|
عاشورا يك واقعه تاريخى معمولى نيست و مى تواند در علوم اجتماعى و مردم شناسى مباحث دامنه دارى را ايجاد كند. هر واقعه مقدمات و نتايجى دارد. بعضى از مقدمات از چنان اهميتى برخوردار هستند كه فقدان آنها مى تواند از رخداد ماجرا به همان صورت متحقق جلوگيرى كند. «ماكس وبر» كه در ايران كمى ناشناخته است بحث خوبى در همين رابطه دارد. «وبر» شاگرد «ديلتاى» بود كه پدر مردم شناسى آلمان به شمار مى رفت. كتاب چند جلدى «مقدمه اى بر علوم انسانى» او اثر فراوانى در مباحث معاصر دارد. «وبر» تحت تأثير «ديلتاى» در روش شناسى خود از تحقيق و پرده بردارى در مورد مقدماتى سخن مى گويد كه در «تقسيم» رخدادها، حياتى به شمار مى روند. در ارتباط با قيام امام حسين(ع) هم مى توان در مقدماتى باريك شد كه در صورت فقدان آنها، رخداد عاشورا پيش نمى آمد.
اين موارد «هويت» عاشورا را توضيح مى دهند و سپس مى توان به وسيله آن «ماهيت» واقعه يعنى عواملى حاشيه اى كه وجه تفاوت اين رخداد با ديگر وقايع است را روشن نمود. به نظر مى رسد از ميان مقدمات عامل اصلى و تاريخى نوعى مصلحت گرايى در صدر اسلام باشد كه بر اجراى احكام مقدم شده بود. اين مصلحت گرايى را مى توان در امتناع از مجازات «مالك ابن نويره» كه همسرش را به بهانه نپرداختن خمس كشته بود، ديد.
حتى جنبه هاى ديگرى از مصلحت گرايى در تقسيم بيت المال و غنائم و ... رسوخ كرد كه طبيعتاً به نفع اشراف بود. زيرا مصلحت گرايى هرگز باعث مجازات نشدن مردم عادى نمى شود.
رواج مصلحت گرايى اساساً ارزش هاى اصلى را كه بنياد انسجام اجتماعى جامعه هستند، سست مى كند. وقتى ارزش ها از ميان برداشته شود، انسجام تهديد شده و جامعه دچار بحران هاى اجتماعى، اقتصادى، سياسى و فرهنگى مى شود. جامعه در چنين شرايطى جهت خاصى را براى ميل به آن ندارد. از اين رو به حالت سرگردانى درآمده به استبداد گردن مى نهد. زيرا زمانى كه ارزش ها نيروى محركه جامعه نباشد، زور و تغلب هدايت جامعه را به دست مى گيرد. نگاهى به تاريخ از گذشته تا به حال نشان مى دهد كه غالباً جوامع بى اخلاق در قعر استبداد در غلتيده اند. به امريكاى معاصر نگاه كنيد كه پس از وانهادن ارزش هايى نظير كار و تلاش به دست «جرج بوش» افتاد كه نماد كنترل، ميليتاريسم و خشونت است. صحنه «غزه» نيز نشان مى دهد، جهان، خاصه در سطح دولت ها دچار گونه اى بى اخلاقى نگران كننده شده است. در گذشته نيز امام حسين (ع) با چنين جامعه اى روبه رو بود. در امتى كه همواره درحال تشتت و گذار است، هيچ ارزشى حاكم نيست پس قدرت به اقتدار (به قول وبر كه گونه مشروع قدرت است) بدل نمى شود. پس همواره كهتران بر مهتران مى شورند.
«يزيد» در اين ميان شخصى بود كه فساد رسمى را علنى كرد و «منكر» را در جاى «معروف» نشاند. قيام هاى مدينه، كشتارهاى جسته و گريخته و پى ريزى حركت اعتراضى بنى عباس از همين زمان آغاز شد. امام با فسادى ساختارى و اكنون علنى مواجه شده بود درحالى كه قبلاً قرارداد اجتماعى معاويه در مورد اجتناب از وليعهدى كردن حكومت يك طرفه فسخ گرديده بود.
«ابن خلدون» انحطاط جهان اسلام را ناشى از قلب خلافت به پادشاهى مى داند. زيرا در چنين رويه اى پسر، تنها به خاطر رابطه نسبى و بدون درنظر گرفتن لياقت شخصى بر تخت مى نشيند. از اين رو استبدادى موروثى، اشرافى و خانوادگى پا به عرصه وجود مى گذارد. اينگونه جامعه اى كه از مصلحت گرايى آغاز كرده بود به برقرارى ضد مصلحت مى رسد.
اين ضد مصلحت اتفاقاً چنان جذاب مى نمايد كه حتى گروه به ظاهر سطحى مثل بنى عباس نيز در همان رسم طى طريق مى كنند. بعدها بنى عباس از حكومت شورايى چشم پوشى كرد و به جاى آن حكومتى موروثى را انتخاب نمود كه به شكست در جنگ هاى صليبى و مغلوب شدن در برابر مغول منتهى شد. اين غفلت تاريخى مسلمين از شورا و اساساً ارزش ها از مهمترين اسباب انحطاط به شمار مى رود. گفته آمد چنانچه قدرت معطوف به ارزش هاى ثابت و بنيادى نباشد دچار بى هنجارى، استبداد و نابودى مى شود. حكومت شورايى قرن ها بعد يعنى امروزه در ايران در قالب نظريه ولايت فقيه تكرار شد. در نظام ولايت فقيه شوراى نخبگان در انتخاب و نظارت بر رهبرى فعالانه حضور دارند و طبيعى است كه بايد تلاش كرد از موروثى شدن حكومت (كه ظاهراً بعضى به دنبال آن هستند) پيشگيرى كرد. در زمان امام ايشان از يك حق طبيعى براى رهبرى برخوردار بود.
اين حق رهبرى از سوى مردم مورد تأكيد قرار گرفت. پيش از آن نيز اميرالمؤمنين توسط مردم براى رهبرى انتخاب شد و شورا دخالتى جدى نداشت.
حركت مردمى براى برگزيدن اميرالمؤمنين در زمان امام حسين(ع) بار ديگر تكرار شد. خورجين هاى پر از نامه امام را - كه مكلف به ظاهر است - بر آن داشت تا عليه ساختار فاسد بشورد. آنچه در اينجا بايد به آن دقت داشت اجتناب حضرت از جنگ بود. پس از اينكه معاويه كه به خاطر حكايت وحى بودن به ظاهر شخصيتى هنجارى بود مرد، فرزندش به جاى وى نشست از اين رو نهضتى جهت آگاهى بخشيدن ممكن مى شد. امام طبق سنت پدر و برادر خود از خونريزى رويگردان بود. خطبه خواندن و گفت وگو كردن همچون طريقى ثابت از حضرت على(ع) به امام حسن(ع) و سپس به امام حسين(ع) رسيد.
امامت حق الهى مى باشد كه پذيرش آن آزادانه و اجتماعى صورت مى پذيرد. چنانچه كسى با امام بيعت نمى كرد مورد تعقيب قرار نمى گرفت. مگر اينكه دست به توطئه مى زد. همين رفتار را پيشاپيش اميرالمؤمنين انجام داده بود.
ادامه دارد ...
|