|
ساموئل هانتينگتون (Samuel Huntington) در سال 1927 و در شهر نيويورک به دنيا آمد، در همين شهر تحصيلات ابتدايي خود را گذراند و پس از گذراندن دوره هاي ليسانس و فوق ليسانس در دانشگاه هاي ييل و شيکاگو، دکتراي علوم سياسي خود را از دانشگاه هاروارد دريافت کرد و سپس در دانشگاه هاروارد مشغول به تدريس شد، همچنين از سال 1989 رياست مرکز مطالعات استراتژيک دانشگاه هاروارد را برعهده گرفت.
پروفسور هانتينگتون با موسسه مطالعاتي بروکينگز، شوراي تحقيقات علوم اجتماعي امريکا، موسسه مطالعات امور جنگ و صلح در دانشگاه کلمبيا، دفتر برنامه ريزي شوراي امنيت ملي امريکا (همراه با زبيگنيو برژينسکي و در دولت جيمي کارتر) و... نيز همکاري هايي داشته است. همچنين وي از سال 1986 تا 1987 رياست انجمن مطالعات علوم سياسي امريکا را برعهده داشته و بنيانگذار مجله فارين پاليسي Foreign Policy)) است. پژوهش ها و کتاب هاي هانتينگتون بيشتر درباره مسائل امريکا، دگرگوني هاي سياسي و اجتماعي جهان و روابط بين الملل است. در سال 1957 و در کتاب «سرباز و دولت» بر ضرورت تشکيل ارتش حرفه يي و منظم براي دفاع ملي مناسب تاکيد مي کند. در اثر ديگر خودش در سال 1961 که «دفاع مشترک؛ برنامه هاي استراتژيک در سياست ملي» نام دارد به بررسي و تبيين چگونگي روند شکل گيري سياست هاي نظامي و رفتار سياسي مي پردازد. همچنين در دوران همکاري اش با دانشگاه کلمبيا و با همکاري برژينسکي کتاب «قدرت سياسي؛ امريکا و شوروي» را منتشر مي کند و چند سال بعد، در زمينه مطالعه تطبيقي سياست هاي کشورها پس از جنگ دوم جهاني، اثر مهم و اثرگذار خود «سامان سياسي در جوامع دستخوش دگرگوني» را پديد مي آورد که بسيار مورد توجه مراکز پژوهشي و دانشگاهي قرار مي گيرد و... اما برجسته ترين نوشتار وي در ميان نوشته ها و کتاب هايش، مقاله «برخورد تمدن ها» است که پس از انتشار، واکنش اهالي فرهنگ، انديشه و سياست را در سراسر گيتي برانگيخت.
نظريه برخورد تمدن ها 1(Clash of Civilizations) را پروفسور ساموئل هانتينگتون، در سال 1993 و در فصلنامه فارين افيرز (Foreign Affairs) که از سوي شوراي روابط خارجي امريکا منتشر مي شود، مطرح کرد و آن را چارچوب مفهومي يا پارادايم تحليل رويدادها و دگرگوني هاي پس از جنگ سرد، خواند. شوراي روابط خارجي امريکا مانند مجمعي است که آرا و انديشه هاي مختلف نظريه پردازان و دانشمندان علوم سياسي در آن بيان مي شود و پس از بررسي به شکل رهنمود براي درنظرگرفتن راهبردي مناسب به کارگزاران دولتي ارائه مي شود و به اين خاطر از اهميت فراواني برخوردار است.
هانتينگتون پس از طرح اين موضوع که هويت تمدني به طور روزافزون اهميت خواهد يافت، تمدن هاي زنده جهان را به هفت يا هشت تمدن بزرگ تقسيم کرده (تمدن هاي غربي، کنفسيوسي، ژاپني، اسلامي، هندو، اسلاو، ارتدوکس، امريکاي لاتين و همچنين تمدن آفريقايي) و خطوط گسل ميان اين تمدن ها را منشاء درگيري ها و تقابل هاي آينده مي داند. وي با طرح موضوع غرب در برابر سايرين به عبارتي مي گويد مرزبندي ها و صف آرايي هاي تازه براساس تمدن ها شکل مي گيرد و به ويژه مي گويد کانون رويارويي هاي آينده بين تمدن غرب و جوامع کنفسيوسي و جهان اسلام خواهد بود.
به باور هانتينگتون برخورد تمدن ها در سياست جهاني مسلط خواهد شد. وي دلايل خود را نيز اين گونه مطرح مي کند؛
1- وجوه اختلاف ميان تمدن ها نه تنها واقعي بلکه اساسي است. تمدن ها با تاريخ، زبان، فرهنگ، سنت و از همه مهم تر، مذهب، از يکديگر متمايز مي شوند. اين تفاوت ها در طول قرن ها پديد آمده و به زودي از ميان نخواهد رفت. اين اختلاف ها به مراتب از اختلاف ايدئولوژي هاي سياسي و نظام هاي سياسي اساسي تر است.
2- جهان در حال کوچک تر شدن و کنش و واکنش بين ملت هاي وابسته به تمدن هاي مختلف، در حال افزايش است. اين افزايش فعل و انفعالات، هوشياري تمدن و آگاهي به وجوه اختلاف بين تمدن ها و همچنين وجوه اشتراک در درون هر تمدن را شدت مي بخشد.
3- روندهاي نوسازي اقتصادي و تحول اجتماعي، در سراسر جهان انسان ها را از هويت ديرينه و بومي شان جدا مي سازد. اين روندها، همچنين دولت-ملت ها را به مثابه يک منشاء هويت تضعيف مي کند.
4- نقش دوگانه غرب، رشد آگاهي تمدني را تقويت مي کند. از يک سو غرب در اوج قدرت است و در عين حال و شايد به همين دليل، پديده بازگشت به اصل خويش، در بين تمدن هاي غيرغربي نضج مي گيرد.
5- کمتر مي توان بر ويژگي ها و تفاوت هاي فرهنگي سرپوش گذاشت. از اين رو، آنها دشوارتر از مسائل اقتصادي و سياسي حل و فصل مي شوند يا مورد مصالحه قرار مي گيرند.
6- منطقه گرايي اقتصادي در حال رشد است.
7- خطوط گسل ميان تمدن ها، به عنوان نقاط بروز بحران و خونريزي، جانشين مرزهاي سياسي و ايدئولوژيک دوران جنگ سرد مي شود.
همان طور که اشاره کردم، نظريه برخورد تمدن ها واکنش هاي فراواني را در پي داشت. فرانسيس فوکوياما با نگاه به روند نوگرايي در جوامع که همواره مورد نظر هانتينگتون بوده، اين گونه مي انديشد که موفق ترين جوامع آنهايي هستند که روش هاي جديد و کهن را با هم درآميخته اند و بدون غلبه يکي بر ديگري، بين شيوه هاي جديد و سنتي همزيستي ايجاد کرده اند و ژاپن را در اين زمينه نمونه يي موفق ارزيابي مي کند و مي افزايد؛ «تصور مي کنم ساموئل هانتينگتون با طرح نظريه برخورد تمدن ها به يک شناخت واقعي رسيده است، زيرا وي اهميت بسيار شديد فرهنگ را به عنوان عامل تعيين کننده در روابط اجتماعي بين المللي سال هاي آتي برجسته کرده است. به عبارت ديگر، نظر هانتينگتون مبني بر اينکه در سياست هاي بين الملل سال هاي آتي عامل فرهنگ بسيار مهم تر از دوران جنگ سرد خواهد بود، نظر صائبي است. اما معلوم نيست تفاوت هاي فرهنگي لزوماً به برخورد تمدن ها منجر و جايگزين واحد دولت- ملت شود. رقابت هاي فرهنگي خود را احتمالاً به جاي صحنه سياسي در صحنه اقتصادي نشان خواهند داد و ممکن است به نوآوري فرهنگي و سازگاري با هم منتهي شود.» 2 جين کرک پاتريک استاد دانشگاه جرج تاون و نماينده پيشين امريکا در سازمان ملل متحد، هم در مقاله يي نقش تمدن ها در دنياي کنوني را مهم دانسته و مي گويد تجدد و نوگرايي با از بين بردن قدرت فرهنگ ها و هويت هاي بومي و ملي، اهميت واحدهاي گسترده تر هويتي مانند تمدن را افزايش مي دهد و هرچند انتقادهايي نسبت به ديدگاه هانتينگتون دارد، در پايان مقاله اش مي آورد؛ «هانتينگتون کاملاً صحيح مي گويد که ارتباطات جهاني و افزايش شديد ميزان مهاجرت موجب مي شود با در تماس قرار دادن ارزش ها و شيوه هاي کاملاً متضاد زندگي، درگيري بين گروه هاي مختلف تشديد يابد.»3 همين جا بايد به نقد ريچارد روبينشتاين و جارل کروکر در مقاله يي به نام (چالش با هانتينگتون) اشاره کنم؛ «هانتينگتون از يک طرف مي گويد؛ تفاوت ها، لزوماً به معناي درگيري نيست. اما از طرف ديگر ابراز مي دارد تمدن ها به دليل در برداشتن ارزش هاي اخلاقي و سياسي ناسازگار، با يکديگر برخورد خواهند کرد. براي مثال آرمان هايي غربي چون فردگرايي و دموکراسي با عقايد بسياري از تمدن هاي غيرغربي در تضاد است. حتي در اين صورت ممکن است سوال شود چرا نبايد زندگي کرد و اجازه داد ديگران زندگي کنند؟ چرا ارزش هاي ناسازگار بايد برخوردهاي نظامي و سياسي به بار آورند؟ هانتينگتون به طور مستقيم به اين سوال ها پاسخ نمي دهد.» 4 جالب اينکه با وجود تمايل مجله فارين پاليسي، هانتينگتون هيچ پاسخي به نقد اين دو استاد دانشگاه نداده است. منتقد ديگر، برايان بيدهام، باور دارد که هانتينگتون در اصل، چارچوب فکري هراس از ديگري بين اسلام و غرب را تدوين کرده و اين نکته جاي انديشيدن فراوان دارد. وي مي گويد؛ «البته نگراني اروپايي ها درباره تهديد اسلام قانع کننده نيست. اين درست است که اين روزها برخي از مسلمانان رفتار حادي در پيش گرفته اند و در منطقه جنوبي مديترانه نيز حرکت هاي نامطلوبي اتفاق مي افتد و صحيح است که اسلام و غرب در گذشته دوران سختي را با هم گذرانده اند از جمله اينکه مسلمانان در دو نوبت به قلب اروپا رخنه کردند و با ضدحمله هاي سنگين اروپا که جنگ هاي صليبي خوانده مي شود، مواجه شدند و... اما نيازي نيست کينه هاي گذشته و فضاي نامساعد فعلي مبناي قياسي باشد که در آن جنگ جديد اسلام و غرب نهايتاً اجتناب ناپذير شود.»5 آنچه برايان بيدهام مورد انتقاد قرار مي دهد موضوعي است که به سادگي نمي توان از آن گذشت و به باور نگارنده انديشيدن درباره آن مي تواند از انبوه گرفتاري ها و تنش هاي موجود بکاهد. هم هانتينگتون و هم برنارد لوئيس، نقش روابط ميان فرهنگ ها و تمدن ها را در دنياي قديم برجسته مي کنند، در حالي که انديشه هاي جديد و مناسبات جديد جهاني نسبت چنداني با انديشه ها و مناسبات دنياي قديم ندارند و تحليل روابط، مناسبات و اوضاع کنوني جهان با تکيه بر آنچه در دوران قديم جريان داشته است، پرسش برانگيز است و تنها بر پيچيدگي موضوع مي افزايد. محمدعلي اسلامي ندوشن نيز از منتقدان هانتينگتون است. وي در مقاله يي انتقادي درباره اينکه هانتينگتون شرق را نمي شناسد به مواردي اشاره کرده و در ادامه مي گويد؛ «نويسنده در نتيجه گيري خود خواسته است به غرب هشدار بدهد که در برابر رويارويي دو تمدن مهم -که آنها را کنفسيوسي و اسلام مي خواند- چاره جو باشد. اولي از لحاظ صنعت و اقتصاد و دومي از لحاظ اعتراض و به پاخاستگي. ولي راه مقابله يي را که پيشنهاد مي کند، کارساز نيست. تنها راه - هرچند آرماني بنمايد- تفاهم ميان تمدن هاست نه تقابل... اگر بپذيريم که مي شود کاري کرد، بايد به سراغ ريشه هاي گزند رفت، چون؛ افزايش بي تناسب جمعيت، تراکم شهرها، آلودگي محيط زيست، بيداد اقتصادي و آنگاه، توجه به آموزش اخلاقي در مقابله با روي آوردن به لذت هاي حسي، گسترش نوعي معنويت که مورد نياز انسان است و مشترک ميان همه فرهنگ هاست و برقراري رابطه دوستانه تر با طبيعت.»6
توجه نداشتن هانتينگتون به مشکلات دروني تمدن غرب و برخوردهاي درون تمدني نيز بارها مورد نقد قرار گرفته و افرادي چون زبيگنيو برژينسکي، جين کرک پاتريک، تئودور کلمبوس، تانوس ورميس، کيشور محبوباني و... به اين موضوع اشاره داشته اند. چندي پيش با پروفسور يوخن هيپلر استاد علوم سياسي و روابط بين الملل در دانشگاه دويسبورگ، گفت وگويي داشتم و يکي از موضوع هايي که در آن گفت وگو مطرح شد، موضوع برخورد تمدن ها بود. پرسش من از وي چنين بود؛ «پروفسور ساموئل هانتينگتون بيش از هر چيز نظريه خويش را بر اساس تجربه هاي تاريخي و با نگاه به دنياي معاصر پي ريزي کرده اما در نگاه به فرهنگ ها و تمدن ها، نسبت به مسائل و اختلاف هاي درون تمدني کمتر پرداخته و ساده انگارانه از اين موضوع چشم پوشيده است. براي نمونه مي توان به جنگ جهاني دوم اشاره کرد که در درون يک تمدن رخ داد و... به خاطر دارم آقاي برژينسکي هم در مقاله يي نسبت به اين غفلت هشدار داده بود.» پروفسور هيپلر نيز در پاسخ به اين پرسش گفت؛ «از خيلي چيزهاي ديگر هم غفلت کرده، ترمينولوژي که استفاده مي کند، واژه هايي که استفاده مي کند اصولاً واژه هاي نامربوطي است. اغلب جنگ ها بين کشورهاي يک تمدن اتفاق افتاده، هم در خاورميانه و هم در غرب و نه بين اين دو تمدن. او امريکا را در مقابل تمدن هاي ديگر تعريف مي کند، در حالي که در خود امريکا زبان هاي انگليسي، اسپانيايي و... هست که زبان هاي درون تمدني هستند، همچنين اديان پروتستان و کاتوليک که دين هاي درون تمدني هستند و توجه نمي کند ما يک امريکاي واحد نداريم که بتوانيم درباره اش حرف بزنيم. من به دانشجويانم اجازه نمي دهم اين مطالب سبک را در تحقيقات خودشان استفاده کنند. با انتقادي که شما مي کنيد خيلي موافق هستم، ولي مي خواهم بگويم دين مسيحيت دين اروپايي نيست؛ ديني خاورميانه يي است که بعدها از طريق رم به اروپا صادر شده و بنابراين همان قدر اروپايي است که خاورميانه يي است. همين طور در مورد آفريقا، وقتي مي گوييم فرهنگ آفريقايي، يک چيز واحد نيست. من دوستان آفريقايي دارم که به اين حرف ها مي خندند چون به قدري متنوع است که نمي شود به عنوان يک فرهنگ از آن نام برد. شما مي پرسيد حالا چرا اين اشتباه را انجام داده، براي اينکه آدم ناداني نبوده و به هر ترتيب، دانشگاهي بوده ولي از طرفي سياستمدار هم بوده است و کتاب وي بيش از آنکه دانشگاهي باشد، سياسي است. اول مقاله اش منتشر شد، فکر مي کنم حدود سال 1993 بود و بيشتر نظر به يک امر سياسي داشت، توضيح خواهم داد. در ميانه دهه 90 غربي ها با يک مشکل ايدئولوژيک مواجه شدند چون هميشه در مقابل خودشان دشمني داشتند (که کمونيسم بود) اما با فروپاشي کمونيسم آن دشمن را از دست دادند و با يک مشکل ايدئولوژيک برخورد کردند و اين (نظريه هانتينگتون) در واقع پاسخي به آن نياز سياسي به شمار مي رفت. زماني خواستند به چين يا ژاپن بپردازند اما اينها هيچ کدام جواب نداد و وقتي صدام اين کارها را در خاورميانه شروع کرد اين به نظر مردم هم باورکردني تر به نظر مي آمد و در مورد خاورميانه اين روند شکل گرفت. يک نظامي آلماني هنگام ناهار به من مي گفت جنگ سرد تمام شده و اينک اسلام تهديد اصلي و کمونيسم جديد است. و البته هانتينگتون به نظر من کار خودش را درست انجام داد، براي اينکه او مي خواست ايده يي را مطرح کند که به اين نياز پاسخ بدهد و براي طرح اين ايده لازم نبود آن ايده منطقي باشد، فقط لازم بود بتواند مردم را متقاعد کند که اين خاصيت را داشت و ما فقط مي توانيم حدس بزنيم، مطمئن نيستيم.» همچنين با توجه به آشنايي و شناخت يوخن هيپلر نسبت به اوضاع خاورميانه و کشورهاي اسلامي، يک ابهام در نظريه برخورد تمدن ها را با وي در ميان گذاشتم زيرا پروفسور هانتينگتون از عبارت تمدن اسلام بهره مي گيرد، در حالي که شرايط در کشورهاي اسلامي متفاوت است و به عبارتي مشخص نيست هانتينگتون از چه چيز سخن مي گويد. و پروفسور هيپلر در پاسخ گفت؛ «سوال شما، سوال مهمي است ولي من الان 20 سال است که پيرامون اين سوال مي انديشم اما جوابي براي آن ندارم. بالاخره بين کشورهاي اين منطقه چيزهاي مشترکي وجود دارد، مثلاً شما چاي را در تهران، بغداد يا جاهاي ديگر مي نوشيد. خيلي کشورها زبان يا دين مشترکي دارند اما تفاوت ها هم وجود دارد و از طرف ديگر من به اينکه اين يک تمدن باشد، شک دارم. از اين جهت که وقتي مي گوييم تمدن اسلام، به اين معناست که از ديگر تمدن ها جداست درحالي که اين گونه نيست و يک نوع پيوستگي بين اين تمدن و تمدن هاي ديگر وجود دارد و نمي شود به راحتي اينها را از هم تفکيک کرد. از طرف ديگر ما به همين ترتيب نمي توانيم بگوييم تمدن غربي هم داريم، چرا تمدن غربي داشته باشيم و تمدن اسلامي نداشته باشيم؟ اما امروز تمدن سرمايه داري است که در همه جاي دنيا گسترده است. تمدن ديگر خيلي با دين مشخص نمي شود.»7
سخن آخر اينکه هرچند انديشه هاي جديد به گونه يي شگفت انگيز دنيا را دگرگون ساخته اند و دستاورهاي ارزشمندي را پديد آورده اند ولي هنوز جهان به دور از خشونت، ناامني و جنگ به سر نمي برد و انديشيدن درباره امروز و فرداي گيتي و ساکنان آن و چاره جويي براي ايجاد جهاني خالي از برخورد و خشونت مسووليتي است که بر عهده همه شهروندان جهان قرار دارد. يکي از موضوع هايي نيز که به پيشبرد تفاهم و دوستي در جهان مي انجامد، موضوع «گفت وگوي فرهنگ ها و تمدن ها» است و جالب تر اينکه دغدغه پروفسور هانتينگتون نيز بود، چنان که در جايي مي گويد؛ «مسلماً جايي براي گفت وگو هست و بايد اين شيوه را تبليغ کرد. يکي از انتقاداتي که به کتاب برخورد تمدن ها وارد کردند اين بود که پيش بيني يي من در مورد برخورد تمدن ها تبليغ و تشويق مردم به اين سو است. اما اين درست نيست، هيچ پيش بيني نه حتماً به خودي خود به وقوع مي پيوندد و نه لزوماً به خودي خود واقع نخواهد شد. در واقع بستگي به اين دارد که انسان ها چگونه در قبال آن عکس العمل نشان دهند... من خيلي خوشحال و تشويق شدم از اينکه در سال هاي اخير از گفت وگوي تمدن ها صحبت مي شود. آقاي خاتمي فراخواني در اين زمينه داده است. هرتزوگ، رئيس جمهور آلمان هم همين کار را کرده است و نيز واسلاو هاول. سال گذشته من در دانشگاه هاروارد کنفرانس مهمي برگزار کردم و محققاني از تمدن هاي مختلف در آن شرکت کردند و ما درباره چشم انداز جهان آتي صحبت کرديم و سعي مان اين بود گفت وگوي ميان تمدن ها را به نوبه خود به حرکت بياوريم.»8
به اميد اينکه سرانجام، زيستن در جهان گفت وگو، با خواست و اراده همه شهروندان جهان به حقيقت بپيوندد.
پي نوشت ها:
1- براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به؛
هانتينگتون، ساموئل، نظريه برخورد تمدن ها، ترجمه مجتبي اميري وحيد، تهران، مرکز چاپ و انتشارات وزارت امور خارجه، 1382
2- پيشين، ص 179
3- پيشين، ص 184
4- پيشين، ص 251
5- پيشين، ص 273
6- اسلامي ندوشن، محمدعلي، ايران و تنهايي اش، تهران، شرکت سهامي انتشار، 1376، ص 221
7- برگرفته از گفت وگوي نگارنده با پروفسور يوخن هيپلر، براي مطالعه بيشتر نگاه کنيد به؛
روزنامه اعتماد، 12 خرداد 1387، گفت وگو با يوخن هيپلر
8- جهانبگلو، رامين، تفاوت و تساهل، تهران، نشر مرکز، 1380، ص 151.
|