا، مينويسد كه از اين زمان نظريهپردازان جديد به عنوان «نوعي آزمايشگاه زنده» به سوي هند هجوم بردند؛ آزمايشگاهي كه بايد در آن انواع نظريات اصلاحي جديد آزموده شود و به اين ترتيب شبهقاره هند را به آزمايشگاهي بزرگ براي آن چيزي تبديل كردند كه امروزه «مهندسي اجتماعي» خوانده ميشود.
به نوشته لاوسون، از همين زمان بود كه استعمار انگليس «برنامهريزي اقتصادي و اجتماعي» را براي دگرگوني جامعه هند آغاز كرد. اين برنامهريزي در واقع همان اقداماتي است كه بعدها، پس از جنگ دوم جهاني، به وسيله نظريهپردازان مدرنيزاسيون، مدون و تئوريزه شد. به اين ترتيب، در ميان گروهي از نخبگان هند موجي شروع شد كه به جنبش فرهنگپذيري موسوم است. اين گروه ميگفتند بايد تا مغز استخوان انگليسي شد. همان حرفي كه در دوران پس از نهضت مشروطه غربگرايان ايراني ميگفتند و مدعي بودند كه راه ترقي و توسعه ايران، فرنگيمآبشدن تام و تمام است.
افراطيترين اين بخش انگليسيگرا در هند، اليگارشي پارسي يا اعضاي ثروتمند طايفه پارسي (زرتشتيان هند) بودند و همينان بودند كه بر نخبگان غربگراي ايران بيشترين تاثيرها را بر جاي نهادند و از اين طريق در تاسيس سلطنت پهلوي نقش مهمي ايفا كردند. انگليسيشدن افراطي پارسيان آماج طنر در جامعه هند، از جمله در مطبوعات بود؛ و در اواخر سده نوزدهم و اوايل سده بيستم كاريكاتورها و طنزها و داستانهاي كوتاه متعدد در اين زمينه به صفحات نشريات هند راه يافت. در اين طنزها پارسيان به عنوان افرادي توصيف شدهاند كه وظايف اجتماعي خود را به درستي انجام نميدهند و در مقابل به «بسيار غربيبودن خود» ميبالند.
در ميان مسلمانان هند، موج بزرگ فرهنگپذيري با سِر سيداحمدخان آغاز شد كه از كارگزاران حكومت انگليسي هند بود. سِر سيداحمدخان مسلماني مقيد به ظواهر شرع و احتمالا صادقانه به اسلام علاقهمند بود؛ ولي اسلامي كه او ميشناخت فارغ از هرگونه جوهر مقابله با استعمار بود. حرفها و تعاليم سِر سيداحمدخان شباهت فراواني به حرفهايي دارد كه بعدها مهندس مهدي بازرگان در ايران مطرح كرد. مثلا سيداحمدخان پس از اولين سفرش به انگلستان نوشت:
«از نظر تحصيل، آداب و تربيت، مردم هند در مقايسه با انگليسيها مانند يك حيوان كثيفند در مقايسه با يك انسان توانا و زيبا.»
زمانه:ـ هندوها با پديه انگليسيگرايي چه داشتند؟
ج ـ در ميان هندوها، اعضاي دو خاندان تاگور و سن كه از خاندانهاي متنفذ برهمن و از زمينداران بزرگ بنگال بودند، نقش مهمي در اين موج انگليسيگرايي ايفا كردند. آنها يك فرقه مذهبي به نام برهما ساماج تاسيس كردند كه در ميان هندوها نقشي مشابه بهائيت در ايران داشت. اين پيوند ميان نخبگان انگليسيگرا و استعمارگران غربي تا به امروز تداوم دارد و به ايجاد يك اليگارشي جهانوطن انجاميده است. براي مثال اعقاب خاندان سن، كه زماني كارگزاران درجه اول استعمار بريتانيا و رهبران فرقه برهما ساماج بودند، امروزه در مقامات عالي سياسي و فرهنگي جهان جاي دارند. يك نمونه، شري بيناي رانجان سن است كه مدتها رياست فائو (سازمان خواروبار جهاني سازمان ملل متحد) را به دست داشت و نمونه ديگر پروفسور آمارتيا كومار سن، استاد دانشگاه هاروارد، است كه در سال 1991 با پروفسور اما روچيلد، دختر لرد ويكتور روچيلد، ازدواج كرد و در سال 1998 برنده جايزه نوبل اقتصاد شد. او يكي از سرشناسترين نظريهپردازان توسعه است.
اين موج فرهنگپذيري در نيمه دوم قرن نوزدهم به ايجاد يك طبقه بزرگ از نخبگان انگليسيگرا(Anglicized
elite) در هند و ساير ممالك اسلامي انجاميد. در هند و ساير مستعمرات بريتانيا اين نوع از فرهنگپذيري «انگليسي مآبشدن» (Anglicization) نام داشت و در مستعمرات فرانسه در شمال آفريقا، كه بعدها فرايند مشابهي آغاز شد، اين موج «فرانسوي مآبشدن» (Gallicization) ناميده ميشد. بعدها، اين واژه عامتر شد و اصطلاح «اروپايي مآبشدن» (Europanization) و سپس «غربيشدن» (Westernization) جاي آن را گرفت. در ايران واژه «فرنگي مآبي» كاربرد داشت. همين گروه اجتماعي بودند كه براي اولين بار غرب را به عنوان تنها الگوي قابل تقليد و دنبالهروي مطرح كردند و بر عقبماندگي جوامعه خود، در بسياري موارد به شكلي اغراقآميز، تاكيد نمودند و راه غربيشدن را توصيه كردند.
موج انگليسيگرايي كه در هند آغاز شد و بعدها غربگرايي نام گرفت در سالهاي بعد از جنگ دوم جهاني به وسيله گروهي از انديشمندان سياسي به نظريههاي مدرنيزاسيون بدل شد. در اين نظريهها مدرنيزاسيون به فرايندي اطلاق ميشود كه با اتخاذ آن گويا جامعه عقبمانده به جامعه مدرن تبديل خواهد شد. مدرنيزاسيون، برخلاف مفاهيم قبلي، مانند انگليسيشدن و اروپاييشدن و غربيشدن، مفهوم به ظاهر زيبايي است، ولي در مضمون همان راهي را توصيه ميكند كه واژههاي سلف آن فراروي مردم جوامع غيرغربي قرار ميداد. در نظريههاي مدرنيزاسيون نه تنها اقتصاد و سياست، بلكه فرهنگ و ايستارها و شيوه زندگي غربي، مدرن تلقي ميشود و مدل جوامع غربي را فراروي ملتهاي غيرغربي قرار ميدهد.
بايد اين نكته را نيز متذكر شوم كه سالهاي پس از جنگ دوم جهاني و به ويژه دهه 1960 ميلادي، اوج رواج نظريههاي مدرنيزاسيون بود. در آن دوران، انواع اين راهكارها به وسيله دولتهاي دستنشانده غرب در جهان سوم و بوسيله نخبگان غربگراي حاكم بر اين جوامع پياده شد و نتايج بسيار وخيمي به بار آورد كه ثمرات آن امروزه مشهود است. بنابراين، قريب به دو سده تجربه انگليسيگرايي و سپس غربگرايي و سپس مدرنيزاسيون در دنياي غيرغربي كاملا ناكام بود. در ايران نيز اين الگوها از سالهاي پس از خلع محمدعليشاه مكرر تجربه شد، ديكتاتوري پهلوي و سياستهاي آن را به ارمغان آورد و سپس در سالهاي 1340 شمسي در قالب اقدامات موسوم به «انقلاب سفيد» تحولات اجتماعي بزرگي را در ايران ايجاد كرد كه به نظر من پيامد آن كاملا منفي بود. به عبارت ديگر، هيچ نوع توسعهيافتگي به ارمغان نياورد كه به عكس سبب عقبماندگي بيشتر نيز شد و لطمات جبرانناپذيري بر ساختار اجتماعي و اقتصادي ايران وارد كرد.
زمانه: اين مفهوم مدرنيزاسيون چه نسبتي با توسعه دارد؟
ج ـ همانطور كه گفتم، مفهوم مدرنيزاسيون به دنبال تحقق يك غايت، يعني جامعه مدرن است و در تمامي نظريههاي مدرنيزاسيون اين غايت، يعني جامعه مدرن، همان الگوي تحققيافته و موجود در غرب است. امروزه، برخي از مبلغان ايراني نظريههاي مدرنيزاسيون، برخلاف سالهاي قبل، كمترين تعارفي ندارند و به صراحت از گذر از جامعه سنتي به جامعه مدرن سخن ميگويند و آن گونه از الگوهاي مدرنيزاسيون را مطرح ميكنند كه در دهه 1960 والت ويتمن روستو و ديگر صاحبنظران مدرنيزاسيون مطرح ميكردند. اين مفاهيم و اين گونه نگرشها همه قابل بررسي و اجتنابناپذير و جبري است؟ آيا در واقع حتي در غرب جديد نيز آن شاخصهاي جامعه مدرن كه افراد فوق مبلغ آن هستند، تحقق يافته است؟
توسعه مفهومي كارشناسيتر و ظاهرا غيرارزشي است و به اين دليل مقبوليت بيشتر يافته. در اين، كه هر جامعه بايد براي حل معضلات و دشواريهاي خود داراي برنامه باشد. و ترديدي نيست ولي همين برنامهريزي توسعه اجتماعي ---- اقتصادي وقتي بر نظريههاي مدرنيزاسيون مبتني ميشود، بار ارزشي مشابهي اخذ ميكند. به عبارت ديگر روح نظريههاي مدرنيزاسيون بر نظريههاي توسعه نيز غلبه مييابد. در اينجا نيز نظريههاي توسعه به دنبال يك مدل توسعه يافته است كه همان غرب جديد انگاشته ميشود. همين جا مقوله از گذر از جامعه سنتي به جامعه مدرن مطرح ميشود و خلاصه در بسياري موارد تفاوت تنها در ظاهر دو واژه بيپيرايه مدرنيزاسيون و واژه مستورتر توسعه است، ولي مضمون و راهكارها و غايت يكي است.
بنابراين اگر ما از توسعه معناي خاص و بومي خود را مراد كنيم و به دنبال تحقق الگوهاي نظري تجربه شده كه از سوي نظريهپردازان غربي توسعه و مدرنيزاسيون، پرداخته و رواج داده شده نباشيم، شايد اين معنا بيضرر باشد؛ ولي در عمل اين امر تحقق نمييابد، بلكه در عرصه كارشناسي در نهايت روح قالبها و الگوهاي نظري مدرنيزاسيون غلبه ميكند و مسيري را ديكته ميكند كه در سده بيستم مكرر آزمون شده و شكست خورده و هيچگونه توسعهيافتگي را به ارمغان نياورده است. متاسفانه ساختار فكري كارشناسي در جامعه ما و نهادهاي برنامهريز مربوطه به گونهاي است كه اين تاثيرات را ناگزير كرده است.
زمانه: توسعه در چه محيطي اتفاق ميافتد و عوامل تسهيل كننده آن كدامند؟
ج ـ توسعه در فضايي رخ ميدهد كه اول در ميان مردم يا نخبگان سياسي يك كشور احساس عقبماندگي ايجاد شود، ثانيا الگويي حضور داشته باشد كه به عنوان جامعه توسعه يافته القا شود و تفاوتهاي فاحش ميان وضع موجود آن جامعه و الگوي فوق مرتب گوشزد و تبليغ شود. در اين فضاست كه زمينههاي رواني و فرهنگي براي اخذ نظريههاي مدرنيزاسيون و توسعه فراهم ميشود. در روانشناسي سياسي اين ساز و كار را «امپاتي» (Empathy) مينامند يعني توانايي تبديل انسانها به موضوع تلقين. منظور از امپاتي نوعي القاي رواني --- فرهنگي است، مستقيم يا غيرمستقيم، كه طي آن به فرد، يا يك گروه اجتماعي يا جامعه، تلقين ميشود كه خواستار موقعيتي ايدهآل شود كه در برابرش تصوير شده است. به گفته دانيل لرنر، جامعهشناس امريكايي كه در دهه 1950 اين مفهوم را در نظريات توسعه به كار گرفت، مهمترين عاملي كه سبب امپاتي ميشود، اين است كه فرد گمان كند مُدِلش در وضعي بهتر از او قرار دارد. اين نوع از تبليغات سياسي از دهه 1950 به شدت از سوي ايالات متحده امريكا و دنياي غرب كاربرد يافت و به تعبير لرنر سبب پيدايش تقاضاهاي جديد در مردمي شد كه پيشتر حتي تصور چنين نيازهايي را نداشتند.
رواج اين احساس جديد نياز شرايط جديدي را بر مديريت جوامع غيرغربي تحميل كرد. اين احساس جديد نياز، تنها اقتصادي نبود؛ در عرصههاي متنوع، از جمله سياست و فرهنگ نيز بازتاب داشت. در نخبگان سياسي و فكري جهان غيرغربي اين احساس نياز پيدا شد كه نه تنها فرهنگ و سنن جامعه خود، بلكه حتي ساختارهاي اجتماعي كهن خود را نيز بايد امحأ يا بسان غرب، بازسازي كنند. اين فرايندي است كه دانيل لرنر آن را «انقلاب احساس محروميت فزاينده» ناميده است.
زمانه: در نظريات توسعه براي تحقق توسعه چه شاخصهايي ذكر ميشود؟
ج ـ در نظريات كلاسيك مدرنيزاسيون و توسعه، برخي لوازم فكري، فرهنگي و سياسي ذكر ميشود. مثلا صنعتيشدن و غلبه اقتصاد شهري بر اقتصاد كشاورزي، نسبت بالاي شهرنشيني، منفردشدن اعضاي جامعه و از ميان رفتن نهادهاي سنتي مديريت اجتماعي، به عنوان شاخصهاي گذر به جامعه توسعه يافته تلقي ميشود. اين شاخصها تماما در دهه 1960 تجربه شده و توسعهيافتگي به ارمغان نياورده است. مثلا در طول پنج شش دهه اخير، هزاران ميليارد دلار از درآمد كشورهاي جهان پيراموني صرف خريد صنعت و تكنولوژي از غرب شده و پيامد آن افزايش فقر و محروميت در اين جوامع و بحرانهاي ناشي از آلودگي شديد محيط زيست در اين كشورها بوده است.
زمانه:اما داستان توسعه در ايران؟
ج ـ ايران برنامه صنعتيشدن، طبق الگويي كه نظريهپردازان امريكايي توسعه القا و برنامهريزي كردند و با همكاري شركت امريكايي مشاوران ماورأ بحار، از سال 1327 و با اولين برنامه عمراني هفت ساله كشور آغاز شد.
در اين برنامه 300 ميليون تومان به توسعه صنايع و معادن ايران اختصاص يافته بود. در آن زمان به مردم چنين القا ميشد كه گويا با اجراي اين برنامه تمامي مشكلات اقتصادي ايران حل خواهد شد. بر مبناي همين برنامه هفت ساله بود كه سازمان برنامه و بودجه نيز تاسيس شد.
از سال 1332 تا سال 1357 ايران حدود 5/114 ميليارد دلار درآمد نفتي داشت كه بخش مهمي از آن صرف احداث صنايع شد. پس از انقلاب نيز بيش از 340 ميليارد دلار درآمد نفتي داشتيم كه بخش مهمي از آن صرف صنعت شد؛ ولي اين سرمايهگذاري كلان هيچ نوع توسعهيافتگي به ارمغان نياورد. ميتوان تصور كرد اگر اين مبالغ هنگفت در اين دوران طولاني صرف كشاورزي شده بود، ايران امروز چه سيماي متفاوتي داشت؛ قطعا امروزه ما مبالغ هنگفتي صادرات غيرنفتي داشتيم و چهره شهرها و جمعيت ما و مسائل فرهنگي و اجتماعي ما نيز به گونه ديگر بود. توجه كنيم كه استراليا تنها از طريق صادرات پشم بيش از يك ميليارد دلار درآمد ساليانه دارد. متاسفانه، در ساختار فكري كارشناسي ما پشم و گوسفند شاخص توسعهيافتگي نيست، ولي كارخانه و اتومبيل شاخص توسعهيافتگي تلقي ميشود.
شهرنشيني نيز همين وضع را دارد. از سده بيستم رشد جمعيت شهري به كشورهاي پيراموني انتقال يافته و به پيدايش ابرشهرهاي متعدد در اين جوامع انجاميده است. منظور از ابرشهرMega city) )، شهري است با ده ميليون نفر جمعيت و بيشتر. امروزه از 21 ابرشهر جهان، 18 ابرشهر در كشورهاي توسعه نيافته است كه برخي فقيرترين كشورهاي جهان هستند. بالاترين ميزان رشد شهري نيز به قاره آفريقا تعلق دارد. به عبارت ديگر، به دليل سياستهاي توسعه دهه 1960، كه عموما به وسيله صندوق بينالمللي پول و بانك جهاني و با حمايت دولتهاي ايالات متحده امريكا ديكته ميشد، در جهان پيراموني با ظهور هيولاهايي به نام ابرشهر مواجهيم كه به صورت «شهر تودهوار» (Mass City) رخ مينماياند و مانند انگلي غولپيكر بخش مهمي از درآمد ملي را ميبلعد بيآن كه چيزي به توليد ملي بيفزايد. تهران يكي از اين ابرشهرهاست كه تمامي بلاياي ناشي از اين گونه ابرشهرها را به شكلي نمونهوار در خود گرد آورده است.
شاخصهايي كه عرض كردم، همه شاخصهاي كارشناسي است كه براي توسعهيافتگي ارائه ميشود. شاخصهاي سياسي نيز وجود دارد كه مثلا دگرگوني در نظام سياسي سنتي و ايجاد دولتهاي مدرن، يعني در واقع ايجاد حكومتهاي مطيع يا دستنشانده كانونهاي حاكم بر غرب و كمپانيهاي بزرگ، كاهش يا حذف نقش دين در حيات سياسي و اجتماعي را توصيه ميكند. اين گونه شاخصها غيرجديتر از آن است كه مورد بحث قرار گيرد.
زمانه: اگر موافق باشيد، بياييد به زمان خودمان. در پايان جنگ تحميلي شاهد بوديم كه هشت سال با شعار سازندگي، تحولاتي در ايران رخ داد. تحليل جنابعالي از اين تحولات چگونه است؟
ج ـ انتخاب سازندگي به عنوان شعار دوران بازسازي پس از جنگ تحميلي، انتخابي كاملا درست بود؛ ولي متاسفانه بخش مهمي از برنامههايي كه در پيش گرفته شد، به تاثير از ساختار و بافت فكري ريشهدار كارشناسي در كشور ما، كه عمدتا در سازمان برنامه تبلور يافته بود، و نيز به تاثير از برخي مديران تحصيلكرده غرب، كه به مرحله اجتهاد و بوميكردن انديشه نرسيده و شيفته متون درسي خود بودند، از نظريههاي دهه 1960 مدرنيزاسيون تاثير گرفت و پيامدهاي مخربي به بار آورد.
رشد قطبهاي بزرگ جمعيتي در شهرها و شهركهاي اقماري و تخليه روستاها، بههمريزي ساختار اجتماعي و سامان زندگي شهري و روستايي، صرف هزينههاي سنگين در صنعتي كه بازده مالي ندارد، گسترش فرهنگ مصرفي در مديران و جامعه از پيامدهاي تاثير اين زيرساختهاي فكري كارشناسي بود. توجه كنيم كه والت ويتمن روستو، كه هنوز نظريات او بر مكاتب توسعه سنگيني ميكند، غايت توسعه را ايجاد «جامعه مصرف انبوه» ميدانست.
به نظر ميرسد در ايران نيز اين آرمان روستو، متاسفانه به دست خود ما، تحقق يافته است. اين سياستها شكاف ميان «خواستها» (توقعات) و واقعيات را در جامعه ما به طرزي فاحش افزايش داد و در پايه بحرانهاي سياسي، فرهنگي و اقتصادي بعدي قرار گرفت. توجه كنيم طبق نظريه دانيل لرنر، كه به «فرمول لرنر» معروف است، احساس محروميت مولود نسبتي است كه انسان ميان خواستها (توقعات) و يافتهاي خويش احساس ميكند.
بنابراين، سطح زندگي مردم در يك جامعه ميتواند افزايش فراوان يابد، ولي احساس محروميت در آنان بيشتر از زماني شود كه چيزي نداشتند.
لرنر يكي از علل شورشها و انقلابهاي اجتماعي را تشديد اين احساس محروميت، يعني ايجاد شكاف ژرف ميان خواستها و امكانات ميداند. توجه كنيم كه لرنر هم استاد دانشگاه هاروارد و هم از برجستهترين پژوهشگران و نظريهپردازان سياسي وابسته به آژانس مركزي اطلاعات امريكا (سيا) بود.
از آنجا كه ما فاقد استراتژي توسعه بوده و هستيم، يعني نميدانيم شاخصهاي كارشناسي جامعه مطلوبمان كدام است، براي تدوين اين شاخصها و راهكارهاي تحقق آن انديشه نكردهايم و به كليات و شعارها بسنده نمودهايم، سياستگذاري ما منجر به ايجاد يك طبقه متوسط پرشمار و متورم شد كه در توليد و افزايش ثروت ملي نقش ندارد.
به عبارت ديگر، اين موج خودبهخودي سبب انباشت مقادير عظيمي سرمايههاي كوچك در دست گروههاي كثيري از اعضاي جامعه شد. صاحبان اين سرمايهها در پي تحقق دو هدف بودند: تامين نيازهاي مصرفي و افزايش سرمايه. هجوم اين نقدينگي كلان به سوي مصرف، رونقي بيسابقه در بازار كالاهاي مصرفي ايجاد كرد و ايران را به بازار پرسودي براي كمپانيهاي غربي بدل نمود.
تكاپو براي افزايش نقدينگي، اين گروههاي نوكيسه را به سوي شاخههاي هر چه كم زحمتتر و پرسودتر اقتصاد سوق داد كه در عين حال نيازمند دانش و تجربه نيز نبود. چنين بود كه افزايش طبقه متوسط در ايران عملا به افزايش بازار مصرف كالاهاي كمپانيهاي جهاني از يكسو و افزايش گروههاي دلال و واسطه و درگير در مشاغل مرتبط با مبادله كالاهاي مصرفي و خدمات مرتبط با اين عرصه از سوي ديگر انجاميد. به اين ترتيب، ظهور اين طبقه متوسط انبوه و پرشمار به جاي آن كه به نيروي محركه اقتصاد توليدي در ايران بدل شود، به عاملي نيرومند در جهت نابسامان و فاسدكردن ساختار اقتصادي جامعه بدل شود.
اشاعه و رشد فرهنگ دلالي و مصرفي و تب افزايش ثروت، در فرهنگ جامعه نيز بازتاب مستقيم و چشمگير يافت. نيتجه اين دگرگوني ژرف، «ساختزدايي» يا «بياندامشدن» جامعه بود. مهاجرت مهارنشدني به شهرهاي بزرگ، به ويژه تهران، افزايش اشباعنشدني تقاضا براي كالاهاي مصرفي و خدماتي، از جمله مسكن و اتومبيل و مواد غذايي و سوختي، همه و همه از پيامدهاي اين تحول است. توجه كنيم كه طبق اظهارات برخي مقامات رسمي، در ده ساله اخير حدود يكصد ميليارد دلار صرف يارانه مواد سوختي و انرژيزا در ايران شده است.
افزايش طبقه متوسط فوق، طبقات تهيدست شهري و روستايي را از ميان نبرد، بلكه تركيب و كيفيت آن را دگرگون ساخت. يعني گروههاي جديدي به صفوف طبقات تهيدست رانده شدند كه بعضا در گذشته در صفوف طبقه متوسط جاي داشتند و دوراني از ثبات اجتماعي را تجربه كرده بودند. از مهمترين اين اقشار تهيدست جديد بايد به كارمندان و به ويژه گروههاي شاغل در حرفههاي فكري (مانند معلمان) اشاره كرد. انبساط و تورم شديد حجم دستگاه ديوانسالاري كشور، تعداد حقوقبگيران مستقيم و غيرمستقيم نظام را افزايشي چشمگير داد و اين گروه در دوران هشتساله «سازندگي» سختترين فشارهاي مالي را متحمل شد. اين گروه به همراه اعضاي خانوادههايشان بخش مهمي از اعضاي جامعه ايران را در برميگيرند.
در مقابل اين تحول طبقاتي در بدنه جامعه، كه از يك سو به اشاعه فرهنگ مصرف و دلالي انجاميد و از سوي ديگر به راندهشدن بخشهاي كثيري از جامعه به صفوف طبقات تهيدست، نوع جديدي از تراكم ثروت در بخشهايي از جامعه شكل گرفت و ظهور طبقات جديدي از كلان ثروتمندان را سبب شد. مهمترين و موثرترين بخش اين گروه در پيوند با دستگاههاي متنوع حكومتي و از طريق فساد مالي و سوءاستفاده از اهرمهاي حكومتي پديد شد. به عبارت ديگر، منشا ثروت اين «طبقه جديد» نيز ارتزاق از درآمد نفت و رانتهاي حكومتي بود، نه توليد و افزايش ثروت اجتماعي.
اين طبقه جديد كلان ثروتمند، مانند طبقه متوسط جديد فوقالذكر، دو رويكرد اصلي داشت: اول، ارضاي نيازهاي مصرفي، دوم افزايش نقدينگي. عملكرد اين گروه نيز به گسترش فرهنگ مصرف انجاميد و بخشهاي كثيري از آنان به واسطهها و دلالان و توزيعكنندگان كالاهاي كمپانيهاي غربي بدل شدند. اين طبقه، به دليل بهرهمندي از امكانات دولتي، با برخي كانونهاي غربي پيوند برقرار كرد و آسانترين و غيرتخصصيترين راه افزايش ثروت خود را در واسطهگري كالاهاي كمپانيهاي غربي يافت. اين گروههاي دلال، در سياستگذاريهاي اقتصادي كشور نيز دست داشت و به تب مصرف، گستردهاي بيسابقه بخشيد. طبق آمار گمرك ايران، در سال 1369 ميزان واردات اقلامي مانند مرواريد و سنگهاي گرانبها و زيورآلات ترئيني تنها حدود 25 تن بود كه در سال 1372، يعني چهار سال بعد، به 1323 تن رسيد. اين افزايش حيرتانگيز بيانگر خيلي چيزهاست. اين طبقه جديد هماكنون بخشي از سرمايه انبوه خود را در بورس بازي زمين شهري و مسكن به كار انداخته و افزايش سرسامآور قيمت زمين و مسكن را در سالهاي اخير سبب شده است. اين طبقه براي منافع ملي و ارزشهاي ديني، كمترين اهميتي قائل نيست و ميل جنونآميزش به افزايش ثروت، هيچ مانع و رادع و حد و مرزي نميشناسد. اين بزرگترين خطر داخلي است كه جامعه و نظام ما را تهديد ميكند و تصور نميكنم مقابله با آن به اين سادگيها ميسر باشد؛ زيرا برخلاف دشمن خارجي، دشمني خودي است كه در اعماق ما نفوذ كرده است.
به گمان من، در ميان سياستهاي توسعه پس از انقلاب گشايش بازار ايران به روي صنايع جهاني اتومبيلسازي، هم از نظر اقتصادي و هم از نظر فرهنگي، مخربترين بود. اين سياست به تاثير از الگوي كره جنوبي و راه توسعه جنوب شرقي آسيا آغاز شد و جالب اينجاست كه الگو و سرمشق ديروز ما امروزه با شكست كامل مواجه شده است.
در سال 1998 كمپاني كيا موتورز، سازنده اتومبيلهاي پرايد، با 9 ميليارد دلار بدهي ورشكست شد و در سال 2000 ميلادي كمپاني اتومبيلسازي دوو نيز با 6/7 ميليارد دلار بدهي ورشكست شد و كمپاني امريكايي فورد آن را خريد. در آن زمان كسي به اين ادعاي درست توجه نميكرد كه معجزه كرهجنوبي تنها جلوهاي است از سياست صاحبان صنايع غرب براي صدور تكنولوژي به جهان پيراموني نه توسعه واقعي. توجه كنيم كه كمپاني هوندايي، كه در ايران با نام هيوندا معروف است، با سرمايه كمپاني امريكايي فورد تاسيس شد و ده درصد سهام آن متعلق به كمپاني دايملر كرايسلر بود، كمپاني دوو با سرمايه كمپاني امريكايي جنرال موتورز تاسيس شد و در آغاز جنرال موتورزه كره نام داشت. در ژاپن نيز وضع كم و بيش به همين گونه است و مثلا 37 درصد سهام كمپاني ژاپني ميتسوبيشي متعلق به كمپاني امريكايي دايملر كرايسلر است.
متاسفانه، از سال 1370، يعني درست در زماني كه صنايع اتومبيلسازي غرب در بزرگترين بحران خود پس از جنگ دوم جهاني قرار داشت، به مدد گروهي از دلالان داخلي و تكنوكراتهاي دولتي و كارشناسان و نظريهپردازان سياسي و اساتيد دانشگاه، كه مرتب الگوي «ببرهاي آسيا» را به رخ ما ميكشيدند، بازار ايران به روي كمپانيهاي بزرگ اتومبيلسازي گشوده شد.
پيامدهاي مخرب اين سياست در اواخر دهه 1370 نمايان شد. بعدها در بررسي پيامدهاي مخرب اين سياست، يك پژوهشگر ايراني وزارت صنايع را «نمايشگاه بزرگ فروش اتومبيل» خواند كه «تهران و ساير شهرها را به پاركينگ انواع اتومبيل تبديل نموده است.» پژوهشگر فوق مصرف ارزي بخش خودروي وزارت صنايع را ساليانه حدود دو ميليارد دلار تخمين ميزند؛ در حالي كه از طريق صادرات اتومبيل ساليانه تنها حدود 13 الي 14 ميليون دلار ارز وارد ايران ميشود. محقق فوق به درستي ميپرسيد: «داغ شدن بازار مونتاژ خودرو در دهه پنجاه به واسطه رشد درآمدهاي ارزي حاصل از فروش نفت، به ويژه شدت ناگهاني آن در سال 1353 كه منجر به سرمايهگذاريهاي عظيم ايجاد اين صنايع با هدايت بيگانگان شد، در آن موقع، به عنوان عامل ايجاد رشد مصرفگرايي مورد نكوهش قرار گرفت. چگونه است كه ادامه اين سياست پس از 25 سال آن هم با كاهش درآمدهاي نفتي ميبايست درست تلقي شود؟»1 علاوه بر مصرف فراوان انرژي در ايران، كه هشت برابر ميانگين مصرف انرژي در كشورهاي در حال توسعه است، بايد مبالغ عظيمي را كه به دليل افزايش روزافزون اتومبيل، صرف ترافيك تهران و شهرهاي بزرگ و احداث بزرگراهها ميشود، به عنوان هزينههاي اين سياست محاسبه كرد. به عبارت ديگر، ملت ما ساليانه مبالغ هنگفتي صرف ميكند تا چند كمپاني اتومبيلسازي جهان وطن، ظاهرا در پوشش كمپانيهاي خودروسازي ايران، سودهاي عظيم ببرند.
در مقابل، ما الگوي توسعه چين و ويتنام را داريم كه هر دو تقريبا مقارن با شروع سياستهاي سازندگي در كشور ما آغاز شدند. تحولات چين كاملا معروف است و من به آن نميپردازم، ولي نمونه ويتنام واقعا مثالزدني است. در همان زمان كه ما سياستهاي سازندگي را شروع كرديم، ويتنام در وضعي اسفناك قرار داشت. فقيرترين كشور جهان بود و ريچارد نيكسون، رئيسجمهور پيشين امريكا و يكي از صميميترين دوستان محمدرضا پهلوي، با افتخار در كتاب خود ويتنام را به عنوان نمونهاي از كشورهايي كه با امريكا درافتادند و كارشان به سيهروزي كشيد مثال زد. او در واقع اين ضربالمثل ايراني را تكرار ميكرد كه «هر كه با ما در افتاد ورافتاد» به گمان من، روي خطاب نيكسون در كتاب فرصت را دريابيم، به نخبگان سياسي كشورهايي مانند ايران بود و بيهوده نبود كه اين كتاب به سرعت به فارسي ترجمه و منتشر شد به هر حال، ويتنام از همان زمان سياستهاي بازسازي خود را با اتكا بر زراعت برنج اين كشور آغاز كرد و برخلاف تمامي كارشكنيهايي كه امريكا در راه صادرات برنج ويتنام ايجاد نمود، درست هشت سال بعد به سومين صادركننده برنج دنيا تبديل شد. در پايان اين دوره، به نوشته اكونوميست، سيل مهاجرت و فرار ويتناميها از اين كشور به ساير كشورهاي آسياي جنوب شرقي روندي معكوس يافت و امروزه شاهد موجي بزرگ از ويتناميهاي مهاجر هستيم كه به موطن خود بازميگردند. آيا در اين دوران ما از ويتنام برنج خريديم؟ گمان نميكنم. متاسفانه، ذائقه ما برنج ويتنام و پشم و گوسفند استراليا را نميپسندد، ولي اتومبيلهاي كرهجنوبي برايمان جاذبه فراوان دارد.
زمانه: تصوير جنابعالي از ايران توسعه يافته چيست؟
ج ـ به گمان من، اگر شعار ما تحقق «جامعه سالم» باشد، به توسعه واقعي و پايدار نيز دست خواهيم يافت. جامعه سالم يعني قناعت و تلاش براي كار و افزايش توليد ملي، نه گسترش فرهنگ دلالي؛ جامعه سالم يعني ايجاد اعتدال در وضع موجود، سامانمند كردن روابط اجتماعي و تلاش براي زيباتر و دلچسبتر كردن زندگي مردم. اساس استراتژي توسعه، بايد حركت عقلايي به سمت بهزيستي و اعتدال اجتماعي باشد نه شعارهاي بلندپروازانه و غيرقابل تحقق.
اگر بتوانيم وضع موجود جامعه خود را سالم و معتدل كنيم، اگر بتوانيم حيات اقتصادي خويش را معقول نماييم و تحرك اقتصادي را در لايههاي وسيعي از جامعه به سمت افزايش توليد داخلي برانگيزانيم و فرهنگ دلالي و مصرفگرايي و فساد ديوانسالاري را واقعا مهار كنيم، بيگمان پيشرفت و توسعه راستين نيز خواهيم داشت.
براي تحقق چنين استراتژي بايد نخست روانشناسي آن را در خود پرورش دهيم: روانشناسي اعتدال و عقلانيت. دين و فرهنگ و گنجينه غني احاديث و ادبيات ملي ما سرشار از توصيه به اين دو اصل است.
پينوشت:
1- علي سيدمحمد، «بررسي وضع صنعت خودرو كشور»، نشاط، چهارشنبه، 16 تير 1378، ص 7.