باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 1 فروردين 1389 كاربران برخط 91 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
ميشل فوکو مورخ زمان حال
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
فوکوي پست مارکسيست


براي گفت وگو درباره فوکو، گزينه هايي محدودي به ذهنتان خواهد رسيد و يکي از آنها محمد ضيمران است. گفت گو با ضيمران در يک صبح سرد زمستاني در طبقه دهم برجي در جردن انجام شد. انرژي او در پاسخ به سوالات، شوق پرسيدن را دوبرابر مي کرد. آنچه مي خوانيد حاصل دو ساعت گفت وگو با دکتر محمد ضميران است. از ضميران تاليفات و ترجمه هاي زيادي منتشر شده که آخرين آنها «روشنگري مدرنيته و ناخرسندي آن» است.

 
   ● نام گفت و گو شونده: محمد - ضيمران

منبع: روزنامه - اعتماد - تاريخ شمسی نشر 25/10/1387

 
 

- گفت و گو را با اين سوال آغاز مي کنم که اساساً نگاه فوکو به فلسفه مدرن و پيش از خودش چگونه نگاهي است؟ ميشل فوکو چه مواجهه يي با کليت فلسفه مدرن دارد؟ اين سوال را به اين سبب مطرح کردم که برخي ها معتقدند فوکو در يک تهاجم گسترده به مدرنيته، يک اعتبارزدايي کلي از مدرنيته مي کند ولي بعضي ها مي گويند فوکو تنها «اومانيسم» موجود در مدرنيته را هدف قرار مي دهد. اين را مي خواستم کمي توضيح دهيد.


اتفاقاً خيلي سوال جالبي مطرح کرديد. در پاسخ به اين سوالي که شما مطرح کرديد، من به مقاله يي از خود فوکو ارجاع تان مي دهم. مقاله يي تحت عنوان «روشنگري چيست؟» فوکو حرف اصلي را در آن مقاله مي زند. وي مدعي است سنت کانتي طرحي را به جهان انديشه عرضه کرده است که در اين طرح چيستي مدرنيته را به صورتي دقيق و از ديدگاه تبارشناسانه و در واقع دودمان پژوهانه بررسي کرده است. مباني مدرنيته در اين طرح به خوبي مطرح مي شود. بنابراين من معتقدم فوکو به هيچ وجه آنتي مدرن نيست بلکه سعي مي کند مباني مدرنيته را از لحاظ چارچوب فلسفي پيگيري کند و مشخص کند که مدرنيته پيامد چه تحولاتي در تمدن غربي و در تفکر فرهنگي غرب است. در آن مقاله فوکو مي گويد کانت شرايط ضروري که انسان مي تواند در سايه آن خود را از کودکي نجات بدهد را مورد بررسي قرار مي دهد. در حقيقت شرايط ضروري عبور از سنت يا همان کودکي چيزي است که در ذيل آن مدرنيته قابل فهم مي شود. اولين شرطي که انسان را از مدرنيته دور مي کند، تبعيت و انقياد است. يعني اين گستره اطاعت است که به کارگيري عقل را مختل مي کند و مدرنيته چيزي نيست جز به کارگيري عقل و خردورزي. من نمي خواهم در اينجا برداشت خودم را از فوکو مطرح کنم بلکه مي خواهم پروژه خود فوکو را روشن کنم. بنابراين اين حرفي که برخي ها مي گويند و معتقدند فوکو يک پست مدرن است، در صورتي که پست مدرنيسم را مرحله شکوفايي مدرنيسم بدانيم، درست است. اما اگر پست مدرنيته را عبور از جهان مدرنيته بدانيم، به هيچ وجه حرف قابل قبولي نيست و به اين اعتبار نمي توان فوکو را پست مدرن ناميد.

 

- به اعتقاد شما مي توان پست مدرنيته را مرحله شکوفايي مدرنيته محسوب کرد؟

ببينيد، ليوتار معتقد است پست مدرنيته شکوفايي مدرنيته است. مي دانيم يکي از بنيانگذاران مهم پست مدرنيسم ليوتار است که وي در اثر معروفش «وضعيت پست مدرن» معتقد است پست مدرنيته اوج مدرنيته است. پس بنابراين نگاه به پست مدرنيسم و مدرنيسم نمي تواند يک نگاه منقطع و گسست وار باشد. البته کساني مانند بودريار گسست وار به اين قضيه مي نگرند. اين هم طبيعي است، چون پست مدرنيسم طيف هاي گسترده يي را شامل مي شود و افراد مختلفي ذيل آن قرار گرفته اند. از فوکو گرفته تا دريدا و از ليوتار گرفته تا بودريار، همه اينها را پست مدرنيست مي دانند ولي من معتقدم اين خلط مبحث است. وقتي همه اين افراد را ذيل يک پروژه تعريف مي کنيد، انديشه آنان مورد خدشه قرار مي گيرد. چه اينکه من فکر مي کنم فوکو را يک پست مارکسيست بايد محسوب کرد و نه يک پست مدرنيست. اين جالب تر است،

 

- شما در پاسخ به سوال نخست، جمله يي را از فوکو به نقل از کانت آورديد مبني بر اينکه مدرنيته چيزي نيست جز به کارگيري عقل، آيا فوکو خود نيز به اين جمله باور دارد؟

بله.

 

- در اين صورت مناقشه هايي که فوکو در عقل مدرن مي کند را چگونه توجيه مي کنيد؟

مساله اين است که عقل مدرن چه مختصاتي دارد؟ اول بايد عقل مدرن را مشخص کنيم و سپس نسبت فوکو با آن را رديابي کنيم. ببينيد، نگاه فوکو يک نگاه تبارشناسانه به عقل مدرن است. فوکو معتقد است عقل مدرن يا به عبارتي ديگر سوبژکتيويته مدرن يک سري تنگناهايي دارد، که اين تنگناها ريشه در اومانيسم دارد. بنابراين اگر اين تنگناها مرتفع شود من فکر نمي کنم کسي بتواند عقليت مدرن فوکو را زير سوال ببرد.

درست است که ميشل فوکو سوبژکتيويته را زير سوال مي برد اما فوکو قطعاً داراي عقل مدرن است. در واقع فوکو بر آن است که مناسبت خود را با زمان حال به يک «مساله» تبديل کند. فوکو معتقد است وقتي در پايان قرن هجدهم روشنگري باليد، اين مناسبت انسان با زمان حال و اکنون بود که از اهميت بسزايي برخوردار شد.

 

- اين تعيين کردن مناسبت انسان اکنون همان چيزي نيست که هابرماس تحت عنوان «حال حاضر گرايي» مطرح مي کند و از اين دهليز انتقادي را متوجه ميشل فوکو مي کند؟

بله، دقيقاً همين است. البته توجه کنيد يکي از نقد هاي اساسي که هابرماس متوجه فوکو مي کند، اين است که وقتي مي توان مدرنيته را نقد کرد که از زرادخانه مدرنيته استفاده نکرد، هابرماس معتقد است تمام نقدهايي که فوکو به مدرنيته وارد کرده است، همه اش از زرادخانه مدرنيته استفاده کرده است. فوکو نتوانسته است از اين فضا عبور کند و از بيرون مدرنيته، مدرنيته را مورد نقد قرار دهد. بنابراين فوکو از اين جهت هم ثابت مي کند که در چارچوب مدرنيته واقع شده است. البته ميشل فوکو آدمي نيست که چشم بسته تمام مدرنيته را بپذيرد. تفاوت ميان هابرماس و فوکو هم در همين نکته مستتر است.

فوکو مي خواهد در اکنوني که ايستاده است، تبار مباني تشکيل دهنده مدرنيته را روشن سازد. و البته اينجا يک نکته ظريفي است که فوکو مي گويد نبايد «مدرنيته» را با «اومانيسم» اشتباه گرفت. چون ما وقتي صحبت از اومانيسم مي کنيم، اومانيسم متضمن ارزش داوري است. آنهايي که به اومانيسم اعتقاد دارند، مي خواهند ارزش هايي نظير کرامت انساني، محوريت انسان روي زمين، موضوعيت يافتن انسان در علوم اجتماعي و... را نهادينه کنند. بنابراين به تعبيري که فوکو مي گويد، اومانيسم ريشه در نقد مسيحيت دارد. حتي فوکو تا جايي پيش مي رود که مارکسيسم را هم نوعي اومانيسم مي داند چرا که متضمن ارزش داوري است. همين طور فاشيسم و استالينيسم. در نهايت نتيجه گيري مي کند که تمام پديده هايي که با اومانيسم در ارتباط است را من به چالش مي کشم.

 

- آقاي دکتر اينجا يک نکته مبهم وجود دارد. آيا ميشل فوکو با اختيار کردن موضعي منتقدانه نسبت به اومانيسم، نتوانست از مدرنيته پا را فراتر بگذارد يا اينکه اين امر طبيعت دستگاه انديشگي فوکو است که از مدرنيته عبور نکند؟

ببينيد، عبور از مدرنيته يک سري مشکلات ديگري را پيش مي آورد. همان نقدي است که هابرماس به فوکو وارد کرد. به محض اينکه شما از مدرنيته عبور کنيد، در مقابل تحول و دگرگوني جبهه مي گيريد، اگر ما مدرنيته را نوآوري دائم و پايدار بدانيم در اين صورت تخالف با آن، مخالفت با تحول و دگرگوني است. براي همين است که يورگن هابرماس پست مدرن ها را به وجهي از نو محافظه کاري متهم مي کند و مراد از نومحافظه کاري، حفظ وضع موجود است و اين دقيقاً چيزي است که با روح مدرنيته در تعارض است.

 

- فوکو در وجه سلبي خود نسبت به مدرنيته، اومانيسم را نقد مي کند. سوال من اين است که آيا فوکو به نحو ايجابي، يک وجه مقوم براي مدرنيته قائل مي شود که از اين طريق خود را هنوز در چارچوب مدرنيته جايابي کرده باشد. اگر بخواهيم واضح تر بحث را دنبال کنيم، من اين طور برداشت کردم که فوکو «پلوراليسم» را به عنوان يک ارزش مدرن مي پذيرد.

حتماً، فوکو يکي از دستاوردهاي مدرنيته را«پلوراليسم» مي داند يعني فوکو وحدت گرايي ناشي از سنت را به هيچ وجه نمي پذيرد. به نظر فوکو مهم ترين دستاورد مدرنيته همين کثرت گرايي و دگرباوري و دگرانديشي است. اساساً دستاورد مدرنيته آن است که «ديگري» هم بتواند فکر و بر اساس فکر خود عمل کند.

 

- اگر مدرنيته را تحول و نوآوري و عبور از رکود محسوب کنيم و فوکو را هم قائل به همين مدرنيته بدانيم، در اين صورت نقدهايي که فوکو به پيوند ميان عقلانيت و ترقي دارد و خدشه يي جدي به هگل گرايي وارد مي آورد را چگونه بايد توجيه کنيم؟

اين نکته خيلي مهمي است. يکي از جهات انتقادي و چالش گرايانه فوکو در همين مفهوم «ترقي» نهفته است. فوکو معتقد است «ترقي» ريشه در «اومانيسم» دارد چون ارزش داوري پشت آن است. فوکو مي گويد معلوم نيست که تحول ترقي باشد. ترقي علي الاصول يک نگاه ارزش داورانه است. به محض اينکه شما واژه «ترقي» را به کار مي بريد، ناظر بر حرکت شما به سمت يک وضعيت بهتر است. فوکو اين را قبول ندارد. البته يک نکته اينجا وجود دارد. فوکو تحول را نقد نمي کند بلکه ترقي را نقد مي کند. تحول يعني حرکت از جايي به جاي ديگر اما بدون ارزش ولي ترقي معناي «پيش رفتن» پشتش نهفته است. فوکو معتقد است اين ترقي يعني پيشرفت گرايي دستاورد اومانيسم است.

 

- آقاي دکتر اگر موافق باشيد، تاريخ را نزد فوکو بررسي کنيم. فوکو برخلاف هگل ميان تاريخ و عقلانيت پيوندي نمي بيند. به عبارت ديگر اگر هگل تاريخ را بستر ظهور عقل مي داند، فوکو دقيقاً روبه روي هگل مي ايستد. ولي از سوي ديگر خود فوکو، عقل و دانش را از منظري تاريخي پيگيري مي کند. ميشل فوکو چگونه به تاريخ مي نگرد؟

فوکو تنها کسي است که معتقد است تاريخ برخلاف مورخان قبلي که از گذشته هاي دور شروع مي کردند، بايد از زمان حال شروع شود. اين نکته است که فوکو را از همه انديشمندان قبل از خودش متمايز مي کند. فوکو مي گويد من مورخ زمان حال هستم. فوکو با نگاه حال به گذشته رجوع مي کند چون نمي تواند از گذشته به حال بيايد، به نظر فوکو هميشه در تاريخ مغالطه هايي شده است. اين هم يکي از آن مغالطه هاست. يعني نمي توان مبداء تاريخ نگاري را از دوران دور قرار داد چرا که ما معيارهاي حاکم بر آن دوران را نمي دانيم و تنها چيزي که در دسترس ماست معيارهاي زمان حال است. فوکو با معيارهاي امروزين به گذشته بر مي گردد و گذشته را در آيينه حال مشاهده مي کند.

 

- ديرينه شناسي که فوکو مطرح مي کند...

دقيقاً همين است، شما باستا ن شناسي را در نظر بگيريد. چرا فوکو از واژه آرکيالوژي استفاده مي کند؟ مگر باستان شناسان چه کاري انجام مي دهند؟ باستان شناسان در «الان» هستند. هر کتيبه يي و هر عتيقه يي مربوط به هر دوره تاريخي که باشد، در زمان حال مورد بررسي قرار مي گيرد. به همين دليل است که فوکو واژه تاريخ را به کار نمي برد بلکه آرکيالوژي را به کار مي برد که حالا برخي ها به ديرينه شناسي بر گردانيده اند و بعضي ديگر آن را به باستان شناسي ترجمه کرده اند. فوکو تنها چيزي که از تاريخ را در دسترس خود دارد «آرشيو» است و وي در اکنون و با آرشيو به گذشته مي رود.

 

- به نظر مي رسد فوکو در اين مسير به حاشيه هاي تاريخ بيشتر اهميت مي دهد تا متن تاريخ.

بله. فوکو همين کار را انجام داد و به حاشيه ها پرداخت. مثلاً گفت تاريخ همواره عقلانيت را مورد مطالعه قرار داد، من مي خواهم جنون را مطالعه کنم. تاريخ همواره جوامع سالم را مورد بررسي قرار داد، من مي خواهم بيمارستان هاي رواني را بررسي کنم. تاريخ همواره جامعه قانونمدار را مدنظر داشته است، من مي خواهم به زندان و تنبيه توجه کنم. براي فوکو متن اصلاً مهم نيست و به حاشيه ها توجه دارد. آن چيزهايي که مورد غفلت نگاه رسمي تاريخ قرار گرفته است، مورد علاقه ميشل فوکو است.

 

- آقاي دکتر برداشت فوکو در مورد مفهوم روشنفکر چيست و از ديدگاه او اوصاف روشنفکر معاصر چگونه قابل تبيين است؟

همان گونه که يادآور شديم فوکو بحث روشنفکري را در چارچوب همان نظام دانش و قدرت مورد تحليل قرار مي دهد اما يادآور مي شود دوگونه روشنفکر وجود دارد؛ روشنفکر جهان روا و جامع و ديگري روشنفکر خاص. مراد از روشنفکر جهان روا موجودي است که حقيقت و معرفت نزد اوست و وي خود را خداوند حقيقت و عدالت مي شمارد. به تعبير ديگر او وجدان جامعه محسوب مي شود. سارتر، راسل و چهره هايي نظير آنها در زمره روشنفکران جهان روا بوده اند. فوکو مي گويد امروزه دوران روشنفکري جهان روا به سر آمده و جاي آن را روشنفکران خاص با هدف ها و کارکردهاي ويژه گرفته است. مثلاً روشنفکراني که خود را معطوف مسائل و مشکلات ويژه يي کرده اند از جمله مسائل زيست محيطي و حقوق کودک و حقوق زندانيان و مسائل بيماران رواني در جامعه، بنابراين آگاهي و دانش فرد روشنفکر معطوف به حوزه ها و گستره هاي ويژه يي است. چنين روشنفکري به هيچ وجه مدعي جامعيت دانش و وجدان نيست بلکه نقش او در حوزه هاي تخصصي معيني متبلور مي شود. روشنفکر امروزي اديب نيست، نويسنده بزرگ نيست بلکه کارشناسي است که تلاش خود را در جهت گسترش دانش علمي در زمينه هاي خاص معطوف مي دارد. فوکو مدعي است که در هر جامعه يي رژيم حقيقت و سياست حقيقت داراي سرشت ويژه يي است و لذا مبارزات بايد در اطراف شرايط و سامان اقتصادي و اجتماعي ويژه آن جامعه شکل گيرد. در چنين حالتي است که مبارزات موضعي و محلي برجسته مي شود.

 

- اگر موافق باشيد مبحث روش شناسي فوکو را بررسي کنيم. به نظر شما تفاوت بين ديرينه شناسي و تبارشناسي به چه کيفيتي قابل توجيه است؟

فوکو تحليل ديرينه شناسانه خودش را معطوف به دانش و گفتمان کرده بود و در اين راستا علوم انساني را مدنظر داشت و حوزه و محدوده آن را تحليل مي کرد. بنابراين هدف اصلي تحليل ديرينه شناسانه عبارت بود از صورت بندي هاي ناشي از کارکردهاي گفتماني که اساس دانايي و معرفت را شکل مي دهد. به نظر فوکو ديرينه شناسي داراي چهار خصلت ويژه و صورت بندي گفتمان است؛ 1- صورت ايجابي قضيه، 2- صورت معرفت شناسي قضيه، 3- صورت علمي قضيه، 4- صورت منطق فقيه که هر يک از اين محورها در کنار بقيه آنها موجب ظهور گزاره هايي مي شوند که اين گزاره ها در بسط و گسترش گفتمان مسلط نقش کليدي ايفا مي کنند. فوکو در اوايل دهه 70 متوجه شد تحليل ديرينه شناسانه بيش از حد به صورت بندي هاي دانايي معطوف است و لذا از کارکرد قدرت غافل است. در اينجا بود که با مطالعه تبارشناسي نيچه کوشيد شکل گيري و گسترش شبکه هاي قدرت را از منظر تبارشناسي مد نظر قرار دهد. از اين رو او در ضمن يک مقاله معروفي به اسم نيچه تبارشناسي و تاريخ کوشيد منظر خويش را از تاريخ سنتي متمايز گرداند و بنابراين برخلاف رويکرد مورخاني که همواره در پي بررسي خاستگاه هاي تاريخي امور به تفحص مي پرداختند، او به جاي توجه بيش از حد به خاستگاه ها کوشيد تبار و به طور کل ظهور دودمان هاي ويژه حاکم بر شرايط موجود را تحليل کند و لذا برخلاف مورخاني که مي کوشيدند وحدت و هويت را اساس پژوهش خود قرار دهند، فوکو غيريت، دگرساني و تفاوت را مد نظر خود قرار داد. از اين رو کثرت رويداد ها در گسست آنها مورد توجه او واقع شد، چه مورخان مي کوشيدند بر اساس اصل وحدت و هويت رويدادها را در قالب رشته يي متداوم تحليل کنند. فوکو رويکرد تداومي را به چالش گرفت و در مقابل به اصل گسست و انقطاع ميان رويدادها توجه کرد. افزون بر اين ضرورت ناشي از اصل هويت و وحدت را که مبناي تحليل هاي تاريخي قبلي بود مورد انتقاد قرار داد و در عوض اصل امکان خاص را در مطالعه رويدادها اساس تحليل خود شناخت و يادآور شد در بستر تاريخ هيچ چيز متداوم و پايدار نيست و لذا همه پديده ها در معرض بازي نيروهاي تاريخي قرار دارند، لذا در نظر او مفهوم ترقي و توسعه و تکامل به هيچ روي قابل اثبات نبوده بلکه فرآيندهاي تاريخي از نظر او بر شبکه يي از مناسبات پوياي چالش و تحول شکل مي گيرند. آنچه در تاريخ قابل ملاحظه است کشاکش ميان سلطه و انقياد است. بنابراين هر نوع تحولي معلول بازي ميان همين سلطه و انقياد محسوب مي شود.

 

- آقاي دکتر، فوکو ظاهراً مساله مالکيت را در قالب يک مساله فلسفي مد نظر قرار داده است. در اين چارچوب دستاوردهاي او را چگونه مي توان تبيين کرد؟

فوکو با مطالعه تاريخ در قرن 16 به مساله حاکميت در يک سلسله گفتمان هاي همزمان در خصوص مسائل مختلف توجه کرد و بنابراين متوجه شد نوعي حاکميت بر خود يا قاعده هاي رفتاري بر زندگي مسيحيان اعم از کاتولي و پروتستان حاکميت دارد. در اين دوره بود که حاکميت دولت به طور عام جلوه ويژه يي به خود گرفت. همين مطالعه رفته رفته فوکو را به دوره هاي قبل تري چون قرون وسطي و نيز يونان باستان و روم کشاند. او متوجه شد نهاد مسيحي پاستورال بر زندگي مردم قرون وسطي حاکميت وسيعي دارد و بنابراين با مطالعه قدرت پاستورال مي توان پيامد هاي آن را در صورت بندي قدرت معاصر نيز مطالعه کرد.

در زبان هاي اروپايي واژه پاستور به دو معناست؛

1- پيشواي روحاني، 2- شبان. بديهي است که در دل قدرت پيشواي روحاني وجهي مناسبت شباني نيز حاکميت دارد. به اين معنا که قدرت دولت در جوامع مدرن هم ريشه در نظام شباني قرون وسطي دارد. بدين معنا که پيشواي روحاني کسي بود که به زندگي افراد جامعه، نيازهاي آنها، رفتار و کنش و نيز وجدان آنان معرفتي عميق داشت. به تعبير ديگر همين دانايي او را به اعماق روح افراد جامعه (مومنان) مسلط مي کرد و اغلب افراد جامعه با اعترافات به گناه مکنونات دروني خود را به گونه يي منظم در اختيار پيشواي ديني قرار مي دادند بنابراين نظام مسيحيت از اين گنجينه مهم دانش و قدرت در ايجاد وجهي حاکميت بهره گرفت و بنابراين دو عملکرد خاص را هم از فرهنگ يونان اقتباس کرد؛

1- خودکاوي، 2- هدايت وجدان. بنابراين نهاد رهبري مسيحي با اعمال قدرت بر زندگي افراد، توانست سازمان منظمي از مناسبت ناشي از تبعيت و اعمال قدرت را به گونه يي سامان مند صورت بندي کند و اين امر فصل مهمي در تاريخ حاکميت بر افراد را تشکيل داد. در دل اين بحث فوکو مساله حاکميت را به عنوان رهيافتي در ايجاد تمايز ميان حاکميت بر افراد از يک سو و تسليم و اطاعت شهروندان در مقابل قانون و قواعد وضع شده از ناحيه حاکميت رفته رفته خود به سامان مشخصي از اعمال قدرت انجاميد که شبکه يي از مناسبات حاکميت را روي سرزمين مورد نظر اعمال مي کرد و هدف آن تحقق عالي و مطلوب نيازهاي حاکميت و حفظ قدرت حاکم بود. بنابراين انتشار سلطه صرفاً در شرايط متعارف و معمولي قابل اعمال نبوده بلکه در اوضاع و احوال استثنايي مثل ظهور طاعون و قحطي و سيل و زلزله و نظاير آن صورتي عيني مشخص به خود مي گرفت. اين نظام پاستورال در شرايط اضطراري بيش از هر موقع ديگر به بسط قدرت مدد مي رساند. در قرون 16 و 17 بود که هنر حاکميت براي نخستين بار متوجه الگوي خانواده شد و نقش رهبر جامعه به مثابه پدر خانواده بر جامعه اعمال شده و بنابراين نظارت پيشواي حکومتي صبغه يي شخصي به خود گرفت. همان گونه که پدر خانواده خود را مسوول اولاد خانواده مي دانست، حاکميت خود را چنين حالتي توصيف کرد. از اين دوره هنر حاکميت به ظهور مساله جمعيت معطوف شد. از اين زمان به بعد علم حکومت مساله اقتصاد را در گستره خانواده و سپس کل جمعيت به عنوان واحدي ارگانيک مورد مطالعه قرار داد.

- تاثير شاخص فوکو را در کجا مي توان مشاهده کرد، منظورم اين است که فوکو اراده معطوف به قدرت در علم و دانش را از نيچه مي گيرد. تحليل گفتمان فوکو نيز متاثر از ساختارگرايان است. کوشش در جهت اثبات اينکه دانش و قدرت وقتي در نهادها متبلور مي شود، انسان را به شيء تبديل مي کند نيز ميراث مارکسيستي است. پس فوکو در کجا نوآوري دارد؟

فوکو هم از ميراث مارکسيستي و هم از دنياي نيچه گرايان و هم از هايدگرباوران استفاده کرد ولي به چيزهايي دست پيدا کرد که آنها هيچ کدام به آن دست پيدا نکرده بودند.

 

- مي توانيد چند مورد را مثال بياوريد؟

مثلاً به هيچ وجه ارتباط ميان جنون و مدرنيته مورد مطالعه قرار نگرفته بود. نه نيچه آن را مورد بررسي قرار داده بود و نه کارل مارکس؛ از سوي ديگر از دوره دکارت به بعد هم فلاسفه بر آن بودند که تعريفي از عقل ارائه بدهند، فوکو مي گويد من نمي خواهم بدانم عقل چيست؟ مي خواهم بدانم جنون چيست؟ فوکو مي خواهد ارتباط دانش و قدرت با جنون را کاوش کند. نهادهاي تعيين کننده مفهوم جنون ضمن اينکه يک بعد معرفتي در اين نهادها وجود دارد اما بعد قدرت در اين نهادها مهم تر است چون اين نهادها مي خواهند يک جامعه انتظام محور را سامان بدهند. جامعه انضباطي معلول پيوند ميان دانش و قدرت در اين گونه نهادها است. اين بحث ها مورد غفلت مارکس، نيچه و هايدگر بوده است. نظام مراقبتي که در قلمرو حقوق ايجاد شده است حتي توسط حقوقدانان نيز مورد غفلت بوده است. يکي ديگر از چيزهايي که فوکو را از بقيه متمايز مي کند تبارشناسي سوبژکتيويته است. همه از سوبژکتيويته صحبت کرده بودند ولي هيچ کس کالبدشکافي نکرده بود که اين سوبژکتيويته چه ابعادي دارد و اين کار را فوکو کرده است. فوکو نوآوري هاي فراواني دارد. درست است که مثلاً واژه تبارشناسي را از نيچه مي گيرد ولي استفاده يي که از تبارشناسي مي کند به هيچ وجه مدنظر نيچه نبوده است. از همه مهم تر تاريخ جنسيت است که تا آن زمان کسي از منظر تبارشناسي مطالعه نکرده بود؛ ارتباط بين قدرت و جنسيت و همچنين ارتباطي که مي تواند ميان دانايي و جنسيت باشد. يکي از کارهاي پژوهشي ميشل فوکو همين بحث تاريخ جنسيت است و يادتان هم باشد که اولين جلد اين مجموعه پژوهش از زمان حال شروع شده است و در جلد دوم است که فوکو به يونان باستان و قرون وسطي مي پردازد. به همين دليل است که گفتم بايد فوکو را مورخ زمان حال به حساب آورد.

يکي ديگر از کارهاي بي نظير فوکو، مطالعه جسم بشر است. قبل از فوکو از افلاطون گرفته تا پيشينيان فوکو همه روح و روان را مطالعه و روان را پژوهش کرده اند اما فوکو مي آيد و روي جسم بشر مطالعه و بررسي انجام مي دهد. فوکو توضيح مي دهد که چگونه قدرت بر اندام مسلط مي شود و در واقع اندام افراد مواضع اعمال قدرت مي شوند. اين مساله که جسم موضوع روابط قدرت قرار بگيرد قبل از فوکو هيچ اشاره يي به آن نشده است.

موضوع ديگري که مي توان به آن اشاره کرد تکنولوژي مراقبت از نفس است که اين هم خاص فوکو است. به عبارت ديگر فناوري سوژه که در مناسبات قدرت قرار مي گيرد در پشت فناوري دانش و قدرت نهفته است. وقتي دانش و قدرت نهادينه شد، اسمش مي شود فناوري، از نظر فوکو دستاورد سياسي بزرگي که تمدن غرب کسب کرده است فناوري مراقبت است يعني قدرت کاري کرده است که انسان خودش مراقب روان خودش باشد، قبل از اينکه حاکميت در روان او نفوذ کند. در مورد اخلاق نيز ميشل فوکو نظرات تازه يي دارد. فوکو معتقد است برخلاف اخلاق گرايان که معتقدند در پشت انگاره هاي اخلاقي يک نظام ارزشي است، در پشت اخلاق فقط فناوري نفس و تکنولوژي مراقبت نهفته است و مدرنيته کاري که کرده است اين است که انسان خودش مراقب خودش باشد. انسان خودش ناظر بر خودش است. واژه «شهروند» که امروزه وجود دارد نزديک کردن انسان به همان معيارهايي است که مدنظر فناوري هاي نفس نيز هست.

 

- آقاي دکتر انتقادات فوکو و امثال لاکان و استروس و فرويد که بر فوکو موثر بوده اند بر کنش هاي معنابخش ذهن و نقد ذهنيت گرايي و همچنين سوژه دکارتي، به سبب نحوه ورودشان که روانشناسي (و نه فلسفه) است نمي تواند باشد به عبارت ديگر اين افراد از ابتدا به فلسفه بي اعتنا بوده اند.

مثلاً چه کسي؟

 

- مثل لاکان يا کساني که بر فوکو تاثيرگذار بوده اند.

نه، به هيچ وجه اينگونه نيست. اصلاً فرانسوي ها شديداً فلسفه باور هستند و مبناي کارشان فلسفه است. چيزي را که فوکو روشن مي کند اين است که نگاه روانشناسي از جاي مناسبي به انسان نمي نگرد و فوکو خودش به انسان و علومي مانند روانشناسي از بيرون و به عنوان جزيي از مجموعه دانش و قدرت مي نگرد و نه از درون، روانشناسي بايد از منظر دانش و قدرت مورد مطالعه قرار گيرد. فوکو مي خواهد منشاء روانشناسي را که با مدرنيته پا گرفته است، مورد بررسي قرار دهد. شرايط امکاني اين روانشناسي موجود در روابط قدرتي شکل گرفته است که در مدرنيته بوده است.

 

- به عنوان سوال پاياني مي خواهم بپرسم فوکو «قدرت» را از کجا وارد کار خود مي کند؟

ببينيد، قدرت بحثي است که ابتدا مارکسيست ها به گونه يي منظم در ارتباط با دولت مطرح کردند. واقعاً قدرت کجاست؟ اصلاً بحث طبقات يک بحث معطوف به قدرت است. وقتي مارکس تمام تاريخ را کشاکش طبقاتي مي داند، اين نگاه يک نگاه قدرت محور است. اما نيچه هم بحث اراده معطوف به قدرت را مطرح کرده است و وقتي فوکو با اين بحث نيچه آشنا شد، متوجه شد کاربردهاي جالبي مي تواند پيدا کند. فوکو با اين بحث بر آن شد نسبت هاي سلطه را پيدا کند و از اين طريق به کاستي هاي مارکسيسم نيز آگاهي پيدا مي کند و به همين دليل است که بهتر است فوکو را يک پست مارکسيست بدانيم. قبل از فوکو معتقد بودند يک عده داراي قدرت هستند و يک عده فاقد قدرت، اما فوکو معتقد است قدرت به صورت شبکه وار در جامعه منتشر است و در تمام روابط قدرت وجود دارد و همين قدرت است که دانش مناسب خود را برمي سازد و حقيقت را توليد مي کند. حقيقت در واقع برساخته يي است که ريشه در مناسبات دانش و قدرت دارد.

 

- آقاي دکتر وقتي قدرت در همه جا حضور داشته باشد و تعيين کننده باشد و فوکو به وجه ايجابي قدرت يک نگاه زاينده به آن در جامعه و فرهنگ داشته باشد، باز نقد يورگن هابرماس به ذهن متبادر مي شود. هابرماس معتقد است اگر همه چيز در قدرت باشد و قدرت همه جا باشد، پس نقد هم جزء قدرت ها مي شود، نمي تواند قدرت را نقد کند.

خب، بله درست است. کاملاً هم درست است. حتي خود فوکو اگر چنين قدرتي را در حوزه دانش به دست نياورده بود، حرفش را من و شما گوش نمي کرديم، اگر همين حرف ها را يکي در کوچه به من و شما بزند، هيچ اثري ندارد و ليکن وقتي فوکو در چارچوب دانش و قدرت به چهره يي شاخص بدل مي شود و مباحثش مشهور مي شود، حرفش نفوذ پيدا مي کند. اينها همه واجد نقشي در روابط قدرت است. قدرت در همه جا حضور دارد و همه کس در بافت قدرت شرکت مي جويند. همين الان شما که در روزنامه هستيد و مطلب مي نويسيد، يک قدرتي با دانش شما عجين مي شود، بنابرين رفته رفته اين قدرت شما را حرکت مي دهد بدون اينکه شما خودتان متوجه باشيد. حتي يک چيزي را من به شما مي گويم که خيلي در چارچوب مباحث فوکو جذاب است و آن اينکه حتي توهم قدرت هم، قدرت است. شما مي توانيد خودتان طوري وانمود کنيد که قدرتمند هستيد، اين هم رفته رفته به قدرت ترجمه مي شود.

 

 

 

 

    152 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد و مشاهير
●  فوكو   ميشل

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:04/11/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب