جنبش دانشجويى را تاكنون به طرق مختلف تعبير كرده اند ولى مسئله تغيير آن است.
۱- طنين سابقاً انقلابى و اكنون مسخ شده آهنگ «يار دبستانى» هنوز هم يگانه طنينى است كه در فضاى «اصلاح طلبانه» دانشگاه هاى ايران، از دانشگاه بزرگ تهران گرفته تا شهيد چمران و بوعلى و خواجه نصير و پلى تكنيك، «قلب جنبش دانشجويى»، افكنده مى شود. اين طنين كه بنا است در مقام آواى اپوزيسيون، هرازگاهى تربيون ها و تجمع ها و سخنرانى هاى اعتراض گونه دانشجويى را همراهى كند و شورى ناموجود را دامن زند، اكنون به تمامى از سرشت اعتراضى خود (اعتراض به كشته شدن سه يار دبستانى در حدود پنجاه سال پيش) تهى شده و در پيروى از قوانين تاريخ فرم، به ضد خود بدل گشته است.
بهمن ماه سال پيش نيز صداوسيما با پخش اين آهنگ، سرشت «انقلابى» آن را سراسر از آن خويش كرد. ولى همچنان نيز «يار دبستانى» از بلندگو هاى پوسيده تريبون هاى اعتراضى دانشجويان پخش مى شود، البته ديگر شنيده نمى شود. اكنون اين آهنگ به جاى آن كه نماد شور دانشجوى معترض پس از دوم خرداد باشد، معرف سكون و انجماد فعلى اوست.
بايد با شجاعت پذيرفت كه اين آهنگ ديگر تمام شده است.تمام شدن اين آهنگ به معناى تمام شدن امكانات فعلى فرم غالب در كنش هاى اعتراضى دانشجويى است. فرمى كه جنبش به اصطلاح دانشجويى (دست كم از ۱۳۷۶ تاكنون) هرگز وقعى بدان ننهاده است و سرشت انتقادى كنش زيبايى شناختى و فرمال را جدى نگرفته است. جنبش دانشجويى و اصولاً كنش هاى دانشجويى اعتراضى، دست كم در اين شش سالى كه من در اين دانشگاه بوده ام، همواره در مضمون و محتوا به ظاهر معترض و خواستار تغيير وضع موجود بوده ولى در فرم سراسر محافظه كار. اين محافظه كارى و انجماد در فرم سويه هاى گوناگونى را در برمى گيرد:
از گويش روزانه استفاده از زبان و طرز لباس پوشيدن گرفته، تا لحن فعالان در تريبون ها وسخنرانى هاى دانشجويى. ما دانشجويان هنوز اغلب همديگر را «شما» خطاب مى كنيم. در تريبون ها هنوز لحنى حماسى و از آن بدتر رسمى و عبوس داريم. اين لحن به واقع در حكم نسخه بردارى اى ناخودآگاه از همان لحن «مسئولان» است، مسئولانى كه بناست عملكردشان در همين تريبون ها نقد شود.
در اعتراضات دانشجويى، گذشته از راهپيمايى و تحصن، ديرپاترين و يگانه سنت، برگزارى تريبون ها بوده است. اين سنت به رغم حرف هاى جسورانه اى كه پشت تريبون زده مى شود، همواره شكل يا فرم ثابتى داشته است: اغلب با همراهى آهنگ «يار دبستانى» رديف دانشجويان «معترض» يك به يك با فراخوان «رسمى» مجرى تريبون: «از آقاى... دعوت مى شود پشت تريبون بيايند و ...»، پشت ميزى عمودى قرار مى گيرند و با لحنى ظاهراً كنايى ولى سرشار از جديتى كليشه اى سخن مى رانند. خيل تماشاگران هيجان زده ولى بى خيال نيز آن پائين گرد هم ايستاده اند و اتفاقاً تنها چيزى كه انتظارش را مى كشند، مزه پرانى يا نيش و كنايه اى از سوى سخنران است تا با شكستن تنديس جديت خويش، از ملال نيم روزى تفته بكاهد. اين جديت، كه قصد دارد به «پرسش هاى بزرگ» پاسخ دهد، به واقع پيرو و باز توليد كننده همان جديت فريبكارانه فرهنگ رسمى است كه گويا ناخودآگاهانه مى داند در حال حاضر، شادى و سرخوشى و كلبى مشربى گستاخانه و طعنه زن، وضع موجود را تهديد تواند كرد.
جديت فرهنگ رسمى، مى كوشد با تقديس، يا به بيان بهتر، فرهنگى كردن امر سياسى موجود، از امر موجود، سياست زدايى كند. صاحبان قدرت همواره وقت و حوصله و البته دلايل بسيارى براى جدى و «رسمى» بودن دارند. «رسمى» بودن از جهات مختلفى با محافظه كارى گره خورده است. اين نكته در دلالت هاى مختلف واژه هاى فرمال (Formal) و فرماليته (Formality) مشهود است Formal هم به معناى شكلمند بودن است و هم رسمى بودن. فرماليته هم كه از همين شكل رسمى مى آيد، در زبان روزمره، معرف تشريفات و امور ظاهراً ضرورى ولى در اصل بيهوده و به اصطلاح سمبل كارى است. وقتى مى گويند فلان كار فرماليته است يعنى هيچ اثر خاصى جز حفظ ظاهر يا همان شكل و فرم ندارد.
امر فرمال به واقع همان شكل يا فرم رسمى شده و تثبيت يافته ولاجرم صلب و منجمد است.
فرهنگ رسمى به ظاهر جدى و شسته و رفته، اتفاقاً شالوده هاى مادى قرص و محكمى دارد و مبين تصرف تام ابزار توليد به دست عده اى خاص است. اصلاً حياى اين فرهنگ نشان از حس امنيت و اطمينان خاص دارد. دانشجو ماهيتاً به لحاظ جايگاه اجتماعى اش از چنين حس امنيتى بى بهره است. او فاقد دسترسى مستقيم به ابزار توليد فرهنگ است.
تغيير فرهنگ سياسى، احتمالاً فقط از عهده حزب پيروز در رقابت حزبى بر سر تصرف قدرت بر مى آيد، زيرا تصرف قدرت به معناى تصرف برخى ابزار توليد فرهنگ است. ولى رابطه دانشجو با فرهنگ از گونه ديگرى است. دانشجو واجد ابزار توليد مستقل فرهنگ نيست. او تنها جايى كه دارد دانشگاه است يعنى همان جايى كه در آن، كنش فرمال به قصد دستكارى و وررفتن و مخدوش كردن امر فرمال يا رسمى مى تواند تحقق يابد. اتفاقاً اين كنش، در دانشگاه دولتى موفقيت آميزتر است تا در دانشگاه خصوصى يا آزاد. در هر دو نوع دانشگاه، امر فرمال يا فرهنگ رسمى ضرورتاً «از بالا» تحميل مى شود. دانشگاه در حكم محل برخورد نسبتاً مستقيم فرد با فرهنگ رسمى است. دانشگاهى كه در اصل جزء خدمات اجبارى دولت است. زيرا دولت موظف به تأسيس نهادهاى آموزشى است. دانشگاه ماهيتى ديالكتيكى دارد: نهادى است آموزشى كه كسانى را آموزش مى دهد كه بالقوه قادرند عليه نحوه همين آموزش قد علم كنند.
جنبش دانشجويى بايد خودآگاهانه از همين ديالكتيك بهره برد. ميانجى گرى «پول» در دانشگاه آزاد، فرآيند سود جستن از اين ديالكتيك را عقيم مى گذارد. ولى در دانشگاه دولتى، لحظه اى از حيات فرد در جامعه سرمايه سالار فرا مى رسد كه در آن، ميانجى «سرمايه» تا اندازه اى به حالت تعليق درمى آيد و اينجاست كه فرياد همان دانشجو مى تواند از امكانات درونى اين نهاد آموزشى عليه فرهنگ رسمى حاكم براين نهاد و متعاقباً فرهنگ رسمى موجود بهره گيرد، آن هم نه با ابزار مشخصاً سياسى، بلكه با سياسى كردن خود فرهنگ و انتقادى كردن زيبايى شناسى.
۲- هربرت ماركوزه در اوايل دهه هفتاد و چند سالى پس از پايان بهار دانشجويان ۶۸، رساله «بعد زيبايى شناختى» خود را با اين عبارت مى آغازد: «در وضعيتى كه واقعيت فلاكت بار را تنها از راه كنش سياسى راديكال مى توان تغيير داد، پرداختن به زيبايى شناسى نيازمند توجيه است». رساله او، صرف توجيه يا تاييد سرشت انتقادى و اعتراضى همين كنش زيبايى شناختى است. كنشى كه به لحاظ شرايط اجتماعى سرمايه سالار، بيش از آن كه از كارگران اعتصاب گر ساخته باشد، از عهده دانشجويان برمى آيد.
اكنون سنت تريبون و تجمع و سخنرانى هاى حماسى و عبوس، جواب خود را پس داده و امكاناتش ته كشيده است. جنبش دانشجويى نيازمند سنت هاى گوناگون و متكثر ديگرى است. اتفاقاً از خلال همين تكثر سنت هاست كه مى تواند «جنبش» نام گيرد. كنش سياسى در شكل رايج آن، صرفاً وجهى از سنت اعتراضى است. دانشجويان بيش از يك جنبش دانشجويى نيازمند نوعى سنت دانشجويى اند. سنتى كه دربرگيرنده انبوه كنش ها، ايده ها، تجربه ها و نوآورى هاى نرمال و زيبايى شناختى است. به جاى «يار دبستانى» بايد آهنگ ديگرى ساخت. تريبون ها بايد فرم ديگرى به خود بگيرند. به جاى صدور بيانيه هاى خشك و رسمى، مى توان با لحنى پاروديك (نقيضه گويى و تقليد مسخره) و آيرونيك (كنايى و نيشخندگر)، لحن رسمى شعارهاى سياسى و فرهنگى را دست انداخت. بازى با زبان و زبان زرگرى سلطه، خودشكلى از اعتراض است كه مى تواند به نوعى ژارگويى يا همان زبان زرگرى خاص دانشجويان بدل شود.
شكل لباس را مى توان تغيير داد. در زمانه اى كه همه چيز سياسى است و حتى اعتراض به پخت نامطبوع غذا اعتراضى سياسى تلقى مى شود، اتفاقاً يگانه كنش سياسى، ريشخند كردن امر سياسى است. سنت يا سنت هايى از اين دست صرفاً به يارى يك جماعت يا Community دانشجويى مى تواند شكل گيرد. كاميونتى اى كه از فردگرايى مفرط و اتميزه شدن جلوگيرى مى كند و حداقل اتحاد لازم براى كنش سياسى را تحقق مى بخشد.خواست تغيير كلى و فراگير وضع موجود را سنت دانشجويى بايد فروگذارد و به چيزى بپردازد كه مى توان آن را بازى با وضع موجود ناميد. بازى اى كه از خلال تخليه و تصعيد تكانه هاى سركوب شده، قادر است به رهايى بخشى هايى جزيى بينجامد. نزاع ميان دانشجويان اصلاح طلب و دانشجويان متعصب نيز احتمالاً ناشى از سركوب شدگى واحدى است.
با تكوين Community ها يا جماعت هاى گوناگون دانشجويى، سنت هاى دانشجويى مختلفى سربرمى آورد كه مى توانند در قالب نوعى كارناوال انتقادى دست به كنش زنند. يكپارچه سازى تام همه دانشجويان در هيئت تشكل هاى صرفاً سياسى، چيزى نيست مگر بازتوليد همان فرهنگ سياسى رسمى. جنبش دانشجويى نيازمند نوعى انقلاب در فرم است كه خود مستلزم سنت هاى متنوع و نرميدن از تجربه هاى زيبايى شناختى است. از تعبير آهنگ هايى كه در تجمعات پخش مى شود لحن سخنرانى ها گرفته تا برگزارى انواع كارناوال هاى دانشجويى كه ايده اصلى آنها، مبارزه عليه ملال وضع موجود يا همان اندوه و غصه سازماندهى شده است. با كمى تسامح در مورد جامعه ايران، مى توان مفهومى از پتراسلوترديك فيلسوف معاصر آلمانى وام گرفت و گفت حالت غالب بر فرهنگ حال حاضر ما كلبى مشربى (Cynicism) يا همان مسطح شدن همه امور و بى تفاوتى فرد نسبت به انتخاب ها و لاجرم واماندن از كنش مولد و ترويج ايدئولوژى دم غنيمت شمارى است. اين حالت كه واجد حسى از ملال و دلمردگى است، شاخصه بخش اعظم دانشجويان ماست.
به زعم اسلوترديك اين حالت، بيش از هر چيز ناشى از ساختار نهادهاى آموزش مدرن است. كلبى مشربى در اين معنا، در حكم نوعى ايدئولوژى است كه توسط فرهنگ رسمى «از بالا» تزريق مى شود. در ايران، اين وضع احتمالاً بيشتر به انسداد سياسى و عقيم ماندن كنش هاى سياسى دانشجويان ربط دارد.در برابر، اسلوترديك، گستاخ مشربى (Kynicism) را پيش مى نهد. گستاخ مشربى كه سرآغازش به يونان باستان و پررويى ها و گستاخى هاى كسى چون ديوژن در برابر وقار و شان جمهورى آتن و جديت ناب آموزه هاى سقراط و افلاطون مى رسد، كنشى جديت ستيز از سوى افراد فرودست عليه الزامات و مقتضيات رسمى و عبوس فرهنگ حاكم است. فرد گستاخ مشرب و وقيح مسلك، تمام امور مطلق و انگاره هاى صلب و منجمد حاكم را ريشخند مى كند و دست مى اندازد. برعكس كلبى مشربى كه به جمود ميل مى كند، گستاخ مشربى، مبين نوعى سرخوشى و آرى گويى به زندگى است. گستاخ مشربى اسلوترديك تا اندازه اى به اروس ماركوزه شبيه است. هر دو معرف ضرورت تام قيام عليه ماهيت سركوبگر تمدن و تلاش ذاتى آن براى واپس زدن غرايز است. از بطن هر دو مى توان لوازم نوعى نقد ايدئولوژى را استخراج كرد.
اسلوترديك اشاره مى كند به اين كه در جامعه مدرن معاصر، نمى توان پيوسته و در همه جا گستاخ مشرب بود زيرا اين امر ادامه بقاى اجتماعى را كه وابسته به جديت تامين معاش است، ناممكن مى سازد. در برابر، او سه محل را در جامعه مدرن نام برد كه گستاخ مشربى در آن امكان پذير و كاربردى است:
- كارناوال
- حلقه هاى بوهمى
- دانشگاه
۳_ به ظاهر بسيارى از فعالان سياسى و روشنفكران ما كم كم اذعان كرده اند كه كار جنبش دانشجويى حل مسائل «بزرگ» سياسى نيست.
كار او بازى با فرهنگ به قصد نقد آن است. اين امر جز از طريق ايجاد سنت هاى دانشجويى متنوع دست نمى دهد. سنت هايى كه كنش هاى سياسى راديكال صرفاً وجهى از آن را برمى سازد و اساساً در كنش و واكنش با سويه هاى مشخص زيست - جهان خود دانشجويان مى تواند شكل گيرد. اين سنت ها مى توانند خرده فرهنگ هاى مختلفى را به وجود آورند و از اين طريق در برابر يكپارچه سازى هاى سياسى كاذب مقاومت كنند.اكثر تشكل هاى دانشجويى عبوس، اغلب باز توليدكننده همان ملال و جديت سازماندهى شده حاكم اند. احتمالاً بهترين واكنش سنت دانشجويى، گستاخ مشربى و ملال زدايى و سرخوشى است.