|
عرصه فرهنگ مکتوب ایران از دیرباز، عرصه آفرینش پرشکوه ترین تمثیل های انسانی بوده است. تمثل حقایق، بویژه حقایق وحیانی و اشاعه لطایف معنوی و ارزشهای دینی از مهمترین الزامات رفتار اعتقادی هنرمندان و ادیبان ما بوده است. آنان از تمثیل و تمثل نه به عنوان تفریح و تفرج، بلکه به عنوان ابزاری موثر برای تربیت دینی جامعه استفاده می کردند. بی شک نزول مفاهیم تجریدی در قاموس و قامت دل آرای تمثیل، امکان واکاوی و بازشناسی هرچه خوش آیندتر آن را به مخاطبان می داده است. در این مجال کوتاه بر سر آنیم که گر زدست برآید در اقیانوس معانی معنوی این سرزمین، توغل و تفحص کنیم و برخی لطایف خاص شعری را که خود می تواند در حیات و هنجار معنوی ما منشأ اثر باشد، باز بنماییم.
● تمثیل به معنی مثل آوردن، تشبیه کردن چیزی به چیز دیگر، تصویر کردن چیزی و اثبات حکم واحدی در امری جزیی به منظور ثبوت آن حکم در امر جزیی دیگر است. "تمثیل کردن چیزی به چیز دیگر به معنی مساوی کردن این با آن و شبیه کردن این به آن است. و نیز تمثیل کردن به معنی تصویر کردن چیزی از طریق نوشتن و طرق دیگر است. چنانکه گویی آن شیی را می بیند و مثال آن را ایجاد می کند. پس تمثیل به معنی تشبیه و تصویر است. فرق تمثیل و تشبیه در این است که هر تمثیلی، تشبیه است اما هر تشبیهی، تمثیل نیست." (1) بسیاری از حکیمان و فرزانگان این دیار همواره از راه تمثیل، معانی بلند ذهنی خود را در ژرفای وجود مخاطبان تصویر می کردند؛ یعنی کاری می کردند که ایشان میان مفاهیم متفاوت، نوعی مشابهت بیابند. به بیانی دیگر می توان گفت که نقل تمثیلی، وسیله ای است برای فرصت دادن به جریان تداعی معانی. به این وسیله کلام، انسان را از شاخه ای به شاخه هایی و از عرصه ای به عرصه های نوظهوری می برد و به او برای طرح مسایل تازه، فرصتهای تازه ای خلق می کند. همین تداعی است که در کلام تعلیمی و خطابی به گوینده مجال می بخشد تا آموزه های خود را از ابعاد مختلف توجیه و القاء کند و در عین حال، شنونده یا خواننده را از ملال ناشی از تکرار برهاند و منظور را روشن کند. مثل سازان توانای ما به وسیله تمثیل کاری می کردند که آنچه را که تصورش برای مخاطب آسان نیست و یا غیر ممکن است ازاین راه (تخیل) قابل تصور گردد.
به طور کلی تمثل حقایق وحیانی از شیوه های ارجمند بیانی قرآن کریم است که هنرمندان ما در طول تاریخ به آن ارادتی وافر نشان دادند و البته به نتایج باارزشی نیز رسیدند. ذکر آیاتی از قرآن مجید که در آن به تمثل و تمثیل توجه زیادی شده است در این مجال اهمیتی وافردارد:
مَّثَلُ الَّذِينَ كَفَرُواْ بِرَبِّهِمْ أَعْمَالُهُمْ كَرَمَادٍ اشْتَدَّتْ بِهِ الرِّيحُ فِي يَوْمٍ عَاصِفٍ لاَّ يَقْدِرُونَ مِمَّا كَسَبُواْ عَلَى شَيْءٍ ذَلِكَ هُوَ الضَّلاَلُ الْبَعِيدُ(2)
مثل كسانى كه به پروردگار خود كافر شدند كردارهايشان به خاكسترى مىماند كه بادى تند در روزى طوفانى بر آن بوزد از آنچه به دست آوردهاند هيچ [بهرهاى] نمىتوانند برد اين است همان گمراهى دور و دراز.
إِنَّمَا مَثَلُ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا كَمَاء أَنزَلْنَاهُ مِنَ السَّمَاء فَاخْتَلَطَ بِهِ نَبَاتُ الأَرْضِ مِمَّا يَأْكُلُ النَّاسُ وَالأَنْعَامُ حَتَّىَ إِذَا أَخَذَتِ الأَرْضُ زُخْرُفَهَا وَازَّيَّنَتْ وَظَنَّ أَهْلُهَا أَنَّهُمْ قَادِرُونَ عَلَيْهَآ أَتَاهَا أَمْرُنَا لَيْلًا أَوْ نَهَارًا فَجَعَلْنَاهَا حَصِيدًا كَأَن لَّمْ تَغْنَ بِالأَمْسِ كَذَلِكَ نُفَصِّلُ الآيَاتِ لِقَوْمٍ يَتَفَكَّرُونَ(3)
در حقيقت مثل زندگى دنيا بسان آبى است كه آن را از آسمان فرو ريختيم پس گياه زمين از آنچه مردم و دامها مىخورند با آن درآميخت تا آنگاه كه زمين پيرايه خود را برگرفت و آراسته گرديد و اهل آن پنداشتند كه آنان بر آن قدرت دارند شبى يا روزى فرمان [ويرانى] ما آمد و آن را چنان درويده كرديم كه گويى ديروز وجود نداشته است. ما اين گونه نشانهها[ى خود] را براى مردمى كه انديشه مىكنند به روشنى بيان مىكنيم.
مَثَلُ الْفَرِيقَيْنِ كَالأَعْمَى وَالأَصَمِّ وَالْبَصِيرِ وَالسَّمِيعِ هَلْ يَسْتَوِيَانِ مَثَلًا أَفَلاَ تَذَكَّرُونَ(4)
مثل اين دو گروه چون نابينا و كر [در مقايسه] با بينا و شنواست آيا در مثل يكسانند. پس آيا پند نمىگيريد؟
● صورت زيباي ظاهر هيچ نيست
اي برادر سيرت زيبا بيار
سخن گفتن از مثنوی مولوی و توغل در اقیانوس معنی ناب او بسی دشوار است. زیرا "بی هیچ تردیدی می توان شاهنامه فردوسی را بزرگ ترین حماسة ملّی جهان، و مثنوی و غزلیات مولوی را جامع ترین و بزرگ ترین حماسة عرفانی جهان دانست"(5) مثنوي، شاهکار عرفاني قرن هفتم و از ستونهاي چهارگانه ادب فارسي، از معدود آثاريست که در عين ديرينگي، از بسياري جوانب همچنان تازگي و طراوت خود را حفظ نموده است. زبان راوي، سادگي و بي پيرايگي لفظي، معني ژرف و سهل و ممتنع، به کارگيري قصه و تمثيل و به تبع آن، جهان شمول بودن اين شاهکار جاويد ادب پارسي بدان چندان تازگي بخشيده است که آن را از بسياري جوانب از جمله در ساختار داستاني قابل تحسین ساخته است.
داستان ها از ديدگاه محتوا، موضوع و روح حاکم بر آنها، انواع گوناگوني مي يابند که از آن جمله است: داستانهاي واقعي، داستانهاي تمثيلي، داستانهاي رمزي، داستان هاي طنزآميز، داستانهاي وهمي - جادويي، داستانهاي مبتنی بر رئاليسم جادويي، داستانهاي حادثه پردازانه، داستانهاي عاشقانه، داستانهاي عارفانه، داستانهاي سياسي اجتماعي، داستانهاي اساطيري، داستانهاي حماسي، داستانهاي عاميانه، داستانهاي رزمي، داستانهاي حکمي اخلاقي، داستانهاي فلسفي، داستانهاي قرآني و داستانهاي ديني.
از اين ميان، قصه هاي مثنوي عمدتاً حول محور چهار موضوع يعني قصه هاي عارفانه، حکمي، قرآني و تمثيلي مي گردد.
مولوی، قصه را نه از جهت ارایه نوع و شيوه پرداخت داستان بلکه با عنايت به لايه هاي پنهاني و مفاهيم عرفاني آن سروده است. در اين معني قصه داراي يک روح و يک جسم است، جسم آن مرئي و روح آن پنهان و ديرياب است و به آساني دريافت نمي شود:
گر بگويم شمه اي زان نغمه ها
جانها سر بر زنند از دخمه ها
گوش را نزديک کن کان دور نيست
ليک نقل آن به تو دستور نيست(6)
اما از وي ديگر، مولانا مي گويد: "آنچه يافت مي نشود آنم آرزوست"؛ وبدين ترتيب در قالب قصه هاي مثنوي به نحوي به معني مقصود نيز اشاره رفته است. اما اين اشاره در قصه هاي حکمي و تعليمي بسي واضح تر و دست يافتني تر از قصه هاي عرفاني است: براي مثال در قصه "پير چنگي"(7) که از جمله قصه هاي عرفاني به شمار مي آيد، پيري چنگ زن به سبب آنکه در پايان عمر بي خريدار مانده است، به گورستان رفته و با گريه و زاري بر درگاه خداوند چنگ مي نوازد و چون خداوند حاجت او را روا مي گرداند، چنگ را به قصد توبه فرو مي شکند. خليفه، به عنوان مراد و مرشد از او مي خواهد که گريه و توبه را نيز ترک گويد و به مقام استغراق درآيد و او چنين مي کند. در اين قصه که بر "حجاب نور" نظر دارد، فهم معناي عرفاني، آسان نيست؛ چنگ (وسيله توجه قلبي پير به خداوند) خود حجاب ِدرک حق است و شکستن آن و سپس گريه و زاري به درگاه حق که خود "کشف حجاب" است در مقامي بالاتر، حجاب محسوب می شود و ترک آن بايسته. بدين ترتيب، درک مقام استغراق عارفِ واصل، حتي براي مولوي نيز غيرقابل دسترس مي نمايد:
حيرتي آمد درونش آن زمان
من نمي دانم، تو مي داني بگو(8)
برخي قصه هاي مثنوي جنبه حکمي و تعليمي دارند. در اين گونه قصه ها، مقصود اصلي، تعليم و حکمت است و آموزه هاي اخلاقي ممثل قصه هاست چنانکه در حکايت آن واعظ که دعاي ظالمان مي کرد، اين معني مشهود است.(9)
قصه هاي قرآني،گروهي ديگر از قصه هاي مثنوي را در بر مي گيرد. مولوي براي بيان اصلي اخلاقي، ديني يا عرفاني به قصص قرآن توسل مي جويد. از جمله اين قصه ها مي توان از قصه هود و عاد(10) يا قصه اهل سبا(11) يا قصه فرعون و موسي(12) نام برد. در نهايت با اندکي مسامحه مي توان تمام قصه هاي مثنوي را از نوع قصه تمثيلي (tale Allegorical) دانست: در اين گونه قصه ها مفاهيمي مجسم جانشين مفهوم، درونمايه، سيرت، شخصيت و خصلت داستاني مي شود. بدين جهت داستان دو بُعد مي يابد: نخست بُعد نزديک که صورت مجسم (ممثل به) است و ديگر بعد دور که مورد نظرقصه پرداز است (ممثل). قصه هاي تمثيلي را مي توان به دو قسم تقسيم کرد: تمثيل حيواني يا فابل (Fable) وتمثيل انساني.
در تمثيل حيواني، حيوانات که غالباً در گزينش آنها در ارتباط با روحيات شخصيت ِممثل، دقت شده است، ممثل به انسانها و جوامع بشري هستند. ديگر، تمثيلي انساني است که خود دو شاخه مي يابد: مثل گذاري و داستان مثل.
مثل گذاري(Parade)، قصه ايست که هم مثل و هم مثل، هردو حضور دارند. داستان مثل(Plum Exem) قصه ايست که در آن بي هيچ مقدمه اي حکايت تمثيلي (ممثل به) ذکر مي شود و از موضوع اخلاقي (ممثل) سخني به ميان نمي آيد، پس خواننده خود به بعد دور قصه دست مي يابد. غالب تمثيلهاي مثنوي از نوع مثل گذاري(Parade) است. يعني تمثيل انساني که در آن از ممثل و ممثل به، هر دو نشان مي يابيم. بنگريد اتصال دو طرف تمثيل را در قصه "بقال و طوطي":
طوطي اندر گفت آمد در زمان
بانگ بر درويش زد که هي! فلان!
از چه اي کل با کلان آميختي؟
تو مگر از شيشه روغن ريختي؟
از قياسش خنده آمد خلق را
کو چو خود پنداشت صاحب دلق را
کار پاکان را قياس از خود مگير
گر چه ماند در نبشتن شير، شير
جمله عالم زين سبب گمراه شد
کم کسي زابدال حق آگاه شد(13)
آنچه در باب مثل گذاري به عنوان نوع تمثيل در مثنوي گفته شد از باب تغليب بوده است و از مسامحه خالي نيست. چنانکه در ميان قصه هاي مثنوي از فابل (تمثيل حيواني) نيز سراغ مي يابيم(14) و نيز گاه به داستان مثل هم برمي خوريم.(15)
داستانها در مثنوي، اغلب با دو عنوان "قصه" و "حکايت" نقل مي شود. مولوي در عناوين داستانها نظم خاصي را رعايت نمي کند: گاه داستانهاي بلند را قصه ناميده(16) و داستانهاي کوتاه را "حکايت" خوانده است(17)؛ و گاه بعکس، داستانهاي بلند را حکايت ناميده(18) و داستانهاي کوتاه را قصه عنوان کرده است(19).از سوي ديگر، در جايي مي بينيم که داستاني را با عنواني چون "قصه" آغاز کرده، و در ادامه از آن به "حکايت" ياد نموده است(20).
بدين ترتيب آشفتگي عناوين قصه، حکايت، تمثيل، مثل و داستان در قصه هاي مثنوي بيانگر ترادف و يکساني اين انواع داستاني در زبان مولانا، مثنوي او و در نگاهي وسيعتر ادببات داستاني گذشته ايران زمين است.
به طور کلی از ويژگي هاي روايت در ادبيات داستاني گذشته ايران، دخول عناويني است بر سر قصه ها يا اپيزود (Episobe)هاي مختلف قصه که پيش از روايت قصه، ماوقع آن را بازگو مي کند. اين ويژگي به طور کاملاً مشهود در مثنوي نيز به چشم مي خورد. شاعر قبل از روايت داستان، تمام يا بخش اعظم قصه (ممثل به) را در عنوان شرح مي دهد. به طورکلي اين شيوه عملکرد در ادبيات داستاني قديم ما و از جمله مثنوي، گويای اين واقعيت است که ادیبان ما به داستان بعنوان يک اثر مستقل و هنرمندانه - آنگونه که امروز مطرح است - نمي نگريسته اند. آنان اغلب به مقاصدي خاص چون بيان احتجاجات عرفاني، فلسفي، اخلاقي و توجه داشته اند. بي شک به کارگيري قصه، تمثيل و داستان، کار ايشان را در برابر اين گونه احتجاجات ساده تر و موثرتر مي ساخته است. قصه و داستان تنها ابزاري برای تبيين و ايضاح درونمايه عقلاني و دروني اينگونه مفاهيم به شمار مي رفته است. حتی در بسياري موارد بيان مفاهيم عرفاني يا فلسفي جز با به کارگيري قصه و تمثيل ميسر نيست آن گونه که در منطق الطير و برخي آثار ديگر عطار و سپس در مثنوي مولوي شاهد آن هستيم. گويي مولوي با روايت قصه در عنوان، خواننده را از محتواي داستان مي آگاهاند تا در طول داستان انديشه او را از شکل ظاهر قصه برگیرد و او را متوجه مقصود اصل و درونمايه معنويت قصه گرداند.(21)
در ميان حکايات مثنوي به قصه هايي برمي خوريم که طولاني تر از برخي ديگر است. مولوي در اين گونه قصه ها شايد بدين سبب که درازي قصه ها باعث ملال خواننده نگردد از تمثيل هاي تودرتو و ساختار داستان واره اي (Episobic) بهره مي گيرد. طبيعتاً اين گونه داستان واره ها هم از ملال خواننده مي کاهد و هم در درک بهتر قصه ياري گر خواننده است: مانند حکايت طوطي و بازرگان(22)
● در داستان طوطی و بازرگان، مولوی بر سیاق نظر عارفان به این مهم می پردازد که آنچه "موت ارادی" یا "مرگ پیش از مرگ" خوانده شده است(23)، و عبارت از رهایی از اوصاف بشری است، همچون شرط نیل به کمال تلقی می کند. این نکته ای است که مولوی آن را برای علامه قطب الدین شیرازی که داعیه علم، او را در خودی خود غرقه ساخته و متحجرکرده بود و از رسیدن به رهایی باز داشته بود با تأکید بسیار بیان می دارد که راه ما از خویشتن مردن است و نقد خود به آسمان بردن؛ تا نمیری نرسی.(24)
در این داستان مولوی به حکایت آن بازرگان می پردازد که برای تجارت به هندوستان می رود و طوطیی زیبا در خانه دارد که به او انس می ورزد و از سخن گفتن با او لذت می برد.
بود بازرگان و او را طوطیی
در قفس محبوس زیبا طوطیی(25)
چون قصد سفر می کند – مطابق آنچه در سنت ایرانیان معمول است – از اهل خانه یک به یک می پرسد که دوست دارند از هندوستان چه تحفه ای برایشان بیآورد و هریک چیزی طلب می کنند. اما طوطی تنها از او این را می خواهد که چون به طوطیان هند رسید سلام و اشتیاق وی را به ایشان برساند و به لحن شوق و شکایت از زبان او این پرسش را مطرح کند که:
این چنین باشد وفای دوستان
من در این حبس و شما در گلستان؟(26)
با آنکه سلام و عتاب طوطی، خالی از سوز و درد نیست و از بازرگان که در حساب سود و زیان دقیق و محتاط است رساندن چنین پیامی تهی از غرابت نیست اما وی می پذیرد که آن را برساند. بازرگان چون به هندوستان می رسد و طوطیانی را بر شاخ درخت می بیند لحظه ای درنگ می کند، می ایستد و سلام و پیام طوطی را – به همان گونه که او می خواسته است – به دیگر طوطیان ابلاغ می کند. به مجرد شنیدن این پیام طوطیی از آن جمع لرزیدن می گیرد و از بالای شاخه ای که آنجا نشسته است به زمین می افتد و بر جای سرد می شود. بازرگان از رساندن این پیام، سخت پشیمان و شرمنده می شود زیرا خود را باعث هلاکت آن طوطی می داند.
به هرحال بازرگان کار تجارت خود را در هندوستان به پایان می رساند و خوشدل و خرسند به دیار و خانه خود باز می گردد و تحفه هایی را که برای اهل خانه وعده داده بود به ایشان می دهد. اما در پاسخ طوطی که می پرسد پس ارمغان من کو؟ خاطر نشان می کند که من از رساندن پیام تو بسیار شرمنده و نادم شده ام زیرا وقتی شکایت و اشتیاق تو را با طوطیان آن جا گفتم یکی از آنها که گویی بویی از درد بی نهایت تو برده بود مرا از آن پیغام رسانی، سخت آزرده خاطر کرد.
آن یکی طوطی ز دردت بوی برد
زهره اش بدرید و لرزید و بمرد(27)
در اینجا طوطی بازرگان هم چون قصه آن طوطی را می شنود در دم بر خود فرو می لرزد و می افتد و بی حرکت می ماند. بازرگان وقتی حال طوطی را مشاهده می کند از درد و اندوه کلاه خود را بر زمین تأسف می زند و گریبان چاک می دهد. سرانجام طوطی را چون مرده ای بی جان از قفس بیرون می آورد و به دور می اندازد. ناگهان طوطی بیرون افتاده از قفس – و در اصل رها شده – بر می جهد و بر بالای شاخ درخت می نشیند. بازرگان که از چنین حالی به حیرت افتاده از طوطی، اصل ماجرا می پرسد که این "پیغام" و آن " مرگ" و آن "رهایی" چه معنی دارد؟ طوطی می گوید آن طوطی که در هند خویش را از شاخه به زیر افکند مرا عملاً پندی بزرگ داد و آن این که نطق و کلام و آواز را رها کن و خود را مرده ساز تا برهی.
زانکه آوازت تو را در بند کرد
خویشتن مرده پی این پند کرد(28)
ادامه دارد ...
|