زمانه :ضمن تشكر از جنابعالي بهخاطر وقتي كه به ماهنامه زمانه اختصاص داديد، بهعنوان اولين سوال بفرماييد ويژگيها و شاخصههاي يك نهضت علمي چيست؟
ج: نهضت علمي داراي دو ركن عمده است: «نقد» و «نوآوري». نقد بدون نوآوري منفيبافي است و نوآوري بدون نقد، تكاپويي است در معرض زوال و انزوا؛ زيرا فكر نو بدون بازگويي نواقص و نقايص فكر كهن، زمينه پذيرش پيدا نميكند و چه بسا با مزاحمت انديشههاي مندرس، دچار وقفه و زوال ميشود.
نقد و نوآوري با مجموعهاي از لوازم و مختصاتش بايد اتفاق بيفتد. شجاعت مهاجمانه و مواجهه فعال با افكار و آرا و آثار رقيبان علمي فكري، اول شرط نقد سازنده است؛ همچنين نقد بايد از پايگاه علمي فكري مشخص و تعريف شده و شفافي صورت بندد؛ يعني نقاد ميبايست با مباني مشخص و از پايگاه فكري معيني به ارزيابي و رد و قبول فكر مقابل بپرازد. ويژگي سوم يك نقد فعال و سازنده، التزام به ادب نقد است و از جملة آداب نقد رعايت انصاف است. منفيبافي، برخورد شعاري، انفعالي، آوازهگري، مواجهة حربهانگارانه با انديشه رقيب، و يا پريشانگويي و آنارشيسم، افراط و تفريط در نقد از جمله آسيبهايي است كه ميتواند يك نقد فعال سازنده را به يك برخورد انتقادي غيرسازنده تبديل كند.
نوآوري نيز كه بال ديگر نهضت علمي است، ميبايد از مختصات و ويژگيهاي مشخصي برخوردار باشد. نوآوري، مراتب و وجوه گوناگوني دارد: از نازلترين مراتب آن مانند برگزيدن زباني تازه براي بازگويي يك سخن كهن، انتخاب نثري جديد براي بازنوشت يك فكر، ارائه يك انديشه مطرح با ساختاري نو، تا طرح يك نكته بيپيشينه، پيرامون يك مطلب، و پرداختن به موضوعاتي جديد تا ارائه آراي جديد ديگران، همه و همه نوعي نوآوري است، ولي نوآوري و ابداعي كه ركن نهضت علمي محسوب ميشود مراتب عالي نوآوري، است كه از جمله آنهاست نظريهپردازي به معناي دقيق و درست كلمه، طراحي و تاسيس دانش و يا دانشهاي جديد و بالاتر و كاراتر از همه، تاسيس يك دستگاه معرفتي است؛ مصداق حقيقي نوآوري اينهاست. آنچه در يك نهضت علمي كارساز است اين است كه بنيادهاي معرفت و حكمت مورد بازنگري و دگرگوني قرار بگيرد و بدينسان مرزهاي معرفت گسترش پيدا كند. البته اين نبايد به قيمت انقطاع تاريخي و علمي تمام شود. مواريث و ذخائر بازمانده از پيشينيان نيز بايد مورد نقادي و بازپژوهي قرار بگيرد، و با ارزيابي و شناخت سره از ناسره، عناصر زنده و حياتي و ارزشمند معارف بازمانده از سلف، اصطياد و حفظ شود. نقد لزوماً بهمعناي نفي هرآنچه هست و نوآوري بهمعناي طرد و ترك هرآنچه از گذشتگان بازمانده است، نيست. اصولا بخشي از نوآوري اين است كه داشتهها و ذخائر علمي پيشينيان را بازنگري كنيم و ديگر بار به زبان زمان عرضه كنيم و يا با يافتههاي جديد تلفيق و از آنها در جاي خود، بهرهبرداري كنيم.
شايد بزرگترين خطر و آفت و آسيبي كه ممكن است در جريان كار نقد و نوآوري متوجه يك حركت علمي شود، افراط در نقد و تفريط در حق معارف پيشين و در نتيجه انقطاع تاريخي است كه عملاً رفتهرفته نقد و نوآوري را به ضد خودش بدل كند.
زمانه: نهضت علمي يك پديده خودجوش است يا يك حركت سازمانيافته و هدايت شونده؟ مشاهده ميكنيم كه نهضتهاي علمي با ظهور يك شخصيت بزرگ يا يك تحول اجتماعي و... شكل ميگيرند و رشد پيدا ميكنند. آيا ايجاد نهضت علمي به نحو ارادي و تدبير شده است يا بايد منتظر ظهور فرد يا افرادي خاص يا يك واقعه اجتماعي باشيم؟
ج:نهضت علمي چندان قابل تحديد به حدود نيست و ما نميتوانيم تمام مختصات خورد آن را تعيين و ارائه بدهيم، زيرا تحول و جنبش علمي فكري انواع متكثري دارد و هر نوع ميتواند تحت تاثير عوامل شناخته و ناشناخته بيشماري رخ دهد و از ضرب انواع بيشمار نوآوري بر عوامل موثر متكثر آن، عدد بسيار شگفتآوري به دست ميآيد، از اين رو نميتوان چندان درباره شاخصهها و پايهها نهضت تبيين مشخص و قاطعي ارائه كرد، به همين جهت بود كه من هم با اشاره تنها به دو ركن نقد و نوآوري تعريف بسيار عام و كلي از ويژگيهاي اساسي انقلاب علمي فكري سخن گفتم، اصولاً نهضت قالببردار نيست، در ذات نهضت، شالودهشكني نهفته است، به همين دليل نظريههاي مختلفي كه در فلسفة علم، درخصوص ساز كار و فرايند تحول علم دادهاند همه دچار مشكل شده است و هيچ يك نتوانسته است پيدايش نظريهها و مكتبها و ادوار و تحولات علمي را به نحو عام و استثناناپذير توجيه كند. جهتش هم همين است كه آنها يا از زوايه محدودي به مساله نگاه كردهاند و بعضي مختصات و بعضي عوامل ظهور يك نهضت علمي و احياناً پيدايش يك دوره علمي و دستگاه معرفتي را شناخته و طرح كردهاند و يا با رجوع به تاريخ، بعضي مصداقها و بعضي مقاطع را ملاك و مبنا قرار داده و آن را تئوريزه كردهاند. مشكل اساسي نظريههايي مثل نظريه پارادايمهاي كوهن كه در حوزه علم(science) يعني علوم طبيعي تجربي، طراحي و ارائه كرده ساختاري است محدرد و محدود كه پيش خود فرض كرده، آنگاه سعي ميكند ادوار و انقلابات علمي را در ظرف تنگ آن توجيه كند. بنابراين بر همه تحولات و ادوار صدق نميكند، همينگونه بود سرگذشت نظريه ماركسيستي ظهور و زوال نظريهها كه بر مبناي تز و آنتيتز هگل طراحي شده بود و ماركسيستها ميخواستند همه چيز از جمله تحول علم را در چارچوب آن توجيه كنند و موفق نميشدند.
مسلم اين است كه يك جنبش علمي بر دو ركن نقد و نوآوري مبتني است. و اين كه جنبش علمي چندان قالببردار نيست و به تعبير دقيقتر گونة واحد و محدودي ندارد، زيرا متغيرها و عوامل موثر در پيدايش نهضتها، دورههاي علمي، نظريهها و دستگاههاي معرفتي بس فراوانند، چندان كه قابل احصا و استقرا و تنسيق و تنظيم نيستند. نميخواهم به طور كلي و عليالاطلاق منكر امكان هدايت و تاثيرگذاري بر يك جنبش علمي شوم، ولي آنچنان نيست كه يك حركت علمي بهصورت فرمايشي و از پيش تنظيم شده اتفاق بيفتد.
از شاخصهاي ديگر يك جنبش و نهضت علمي فراگيرشدن آن است؛ يعني يك حركت علمي وقتي ميتواند نهضت قلمداد شود كه فراگير شده باشد. اگر يك فرد يا يك طيف و تيم كار كنند و به مجموعهاي معارف دست يابند اما معارف حاصله، شمول و شيوع پيدا نكند، نهضت تلقي نميشود. ما در تاريخ اسلام امثال اخوانالصفا را داريم كه جمعي بودند، متمركز كار كردند، هرچند به يك سلسله ديدگاههايي رسيدند اما ديدگاههاي آنها نتوانست جهانگير شود. لذا يك جنبش دوره علمي قلمداد نشدند؛ اما برعكس گاه حتي يك فرد بهتنهايي توانست جنبش علمي ايجاد كند و پيكره معرفتي را بنا نهد و از مصاديق چنين كساني ملاصدرا است كه بهتنهايي يك دستگاه معرفتي و حكمي عظيمي را تنسيق و تاسيس كرد و هنوز كه هنوز است در جهان اسلام برجستهترين مكتب فلسفي، مكتب اوست؛ يعني مكتب او حدود چهار قرن دوام آورده و مشخصه فراگير شدن را هم دارد، يعني اهل فلسفة جهان اسلام در اين چند صد سال همه يا اكثراً گرايش به تفكر فلسفي صدرايي داشته و دارند. در هر حال نهضت علمي فكري، چون خودجوش و شالودهشكن است، نميتوان گفت آيا گروهي بايد كار را شروع كنند يا يك فرد، و آيا ميتواند كار انقلاب علمي به صورت از پيش طراحي شده روي دهد يا بغطتاً و دفعتاً؟ همه شيوهها و گونهها ممكن است، ممكن است دستي از آستين يك فرد يا يك گروه برون آيد و كاري كارستان كند، ممكن است حتي يك واقعة تاريخي، يك جنگ، يك هجرت دستهجمعي مبدا ظهور يك جنبش علمي و فكري شود و بعد هم بسط و گسترش پيدا كند.
زمانه: آيا در صدسالة اخير، نهضت و جنبش علمي فكري مشخصي سراغ داريد كه جايگاه ويژهاي در تاريخ معاصر پيدا كرده باشد؟
ج:طي سدة اخير، جنبشهاي فكري با گرايشهاي نسبتا متنوع و متفاوتي در دنياي اسلام اتفاق افتاده است، اما جنبش علمي به معناي دقيق آن كمتر. طي حدود صد سال اخير در ايران، مصر، شبهقاره و عراق اتفاقاتي رخ داده كه بيشتر ماهيت سياسي، فكري داشتهاند تا علمي، فكري. درنتيجه ما اگر يك مطالعة جامعهشناختي درباره حركتهايي كه در سده اخير در جهان اسلام اتفاق افتاده كنيم، ميتوانيم جنبشها و جريانهاي سياسي اجتماعي مختلفي را شناسايي و تعريف كنيم، اما جنبش علمي چندان معتنابهي در حوزة علوم طبيعي و علوم انساني و حوزة علوم ديني نميشناسيم. در قلمرو دينپژوهي، در بعضي از مناطق جهان اسلام تنها پارهاي از حركتهاي منفرد و محدود را ميشناسيم، اما در ايران حدود نيم قرن اخير خوشبختانه تحركات و نوآوريهاي ارزندهاي را در حوزة مطالعات فلسفي ديني سراغ داريم.
از حدود دهة بيست شمسي (1320) به اين طرف و شايد اندكي پيشتر از آن مثلا از زمان تاسيس و به تعبير دقيقتر بازگشايي حوزة علميه قم، نشاط علمي جديدي بروز كرد كه مبدا يك مقطع علمي در تاريخ جهان اسلام شد؛ قم از گذشتههاي دور و از دوران ائمه(ع) كانون علم و اجتهاد و محل حضور و حيات راويان بزرگ و شخصيتهاي علمي و تاريخي برجستهاي بوده، اما دورههاي فطور فراواني را هم به خود ديده با هجرت مرحوم حاج شيخعبدالكريم حائري به قم و بازتاسيس حوزة علميه قم يك مقطع جديدي در تاريخ علم و مطالعات ديني، اجتهاد و نظام آموزشي ديني و حوزوي آغاز شد. او خود در طراز و در رديف مجتهدان و فقيهان نامآور و برجسته تاريخ شيعه بود، هرچند ممكن است از شخص مرحوم حاج شيخ مطالب ابداعي فوقالعادهاي سراغ نداشته باشيم، اما او شاگرداني پرورش داد كه بارز آنها حضرت امام خميني(ره) بود. بعد از حاج شيخ، علاوه بر امام، كساني از نجف و ساير نقاط وارد قم شدند كه اين حوزه را به يك كانون متحرك و متحول و تاثيرگذار در حوزة مباحث علمي اسلامي تبديل كردند.
بهطور مشخص از دهة بيست كه مرحوم علامه طباطبايي دروس خود را در قم آغاز كرد و جمعي از فضلاي آن زمان كه برجستهترين آنها مرحوم استاد مطهري بود به حلقه دروس ايشان پيوستند و سپس ايشان مراوداتي با وجوه روشنفكري زمان خود آغاز كرد و بعضي روابط با بعضي متفكران غربي و غيرايراني مانند هنري كربن فرانسوي آغاز شد. دستاورد علمي ارزشمندي فراهم آورد، با انگيزة مقابله با جريان فلسفي، سياسي، اجتماعي ماركسيسم، نخست در حوزة مباحث فلسفي مطالب جديدي را طرح كرد و رفتهرفته به مباحث اجتماعي هم پرداخت. او با تاليف دو سه اثر فلسفي و پارهاي مقالات علمي ارزشمند، و تشكيل جلسات و حلقههاي درسي تخصصي و اختصاصي، جزو پيگذاران يك جنبش فلسفي و فكري تازه شد. با تاليف الميزان توسط او، تحولي در تفسيرنگاري اتفاق افتاد؛ تفاسير در طول تاريخ پيوسته نوشته ميشوند، اما هر از چندي يك تفسير به مثابه يك قله در سلسله جبال معرفت ديني خودنمايي ميكند؛ شايد بتوانيم بگوييم قرنها بود كه ما در سلسله جبال تفسير كلام خدا قلهاي نميديديم و الميزان توانست چنين منزلت و جايگاهي را احراز كند.
حضرت امام(ره) نيز شخصيت ديگري بود كه در حوزة ديگري به نقد و نوآوري پرداخت؛ ايشان در حوزة فقه و انديشة سياسي و يا شايد بتوان گفت فقه و انديشههاي اجتماعي، عليالاطلاق به نقد و نوآوري پرداختند و با پيوندخوردن تلاشها و تعاليم اين دو بزرگوار جنبش و تحركي ايجاد شد؛ شاگردان مشترك آنها از جمله مرحوم استاد مطهري كه كارهاي جديدي در حوزة كلام و تا حدي فلسفه آغاز كرد) فعاليتهايي كردند كه مكمل حركت آنها بود و مجموعاً استعداد و قوه يك دوره علمي تازه را فراهم
آورد.
زمانه: حركت امام(ره) يك جنبش سياسي اجتماعي قلمداد ميشود، اما شما براي امام جايگاه بارزي در نهضت علمي معاصر ايران ترسيم كرديد. باتوجه به ويژگيهايي كه شما از يك جنبش علمي ارائه كرديد، آيا ميتوان گفت كه امام(ره) يك جنبش علمي گستردهاي ايجاد كردند. البته ايشان با طرح و بسط نظريه ولايت فقيه، انديشه سياسي جديدي را پايهريزي كردند كه ميتوان آن را از مصاديق جنبش علمي يا دستكم به عنوان نهضت در يك حوزة خاص علمي قلمداد كرد؟
ج: من از مجموع حركتهاي فكري ابداعي ايران معاصر روي هم رفته يك جنبش علمي تعبير ميكنم؛ مرحوم علامه طباطبايي موفق شد در فلسفه و فهم قرآن مكتب جديدي تاسيس كند كه ما از فلسفه او به مكتب نوصدرايي تعبير ميكنيم، و كاركردش شكست ماركسيسم بود؛ يعني با حركت او شاگردانش ماترياليسم ديالكتيك به لحاظ نظري در ايران شكست خورد. در تفسير هم الميزان نقطه عطفي در تفسيرنگاري شد، در علم كلام استاد شهيد مطهري بنيانگذاز كلام جديد ايراني - شيعي شد و عملاً يورش پروتستان ليبرال وارداتي، با آنچه كه مرحوم آقاي مطهري شروع كرد و فضلاي جوان ديگري امروز پي ميگيرند، زمينگير شده است. يعني كاركرد كلام جديد ايراني - شيعي هم اين بود كه امروز يك جبهه قوي و غني و كارآمدي در مقابل هجمة پروتستان ليبرال غربي به وجود آمده است.
در حوزة فقه، مخصوصاً فقه سياسي و فقه اجتماعي، امام حركت جديدي را آغاز كردند، با احيا و بسط و تبيين و تشريح نظرية ولايت فقيه، عملاً موسس فقه سياسي اجتماعي جديدي شد. هر چند او چندان كار علمي گستردهاي نتوانست بكند -- به خاطر اشتغالات سياسي --- اما يك تحول علمي را پيريزي كرد و عملا نقش موسس را ايفا كردند. كاركرد تحولي كه ايشان در نگرش به فقه و مخصوصاً فقه سياسي، اجتماعي پديد آوردند و آرايي كه در حوزة انديشة سياسي مطرح كردند، براندازي سكولارديكتاتوري سنتي شاه و همچنين طرد ماركسيسم سياسي و ارائه نظرية مردمسالاري ديني بود. در قلمرو معرفتشناسي و منطق معرفت و منطق فهم دين هم طي دهة اخير خوشبختانه در شرف يك تحول و در معرض يك سلسله نوآوريهايي هستيم كه اميد ميرود در يك فاصلة زماني كوتاهي در اين بخش هم يك اتفاقات جديدي بيفتد؛ من عرض ميكنم مجموع اين اجزأ نقد و نوآوريهايي كه تاكنون در حوزههاي فلسفه، فلسفه دين، كلام، تفسير فقه و انديشههاي سياسي اجتماعي و منطق معرفت رخ داده است سرآغاز يك جنبش علمي ميتواند قلمداد شود و مجموع عناصر موثر اين جنبش در يك مساله اشتراك ديدگاه دارند و آن نگاه تازهاي به فلسفة دين است بيآنكه نامي از فلسفة دين برده باشند. و احياناً بدون اينكه خود اين شخصيتها بهصورت معرفت درجه دو خودآگاهانه به آنچه در كار ساخته و پرداخته آنند التفات داشته باشند، ولي گذار چنين پديدهاي ارزشمند است و منشا دين يك تحول خاصي كه در نگاه فلسفة ديني اين متفكران اتفاق افتاد و پيرو آن ساير زوايا و دانشها و حوزهها هم متاثر شد. اگر كسي در قالب يك تحقيق جامع به نگاه فلسفة ديني اين متفكران بپردازد (فلسفة ديني بهمعناي فلسفهاي كه موصوف به ديني است مرادم نيست. فلسفة دين به نحو مضاف و مضافاليه را با ياي نسبت منظور من است) ميشود كه يك سنخ از تحول در منظر فلسفة ديني آنان رخ داده است. سپس ساير دگرگونيهاي بينشي و كنشي در فكر و فعل آنها صورت بسته است. اگر فلسفة دينِ امام، فلسفة دين علامه طباطبايي، فلسفه دين استاد مطهري، فلسفة دين شاگردان مشترك امام و علامه مورد مطالعه و بازنگري قرار بگيرد، يك نتيجه بسيار ارزشمندي به دست ميآيد و احيانا مباني تعريفشدهاي براي اين حركت علمي كه الان ما شاهد آن هستيم در دسترس قرار ميگيرد.
براساس نظر جنابعالي ما الان در بستر يك جنبش علمي زنده و فعال قرار داريم كه توسط حضرت امام و مرحوم علامه طباطبايي و شهيد استاد مطهري بنيانگذاري شده و از سوي شاگردانشان ادامه دارد. باتوجه به اينكه در حال حاضر بسياري از اهل فكر به اين نتيجه رسيدهاند كه بايد يك جنبش علمي و فكري بزرگ ايجاد شود؟ آيا بايد گفت كه آن جنبش دچار ركود و بيرونقي يا آفت شده و يا برعكس جنبشي زنده است و دچار هيچ ركود و افولي نيز نيست، اما از سويي شناخته نيست و از سوي ديگر انتظارات و نيازهاي جديدي بهوجود آمده كه اين جنبش را در مقابل يك بازبيني و بازسازي قرار داده است؟
O آنچه عرض شد از حدود دهة بيست در ايران شروع شده، همواره از يك سلسله آفات رنج ميبرده و همچنان اين آفات رو به تزايد است. اولين آفت و مشكلهاي كه اين جنبش علمي، فكري با آن مواجه بود، افتوخيزها و انقطاعهاي مكرري بود كه تحت تاثير شرايط سياسي، اجتماعي كشور بر آن تحميل ميشده، يك بار اوج ميگرفت، بار ديگر دچار فطور ميشد؛ يك بار يك زاويه در آن برجسته و فعال ميشد و زاويه ديگر آن دچار افت و افول ميشد.
آفت و كاستي ديگر اين جنبش علمي، فقدان خودآگاهي در سلسلهجنبانان آن است. همة عناصري كه موثر و احياناً حتي موسس و دستكم در اين جنبش سهيم هستند، از خودآگاهي برخوردار نبودهاند. توجه نداشتهاند كه چه ميكنند، البته اين طبيعت تحولات علمي است كه نوعاً خودآگاهانه نيست، بدين گونه نيست كه يك متفكر يا يك طيف كه منشا و موسس يك جنبش و دوره علمي جديدي ميشوند با برنامه از پيش تنظيم شده و براساس يك سلسله تدابير هدايت شده با خودآگاهي كار را شروع كنند و پيش ببرند و اين فقدان خودآگاهي و عدم توجه به رسالت و جايگاهي كه آنها در تاريخ ايران، جهان اسلام و عرصه دانش و بينش دارند، يك سلسله مشكلاتي را فراهم كرده؛ از جمله اينكه كار آنچنان كه در خور است جدي گرفته نشود، يا اينكه پارهاي از كارهاي شروع شده استمرار پيدا نكند، و اينكه مجموعه عناصر موثر با هم ارتباط پيدا نكنند.
آفت ديگري كه اين جريان مبتلا بدان است، عدم انسجام معرفتي دستگاهواره ميان نظرات و نظريههاي تشكيلدهنده است. و اين از پيامدهاي عدم خودآگاهي است. در مجموع ميتوان براي اجراي آن ترجيعبندي پيدا كرد و رشتة تنسيقي براي اين حركت شناسايي كرد كه من به آن اشاره كردم. لااقل يكي از عناصري كه اين مجموعه را به هم مربوط ميكند، اشتراك در نظر و نگاه به فلسفة دين و عناصر موثر در آن است.
عدم خودآگاهي تاريخي موجب آفت ديگري هم شده و آن نداشتن ارزيابي از دستآوردهاست. در متن خود اين جنبش نقادي نيست و حتي عاملان اين حركت، از يافتههاي خود و دستآوردهاي حركت برآورد منسجمي ندارند و تا كسي از بيرون به اين حركت و دستآوردهاي آن نگاه نكند، متوجه نميشود چقدر با گذشته فاصله گرفتهايم و اگر كسي چنين كاري بكند و به عناصر سازنده و زنده اين حركت (كه متاسفانه شاخصها و برجستگان آن از دست رفتهاند و البته نسل دومي كه جوانترنداز راه ميرسند) عرضه كند، اميد و اعتماد به نفس در عناصر و عوامل آن ارتقا پيدا خواهد كرد.
روزمرگي و انفعال در قبال جريان سنتي و متحجر، انفعال و روزمرگي در قبال جريان متجدد و وارداتي، آسيب ديگري است كه متوجه اين جنبش است. اين دو گونه انفعال كه به صورت روزمره خود را بر اين جنبش جوان تحميل ميكند آن را دچار روزمرگي كرده است.
عدم وصول به يك مدل معرفتي تعريف و تثبيت شده كه ما بتوانيم مكتبواره اين جنبش علمي را عرضه كنيم و زيرساختها و ساختار و ساختمان مشخصي طرح و تبيين كنيم. اين جنبش هنوز به اين نقطه نرسيده است.
آفت ديگر اين حركت آنكه عدم ارزيابي، نداشتن برآورد، فقدان اعتماد به نفس و نيز عدم درك رسالت تاريخي نوعاً موجب حزمت و احتياط مفرط ميشود و نوعي خودسانسوري را بر اين جريان تحميل ميكند؛ اين خودسانسوري، جرات شالودهشكني بهخصوص در قبال گفتمان سنتي را از اين جريان بازستانده و همين موجب كندي حركت او ميشود؛ چنان كه ملاحظه ميفرماييد بعضي آفات، آفات ديگري را ميزايند، كندي حركت ناشي از خودسانسوري است، خودسانسوري ناشي از نداشتن يك ارزيابي خوب از دستاوردهاست و روزمرگي و فقدان خودآگاهي نسبت به رسالت و جايگاه تاريخي موجب فتور، عدم استمرار و عدم پيوستگي در توليد و تفكر و انقطاعهاي موردي و گسست طولي ميشود.
آفت ديگري كه گاه اين جنبش در ورطة آن در غلطيد، آن است كه بهخاطر مسووليتي كه عناصر متعلق بدان در قبال دفاع از حقيقت، دين و به ويژه طي دو دهة اخير در مورد انقلاب و دستآوردهاي آن و از جمله حكومت اسلامي در خود احساس ميكنند، گاه دچار توجيهگري ميشوند و توجيهگري وضع موجود به وجهة علمي اين جنبش لطمه ميزند و اين احساس نيز گاه او را دچار خودسانسوري ميكند؛ در عملكرد مثلاً مديران نظام اگر خطا و خلافي هست قهري و طبيعي است و گناه آن هم بر ذمة عناصر اين جنش نيست و نبايد خود را خرج آن كنند.
در مجموع من نسبت به اين جنبش علمي -- فكري اميدوار هستم، تاكيد هم ميكنم كه اين حركت، يك جنبش علمي محض نيست، يك جنبش علمي -- فكري است؛ يعني داراي يك روح و رويكردي خاص است، از اين رو همانطوري كه نتايج ديني و فلسفي و كلامي دارد دستآوردهاي سياسي و اجتماعي هم دارد.
زمانه :براساس فرمايش جنابعالي آفتزدايي اين جنبش مستلزم اين است كه نهادينه شود، چهبسا كه نهادينه شدن با خودجوش بودن سازگاري نداشته باشد؟
از ديگر سو تا يك حركت نهادينه نشود، خودآگاهي و امكان ارزيابي آن هم بهوجود نميآيد. بدون خودآگاهي و ارزيابي نيز آفتزدايي ممكن نميشود. نظر جنابعالي چيست؟
ج: نهادينه شدن به معناي نهادمند شدن نيست، يعني ما يك جنبش علمي را نميتوانيم در قالب نهادهاي مشخصي كه تاسيس ميكنيم هدايت كنيم و پيش ببريم. نهادينه شدن دو وجه دارد: اول مضبوط و منطقمند شدن و دوم پديد آمدن يك فرهنگ كه كار تحرك علمي را پشتيباني كند و جهت دهد. يعني ما از طرفي بايد به مثابه يك حركت معقول براي يك جنبش علمي فيالجمله قانونمنديهايي را ايجاد كنيم (البته در حد محدود و نسبي)؛ چون عرض كرديم كه نهضت علمي، خود شالودهشكن است و قالب نميپذيرد، طبعا قانونهاي از پيش تعيين شده را هم نميپذيرد. براي اينكه هرجومرج و آنارشيسم از سويي، بدعتگذاري از ديگر سو، تفاوت حاصل آيد بايد در حدي حركتها مضبوط شود، براي اينكه جنبش دچار دگرديسي، تقليد، زمانهزدگي و روزمرگي، و سطحينگري و ژورنالزدگي، شاذگرايي و احيانا قداستشكني از مقدسات جامعه نشود، جامعة علمي بايد به يك سلسله اصول و آداب پايبند باشد و از طرف ديگر هم ميبايست در جامعه روح پذيرش، اقبال و تكريم نسبت به علم و معرفت و ارباب علم و معرفت بهوجود بيايد. تا زمانيكه استعدادها و عناصر داراي شايستگي و صلاحيت براي توليد فكر و علم احساس منزلت نكنند و احساس عزت نكنند و در شرايط لازم امكانات و لوازم درخور در دسترس آنها نباشد، نميتوان اميد داشت كه يك جنبش علمي داراي سرانجام و فرجام روشن و مناسبي اتفاق بيفتد. لهذا توجه بكنيم اولاً به اينكه نهادينه شدن غير از نهاد داشتن است. كار و توليد علمي نيازمند موسسات و مراكز و دستگاهي هست كه بخشهايي از آن را انجام بدهند، كمك كنند؛ حمايت كنند و نظارت كنند، اما اين طور نيست كه در چارچوب يك نهاد و چند نهاد بشود كار تحول و دگرگوني علمي و معرفتي را سامان داد و هدايت كرد، ولي بايد نهادينه شود و يك آداب و اصولي پيدا بكند، همچنين بايد فرهنگ پذيرندهاي و فرهنگ محركي، فرهنگ انگيزهبخشي در جامعه بهوجود بيايد كه ارباب فكر و اصحاب علم و معرفت را تشويق و مدد كند تا آنها بتوانند به رسالت تاريخي خودشان بپردازند.
زمانه: جنابعالي در سالهاي اخير جريانها و جهتگيريهاي علمي فكري كشور را به سه گروه دستهبندي كردهايد: جريانهاي فكري علمي كه دچار جمود و تحجرند و جريانهايي كه دچار خودباختگي و تقليدند و جريان سومي كه جز اين دو جريان است. لطفاً كمي درباره جريان سوم و رابطهاش با نهضت علمي و فكري جاري توضيح بفرماييد؟
ج: همانطور كه ميفرماييد بنده با يك نگاه جامعهشناختي به جريانهاي علمي و فكري، مجموعة جريانها و جهتگيريها را در چارچوب سه طيف ارزيابي و تبيين كردهام. اينكه عرض ميكنم «طيف» به اين جهت است كه هر سه جريان را بسيط و يكدست نميبينم، اما در مجموع و با تكيه بر مختصات عمومي عناصر تشكيلدهندة هر طيف، هر مجموعه را ميشود يك طيف و يك جريان قلمداد كرد.
ما در ايران يك جريان غربباور و مقلِد فراوردهها و فكرهاي غربي ميشناسيم كه در فضاي تفكرات شايع و مسلط غربي تنفس ميكند. در قلمرو فلسفه و معرفتشناسي دلبستگي خاصي به فلسفههاي جديد با رويكرد نسبيتگرا و شكاكانه دارد. در قلمرو سياسي دل در گرو ليبرال دمكراسي سپرده، در حوزة كلامي و الهياتي نيز يك نوع دنبالهروي از پروتستان ليبراليسم و مسيحيت مدرن شده و مسيحيت پس از رنسانس دارد، و كوشش ميكند در تفكر و تاملات دينشناختياش از پروتستان ليبراليسم غربي الگوگيري و گرتهبرداري كند. در حوزة علوم سياسي، علوم اجتماعي و انساني به يك نوع اصالت دادن و مطلق انگاشتن نظريههاي جديد در اين حوزه مبتني بر سكولار --- اومانيسم رسيده و در واقع يك رويكرد ترجمهاي در ذيل فرهنگ غرب، ذهن و ضمير آنها را اشغال كرده است. اين جريان را گفتمان متجدد ميناميم.
جريان دومي هم كه ريشه و پيشينه طولاني در جهان و جامعة علمي ما دارد سراغ داريم. جريان سنتي متحجري است كه التزام به دين را با جمود پيوند زده و عملاً در قبال هرگونه ابداع و نوآوري از خود مقاومت نشان ميدهد و از هر نوع نقد و ارزيابي پرهيز دارد. اين جريان را گفتمان متجدد يا متحجر ميناميم. اين دو جريان در يك حيث با هم مشتركند و آن اين است كه هردو مقلدند؛ اولي مقلد فكرهاي بيرون مرزهاست، دومي مقلد پيشينيان و اسلاف خودي.
در اين ميان، جريان سومي ظهور كرده كه من اينها را به يك معنا توصيف كردهام. چنان كه اشاره كردم، مبدا ظهور اين جريان همان جنبش و حركتي است كه از حدود دهه بيست در ايران شروع شده. اين گفتمان كه ميتواند گفتمان مجدد ناميده شود، با سه ويژگي يك رسالت تاريخي را --- هرچند نهچندان آگاهانه --- بر دوش ميكشد. اولين ويژگي اين گفتمان، اعتنا به مواريث و ذخاير خودي و التزام به ارزش ميراث قويم و غني خلف است ولي نه التزام دگم و كوركورانه، بلكه وفاداري مجتهدانه و نقادانه و پيشبرنده و پيشرونده، به شدت از رخ دادن يك انقطاع تاريخي در بستر معرفت و حكمت پرهيز دارد. دومين ويژگي اين جريان، مواجهة فعال با تفكر معاصر جهاني است، مواجهة فعال با دو رويكرد: رويكرد نقادانه، عالمانه و اصولگرايانه، رويكرد اخذ و اصطياد گوهرها و عناصر زنده و سازنده و ارزشمندي كه انديشه بشر معاصر و ديگر ملل، آنها را در معرض ديد و داوري اهل فضل و فكر قرار داده است. يعني هم يافتهها و داشتههاي ديگران را نقد ميكند و هم گوهرهاي نابي را كه در اقيانوس حكمت و معرفت فراهم آمده از قطرهقطره تلاش بشريت در دسترس قرار ميگيرد، اصطياد و اخذ ميكند. به مقتضاي «الحكمة ضالة المؤمن» او درواقع مريد و محتاج حكمت است و حكمت گمشدة اوست و كوشش ميكند گمشدة خويش را هرچند از لسان ديگران بيابد.
سومين ويژگي اين جريان مجدد، نوآوري و ابداع و كوشش براي سهمگذاري در خزانه حكمت و معرفت بشري بخصوص در قلمرو معرفت ديني است. از نوآوري نگران نيست، بلكه طالب و شيفتة ابداع و نظريهپردازي و نوآوري است. اين سه مولفه، (وفاداري مجتهدانه به ميراث خودي، مواجهة فعال با تفكر معاصر جهاني و كوشش براي نوآوري و نظريهپردازي) جريان و گفتمان سوم را (كه من از آنها به جريان مجدِد تعبير ميكنم) تشكيل ميدهد و همانطور كه از اين مولفهها پيداست، تفاوتهاي آشكاري با دو جريان مقلد يعني جريان متجدد و متحجر دارد. البته همانطور كه توضيح دادم اين جريان دچار يك سلسله آفات و دشواريهايي هست، اشكالات و آفاتي را كه و در ابتداي صحبت متذكر آن شدم، عمدتاً معطوف به همين جريان سوم است.
زمانه: آيا جريان مجدد، يك جريان جديد است، يا اينكه در واقع ادامه همان نهضتي است كه فرموديد از چند دهه پيش آغاز شده است؟
ج: اينجا دو نكته قابل طرح است: يكي از آفاتي كه عرض كردم جنبش و جريان جديد علمي --- فكري ايراني مبتلا به آن است، كندي حركت است و اين كندي به حدي است كه موجب شده سوال كنيم: آنچه الان رخ ميدهد، استمرار و تكامل همان جرياني است كه از دهة بيست شروع شد يا جز آن است؟ از بس كه اين حركت بطئي و طولاني صورت ميبندد و تصور ميكنيم جنبش قبلي تاريخي شده بوده، و درنتيجه تحركات فعلي احياي آن به حساب ميآيد. نه، استمرار آن ولي به نظر من به دليل افتوخيزهايي كه اين حركت بدان مبتلا بوده سير تكاملي آن طولاني شده است.
نكته دومي كه در خور تذكر است، اينكه اصولا يك تحول علمي ذاتا بطئي و كند است و پيدايش يك عهد جديد حكمي، يك مقطع تازه علمي و معرفتي زمانبر است. اينجور نيست كه ظرف دو سال و پنج سال و ده سال يك دورة جديد علمي آغاز شود. عمر دورههاي علمي و ادوار علمي و انقلابات علمي، طولاني است و گاه به چندصدسال بالغ ميشود، هرچند عمر نظريهها و مكتبهاي علمي در روزگار ما بسيار كوتاه شده. در گذشتههاي دور گاه يك مكتب فكري و علمي چند هزار سال عمر ميكرده، چنان كه ما هنوز هم در متن تفكر علمي كه در يونان توسط چند فيلسوف آغاز شد زندگي ميكنيم؛ يعني مجموعهاي از تفكرات و دستآوردهاي علمي و ابداعات فكري كه امثال افلاطون و ارسطو بنيان نهادند هنوز و همچنان استمرار دارد. در غرب كه طي دو يا سه سدة اخير يك نوع تاريخگريزي در فلسفههاي جديد يك اصل است و جريانهاي جديد برجستة غربي در اين نكته كه تاريخگريزند با هم مشتركند، گفتمانهاي نوي فلسفي چندان مايل نيستند به پيشينه اعتنا كنند و ملتزم باشند. اما بدون آنكه اعتراف بلكه توجه داشته باشند، ناچار همچنان بر سر سفرة افلاطون و ارسطو نشستهاند. در هر حال وضع كنوني استمرار همين جنبش علمي دهه بيست است، گرچه آنچه دارد رخ ميدهد راضيكننده نيست و من فكر ميكنم به جهاتي طي يكي دو دهة اخير به؟؟؟ اين بر شتاب و كميت آن افزوده شده و از ژرفاي آن كاسته شده است. يك حيث آن هم اين است كه عناصر برجسته و شاخصي كه در گذشته سلسلهجنبان اين حركت بودهاند از دست رفتهاند. حضور حضرت امام، علامه طباطبايي، استاد مطهري، شهيد صدر و بعضي ديگر از متفكران از دست رفته، در آغاز و عمق بخشيدن به اين جنبش و جريان بسيار نقش داشت كه دريغا هماكنون همه از دست رفتهاند. نسل دوم اين جنبش و حركت كه بحمدالله بسي بانشاط و سرزنده و مسوولانه عمل ميكند، مبتلا به خاميهاي نوسفري است و انتظار ميرود يك دهه كه بر عمر ارزشمند عناصر نسل دوم اين جنبش بگذرد، اين توسعه به لحاظ كمي و تنوعي به تعمق و تعميق بدل شود -- انشأالله.
زمانه: علاقهمنديم تفاوت اصولگرايي را با تحجر بيان فرماييد؛ چون بعضي اصولگرايي را مساوي يا ملازم با تحجر قلمداد ميكنند!
ج: مرز ميان «اصولگرايي» و «تحجر»، همان صراطي است كه از مو باريكتر و از تيغ برندهتر است! بسيار بحث ظريف و پيچيدهاي است و بايد در فرصتي مناسب به تبيين آن پرداخت. من به اختصار به پارهاي از تفاوتها و تمايزها اشاره ميكنم، اما با اشتياق وعده ميكنم در مصاحبهاي جداگانه، به تفصيل آن را شرح دهم؛ اصولگرايي به معني التزام به مباني و مسلمات علمي و عقيدتي، اصول گزارهها و آموزههاي ديني را نقطع عزيمت براي كشف فروع قراردادن، خرد را يكي از مصادر دين دانستن، عقل و دين را ناسازگار نپنداشتن، و خردورزي را سنت ديني انگاشتن و بالاخره در دين فهمي ابنالدليل و منطقمدار بودن و روشمند انديشيدن است؛ اما تحجر عبارت است از احتياطگرايي و تصلب به ظواهر دين و متون ديني و تكساحتيانديشي در مصادر استنباط، اصول را با فروع برابر نشاندن و فروع را اصول انگاشتن، جرات نوآوري نداشتن و سنت و مشهورات عرفي را با ديانت يگانهكردن، و بالاخره به تقليد در اجتهاد و عملاً به انعطال اجتهادگري تن در دادن!
زمانه: آيا ميشود گفت كه جريان متحجر بزرگترين مانع پيشروي جريان مجدد قلمداد ميشود اما جريان متجدد رقيب جريان مجدد؟
ج: من هرچه فكر ميكنم نميتوانم تشخيص بدهم كه گفتمان مجدِد از كداميك از دو جريان ديگر بيشتر رنج ميبرد؟ از آن جهت كه جريان سنتي سيطرهاي بر تفكر ديني دارد و پايگاه گستردهاي بين تودهها داراست و نيز به اقتضاي تصلب در آراي خود برخورد سختگيرانهاي با هر چه مغاير با فكر اوست ميكند، و از سوي ديگر جريان مجدِد، حريم عرفي براي گفتمان و جريان سنتي قائل است؛ زيرا اهل غوغا و دعوا نيست، اهل شهرتطلبي و آوازهگري نيست و به همين دليل مايل نيست كه چندان با جريان سنتي چهرهبهچهره قرار بگيرد و به همين دليل تا حدي دچار خودسانسوري است؛ در نتيجه، اين گفتمان از جريان سنتي متحجر رنج بسيار ميبرد. جريان مجدد در قبال گفتمان متجدد و مقلد غرب نيز با مشكلاتي مواجه است. بزرگترين لطمهاي كه گفتمان مجدد از حضور جريان متجدد ميبيند، تشابه ظاهري اين دو گفتمان است، آنچنان كه گاه ديگران بين اين دو جريان خلط ميكنند و لهذا از سويي جريان متجدد از وجاهت و پسند و پذيرشي كه نسبت به جريان مجدد وجود دارد سوءاستفاده ميكند. گاه به تعبير عاميانه «خودش را بهجاي جريان مجدد جا ميزند» و از ديگر سو جريان سنتي، افترائاتي را كه بايد متوجه جريان متجدد غربزده بداند بر جريان مجدد وارد ميكند و آنرا تحت فشار قرار ميدهد. بهعلاوه چون جريان متجدد يك جريان شبهنوگرا و درواقع موازي گفتمان مجدد است (مانند هر حركت صادق سالمي كه يك جريان موازي دارد كه از آن رنج ميبرد و لطمه ميبيند.) با رفتار غلط و غلطانداز خود زمينة نوآوري حقيقي را تخريب ميكند، اعتماد مردم و اصحاب علم و اهل معرفت را نسبت به گفتمان مجدد و اصلاح و تحول راستين از بين ميبرد و از اين جهت نيز بيشترين آسيب را جريان مجدد از جريان متجدد ميخورد؛ اما با اين همه چون جريان سنتي حرف نويي براي گفتن ندارد و جريان متجدد حرف ريشهدار بومي و مطابق فطرت و عقيدت مردم ندارد، اينها نخواهند توانست در قبال جريان و جنبش جديدي كه آغاز شده مقاومت كنند و حقيقتا رقيب اين گفتمان به شمار آيند، البته مشروط به اينكه اين گفتمان سوم خودش را پيدا كند و با تدبير و تلاش سعي كند جايگاه شايسته&