|
عرفان و اخلاق دو مقوله اساسي در علوم اسلامي هستند كه پيشينة هر يك از آنها به تاريخ قبل از اسلام باز ميگردد.
عرفان در همة اديان و مذاهب و حتي مكاتب فلسفي كم و بيش وجود داشته و دارد و تا كنون كسي نتوانسته است دربارة اينكه منشأ آن كجاست اظهار نظر قطعي و دقيق كند. ترديدي نيست كه در هر يك از مذاهب و اديان، نشانههايي از زهد و پرهيزكاري و بياعتنايي به امور مادي و انصراف و بيتوجهي به دنيا وجود دارد و شايد بتوان گفت كه يكي از خصوصيات عمومي اديان و مذاهب توجه به امور معنوي و تحقير دنيا و مظاهر مادي است.[1]
عرفان اسلامي از سه منظرِ مكمل يكديگر به حقيقت غايي نگريسته است:
1ـ نحله اصحاب اراده؛ كه از لحاظ تاريخي بر نحلههاي ديگر مقدم است و بزرگاني چون ابراهيم ادهم و رابعه عدويه را پرورده است. از ديدگاه اينان حقيقت نهايي همانا اراده است و به خدايي بر كنار از هستي معتقدند، آنان با زهد و خداجويي عميقي كه معلول حساسيتشان نسبت به گناه بود سلوك ميكردند. به فلسفهپردازي رغبتي نداشتند و فقط ميكوشيدند عملاً به آرمان خود واصل شوند.
2ـ نحله اصحاب جمال؛ معروف كرخي در سده دوم، عرفان را دريافت حقايق الهي دانست. به اعتقاد او حقيقت نهايي چيزي جز جمال سرمدي نيست. جمال سرمدي به اقتضاي ذات خود، در پي آن است كه روي خود را در آينه جهان بنگرد. اصحاب جمال معتقدند تجلي زيبايي، علت خلقت است و عشق، نخستين مخلوق است.
3ـ نحله اصحاب نور؛ اينان معتقدند ذات حقيقت، نور يا فكر است و بايد با اشراق يا تفكر به آن رسيد.[2]
در مورد اخلاق نيز بايد گفت با آنكه در بسياري از مناطق جهان اسلام، شريعت را در سطح قانون به طور كامل اجرا نميكنند اما اخلاقيات موجود در تعاليم شرعي همچنان در جامعه اسلامي نافذ است.[3]
دانش اخلاق در ميان مسلمين با رويكردهاي گوناگوني روبرو بوده است و منجر به پيدايش دستگاههاي متفاوتي شده است كه به آنها اشاره ميشود:
1ـ اخلاق فلسفي كه خود شامل اخلاق جالينوسي، افلاطوني، فيثاغورسي ـ هرمسي و ارسطويي ميباشد. رويكرد ارسطويي كه شاخص اصلي آن قانون اعتدال[4] است به دليل آنكه به طور مكرر مجال بروز يافته مشهورتر ميباشد.
در اين رويكرد ميان نظرات شرع اسلام و فلاسفه يونان توافق ايجاد شده است.
2ـ اخلاق عرفاني، هدف اين مكتب تربيت انسان كامل يا كون جامع است كه عصاره خلقت و جامع جميع نشات وجود و غايت آفرينش ماسوا است.
3ـ اخلاق نقلي، بر مجموعهاي از تصنيفات و تأليفات كه عهدهدار جمعآوري روايات ديني است اطلاق ميشود. وحي، داير مدار همه اين تأليفات است.
4ـ اخلاق تركيبي كه از ظرفيتهاي هر سه مكتب فلسفي، عرفاني و نقلي بهره ميگيرد. البته اگر به مباني معرفت شناختي و انسانشناختي رويكرد فلسفي و عرفاني توجه شود از چنين تلفيقي بايد صرفنظر كرد، زيرا معرفت شناسي فلسفي، عقل محور است و انسان همه انديشه است؛ اما در اخلاق عرفاني معرفت بايد شهودي و قلبي باشد. به همين ترتيب مباني انسانشناسي عارف و فيلسوف نيز تفاوت دارد. عارف بخش گوهرين وجود انسان را دل ميشمارد برخلاف فيلسوف كه گوهر وجود انسان را عقل ميداند.[5] اما تركيب مورد نظر ما تركيب عامي است كه در پارهاي موارد آن، عناصر فلسفي بيشتر است و در موارد ديگر عناصر عرفاني غلظت بيشتري دارند.
معناي اخلاق و عرفان
اخلاق جمع خُلق و خُلُق ميباشد. راغب ميگويد: خَلق با خُلق در اصل يكي است همچون شَرب و شُرب و صَرم و صُرم. ليكن خَلق به كيفيات و شكلها و صورتهايي كه به واسطة چشم ديده مي شوند و درك ميگردند اختصاص يافته است و خُلق ويژة نيرو و سرشتهايي است كه با بصيرت فهميده ميشوند. خداوند متعال خطاب به پيامبر اكرم(ص) ميفرمايد: «وَإِنَّكَ لَعَلى خُلُقٍ عَظِيمٍ؛[6] تو بر صفات بزرگي هستي.»[7]
ابوعلي مسكويه در كتاب تهذيبالاخلاق و تطهيرالاعراق مينويسد: «خُلق حالي است براي جان انساني كه او را بدون تفكر و تأمل به سوي كارهايي بر ميانگيزد.»[8] حال به دو نوع تقسيم ميشود اول حالي كه طبيعي است و از اصل مزاج ناشي شده است مانند انساني كه كوچكترين چيزي او را به طرف غضب تحريك ميكند و با كمترين سببي به هيجان ميآيد دوم حالي كه به واسطة عادت و تمرين به دست ميآيد و چه بسا مبدأ آن فكر باشد، سپس به طور متوالي استمرار مييابد تا ملكه و خُلق گردد.[9]
عرفان از ريشة عَرَفَ به معناي شناختن، دانستن، اعتراف كردن، مشهور و نيكي است.[10] عرفان روش و طريقهاي است كه ميتوان آن را شايعترين مكتب و مرام ميان اقوام و ملل مختلف دانست، طريقهاي كه در كشف حقايق جهان و پيوند انسان و حقيقت نه بر عقل و استدلال بلكه بر ذوق و اشراق و وصول و اتحاد با حقيقت تكيه دارد و براي نيل به اين مراحل دستورات و اعمال ويژهاي را به كار ميگيرد.[11]
ابوسعيد در تعريف عرفان گويد: «آنچه در سر داري بنهي و آنچه در كف داري بدهي و آنچه بر تو آيد نجهي.» ابن عطا گويد: «ابتدايش معرفت است و انتهايش توحيد». جنيد گويد: «تصوف صافي كردن دل است از مراجعت خلقت و مفارقت از اخلاق طبيعت و فرو ميراندن صفات بشريت و دور بودن از دواعي نفساني و فرو آمدن در صفات روحاني و بلند شدن به علوم حقيقي و به كار داشتن آنچه اولي است اليالابد و خيرخواهي به همه امت و وفا به جاي آوردن بر حقيقت و متابعت پيغمبر كردن در شريعت».[12]
موضوع اخلاق و عرفان
يكي از مهمترين رئوس ثمانيه[13] بيان موضوع علم است. خواجه نصير، موضوع علم اخلاق را در كتاب اخلاق ناصري چنين بيان ميكند: «موضوع اين علم، نفس انساني است از آن جهت كه از او افعالي جميل و محمود، يا قبيح و مذموم صادر تواند شد، به حسب ارادت او و چون چنين بود اول بايد معلوم شود كه نفس انساني چيست و غايت و كمال و قوتهاي او كدام است و چگونه آن را بايد بر وجهي استعمال كنند تا كمال و سعادتي كه مطلوب آن است حاصل آيد.» خواجه در اينجا اخلاق را در دو سطح مطرح كرده است. يكي اخلاق علمي كه به روش حكيمان با استدلال، مباني اخلاق را تبيين ميكنند و درباره نفس آدمي از آن جهت كه داراي ملكات نفساني است و از او افعال ارادي پسنديده يا ناپسند صادر ميشود بحث ميكند؛ شناخت نفس و قواي نفساني و كمال نفس، مبادي علم اخلاق هستند.[14] بخش ديگر، اخلاق عملي يا همان سير و سلوك عرفاني است كه چگونگي وصول به كمال و عوامل و موانع كمال را مطرح ميكند.
عرفان به عنوان يك دستگاه علمي و فرهنگي داراي دو بخش است: بخش عملي و بخش نظري.
عرفان عملي عبارت است از آن قسمت كه روابط و وظايف انسان را با خودش و جهان و خدا بيان ميكند و توضيح ميدهد. عرفان در اين بخش مانند اخلاق است يعني علم عملي است و سير و سلوك ناميده ميشود. در اين بخش از عرفان توضيح داده ميشود كه سالك براي اينكه به قله منيع انسانيت يعني توحيد برسد از كجا بايد آغاز كند و چه منازل و مراحلي را بايد طي كند و در منازل بين راه چه احوالي براي او رخ ميدهد و چه وارداتي بر او وارد ميشود البته همه اين منازل و مراحل بايد به مراقبت يك انسان كامل و پخته كه قبلاً اين مراحل را طي كرده و از راه و رسم منزلها آگاه است صورت گيرد و اگر همت انسان كاملي بدرقه راه نباشد خطر گمراهي وجود دارد.[15]
اما موضوع عرفان نظري را قيصري در شرح قصيده ابن فارض اينگونه بيان ميكند: «موضوع هذا العلم هو الذات و نعوتها الازليه و صفاتها السرمديه» در حقيقت از نظر عرفا، وجود حقيقي همان ذات احدي و صفات و نعوت اوست؛ زيرا دار هستي غير از او دياري ندارد. يعني بحث از ذات حضرت حق بحثي از تمام عالم هستي است. پس علم عرفان عاليترين علوم است زيرا موضوع آن اعم از موضوعات علوم ديگر است و عموميت آن همانند عموميت برخي از مفاهيم مبهم نيست بلكه چون داراي معناي محصل و روشن ميباشد عموميت آن با تماميت و شمول و فراگيري همراه ميباشد. همچنين در موضوع عرفان گفتهاند كه موجودٌ بما انه موجود است يعني وجود، بدون اينكه به هيچ قيدي حتي قيد اطلاق مقيد گردد.[16]
رابطة اخلاق و عرفان
عرفان و اخلاق گاه چنان به يكديگر نزديك و تو در تو ميشوند كه گمان ميرود يك عارف، اخلاقي بزرگي است و همين طور يك اخلاقي گمان ميرود عارفي است كه تمام مراحل سير و سلوك را طي كرده است. اما اخلاق و عرفان به رغم همة قرابتهايشان گاه چنان دچار افتراق ميشوند كه به نظر ميرسد راهشان جداست.
آيت الله جوادي آملي در تمهيد القواعد ابن تركه تفاوت عرفان عملي با اخلاق عملي را در تمايز عرفان نظري از اخلاق نظري ذكر ميكند. هدف عرفان عملي تحقق رهآورد عرفان نظري و هدف اخلاق عملي تحقق رهنمودهاي اخلاق نظري است. در اخلاق نظري بحث پيرامون تهذيب روح و تزكيه قواي ادراكي و تحريكي نفس و مانند آن است و عصاره مسائل آن درباره شئون نفس ميباشد. اثبات اصل نفس و تجرد و قواي آن بر عهده فلسفه است؛ در نتيجه اخلاق عملي نيز كوششي براي پرورش روح مهذب و تربيت نفس زكيه است. همچنين ميفرمايد: «عرفان نظري فوق فلسفة كلي است زيرا وجود مطلق يعني وجود، بدون هيچ قيد و شرطي موضوع عرفان است كه فوق وجود به شرط لا است كه موضوع فلسفه است در نتيجه موضوع عرفان فوق فلسفه قرار دارد. عرفان عملي نيز جهاد و اجتهاد براي شهود وحدت شخصي وجود و شهود نمود بودن جهان امكان بدون بهره از بود حقيقي ميباشد.»[17]
اخلاق عملي و عرفان عملي داراي مبادي مشتركي هستند. براي مثال امام خميني(ره) در كتاب شرح جنود عقل و جهل به مسائلي چون صبر و مراتب آن، تسليم و فوائد آن، فضائل صمت، تواضع، زهد و مراتب آن، علم، توكل، شكر و مراتب آن و رضا پرداخته است. بررسي اين مباحث در كتب عرفاني يكي از محورهاي اصلي محسوب ميشود. براي مثال در كتاب شرح منازلالسائرين درباره علم چنين ميخوانيم: «علم، چيزي است كه به دليل قائم ميشود و جهل را برطرف ميسازد و داراي سه درجه است. 1ـ علم روشن و آشكار كه با حس ظاهر يا با حس باطن درك ميشود. 2ـ علم خفي كه در سرهاي پاك كه از آن صالحان و ابرار است، با آب رياضتي كه خالص و پاك است پرورش مييابد. 3ـ علم لدني»[18] امام خميني(ره) در كتاب شرح جنود جهل و عقل درباره علم مينويسد: «دار وجود، دار علم است و ذرهاي از موجودات حتي جمادات و نباتات خالي از علم نيستند و به اندازه حظ وجودي خود حظ از علم دارند.»[19] يا درباره تسليم در همين كتاب ميخوانيم «كسي كه تسليم حق و اولياي خدا شود و در مقابل آنها چون و چرا نكند و با قدم آنها سير ملكوتي كند، زود به مقصد ميرسد. از اين جهت بعضي از عرفا گويند كه مؤمنين از حكما نزديكتر به مقصد و مقصود هستند، زيرا كه آنها قدم را جاي پاي پيامبران ميگذارند و حكما ميخواهند با فكر و عقل خود سير كنند.»[20]
در شرح منارل السائرين براي تسليم سه درجه ذكر ميشود: «درجه اول، آن است كه سالك در برابر آنچه از غيب ميرسد و با احكام تزاحم دارد و بر اوهام گران ميآيد تسليم باشد. درجه دوم آن است كه سالك علم را به حال تسليم كند يعني سالك بايد علم ظاهر را رها كند و علم باطن را اخذ نمايد تا به مقام معرفت و شهود بار يابد. درجه سوم تسليم آن است كه ما سوي الله را به حق تسليم كند به گونهاي كه از مشاهده اين تسليم سالم باشد يعني وقتي باب فناي فيالله بر وي گشوده شود مشاهده كند كه همه رسوم و خلايق فاني و مضمحل درحقند. چرا كه هر گاه حقتعالي تجلي كند، نور او چيزي از ظلمت حجابها باقي نميگذارد و هيچ نام و نشاني از غير باقي نميماند.»[21]
در بررسي رابطه اخلاق و عرفان در مييابيم كه عقل و استدلال روح حاكم و كلي در اخلاق است. انسان اخلاقي همواره از ابزار عقل بهره ميبرد و با كنار هم گذاردن صغرا و كبراها به اين نتيجه ميرسد كه براي رسيدن به سعادت از چه راههايي بايد عبور كرد. براي مثال در كتاب اخلاق ناصري براي علاج جهل مركب آمده است: «نافعترين تدبيري كه در اين باب استعمال توان كرد تحريض صاحب اين جهل بود بر يادگيري علوم رياضي، چون هندسه و حساب و ارتياض به براهين آن، كه اگر اين ارشاد قبول كند و در آن انواع خوش نمايد از لذت يقين و كمال حقيقت خبردار شود.»[22]
اما در عرفان روحيه حاكم، عشق و محبت است. عارف از آن جهت عارف شده است كه دل را ابزار كار خود قرار ميدهد؛ او از منطق و عقل تا مرحلهاي استفاده ميكند اما عشق هميشه عاشق را به مراحلي كشانده و مجبور به اعمالي كرده است كه نزد عامه به جنون تعبير ميشود. در احوالات فضيل گفته شده است: «نمونه زهد و رياضت بود، از معاشرت با مردم تنفر داشت و با وجود آنكه ازدواج كرده بود زندگي خانوادگي را بزرگترين مانع رسيدن به خدا ميدانست. در مدت سي سال تنها يك بار او را خندان يافتند و آن وقتي بود كه پسرش از دنيا رفته بود.» شطحيات عرفا را ميتوان در اين راستا بررسي كرد. شطح، حكم متناقض نمايي است كه ظاهراً غريب و نامأنوس و نامعقول است. چنين سخناني در اوج وجد و مستي بر زبان جاري ميشود. قصد عرفا از بيان چنين جملاتي قطعاً ظاهر آنها نيست بلكه بايد عمق و باطن آنها را جستجو كرد. براي نمونه جامي در بيان تفاوت «من» فرعون با «من» يك عارف عاشق چون حلاج ميگويد: «فرعون در خودبيني در افتاد و همه را خود ديد و ما را گم كرد و حسين منصور همه را ما ديد و خود را گم كرد و لذاست كه «منِ» حاكم مصر بيان پيمان شكني و كفر او در مقابل خداوند و «من» گفتن حلاج نشانهاي از فيض خداوندي است.[23]
از ديگر تفاوتهاي موجود بين عرفان و اخلاق موضوع اعتدال است. پايه و اساس اخلاق ارسطويي «قانون زرين اعتدال» است. در اين قانون هر فضيلتي دو سو دارد يك جنبه افراط و جنبه ديگر تفريط است كه هر دو رذيله به حساب ميآيند و آنچه نقطه اعتدال و حد وسط باشد فضيلت ميباشد. مانند جبن و تهور كه هر دو رذيلت است و شجاعت به عنوان حد وسط فضيلت به حساب ميآيد.
اما در عرفان عموماً از حد اعتدال خارج ميشوند. براي نمونه يكي از محورهاي چهارگانه طريقت اكبريه منسوب به شيخ اكبر ابن عربي، جوع است. سالك تا نتواند دل از حوائج مادي برهاند و تا گرسنگي نكشد نخواهد توانست در مسير سير و سلوك به جايي برسد. عطار نيشابوري در كتاب «تذكرةالاولياء» در ذكر شيخ ابوالحسن خرقاني ميگويد: «شيخ گفت: اگر خواهي كه به كرامت رسي، يك روز بخور و سه روز مخور، سوم روز بخور، پنج روز مخور، پنجم روز بخور، چهارده روز مخور، اول چهارده روزه بخور، ماهي مخور، اول ماهي بخور، چهل روز مخور، اول چهل روز بخور، چهار ماه مخور، اول چهارماه بخور سالي مخور.»[24]
همچنين در اخلاق با مدل انساني روبرو هستيم. مكاتب مختلف اخلاقي از پيروانشان ميخواهند كه خود را متخلق به اخلاق انساني كنند اما مدلي كه عرفان ارائه ميدهد خود حضرت حق است و انسان موظف است خليفه بودن خود را به نحو درستي ادا كند. ابن عربي در فصوص الحكم، فص آدمي ميگويد: «وقتي حق سبحانه و تعالي از حيث اسماء حسناي خود، كه قابل شمارش نيست، خواست اعيان آن اسماء را ببيند، كه در واقع ديدن خودش است،... موجودي را خلق ميكند و نام او را انسان و خليفه ميگذارد.»[25] به همين دليل هدف عرفان فنا در وجود معشوق است. سالك در اثر سير و سلوك خود به مرتبه فنا ميرسد و ديگر خودي ندارد، هر چه هست اوست. اما در انتهاي تهذيب اخلاقي باز وجود انسان مطرح است و ما با انساني مواجهيم كه پس از تحمل مشقتها خلق و خوي خود را نيكو و پسنديده كرده است.
مراحل روحي در اخلاق، محدود است اما در عرفان اين مراحل بسي گستردهتر و وسيعتر ميباشد، طوري كه خود اخلاق از نظر عرفايي مانند خواجه عبدالله انصاري جزء يكي از ده مقالات و منازل به حساب ميآيد و خود به ده باب تقسيم ميشود كه شامل صبر، رضا، شكر، حيا، صدق، ايثار، خلق، تواضع، فتوت و انبساط ميباشد و به جز اين منزل خواجه به نه منزل ديگر قائل است كه شامل بدايات، ابواب، معاملات، اصول، واديها، احوال، ولايات، حقايق و نهايات ميباشد و هر كدام به ده باب تقسيم ميشوند كه عبور از آنها براي سالك ضروري ميباشد.
از مسائل مهم در عرفان، وجود مراد يا پير و مرشد ميباشد كه در اخلاق حداقل به اين شدت وجود ندارد. به دليل آنكه حالات دروني و راههاي معنوي انسانها با يكديگر متفاوت است و صد در صد حكم كلي ممكن نيست لذا ولايت و اشراف مستقيم مراد نسبت به مريد در سير باطني ضرورت مييابد. عرفا تكروي را جايز نميدانند چرا كه در اين راه خطرها بيشمارند و غالباً سالك را از پاي در ميآورند و اگر هم كسي به ندرت بيارتباط با شيخ و استاد به جايي برسد باز هم حتماً در اثر همت و امداد پيري غايب بوده است اما به هر حال بهره حاضران در محضر پير و استاد بيشتر خواهد بود.[26]
پينوشتها:
[1] ـ شناخت عرفان و عارفان ايراني، دكتر حلبي، انتشارات زوار، ص 20.
[2] ـ تاريخ عرفان و عارفان ايران، عبدالرفيع حقيقت، انتشارات كومش، زمستان 1370، ص 60-61.
[3] ـ قلب اسلام، سيدحسين نصر، انتشارات مركز بينالمللي گفتگوي تمدنها و حقيقت، ص 194.
[4] ـ قانون زرين اعتدال چند نكته را شامل ميشود:
1ـ نفس داراي قوه ناطقه، شهويه، غضبيه است. 2ـ هر يك از اين قوا يا به اندازه كار ميكنند و يا دچار افراط و تفريط ميشوند 3ـ حد وسط در قوه ناطقه، حكمت در قوه غضبيه، شجاعت، در قوه شهويه، عفت است. 4ـ هماهنگي بين حكمت و عفت و شجاعت فضيلت ديگري به نام عدالت را در پي دارد.
[5] ـ كتاب شناخت اخلاق اسلامي، جمعي از نويسندگان، پژوهشگاه علوم و فرهنگ اسلامي، ص 35.
[6] ـ قلم/ 4.
[7] ـ المفردات في غريب القرآن، راغب اصفهاني، چاپ استانبول، 1986، ص 225.
[8] ـ تهذيب الاخلاق و تطهير الاعراق، ابن مسكويه، انتشارات بيدار، رمضان 1410، ص 51.
[9] ـ فلسفه اخلاق، سيدمحمد رضا مدرسي، انتشارات سروش، 1376، ص 9.
[10] ـ منجد الطلاب، انتشارات اسلامي، 1360.
[11] ـ فلسفه عرفان، دكتر يثربي، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، پاييز 74، ص33.
[12] ـ عرفان نظري، دكتر يثربي، دفتر تبليغات اسلامي حوزه علميه قم، پاييز 74، ص 33.
[13] ـ بعضي مؤلفان پيش از ورود به مباحث براي روشن ساختن مبتدي، مطالبي را در آغاز بيان ميكنند كه رئوس ثمانيه ناميده ميشود كه عبارتند از: تعريف علم، موضوع علم، فايده علم، مؤلف علم، ابواب علم، مرتبه علم، غرض از يادگيري علم، انحاي تعاليم (تقسيم و تحليل و تحديد)
[14] ـ آراي دانشمندان مسلمان در تعليم و تربيت و مباني آن، جلد 2، انتشارات سمت، ص 134و 135.
[15] ـ آشنايي با علوم اسلامي، استاد مطهري، عرفان، ص73.
[16] ـ تمهيد القواعد، محمد التركه، آيت الله جوادي آملي، انتشارات الزهرا، ص 110.
[17] ـ همان، ص 13.
[18] ـ شرح منازل السائرين، خواجه عبدالله انصاري، انتشارات الزهرا، 1373، ص 184و185.
[19] ـ شرح حديث جنود عقل و جهل، امام خميني(ره)، ستاد بزرگداشت يكصدمين سال تولد امام خميني، 1378، ص 260و261.
[20] ـ همان، ص 402.
[21] ـ شرح منازل السائرين، ص 104 و 105.
[22] ـ اخلاق ناصري، خواجه نصيرالدين طوسي، انتشارات خوارزمي، ص 174.
[23] ـ ابعاد عرفاني اسلامي، آن ماري شيمل، انتشارات دفتر نشر فرهنگ، ص 134.
[24] ـ تذكرة الاولياء، عطار نيشابوري، نسخه نيكلسون، چاپ بهزاد، ص 772.
[25] ـ شرح فصوص الحكم، تاج الدين خوارزمي، انتشارات مولي، فص آدمي.
[26] ـ عرفان نظري، يثربي، تبليغات اسلامي قم، ص 415.
|