باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز پنجشنبه 14 آذر 1387 كاربران برخط 255 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
راز سرزمين آفتاب
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نويسنده: سيد مرتضي - آويني

ارسال كننده: مدير سايت

منبع: کتاب - فردايي ديگر

 
 

از ميان كشورهاي اين سوي كره زمين، ژاپن تنها كشوري است كه توانسته در تقدير تاريخي دنياي جديد شريك شود و به توسعه تكنولوژي ـ كه تنها نشانه اين امر است ـ دست يابد و حتي در رقابت با آمريكا تا آنجا پيش رود كه بتواند خود را همچون طلايه‌دار تاريخ فردا ببيند و مظهر تمدن شرق؛ كه تاريخ فردا، تاريخ تمدن شرق است.

شبي ديگر بر تاريخ اين سياره گذشته و اكنون نوبت آن است كه خورشيد يك بار ديگر سر از مشرق زمين برآورد؛ در اين مدار كه مي‌گويم، يك شبانه‌روز، هزار و چهارصد سال به طول مي‌انجامد و آنان كه اين سخنان را به «جنون» نويسنده‌اش حواله نمي‌دهند، شايد كه تسليم حيرت خويش نشوند و در اين سخنان غور كنند.

در اينكه سپيده تمدن شرق سرزده است، ترديدي نيست و چه بسيارند از ميان غريبان نيز، كساني كه اين حقيقت را همچون جانوراني كه وقوع زلزله را پيشاپيش احساس مي‌كنند، دريافته‌اند و به فروپاشي، ايمان آورده‌اند و حتي طلوع ستاره تقدير را در ناصيه شرق ديده‌اند… و اما در باره ژاپن ـ چه آن گونه باشد و چه نباشدـ در جواب به اين سؤال نخستين كه در ميان ممالك اين سوي سياره زمين، چرا فقط اوست كه ملحق به تاريخ تمدن غرب شده است چه بايد گفت؟ وضع كنوني كشورهاي ديگري چون كره و هنك‌كنگ و تايوان و تايلند… از لحاظ توسعه اقتصادي، در كنار واقعيت ژاپن مي‌تواند ما را به اين نتيجه برساند كه خصوصيات روحي نژاد زرد در اين ميان، نمي‌تواند خالي از تأثير باشد. اما آيا همه واقعيت همين است؟

پژوهشگران و نويسندگاني كه در باره ژاپن نوشته‌اند غالباً اذعان دارند كه ژاپن با «حفظ هويت سنتي» خويش توانسته است به توسعه تكنولوژي و سرمايه‌داري دست يابد و اين اگر چه واقعيت مطلق نيست اما با آن بيگانه هم نيست. با صرف نظر از اين بحث كه آيا «جمع سنت و تجدد» ممكن است يا خير، روي ديگر اين سخن آن است كه در ژاپن «مقاومتهاي سنتي و مذهبي در برابر تجدد» به مراتب از همه كشورهاي ديگر مشرق زمين ضعيف‌تر است. و به اعتقاد من، راز سرزمين آفتاب در همين جاست و راز، همواره در همان جا نهفته است كه كمتر به جست‌و‌جوي آن بر‌مي‌آيند.

به تعبير روشنتر، جمع سنت و تجدد ممكن نيست و اگر در سرزمين آفتاب اين جمع امكان يافته، از آن روي است كه از يك سو، مقاومت سنت ژاپني در برابر تمدن غرب و توسعه سرمايه‌داري، از همه جاي ديگر ضعيف‌تر است  و از سوي ديگر، در بطن سنت ژاپني، صفات و خصائصي وجود دارد كه مي‌توانند با توسعه تكنولوژي و تمدن سرمايه‌داري  همسويي و هم‌جهتي داشته باشند. ميان خصوصيات روحي نژاد زرد وسنتهاي آنان نيز، نسبتي خاص وجود دارد كه علي‌رغم اهميت بسيار، ناگزيريم كه از آن درگذريم.

«رويكرد تاريخي اقوام و امم به توسعه‌ تكنولوژي» بلا استثنا با مقاومت بسيار جدي و سازش ناپذير «سنت‌و‌دين» روبه‌رو شده است و علت «عدم موفقيت» كشورهايي را نيز كه «مادر تكنولوژي» نبوده‌اند در «همپايي‌با تمدن غرب» بايد در همين جا جست‌و‌جوي كرد؛ تا آنجا كه بايد گفت با وجود اين تعارض حتي اگر ساير شرايط تاريخي نيز فراهم آيند توسعه تكنولوژي محقق نخواهد شد. مراد از رويكرد تاريخي نيز توجهي است كه لازمه‌اش‌ «انصراف از ساير جهات» است وگر نه در سراسر دنياي امروز شايد جايي نباشد كه حيات مردمان، بي‌نياز و مستقل از محصولات تكنولوژي مدرن باقي مانده باشد. استفاده از اتومبيل ويخچال و جاروبرقي و ماشين لباسشويي وحتي تلويزيون و كامپيوتر مي‌تواند تحت شرايطي خاص با سنت و دينداري جمع شود. اما رويكرد تام تاريخي به تمدن غرب ـ يعني آنچه كه در ژاپن امروز روي داده است ـ نمي‌تواند بدون انصراف از دين و سنت محقق شود مگر آنكه در بطن دين و سنت يك قوم، آمادگي لازم براي همسويي با آن موجود باشد؛ و نگارنده اگر‌چه بسزا نمي‌داند كه در تأييد مدعاي خويش شاهد مثال از ميان غربيان  برگزيند اما ناگزير است كه در اين مقام، به ماكس‌وبر و تحقيقات گرانقدر او در جامعه‌شناسي تطبيقي اديان و مذاهب اشاره كند. او با درك اين حقيقت كه واقعيتهاي تاريخي و اجتماعي را نمي‌توان در قالبهاي انتزاعي قوانين علمي محصور كرد، در انتقاد به ماترياليسم تاريخي اظهار مي‌داشت كه در تحولات تاريخي جوامع نبايد در جستجوي علتي مشترك و ايجابي بر‌آمد. نسبتي را كه او بين تمدن سرمايه‌داري و پوريتانيسم يافته بود مي‌توان صورتي ديگر از همين رابطه‌اي دانست كه در اين مقاله بين سنت‌ژاپني شينتوئيسم و توسعه تكنولوژي در ژاپن برقرار مي‌شود. پوريتانيسم‌(puritanism) كه صورت دنيازده مسيحيت است، ماهيتي منطقي و ضد‌سنت دارد و به همين لحاظ نه تنها در برابر رويكرد اروپاي شرقي به سرمايه‌داري و انقلاب تكنولوژيك ممانعتي ندارد بلكه با اين اعتبار كه در ميان همه فرق پروتستانها مقبول است و حيات دنيايي انسانها را عين تكليف الهي‌شان مي‌انگارد، به آن مدد مي‌رساند. چه اين گونه فرض كنيم كه ظهور پروتستانيسم ـ يا پوريتانيسم ـ ناشي از رويكرد غرب به تفكر منطقي، ضد سنت و علم زده است و يا آن گونه كه وجود پروتستانتيسم را آماده‌گر بسط حاكميت سرمايه‌داري و توسعه تكنولوژي بدانيم، مسلم آن است كه تمدن صنعتي بالتّمام،تنها در جامعه‌اي بنيان مي‌گيرد كه درآن ممانعهاي سنتي و مذهبي در برابر روح سوداگرانه سرمايه‌داري و حاكميت تكنيك و اخلاق ملازم با آن، وجود نداشته باشد. در جامعه آمريكا اكنون اقوامي چون «آلميش‌»ها ـ‌درپنسيلوانياـ وجود دارند كه با اتكا به تفسير خاصي كه از مذهب كاتوليك دارند با تمدن جديد مخالفت مي‌ورزند و حتي ظاهر جامعه خويش را از لحاظ معماري و شهرسازي و معيشت به صورت قرون وسطي حفظ كرده‌اند. در آمريكا اين مقاومتها آنقدر جدي است كه حتي در هواپيما هنگام عبور از آسمان ايالت اتاوا، سرو مشروبات الكي قدغن مي‌شود.

توانايي ژاپن را در الحاق به تاريخ غرب بايد در آنجا جست‌وجو كرد كه در دين شينتو صفاتي آماده‌گر براي يك رويكرد تامّ به نظام سرمايه‌داري وجود دارد. دين شينتو (شينتائو) تفسير خاص ژاپني‌ها از تائوئيسم است و بايد دانست كه اگر تائوئيسم ژاپني نسخه‌اي مكرر از همان صورت چيني آن مي‌بود، بدون ترديد در ژاپن نيز مقاومت سنتي در برابر روح سرمايه‌داري و تعلق به تكنيك آنقدر بود كه اين توجه تاريخي به تمدن غرب روي نمي‌نمود.

تمدن صنعتي، ماهيتاً امكان قبول صورتهاي متعدد قومي را ندارد و در هيچ جاي ديگر از دنيا جز با همان صورتي كه در غرب به خود گرفته است، موجود نمي‌شود.تمدن تكنولوژيك ماهيتاً با هيچ شريعت ديگري نيز جمع نمي‌شود چرا كه خود در صورت يك شريعت ظهور يافته است؛ شريعتي كه با آداب و سنن و نظام اخلاقي خاص خويش همراه است.«شريعت»، صورت عملي و مجموعه آدابي است كه به «حقيقت دين» امكان ظهور مي‌بخشد و بنابراين اگر حقيقت دين را «صامت و فاقد جهت وجودي» فرض كنيم، شرايع مختلفي مي‌توانند متناسب با «تفسيرهاي مختلف از يك حقيقت ثابت» موجود شوند.«اما چگونه ممكن است كه يك حقيقت در مرتبة ظهور، جهت وجودي نداشته باشد؟»

حقيقت تكنولوژي، يك صورت وجودي بيش ندارد و آن، همين صورتي است كه در غرب ظهور يافته است و هيچ ديني جز با انكار خويش نمي‌تواند روي به اين حقيقت بياورد مگر آنكه آن رويكرد، از حدظاهر فراتر نرود ـ‌يعني آنچه كه در غالب ممالك جهان سوم روي داده است ـ و يا در ذات آن دين، همان طور كه گذشت، آمادگي براي توجه ماهوي به تكنولوژي موجود باشد‌ـ يعني آنچه در ژاپن روي داده است. تفسير چيني آيين كنفوسيوس، متكي بر رهبانيت و تزكيه فردي است اما تفسير ژاپني آن‌ـ شينتوئيسم‌‌ـ چنين نيست.

دين شينتو، نه پيامبر دارد نه كتاب مقدس و نه نظام تشريعي. نام شينتو نيز كه در زبان چيني به معناي«راه‌خدايان» است، شايد نخست بر اسطوره‌هايي اطلاق مي‌شده كه متضمن نسبت خاص اين قوم با عالم آفرينش و طبيعت خاص ژاپن بوده است. دور نيست كه مذهب شينتو بي‌آنكه بنيانگذاري داشته باشد صورت زميني همين اسطوره‌ها باشد كه رفته‌رفته جمع آمده‌اند؛ چرا كه اسطوره‌ها، در حقيقت امر، صور و يا مثالهاي آسماني حيات اقوام در طول تاريخ و عرصه معيشت آنان هستند.

در ادامه مقاله سعي شده است كه سنت خاص ژاپني، از آن لحاظ كه مي‌‌تواند پذيرنده‌ي شريعت صنعتي دنياي جديد باشد مورد بحث واقع شود:

بسياري از خصائص ژاپنيها كه آنان را آمادة قبول تمدن غرب ساخته، منشأ گرفته از اين اعتقاد است كه آنان جزاير ژاپن را اولين مخلوق الهي مي‌شمارند و نخستين ميكادو(امپراطور) را فرستاده‌اي از نسل الهه خورشيد به ژاپن:

هنگامي كه خلقت زمين و آسمان آغاز شد

خدايان در يك مجمع عالي گرد آمدند.

هزاران هزار خدا

به رب‌النوع آفتاب

حكومت عرش را بخشيدند

وبه فرزند او نيز تحويل دادند

اين سرزمين بهترين خوشه‌هاي گندم را

او كه سلطنتش همچون خدا خواهد بود

به بلنداي آسمان و زمين دوام خواهد يافت.

(از«تاريخ ادبيات ژاپن» منقول از چهارمين كتاب مقدس مذهب شينتو «مانيوشيو» (Manyo – Shiu) به معناي‌«مجموعةده‌هزار برگ»)

پرستش ميكادو به مثابه فرزند و فرستاده آماتراسو‌ـ يكتا درخشنده آسمان‌ـ همواره در تمام طول تاريخ ژاپن حافظ وحدتي بوده كه علي‌رغم وجود حكومتهاي متخاصم قبيله‌اي، اجازه نداده است تا كشور واحد ژاپن از هم بپاشد. اگر امپراطور به مثابه مظهر وحدت ملي وجود نداشت بازگشت«امپراطور ميجي» ـ1868 ميلادي‌ـ بعد از هفت قرن حكومت «شوگون‌»ها امكان نمي‌يافت. شوگون لقبي است كه سابقه تاريخي آن به جنگلهاي كهن با نژاد «آينو» مي‌رسد كه پيش از ژاپنيها، قرنها بر شمال مجمع‌الجزاير ژاپن حاكميت داشته‌اند. ژاپنيها، از نژاد مغولي هستند اما آينو، از نژاد قفقازي و صاحب پوستي سفيد وريشي انبوه. اكنون از اين نژاد، جز گروهي اندك كه در هوكايدو زندگي مي‌كنند باقي نمانده‌اند. لقب شوگون را امپراطور به يكي از سرداران خويش بخشيده بود اما يوريموتو كه از اواخر قرن دوازدهم ميلادي بر سراسر ژاپن حاكميت يافت، اين لقب را ميراث خانوادگي خويش گرفت و خود و بازماندگانش به نام امپراطور بر ژاپن به نام باكوفو مشهور شدند كه مفهوم تحت‌اللفظي آن، حكومت خيمه يا حكومت سپهسالاري است. در اين هفت قرن، اگر چه عملاً شوگونها بر ژاپن حكم مي‌راندند اما ولايت امپراطوران چون سلسله مقدس و مطاعي كه از ازل بر ژاپن حكم مي‌رانده‌اند هرگز مورد انكار قرار نگرفت. امپراطوران از جانب آسمان، قيمومت زمين را بر عهده داشته‌اند و به اين معنا، «كهانت ديني» و «سلطنت زميني» چون دو وجه از يك امر واحد در وجود آنان به اتحاد مي‌رسيده‌اند. در زبان ژاپني واژه «ماتسوريگوتو» هم به معناي «امور ديني» است و هم به معناي «حكومت» و در كتاب مقدس نيهون‌جي امپراطور ژاپن، چون «خداي‌مجسم» مورد خطاب قرار گرفته است:

«بنابراين من…. با كمال خضوع، عالي‌جناب، اعلي حضرت، امپراطور ژاپن را كه اكنون بر سرزمين هشت جزيره به عنوان خداي مجسم حكم مي‌راند طرف خطاب مي‌گيرم…»

اين تعليم ديني موجود در متون مقدس دين شينتو تا سال 1946 ميلادي نيز در قانون اساسي حكومت ژاپن وجود داشت و هنوز هم اگر‌چه امپراطور از مقام خويش در عرش امپراطوري، به ميان مردم نزول كرده اما اين اعتقاد، با تغيير صورت، خود را در دل ژاپنيها زنده نگه داشته است. در پانزدهم اوت 1945 نه روز پس از بمباران اتمي هيروشيما و شش روز پس از بمباران ناكازاكي، مردم ژاپن براي نخستين بار صداي امپراطور را از راديو شنيدند كه مي‌گفت  امپراطور ديگر خدا نيست و بشري است همچون ديگران. انتحار دسته‌جمعي گروههايي از مردم در برابر كاخ امپراطوري پس از شنيدن سخنان او، نشان مي‌دهد كه اعتقاد به الوهيت امپراطور و سلطنت ازلي و ابدي ميكادوها برسرزمين‌ آفتاب تابان و خوشه‌هاي پربار برنج، تا كجا در قلوب و ارواح مردمان ريشه‌دار بوده است.

«وحدت واطاعتي» را كه از «لوازم» اين رويكرد كلي تاريخي به غرب و تمدن آن است، «پرستش ميكادو به مثابه خداي مجسم» ضمانت كرده است، «پرستش ژاپن به مثابه اولين مخلوق الهي و وفاداري متعبدانه نسبت به مافوق» نيز دو صورت متعين ديگر از همين روح تعبد هستند ملازم با« استحاله فرد در جمع» و «عدم ارزش ذاتي فرد انساني» در مذهب شينتو.

توسعه تكنولوژيك در مقياس كلي و تاريخي به انسانهايي نياز دارد كه بتوانند از يك «نظم انتزاعي كه به سوي مطلق شدن ميل مي‌كند» تبعيت كنند و «فرديت خود را در جمعي با غايات مشترك» مستحيل سازند. جامعه‌اي چنين، با مدينة حشرات اجتماعي، مورچگان و موريانه‌ها و زنبوران عسل قابل قياس است و بر اين قياس، داعيه فردگرايي در غرب، تزويري بيش نيست. فرديت انسان در تمدن غرب، «فرديت حقيقي» نيست؛ فرديت او، فرديت مورچه‌اي است كه رشته جبر غرايز خويش را برگردن دارد و از اين روي خود، مي‌انگارد كه آزاد ومختار است، حال آنكه جبر، صورت همان سپهري را يافته است كه او در آن مي‌زيد. فرديت آن كس كه مجبور است، فرديت حقيقي نيست، چرا كه حقيقت فرديت در اختيار كامل، فعليت مي‌يابد. مفهوم «وحدت» نيز هنگامي محقق مي‌شود كه افراد، با غايات مشتركي اجتماع پيدا كنند و بنابراين از جانب ديگر وحدت، اين‌گونه نيست كه همواره ملازم با اجبار و ترك فرديت باشد.

وفاداري ژاپنيها نسبت به امپراطور تا آنجاست كه اين مقام از همان آغاز‌ـ پيش از ميلاد مسيح‌ـ تاكنون در اختيار خانواده‌«ياماتو» بوده است. يعني امپراطوري، ميراث ابدي خانواده ياماتو است كه آنان را از نسل خداي آفتاب ‌مي‌‌انگارند. امپراطور منشأ همه درخشندگيها و مدلول همان آفتاب تابان و يا دايره سرخي است كه بر پرچم ژاپن نقش بسته است.

دوران تجدد نيز با فرماني آغاز مي‌شود كه از جانب امپراطور ميجي صادر شده است و اين امر، مظهر خفض جناح سنت ژاپني در برابر تجدد و همراهي آن با تمدن غرب و شريعت جديد تكنولوژي است: «براي استواري حكومت امپراطوري به جست‌و‌جوي دانش در سراسر جهان پرداخته خواهد شد.» و شايد اگر اين فرمان از جانب امپراطور شرف صدور نمي‌يافت و به عبارت بهتر، مقام امپراطور، ضرورت الحاق ژاپن به تاريخ تجدد را تصديق نمي‌كرد، تقدير ژاپن به صورتي ديگر رقم خورده بود.

«بوشيدو يا طريقت جنگاوران» نيز كه به صورتي رازآميز و مطلق‌گرا، ژاپنيها را مسخر خويش داشته است، با وفاداري و حق‌شناسي مطلق نسبت به مهتران  و بالادستان ظهور مي‌يابد. فرمانبرداري «سامورايي»‌ها نسبت به سرور و فرمانده خويش، فراتر از همه تعهدات ديگر آنان قرار مي‌گرفته‌، تا آنجا كه حتي «ارزش ذاتي فرد وحرمت خون» نيز در عرض اين وفاداري مطلق، اعتباري نداشته است. از اينجاست كه در اين طريقت، «انتحار»‌ـ با شيوه خاصي كه آن را هاراگيري مي‌نامند‌ـ مظهر شرف و آزادمنشي است و جنگاور دليرتر آن كسي است كه براي جبران شكست و يا اثبات وفاداري خويش، در فروبردن خنجر به سينه‌اش كمتر ترديد كند. سامورايي‌ دلير هماره دو شمشير با خويش داشته است: شمشيري بلند براي پيكار با دشمن و شمشيري كوتاهتر، براي انتحار.

اين خصوصيت شگفت انگيز كه در ميان هيچ قومي ديگري  وجود ندارد، نشانه بي‌بديل آن است كه وطن‌پرستي و ميكادوئيسم و صورت ديگري از همين روح كه در وفاداري مطلق نسبت به مافوق ظهور يافته، در نزد ژاپنيها حتي از حب نفس و حرمت خون نيز فراتر نشسته است. آيين بوشيدو يا طريقت جنگاوران  در هشت خصلت اخلاقي ظهور دارد: وفاداري، حق‌شناسي، جرأت، عدالت، صداقت، ادب، خويشتنداري و شرف. وفاداري و حق‌شناسي نسبت به سروران امپراطوري و وطن، جرأت در طريق فداكاري بيدريغ و جانبازي براي وطن و امپراطور، عدالت در ترك خودخواهي و عجب كه مانع انجام وظيفه جنگاوري است…  و شرف و آزادمنشي در انتخاب مرگ. نظام بوروكراتيك كنوني نيز، بر مبناي تسليم محض ووفاداري بي‌قيد و شرط نسبت به مافوق شكل گرفته كه صورتي تازه از يك سنت كهن است. در نظامي چنين، فرد انساني داراي اعتبار ذاتي نيست و به خود اجازه نمي‌دهد كه چيزي معارض با غايات مشترك جمعي بخواهد و براحتي مي‌تواند در طريق اين غايات از خود درگذرد. در سنت بوروكراتيك ژاپني‌ـ‌نظام رينگي ـ همكاري كاركنان در جهت منافع شركت فقط با تسليم محض و سرسپردن به يك سلسه مراتب طولي ممكن است، يعني استحاله فرد در جمع و تعبد و اطاعتي فارغ از هرگونه عصيان و حتي تعقل.

در اساطير شينتو، پرستش ژاپن و ميكادو‌ـ امپراطور‌ـ به صورتي متلازم، هر يك مؤيد ديگري هستند. در گزارشي مندرج در نشريه Biblical World ـ1919ـ معتقدات ژاپنيها بعد از پيروزي در جنگ جهاني اول چنين توصيف شده است‌:

«ژاپنيها مردم منتخب خدا هستند و ظهور خداوندي اختصاصاً در وجود امپراطور ژاپن تجلي يافته است. سرنوشت منطقي شينتو اين است كه يك دين جهاني و فرهنگ نجات بخش براي همه افراد بشر بوده باشد. وظيفه مردم و امپراطور ژاپن اين است كه اين دين و فرهنگ را گسترش دهند تا جايي كه امپراطور ژاپن فرمانرواي روحاني و مادي سراسر عالم باشد. اين فتح عالم بايد از طريق صلح طلبانه صورت گيرد اما به نظر منطقي مي‌آيد كه اگر راههاي مسالمت جويانه به نتيجه نرسيد از قدرت عظيم امپراطوري استفاده شود.‌»

پس وطن پرستي ژاپنيها، صورتي ديني و اساطيري دارد و از اين لحاظ با ناسيوناليسم به مفهوم امروزين آن، يكي نيست. وجود ژاپنيها مسخر اين روح وطن پرستي است و اين صفت از آن حيث كه فرديت را انكار مي‌كند و فرد انساني را به تسليم در برابر غايات و نظامات مربوط به آن وامي‌دارد، آماده‌گر قبول نظام سرمايه‌داري و توسعه تكنولوژي است. وطن‌پرستي ژاپنيها در واقع، در مقابل ناسيوناليسم قراردارد چرا كه ناسيوناليسم، ملازم با معناي«حاكميت ملي» است و به صرف وجود تمايلات مشترك قومي محقق نمي‌شود. اقوام و امم، هماره وجود داشته‌اند اما «ناسيون»‌ـ ملت‌ـ يك مفهوم جديد است متعلق به عرف سياسي دنياي جديد كه ضرورتاً حاكميت را از آن ملت مي‌بيند و لاغير. در اين معنا حتي اگر «دين مشترك» را لازمه تحقق «مفهوم ملت » بگيريم‌ـ چنان كه جمهوري اسلامي پاكستان با اين انگار به استقلال از هند رسيده است‌‌‌‌‌‌ـ باز هم دين به تبع ضرورت حاكميت ملتي كه بر آن دين مستجمع شده‌اند، به حكومت اضافه مي‌شود و نه چون امري كه خود مستقلاً بتواند حكومت داشته باشد.

شينتوئيسم يك «دين اساطيري» است و بنابراين نسبت پيروانش به معتقدات خويش نه از عقل متعارف منشأ گرفته است و نه از وحي. «سخت كوشي مردمان ژاپن در مسير طلب و وفاداريشان نسبت به معتقدات خويش» اگر چه مي‌تواند به صفات نژاديشان رجوع داشته باشد اما ناشي از اين خصوصيت نيز هست كه «ايمان اساطيري فارغ از تعقل است». دانش پژوهان ژاپني در جريان رويكرد تاريخي اين قوم به غرب، هرگز اشتياقي براي فلسفه و علوم نظري نداشته‌اند و تلاش پيشروان اقتباس از دنياي جديد، يكسره وقف علوم عملي بوده است. پزشكان ژاپني در قرن هجدهم وقتي با دشواري فراوان به منابع هلندي علم آناتومي دست يافتند، جسد يك جنايتكار محكوم به مرگ را، با استفاده از كتابها تشريح كردند و با تحمل مشقت بسيار، دست به ترجمه كتابها زدند در حالي كه نهايت تلاش آنان نمي‌توانست روزانه به ترجمه بيش از ده سطر منتهي شود.

«تعقل لاجرم همراه با شك است و شك، هم گذرگاه يقين است و هم، پرتگاه شيطان». ايمان اساطيري فارغ از تعقل است اما ايمان ديني‌ـ در اديان مبتني بر وحي‌ـ اگر چه في حد كماله، فراتر از تعقل است وليكن خود را در تعقل و تفكر تاريخي باز مي‌يابد و كمال مي‌بخشد تا آنجا كه در آخرالزمان به كاملترين صورت تحقق خويش واصل مي‌شود و حكومت جهاني برپا مي‌دارد. جامعه ايماني اساطيري با انكار معتقدات خويش مي‌تواند عرصه تعقل محض واقع شود، چنان كه در يونان باستان اتفاق افتاد. سرّ آنكه يونان، مولد فلسفه است در همين جاست كه عقل فلسفي صورت انكاري ايمان اساطيري است‌ـ و البته در اين سخن مسامحه‌اي بسيار وجود دارد.

به اين معنا، مكتب اصالت عقل‌ـ راسيوناليسم‌ـ در مقابل مكتب اصالت ايمان نيز قرار مي‌گيرد. راسيوناليست‌ها هيچ حكمي را مگر از طريق عقل و منطق متعارف نمي‌پذيرند و «راز» را انكار مي‌كنند. عقل متعارف رو به پايين دارد و عالم بالا را انكار مي‌كند، زميني است و در جست‌و‌جوي سادگي از راز مي‌گريزد و در نظرش آنچه منطقي نيست، وجود ندارد؛ از مطلق گرايي فرار مي‌كند اگر چه خود بر اصالت منطق تا حد اطلاق اصرار مي‌ورزد. شينتوئيسم اگر چه مبنايي راسيوناليستي ندارد اما از آنجا كه متكي بر نحوي وحدت وجود اساطيري و در صورتي انتزاعي و بسيار ساده، اجمال پيدا مي‌كند، به سهولت با راسيوناليسم كنار مي‌آيد. در اساطير شينتو عالم بالا، نمونه انتزاعي همين زندگي زميني است و بنابراين تقرب به عالم بالا مستلزم انكار حيات دنيايي نيست:

دركتاب« كوجي‌كي» مسطور است كه چون ايزاناگي ‌ـ خداي نرينه‌ـ در بحر محيط غوطه زد و به رسمي كه هنوز در نزد مردم ژاپن معمول است مراسم غسل را به جاي آورد و بدنش را از آلايش عالم سفلي پاك و مطهر ساخت، از گوشه چشم چپ او بزرگترين و مهمترين الهه به وجود آمد كه او را آماتراسو، الهه خورشيد نامند…. پس چون بارديگر غسل كرد خداي ديگري از گوشه چشم راست او به نام تسوكي‌ـ‌‌يومي يا اله قمر به وجود رسيد و از منخرين او خداي طوفان به نام سوسا‌ـ‌نو‌ـ وو خلق شد و اين خدايان هر يك در قبه آسمان بر مسند جلال خود آرام گرفتند. چون چند سالي بر آمد، روزي الهه آفتاب، آماتراسو، از فراز فلك بر عرصه خاك نظر افكند و مشاهده كرد كه بر روي جزاير، در مد نظر او آشفتگي بسيار و اختلال فراوان موجود است و يكي از فرزندان خداي طوفان بر آن خاك حكومت مي‌كند. از اين رهگذر دلگير و غمگين شد. پس به نبيره خود كه ني‌ني‌جي‌ نام داشت امر فرمود كه از آسمان به زمين فرود آيد و به آن جزاير ـ‌جزاير‌ ژاپن‌ـ برود و از جانب وي در آنجا حكمفرمايي كند. كلماتي كه الهه آفتاب به نبيره خود گفته جزء ادعيه مقدس مردم ژاپن است و هنوز هم هر طفل خردسالي آن را از بر دارد و تكرار مي‌كند. در آنجا مي‌گويد:«در اين سرزمين بارور و سبز در آن مزارع برنجهاي تازه بايد فرود آيي و كار آنجا را به سامان آوري». ني‌ني‌جي، فرمان مادر بزرگ خود را اطاعت كرد و نخست به جزيره كيوشو فرود آمد و در آنجا روزگاري بزيست. فرزند زاده او «ژيموتنو» اولين خدايي است كه در پيكر آدميان تجسم پيدا كرد، صورت امپراطوري ژاپني گرفت و از جزيره كيوشو به قلب جزاير ژاپن تاخت و جزيره موندو را مسخر كرد و تختگاه خود را در آنجا قرار داد.»

امپراطور ژاپن، صورت مجسم نبيره خداي خورشيد است و اين اسطوره‌ نشان مي‌دهد كه وحدت اساطيري ژاپن، مبتني بر تجسم دنيايي خداياني است كه وجودشان متناظر با وقايع عالم طبيعت است: خداي خورشيد، خداي قمر… و حتي خداي طوفان ـ سوسانووو‌ـ كه داراي طبيعت فاسدي است و منشأ بسياري از پليديها. شرارتهايي كه در اساطير به خداي طوفان منتسب شده صورت انتزاعي ويرانيهايي است كه طوفان واقعي به بار مي‌آورد؛ و بر همين قياس خدايان بسيار ديگري كه در عالمي متناظر با عالم طبيعت متولد مي‌شوند، ازدواج مي‌كنند، صاحب فرزند مي‌شوند، استحمام مي‌كنند، بيمار مي‌شوند، خشم و حسادت مي‌ورزند، گريه مي‌كنند، ناسزا مي‌گويند، يكديگر را به قتل مي‌رسانند… و مي‌ميرند. خدايان اساطيري ژاپن، ارواحي هستند كه از طبيعت انتزاع شده‌اند: بادها، آتش، رعد و برق، زلزله، آتشفشاني، امراض، ستارگان، درياها، كوهها، رودخانه‌ها، درختان، سنگها، خوردنيها، نوشيدنيها… و همه آنچه كه هست ويا مفاهيمي چون «باروري و فراواني» كه باز هم از عالم طبيعت انتزاع مي‌شود. خداي آتش، كاگو‌ـ تسوچي منشأ خشكي و قحط سالي است كه مادر خود خداي زمين را به هلاكت مي‌رساند. خداي آسمان، ايزاناگي، او را به ضربه شمشير از پاي مي‌اندازد و خدايان رعد و برق و طوفان و باران پديد مي‌آيند و از كاگوتسوچي انتقام مي‌گيرند.

لفظ«كامي نوميچي» در زبان ژاپني مترادف شينتويا «شن‌تائو» است كه در زبان چيني به معناي «راه‌خدايان» است. «كامي‌» كه مفهوم تحت اللفظي آن «بالاتر» است به همه ذوات طبيعي كه مستحق احترام و تحسين و يا ترس هستند، اطلاق مي‌شود: گياهان و درختان، حيوانات، كوهها و درياها، افراد بشر و حتي موجودات شرور و موهوم. به نظر مي‌رسد كه اسطوره‌هاي كامي نوميچي بيان كننده روابطي هستند كه بين ذوات موجودات طبيعت، در آينه «ضمير جمعي» اين قوم وجود دارد.

احساس پيروان شينتو در برابر«كامي»، احساس بيم كودكي است كه پس از طي طريق در جنگلي روشن، بناگاه خود را در برابر غاري تاريك و پوشيده از درختان كاج بيابد. آنان اموات و نياكان خويش را با چنين احساسي مي‌پرستند. الهگان ـ‌آنان كه در بالا هستندـ نه تنها واجد انفاسي قدسي و ارواحي متعالي نيستند بلكه خصائل آنان صورتي انتزاعي از همين خصائل سخيف دنيايي است؛ تلاش اسطوره‌هاي كامي نوميچي، عموماً متوجه توجيه وقايع طبيعي و ظاهري است و هرگز به وقايع باطني نمي‌پردازند:

«الهه خورشيد كه از اعمال زشت برادش سوسانووو، فرمانرواي مذكر تندخو، الهه طوفان، رنجيده بود در غاري گوشه گرفت (كسوف) و سعي مردمان و الهگان ديگر براي بيرون كشاندن او از غار برعبث بود. سرانجام يكي از الهگان برهنه شد و هرزه‌وار بر طشتي واژگونه دست افشاند و پاي كوفت (آيين باروري) چنان كه همه ساكنان آسمان را به خنده انداخت. الهه خورشيد از سر كنجكاوي زنانه، سر از غار بيرون كرد تا بر آنچه مي‌گذرد آگاهي يابد. آيينه‌اي كنجكاوي‌اش را بيشتر برانگيخت؛ او را گرفتند و از غار بيرون كشيدند و بار ديگر زمين از روشنايي خورشيد بهره‌مند شد (رفع كسوف)».

دين بودائي ژاپني نيز كه وابسته به شاخه ماهايانا ـ ارابه بزرگ‌ـ است، خلاف ديگر كشورهاي آسياي شرقي، بيشتر رستگاري براي همه ابناء بشر را تبليغ مي‌كند تا تعالي نفس را. برتري الهگان در تقدس و طهارت و يا فضائل آنان نيست و بنابراين، اطاعت مردمان از فرمانروايانشان نيز مشروط به وجود تقدس و طهارت و تقوي و فضيلت در آنان نيست. صحنه‌اي از عبور موكب دايميوها‌ـ ملاكان بزرگ‌‌ـ در قرن هفدهم مي‌تواند پرده از باطن تعبدي بردارد كه پيروان دين شينتو را نسبت به امپراطوران و فرمانروايان قوم، به صورتي غير مشروط ملتزم مي‌داشته است:

مردماني كه در توكائيدو ـ راه شرقي دريا‌ـ ميان پايتخت قديم و جديد در حركت بودند هرگاه كه به موكب سروري بزرگ برمي‌‌خوردند پراكنده مي‌شدند و در هر دو سوي جاده، زانو مي‌زدند و سجده مي‌بردند تا آن موكب عبور كند. پيشاپيش، جنگاوران سامورايي مي‌آمدند با شمشيرهايي دراز و دشنه‌هايي كوتاه. آن گاه يكي از وابستگان برجسته مالك بزرگ كه خود بر پالكي نشسته بود همراه با پاسبانانش از راه مي‌رسيدند. از پس آنان خدمتكاران مي‌آمدند با زنبيلها و صندوقچه‌ها‌يي پر از آذوقه راه و اشياء گرانبها و سپس گروهي ديگر از سامورايي‌ها با درفش و پس از ايشان خود «دايميو» كه در تخت رواني آرميده بود همراه با گروهي بزرگ از سامورايي‌ها و خدمتكاران كه عقبدار كاروان به شمار مي‌آمدند. عدد كاروانيان اين موكب از صد تن و گاه هزار تن مي‌گذشت؛ و اگر كسي از مردمان، احترام و اعتناي لازم را روا نمي‌داشت او را مثله مي‌كردند و مي‌گذشتند. و اين حق قانوني سامورايي‌بود.

اطاعتي چنين، فارغ از تعقل است و اراده انساني، اختيار و استقلال او و اعتبار ذاتي فرد را انكار مي‌كند و تا بشر از خود حقيقي خويش كه مظهر اسم مختار است و امانتدار ازلي حقيقت، بيگانه نشود، نمي‌تواند كه تسليم اراده ديگري شود. آيينها كه صورت ظاهري مجملي از فرهنگ قومي و معتقدات مذهبي هستند هر چند از يك جانب، مردمان را به توسط اعمال و اورادي كه صورت مبدل همان فرهنگ هستند، بر آن معتقدات نگاه مي‌دارند، اما از جانب ديگر با اصالت دادن به ظاهر عمل، باطن آن فرهنگ را انكار مي‌كنند؛«عادت، ويرانگر ايمان است چرا كه ميان عمل ظاهر و حكمت باطني آن عمل فاصله مي‌اندازد و اعمال و اذكار و اوراد را از روح تهي مي‌سازد.»از همين روي اعتناي اديان باطن‌گرا به اعمال ظاهري به كمترين حد خويش مي‌رسد و در مجامع نظامي كه عمل گروهي بايد از سر تسليم محض و با انكار انگيزشهاي فردي صورت گيرد، نظم ظاهري تا حد اطلاق، محكم و دقيق مي‌شود. در همه ارتشها معمول است كه فرد را تا آنجا به اطاعت محض عادت مي‌دهند كه در هنگام عمل به فرمان، فرصت تعقل و ترديد پيدا نكند و اراده‌اش در اراده سلسه‌اي از مراتب طولي فرماندهي مستحيل شود.

تمدن غرب، آدابي نظام يافته و مترتب بر تفكر و فرهنگ خويش دارد و به عبارتي ديگر شريعتي متناسب با ماهيت خويش كه با هيچ شريعت ديگر جمع نمي‌شود مگر آنكه آن را قابل و پذيراي خويش بيابد. شريعت، صورت ظاهر حقيقت دين است و مهمترين خصوصيتي كه ژاپن را آماده قبول نظام سرمايه‌داري و توسعه تكنولوژي ساخته اين است كه شينتوئيسم فاقد يك نظام معين اخلاقي است كه بر آن، اطلاق شريعت روا باشد. اگر چه ابزار محصول تكنولوژي غربي به اعتبار صور ماهوي‌شان، كم و بيش محمل فرهنگ غرب هستند اما هرگز به اعتبار استفاده از اين محصولات ‌‌‌ـ و حتي پيشرفته‌تر‌ينشان‌ـ نمي‌توان در تقدير تاريخي غرب سهيم شد و به آنجا رسيد كه ژاپن امروز رسيده است ‌ـ با صرف نظر از مقدمات اين بحث كه به چون و چرا كردن در ضرورت دستيابي به توسعه تكنولوژي مي‌پردازد. سنت و شريعت ، هماره در برابر رويكرد تام و تمام به تمدن جديد مقاومت مي‌ورزند اگر‌چه غالباً در برابر مقتضيات زمانه يعني ضرورت استعمال ابزار تكنولوژيك تسليم مي‌شوند. امم سنتي و ديني در برابر جاذبه ابزار اتوماتيك و آداب تمدن جديد ناگزير مي‌شوند كه تن به يك تسليم مشروط بسپارند با اين انگار كه امكان گزينش در ره‌آوردهاي تمدن غرب وجود دارد؛ آنها تكنولوژي غرب را مي‌خواهند اما فرهنگ آن را نمي‌خواهند.

ژاپنيها چنين اشتباهي را مرتكب نشدند و از همان آغاز، تجدد را همچون «فرآيندي غير قابل تجزيه» يافتند . سران حكومت در اوان «بازگشت امپراطور ميجي» و آغاز دوران تجدد، بر خود لازم ديدند كه لباس شب بر تن كنند و هر يكشنبه شب را در باشگاه دولتي روكوميكان با والس و رقصهاي جمعي اروپايي بگذرانند و امپراطور ناگزير شد كه براي مبارزه با معتقدات بودايي مردم، گوشت گاو بخورد. آنها تكنولوژي جديد را چون يك سيستم به هم پيوسته يافتند كه وجود هر يك از اجزاي آن مستلزم وجود همه اجزاي ديگر است و اگر چه شرط لازم توجه تام و تمام به تجدد فراهم مي‌آيد اما كار به اتمام نمي‌رسد؛ شرط كافي آن است كه، امكان پذيرش شريعت جديد تمدن صنعتي براي يك قوم وجود داشته باشد.

اين شرط نيز در ژاپن ، محقق بود. در كتابهايي كه به تاريخ ژاپن پرداخته‌اند مي‌توان يافت كه بعد از بازگشت امپراطور ميجي و تشكيل حكومت مركزي، مخالفت قلمروهاي ملوك‌الطوايفي در برابر دگرگونيهاي ناگهاني و انكار ميراثهاي كهن سنتي، چندان ناچيز بود كه شگفت مي‌نمايد. قلمرو‌هاي ملوك‌الطوايفي علي رغم روح جنگاوري سامورايي، به سهولت رام حكومت جديد شدند و ازهمه امتيازات خويش در گذشتند واين امر، اگر چه از يك جانب به سيطره سنت پرستش امپراطور بر روح وجان مردمان باز مي گردد اما از ديگر سو به اين حقيقت رجوع دارد كه شينتوئيسم صورت تشريعي مستحكم و نظام يافته‌اي ندارد.

‌آيينهاي مقدس شينتو، همچون قبايل غير متمدن ساكن آفريقا و يا استراليا، آيينهاي اساطيري است وصورت تشريعي ندارد. لفظ «تسومي» كه به مفهوم گناه يا جنايت است با آنچه كه در اديان الهي به اين مفهوم وجود دارد كاملاً مغاير است. «تسومي» با آيينهاي مربوط به پليدي زدايي پيوند دارد نه با احساس گناه مذهبي؛ و پليدي ـ ياكه‌گا ـ به خون، مرگ، قاعدگي، مقاربت جنسي، و زايمان رجوع دارد. در شينتو تصوري از بهشتي كه با تعال نفس حاصل آيد و جهنمي كه تجسم اعمال گناه آلوده باشد، وجود ندارد.

ترجمه لفظ اومانيسم به آدابداني حاكي از اين حقيقت است كه قدماي ما در توجه به غرب، خواسته يا نا‌خواسته، دريافته بودند كه اين رويكرد، ماهيتاً فرهنگي است و براي تحقق آن ضرورتاً «آداب متجدد» بايد‌«جانشين شريعت» شود. كشف حجاب و ايجاد ممانعت قانوني در برابر روضه خواني و عزاداري محرم، نتيجه و معلول اين دريافت است. قصد انكار اين واقعيت در ميان نيست كه صورت سنتي شريعت، از حقيقت دين فاصله داشته است امابايد ديد كه آيا اين معارضه با سنن به قصد رجعت به حقيقت دين انجام مي‌گرفته و يا با نيت رفع موانعي كه در سر راه تجدد در جامعه سنتي ايران وجود داشته است. با اين همه، غرب‌گرايي تاريخي اين امت، جز از حدود ظواهر فراتر نرفته است ونه اين امت كه علي‌العموم، هيچ يك از اقوام مسلمان آسيايي و يا آفريقايي نتوانسته‌اند كه در تقدير تاريخي غرب سهيم شوند و به تجدد و توسعه تكنولوژيك دست يابند.

قانون مدني و آداب اجتماعي، شريعت اين دنياي جديد است و علم پرستي ـ سيانتيسم‌ـ حقيقت آن؛ و بناگزير مفهوم حقوقي «جرم» جانشين معناي ديني «گناه» شده و تجدد مستلزم تسليم در برابر اين شريعت جديد است. در نظام اجتماعي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي غرب، نظم ظاهري همسوي با غرايز سطحي بشر، تا آنجا اصالت، اطلاق و گسترش يافته است كه امكان رجوع به حقيقت وجود و فرديت حقيقي بشر و تأمل و تعمق در باطن آداب ظاهري ديگر وجود ندارد.

يك نظم ظاهري وقتي به سوي مطلق شدن ميل كند، منافي اختيار و استقلال ذاتي فرد انساني است و بنابراين فرد در يك نظام ماشيني، وظيفه‌اي جز آنچه آن نظام از او مي‌خواهد بر عهده ندارد و اين صورتي از بردگي است. پس ـ همان سان كه گذشت‌ـ فرديت انسان در تمدن غرب، فرديت حقيقي نيست و چون «فرد‌حقيقي» موجود نباشد، از اجتماع اين افراد نيز، «جمع حقيقي» صورت نمي‌بندد. در غرب، نه فردگرايي حقيقي وجود دارد نه جمع گرايي حقيقي و آنچه هست دعوت به صورتي از نفس بشري است كه در برزخ «نه انسان و نه حيوان» در وضعي حقيقتاً ناپايدار و غير قابل دوام، معلق است.

«صورت نوعي كارگر» را تكنولوژي و كارفرما قالب گرفته‌اند و نظام كارخانه‌اي، همه كارگران را بر همين مقياس و مكيال، قالب مي‌گيرد و فرديت آنان را انكار مي‌كند و وادارشان مي‌سازد تا خصائل و صفاتي را كه به تشخّص و فرديت آنان بازمي‌گردد كنار بگذارند تا بتوانند در اين قالب «مفهوم نوعي كارگر»، جاي گيرند. « جامعه شناسي مفهومي» ماكس وبر نيز بر مبناي همين «صور نوعي مفهومي» صورت پذيرفته است. نمونه‌اي از اين صور نوعي را، آن‌سان كه خود او بيان كرده است، مي‌توان در تصور«انسان اقتصادي» كه در حوزه متداول علم اقتصاد مبناي همه فرضيات واقع مي‌شود پيدا كرد:

«انسان اقتصادي بر حسب تعريف، كسي است در جست و جوي سود بيشتر با حداقل كار»، و نيز «كارگر كسي است كه خصائص فردي‌اش در يك نظام انتزاعي ماشيني متناسب با وظيفه‌اي كه در مجموعه آن نظام از او خواسته شده، استحاله يافته است.»

صور نوعي مفهومي نه كاملاً واقعي هستند و نه كاملاً فرضي و تخيلي، اگر يك صورت كلي مثالي از زندگي بشر امروز انتزاع كنيم، اين تعاريف در آن صورت مثالي، واقعيت خواهند يافت. چه بسا در جامعه اقتصادي مغرب زمين هنوز هم باشند كساني كه «انسان اقتصادي» را متعهد نسبت به «اخلاق ديني» مي‌خواهند اما در صورت مفهومي منتزع از حيات بشر امروز، انسان اقتصادي همان سان تعريف مي‌شود كه گذشت: «كسي كه در جست‌و‌جوي سود بيشتر با حداقل كار است» و اين تعريف فارغ از تعهدات اخلاقي است و بنابراين كسي كه نخواهد اخلاق را قرباني سود بيشتر همراه با كار كمتر بكند از اين صورت غالب اجتماعي عدول كرده است و چه بسا كه در عرف جامعه اقتصادي غرب، انسان ابلهي باشد.

در ژاپن، تحقق اين مفهوم‌ـ انسان اقتصادي‌ـ در همسويي با صورت مثالي جامعه، امكان يافته است، اما در جوامع ديني اين امكان وجود ندارد، چرا كه با اخلاق حاكم در تعارضي غير قابل حل واقع مي‌شود. مسئله تعارض ميان دين و رفتارهاي اجتماعي ديگر، مسأله‌اي است كه بيش از هر چيز ماكس وبر را به خود جلب كرده است. او بحق دريافته است كه اين تعارض، خاص ادياني است كه از اعتقادات قلبي به سوي احكام عملي ميل كرده‌اند و در عين حال در جست‌و‌جوي فلاح و رستگاري در ناكجا آبادي بيرون از اين جهان هستند وگرنه در ادياني كه صرفاً از مجموعه احكام اخلاق عملي در جهت سازگاري با دنيا تشكيل شده‌اند چنين تعارضي وجود ندارد. ادياني كه فلاح اخروي مطلوب آنهاست با وضع موجود و رفتارهاي اقتصادي و سياسي متناسب با آن به معارضه برمي‌خيزند. ماكس‌وبر صورتهاي گوناگون اين تعارض را برشمرده است: مخالفت با ربا، تقديس صدقه و قناعت…. وتعارض پنهاني كه ميان اصل نوعدوستي و راسيوناليزاسيون‌ـ عقلاني‌كردن‌ـ اقتصاد جديد وجود دارد. اقتصاد جديد چيزي جز رقابت منافع نيست و حد عقل اقتصادي جديد را نيز اعتبارات مبتني بر اين رقابت بيرحمانه و سودانگارانه، تعيين مي‌كند. اين صورت مفهومي از عقل هر آنچه را كه با محاسبات منفعت پرستانه انسان اقتصادي، سازگار باشد عقلاني مي‌شمارد و غير آن را‌ـ هرچه باشد‌ـ عين بلاهت و جنون مي‌داند.

ماكس‌وبر، كنفوسيوس چيني و يهوديت تلمودي را از ادياني مي‌داند كه اصالت را صرفاً در مناسك و شرايع مي‌جويند؛ تمايزي كه او ميان اين اديان و اديان اعتقادي معطوف به فلاح اخروي قائل مي‌شود بسيار دقيق است. در اينجا قدرت و حضور سنت تا حدي است كه رفتار اخلاقي در ميان ديوارهاي احكام عملي محض و مناسكي كه رابطه خويش را با حكمت تشريع خويش بريده‌اند، محبوس مي‌شود و سودانگاري متشرعانه‌ـ كه در جست‌و‌جوي اجر بيشتر به ظاهر اعمال چسبيده است‌ـ راه را بر عبادت حقيقي و عرفان مي‌بندد و اما در اديان معطوف به فلاح اخروي، حيات دنيايي به خودي خود معنا مي‌گيرد. وبر، به غلط مي‌پندارد كه پيروان چنين ادياني از آرامش دروني برخوردار نيستند چرا كه همواره در درون خود به يك تعارض حل‌ناشدني گرفتارند؛ او از معاني طمأنينه و «سكينه» غافل است چرا كه «سرچشمه طلب حقيقي» را در درون انسان «‌آنجا كه طالب و مطلوب يكديگر را ملاقات مي‌كنند» نمي‌شناسد.

ماكس‌وبر عمده‌ترين مسئله توسعه سرمايه‌داري را «بسط روح سرمايه‌داري» مي‌داند. او در جواب به اين پرسش بزرگ كه چرا نطفه‌هاي سرمايه‌داري كه در ديگر تمدنها نيز موجود بوده‌است، فقط و فقط در مغرب زمين در جهت تحولي چنين عظيم و نظام يافته انعقاد يافته‌اند؛ به خلقيات بورژواها توجه پيدا كرده است و مي‌گويد آنچه را كه ديگر تمدنها كم داشته‌اند بايد در همين جا جست: آمادگي اخلاقي براي بسط روح سرمايه‌داري. و بعد به موانستي كه ميان اخلاق پروتستاني و روح سرمايه‌داري وجود دارد اشاره مي‌كند. اگر چه سرشت فعاليت تجار كه بيشتر با امور دنيوي مجانست دارد تا با امور روحاني، امري منحصر به تاريخ و جغرافياي مغرب زمين نيست اما وقتي كه اين سرشت در عرصه آماده‌اي كه با پوريتانيسم و پروتستانيسم در جامعه غرب فراهم آمده است، به صورت خلقيات نخستين كارفرمايان سرمايه‌داري اروپا تظاهر مي‌يابد، روح سرمايه‌داري به صورتي كه در غرب اتفاق افتاد بسط پيدا مي‌كند و تمدن جديدي را بنيان مي‌گذارد. مراد ‌وبر از «عقلاني كردن اقتصاد» كه آن را خصوصيت منحصر به فرد تمدن غرب مي‌داند، همين است. چرا كه مؤمن پوريتاني نه تنها لازمه دينداري را مخالفت با وضع موجود به سوي يك وضع موعود نمي‌بيند بلكه خواست خداوند را متناظر با كارآيي، ثمربخشي و توفيق اجتماعي خويش مي‌داند.

در ژاپن نيز همانطور كه گذشت در جست‌و‌جوي عرصه آماده‌اي كه روح سرمايه‌داري در آن بسط يافته است بايد متوجه خلقيات پيروان شينتو و خصوصيات اين دين اساطيري بشويم و البته در كنار آنچه مذكور افتاد، شايد اين نكته چندان اهميت پيدا نكند كه توسعه اقتصادي ژاپن بيشتر بر همكاري جمعي متكي بوده است تا رقابت منافع‌ـ آن سان كه در اقتصاد ليبرالي معمول است ـ و در جايي كه رقابت آزاد منافع در غرب به نفي ضرورت اقتصادي وجود دولت انجاميده است، در ژاپن اين دولت است كه به نظام توليد، جهت و وحدت مي‌بخشد.

 

پانوشت:

1- Max Weber ، فيلسوف و جامعه شناس آلماني (1920-1846).

2-Shinto

3-Protestantism

4-Taoism

5- با صرف نظر از آنكه پيامبري، در اديان شرقي هرگز به آن معنايي نيست كه در اديان الهي وجود دارد. در اديان الهي پيامبري همچون درختي است كه ريشه در آسمان دارد و شاخ و برگ در زمين گسترانيده‌ـ وحي‌ـ و در اديان شرقي پيامبري چون درختي است كه ريشه در زمين دارد و شاخ و برگ در آسمان گسترانيده است . و البته در اين تمثيل، لاجرم مسامحه بسيار وجود دارد چرا كه هيچ ديني بي‌مدد ارتباط با غيب عالم، وجود پيدا نمي‌كند.

6-Ama-Terasu

7-Meiji

8-Shogun

9-Ainu

10-Hokkaido

11-Yorimoto

12-Bakufu

13-Matsurigoto

14-Nihon- gi

15-Bushido

16- Ringi

17-Fideisme

18- ko- ji-ki  مهمترين كتاب مقدس دين شينتو، كه در سال 620 ميلادي از مجموع اخبار باستاني و اساطيري كه در حافظه قبايل و عشاير نگهداري مي‌شد، گردآوري و نگاشته شد. «كوجي‌كي» به مفهوم «تاريخ وقايع باستاني» است.

19-Izanagi

20-Tsuki – yomi

21- Susa – no- wo

22-Ho – no – ni- ni- gi

23- Jimmu - tenno

24- تاريخ جامع اديان ـ جان ناس. ترجمه علي اصغر حكمت. انتشارات و آموزش انقلاب اسلامي

25-Kagu – tsuchi

26- Kami- no- michi

27-مستفاد از كتاب «تاريخ و فرهنگ ژاپن»، نوشتة اسكات مرتون، مؤسسة انتشارات امير‌كبير.