باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز جمعه 28 اسفند 1388 كاربران برخط 87 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
  
  
    
از فهم محلي تا فهم جهاني
ارسال صفحه براي دوستان اظهار نظر امتياز به صفحه چاپ
درآمدي بر هرمنوتيک


 
   ● نويسنده: سهند - ستاري

منبع: روزنامه - اعتماد - تاريخ شمسی نشر 15/11/1387

 
 

از ديرگاه تاملات بشر در پيرو فهم متون نوشتاري و گفتاري انديشه هاي متفاوتي را در ابعاد گوناگون جهت حصول فهم، تدوين و پايه ريزي کرده است. با آغاز تلاش و فلسفيدن براي تاويل و تفسير متون مقدس زمينه براي پيدايش شاخه يي به نام هرمنوتيک، براي رسيدن به فهم فراهم شد. ريشه و معناي لغوي هرمنوتيک به فن و هنر تاويل و تفسير بيان شده است و کانون توجه آن را تفسير متن قلمداد کرده اند. با آغاز دوران مدرنيته صورت ديگري بر ماهيت هرمنوتيک نقش مي بندد که با صور بازمانده از سنت گذشتگان جلوه يي متفاوت را به نمايش مي گذارد. با ظهور شلايرماخر هرمنوتيک از حالت انحصاري متون ديني فاصله گرفته و هر متني را شامل شد. او که آغازگر هرمنوتيک مدرن به شمار مي رفت به دنبال روشمندکردن فهم به واسطه فاصله گرفتن از بدفهمي بود. در واقع وي در پي اين بود که با تفاسير، متن را از بدفهمي نجات داده تا از اين طريق به فهم برسد. ديلتاي که تاثير بسزايي از ماخر گرفته بود هرمنوتيک را به روش تبديل کرد.

فيلسوف دوران مدرن با انديشه يافتن روش دست به فلسفيدن مي زد. ديلتاي براي فهميدن به دنبال روش بود لذا متوجه اين موضوع شد که آنچه موجب پيدايش هرمنوتيک روشي مي شود، روش فهميدن يا درون فهمي است. زماني که پوزيتيويست ها با ظهورشان قلمرو تجربه گرايي را تا بدان جا گسترش دادند تا همه چيز مختوم به علوم طبيعي و رياضيات شود. تا اينکه هرمنوتيسين ها با آراي ديلتاي علوم طبيعي را از علوم انساني تفکيک داده و هريک را مقوله يي متفاوت قلمداد کردند چرا که معتقد بودند موضوع علوم انساني اساساً انسان است و موضوع علوم طبيعي، طبيعت. از اين رو هرمنوتيسين ها به تفکيک گرايان شهرت يافتند. به اعتقاد آنان در علوم فيزيکي هدف توضيح پديدارهاي طبيعي است. در حالي که در علوم انساني هدف فهم و درک اين پديدارها است. پس هرمنوتيک روشي با ابلاغ تفکيک علوم، ساختار خود را ابراز کرد. اما با طلوع انديشه يي جديد از آراي هرمنوتيک، هايدگر و پيرو او گادامر هرمنوتيک غيرروشي را بسط دادند. آنان با گذراندن تمامي مولفه ها از تابع اگزيستانسيال، هرمنوتيک را مشروط و منوط به انسان قلمداد کردند. از ديدگاه آنان چه علوم طبيعي و چه علوم انساني همگي منحصراً به انسان مربوط است. از نظر هايدگر جدا شدن مسير هرمنوتيک از انسان غيرممکن است. آنان پايه گذار هرمنوتيک فلسفي شدند تا جرياني نو بر تئوري فهم تزريق کنند.

بررسي تمايزات موجود بين هرمنوتيک روشي و فلسفي درک بيشتر تغيير فصل اين مقوله را ساده تر مي سازد. در هرمنوتيک روشي هدف، روشمند کردن فهم و کشف قواعد عام جهت رسيدن به آن است که محصول تردد ميان جزء و کل است. يعني فهم جزء و کل مستلزم هر يک براي درک ديگري است. هرمنوتيک حاکم از نوع عيني گرايانه بود که فهم عيني متن را ممکن مي شمردند و تفسير ابزار کمکي جهت رفع ابهام بود. آنان معتقد بودند از طريق تاويل مي توان به فهم رسيد. اما در هرمنوتيک فلسفي هدف فهميدن خود فهم است که محصول گفت وگو بين فاعل شناسا و موضوع شناسايي است يعني از گفت وگو ميان مفسر و موضوع تفسير حاصل مي شود که در آن تفسير، ابزاري است براي فهم که آن را همان تاويل برشمردند زيرا فهم متون را از تلاقي افق معنايي فهم کننده و متن مي پندارند و از آنجايي که فهم، امري معرفتي محسوب نمي شود، پس جايگاه هستي شناسانه ما را در جهان شکل مي دهد که اين ساختار مفهومي متعلق به شاخه هرمنوتيک فلسفي است. در واقع با جايگاه هستي شناسانه به ماهيت خود فهم مي پردازد و عوامل دخيل در آن را بررسي مي کند.

در پيدايش فهم برخي مولفه ها به صورت عوامل تاثيرگذار حضور دارند و برخي شاکله اصلي پيدايش آن را شکل مي دهند. اما مفهوم ناظر بر چه مولفه هايي است؟

مقصود از تجزيه و تحليل فهم پرسش از چيستي آن نيست بلکه فقط تشخيص چگونگي و به بار نشستن آن است. هر رويدادي را که در لحظه معيني از زمان روي مي دهد، فرآيند مي خوانند. از آنجايي که فهم يک سير زمانبند را طي خواهد کرد، پس فرآيند محسوب شده و در شکل گيري آن عوامل مختلفي سهيم و دخيل خواهد بود. اگر پايه مفاهيم به عالم خارج برسد، به واقعيت و فهم واقعي خواهيم رسيد. در غير اين صورت شک حاکم خواهد شد از اين رو برخي محتواي اساسي فهم را فطري پنداشتند. پس تحليل زير اساس پيدايش فهم به عنوان پيش فرضي ضروري بر همه امور اهميتي ديگر خواهد داشت. در سنت اگزيستانسيال محتواي هرمنوتيک را ساختار فهم شکل مي دهد که از انسان جداناشدني است. از وجهه سنت اصالت انسان، همه چيز از انسان است که موجودي تاريخي است. لذا همه هستي منوط به فهم خواهد بود در واقع نشات گرفته از آن. پس انسان از هر وجه که در نظر گرفته شود، به قول دکتر خاتمي هرمنوت است. از ديدگاه هايدگر و گادامر هرمنوتيک، روشي نيست بلکه ديدگاه و عامل اگزيستانسيال است.

هرمنوتيک صورت وجودي انسان است يعني انسان از آن جهت که انسان است به هر چيزي که بنگرد به سوي هرمنوتيک منظور خواهد داشت. در واقع انسان همه چيز را در اين شاهراه تحليل خواهد کرد. پس زماني که هرمنوتيک به عنوان يک روش باشد، آنگاه نزد همه انسان ها يکي است. لذا فهم انسان ها که علت و محتواي هرمنوتيک است به چندگرايي عمل نخواهد کرد پس شاکله فهم در ميان فرزندان بشر منظر هاي مختلفي را نمايش خواهد داد.

در پيدايش و به بار نشستن فهم يکسري مولفه ها به عنوان عوامل شکل دهنده و تاثيرگذار ايفاي نقش مي کند. گادامر معتقد بود هر فهمي يک تفسير است که از گفت وگو ميان سوژه و موضوع شناسايي صورت مي پذيرد. اين تفسير به هيچ عنوان نمي تواند عيني تلقي شود چراکه علوم انساني ماهيتي تاريخي را بر ساختار خود دارند و لذا عينيت بر رويداد و فرآيندي تاريخي غيرممکن است. مفسر در فهم خود، از تاريخ و پيش داوري ها تاثير مي پذيرد پس تاريخ بر فهم اثربخش است. در واقع آگاهي و فهم ما از تاريخ تاثير مي گيرد و تاريخ با فهم متحد شده و يک واقعيت تاريخي را شکل مي دهد. متعلق بودن به تاريخ و سنت در ابناي فهم و تفسير جاي گرفته است و چون سنت نيز مربوط به حيث تاريخي انسان است لذا در تفسير متن اثرگذار خواهد بود. پس وقتي تاريخ تفسيرهاي ما را احاطه کرده است هميشه پيش داوري هايي در ساختار ذهني ما شکل خواهد گرفت. اما تنها وجه اشتراک دو هرمنوتيک فلسفي و روشي نياز و احتياج به يک پيش فهم است. در واقع با داشتن يک پيش فهم و يک آگاهي کمي جهت حصول فهم، دست به تفسير مي زنيم و از آنجايي که فهم

در بردارنده يک دوره هرمنوتيکي است لذا نقش پيش فهم ها پررنگ تر مي شود چرا که يکي از مولفه هاي اصلي پيدايش مفاهيم نياز به پيش فهم هايي خواهد داشت که خود از تاريخ نشات گرفته است. همان طور که گفتيم پيشامد فهم يک فرآيند است. اين فرآيند تابع منطق پرسش و پاسخ و گفت وگويي است که از پيش داوري ها و پيش فهم ها زاييده مي شود. در واقع از طريق پرسش و پاسخ يعني از طريقه زباني و ديالکتيک زمينه وصول آن با حضور سنت و تاريخ پديدار مي شود. ديالکتيک از طريق پرسش و پاسخ با سنت يا تاريخ اين امکان را براي مفسر به وجود مي آورد که به يک تجربه مشترک براي تدوين و تبيين محتواي هرمنوتيک برسد.

برخي زبان را به عنوان ابزار قلمداد مي کنند در صورتي که فاقد چنين خصلتي است چراکه ماهيت ابزار به اين است که بعد از استفاده کنار گذاشته مي شود اما زبان نمي تواند براي فهم چنين جايگاهي داشته باشد. پس خميرمايه سنت مي تواند در محيط زبان به نظر آيد. به عقيده هايدگر رابطه يي با جهان و چيزي غيرخود نداريم که بخواهيم آن را با زبان بيان کنيم. زبان ما همين جهان ماست. در واقع خارج از چارچوب زباني نمي توانيم به فهم برسيم.

زبان واسطه يي است که جهان به کمک آن خود را مي يابد. از آنجايي که تفسير ما از جهان امري زباني است تاثير آن در ساختار پيدايش فهم بيشتر ملموس مي شود. به عقيده نيچه زبان در شکل گيري فهم ما از جهان نقش بنيادين دارد. لذا از نظر او فيلسوف گرفتار در دام هاي زباني است. پس انسان پيوسته در متن تاريخ و زبان است و هيچ گاه قادر نخواهد بود از آنان جدا شود.

در حالت کلي فهم از مولفه هايي از قبيل نشانه، پيش فهم، زبان و ديالکتيک و ترکيب افق هاي معنايي شکل مي گيرد و از عناصري منجمله دور هرمنوتيکي، تاريخ و پيش داوري ها و احساس تاثير مي پذيرد.

نسبي گرايي تمايلي است که در اغلب شاخه هاي گوناگون معرفت شناسي مانند اخلاق، علم، فلسفه و... نفوذ کرده است. تاکيد بر اين پديدار اولين آسيب را بر خود صاحب نظريه وارد خواهد کرد زيرا ملاکي براي اثبات ادعاي خود به جا نخواهد گذاشت. از اين رو گادامر و پيشينيان او با نسبي کردن نظريه شان به شدت مخالفت کردند. اما نسبي بودن هميشه در تلاقي با امر مطلق، نمودار متوازني از انديشه اش را نشان خواهد داد. با توجه به عوامل موثر بر فهم، گادامر فهم بشر را محدود و داراي حد و مرز دانست. اما اين محدوديت ها بسته به شرايط فهم، متغير خواهد بود. بدين جهت برخي مولفه هاي ناظر بر فهم از اين قاعده پيروي خواهند کرد. اگر از منظري اگزيستانسياليستي و با تامل بر سنت اصالت انسان به اين موضوع بنگريم، با توجه به مولفه هاي شکل دهنده فهم، مجاز به استدلال فهم هاي متفاوت در جغرافياي انديشه يي مختلف هستيم.

علائق اجتماعي و رقص قدرت و سياست بر افق هاي فهم اثرگذار بوده و هست. تاريخ موثر بر فهم هر دوره که توسط پيش داوري هايي احاطه شده است، مشروط به ضوابط و ساختارهاي خاص آن دوران است. پس فهم از پيش فهم هاي برخاسته از سنت قومي متاثر خواهد شد.

اگر از افق هاي مختلف، نقدي بر منظومه هرمنوتيک داشته باشيم، فهم هاي متفاوت به وجود خواهد آمد. يعني از امتزاج افق ها، فهم هايي با ساختار گوناگون از عناصر موثر به وجود مي آيد و لذا مسير راهيابي به فهم، يعني دور هرمنوتيکي نيز متاثر از ترکيب افق ها خواهد بود چراکه همواره شرايط فهم به ذهنيت شکل ويژه يي مي بخشد.

پيش فاکتور ديالکتيکي حصول فهم، نشات گرفته از رسم زبان و گفت وگو است. بنا بر اينکه کلمات يعني زبان، متعلق به انسان ها نيست بلکه به موقعيت تعلق دارد، هر موقعيتي هم کلمات و زبان متناسب خويش را خواهد طلبيد. حال اگر ما مجاز به طبقه بندي و ايجاد پلي بين فهم محلي يا جهانشمول باشيم، مسلماً امر نسبي بودن قادر نخواهد بود توجيهي براي در کنار هم قراردادن فهم محلي و جهاني باشد و تنها راه فرار از تفکيک فهم محلي و جهاني، استدلال مستقل بودن آن است و با استقلال فهم از مولفه ها و عوامل پديدآورنده، شاهد فهمي بکر از ساختار کمرنگ گذشتگان خواهيم شد. اما از آنجايي که اين مقوله را از جايگاه صرفاً اگزيستانسياليستي و هرمنوتيک برخاسته از آن بررسي مي کنيم مجاز به اين امر نيستيم.

در نتيجه در پيدايش يک فهم مولفه هايي مثل تاريخ، زبان، پيش داوري ها و پيش فهم ها تحت احاطه عوامل قدرت و ابزار هاي سياسي در هر دوران و هر اقليم جلوه يي متفاوت خواهند داشت. البته اين مولفه ها حين انجام شرايط براي حصول فهم، بر يکديگر نيز موثر خواهند بود.

از آنجايي که در رفتارهاي رقابتي هميشه يک طرف بازنده يا نزديک به بازنده است، شايد طبقه بندي فهم ها امري امکان پذير باشد، پس پديده هاي اجتماعي به تفکر انتقادي در حوزه نقد قدرت و ايدئولوژي محتاج اند. در نتيجه مقوله هايي مانند سياست و اخلاق که در مکاتب مختلف، صورتي متفاوت با يکديگر دارند، اگر برخاسته از فهم هاي محلي باشند، پايه و اساس فهم هاي جهاني را از براي اخلاقي جهاني شکل خواهند داد که دولتمردان سياسي توانايي پذيرش آنها را داشته باشند. لذا جبهه يي که قدرت ايدئولوژيکي بالاتري داشته باشد، در هر دوران بيشترين تاثير را بر مولفه هاي فهم داشته و به پيرو آن بر خود فهم نيز تاثير خواهد گذاشت و در بازه يي وسيع تر فهمي محلي باقي خواهد ماند تا مطابقت آن با معيارهاي ايدئولوژيک قدرتمند جهاني يکسان شود. اما هيچ گاه فهم برتري وجود نخواهد داشت چراکه تفاوت در فهم ناشي از ديدگاه هاي انسان ها در برابر عناصر اصلي پيدايش آن است و اين قضيه هرگز به سوي نسبي گرايي سوق نخواهد داشت. پس طبقه بندي يا ارتباط ميان فهم ها برخاسته از آرا، انديشه ها، علائق اجتماعي و قدرت ها در هر دوران خواهد بود که ذهن انسان آن دوره را به فهم خاص همان فضا مي رساند چرا که علائق اجتماعي نيز در پي فهم قبلي و آن نيز در پي فهم نخستين صورت گرفته و به همين منوال ادامه يافته است.

شايد اگر از جايگاهي آرمانگرايانه بررسي بر اين نوشتار داشته باشيم و جستاري بر اين مبنا ذاکر شويم که اگر نقش انديشه آزاد در پيدايش و تاثيرگذاري بر عوامل ايجاد فهم امري بسيار ضروري و شايد حياتي است، بتوان تا حدي جلودار اميال و افکار برخاسته از تفکرات موروثي شد تا هستي که بر اساس تغيير معنا پيدا کرده، در اين وادي نيز تغيير را در اعصار گوناگون خود تجربه کند و به دنبال آن جهل و جدل سياه و ناداني از صور فهم انسان ها رخت بندد و همه به سوي فهمي جهاني روانه شويم.

 


 

 

    158 بازديد     0 امتياز     0 نظر


دريافت فايلهاي پيوست
●   تصوير 

مطالعات موضوعي :
●   هرمنوتیک 

دسته
●  متن / مقاله

رسته :2

تاريخ ارسال:27/11/1387
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت    |   ارسال مطلب