باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز يكشنبه 21 مهر 1387 كاربران برخط 41 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
منشور شريعتى
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


 
   ● نام گفت و گو شونده: حسين‌ - كچوئيان‌

منبع: روزنامه - ایران

 
 

دكتر شريعتى از جمله روشنفكرانى است كه نمى توان حتى پس از سالها ازمرگش او را ناديده گرفت.

او در دوره اى نقش و كاركردبرجسته اى درتحولات اجتماعى ايران داشته، بطورى كه از تفكر او به عنوان يك پارادايم مسلط در روشنفكرى دينى عصر خود يادمى كنند.

شايد ويژگى هاى برجسته شريعتى بسط فرهنگ دينى، ارائه تفسيرى نو از دين، متناسب با تحولات جهانى باشد. اما دكترحسين كچوئيان جامعه شناس و استاد دانشگاه تهران كه سالها درخصوص انديشه شريعتى كاركرده، معتقداست شريعتى محصول دوره اى است كه جامعه آبستن تحولات ساختارى بوده است.

او كه تحت تعاليم دانش روز دنيا قرارداشته و در اروپا تحصيلاتش را به پايان برده، تلاش مى كرد بين معرفت دينى و معرفت بشرى حلقه اتصالى ايجادكند.

به تعبير كچوئيان اين عملى است كه همه روشنفكران دينى از ابتدا تاكنون انجام داده اند و نگاه شريعتى به دين نيز ازهمين منظر قابل بررسى است.

در باب آرا و انديشه ها و نظريات شريعتى با وى گفت وگويى داشتيم كه درپى مى آيد.

*درباب شخصيت مرحوم شريعتى نظريات متفاوت و گاه متناقضى وجوددارد. عده اى او را ديندار، متفكرمسلمان و فردى كه قائل به حكومت اسلامى است، مى دانند.

درمقابل عده اى او را سكولار، غربگرا و روشنفكرى متجدد مى شناسند. نظرشما دراين مورد چيست؟

به واقع چرا درمورد شخصيت وى تا اين حد آشفتگى ادراك و نظر وجوددارد؟

> درباب متفكرين طبيعى است كه انواع تعبير و تفسيرها از ديدگاه آنها ارائه شود. ولى براى داورى دراين مقولات، يك مبناى كلى و معيارهاى خاص و ويژه وجوددارد.

ببينيد! شما ممكن است بخواهيد قرائتى خاص از شخصيتى ارائه دهيد. كما اينكه انواع و اقسام قرائتها از ماركس ارائه شده و مى شود و شايد منظور از اين قرائتها اين باشد كه بگوييد اين فرد داراى يك سرى توانمندى و قابليت است و مى تواند فكرش را تاحدزيادى گسترش دهد.

اين اشكالى ندارد. البته گاهى اوقات چنين قرائتهايى ممكن است مستلزم ازهم پاشاندن ساختار فكرى آن شخص هم بشود. ولى اين مهم نيست، چون ما مى خواهيم اين نتيجه را بگيريم كه اين شخص حرفهايى دارد كه كشش دارد و شما مى توانيد در زمينه هاى جديد از آنها استفاده كنيد كه درمورد اين نوع روايتها و تفسيرها معيارهايى براى داورى الزامى است.

اين موضوع بحث مهمى است كه پيش زمينه مباحث ما تلقى مى شود. ببينيد يك وقت هست شما تفسيرى از يك آدم ارائه مى دهيد و منظورتان اين است كه اين تفسير، بيان درست درمورد اوست.

اينجا هست كه درواقع نزاع جدى پيش مى آيد.

چون شما مى خواهيد فردى كه يك عمر حرفهايى زده برمبناى موردنظرتان و تلقى خاصى كه نسبت به او داريد معرفى كنيد و به عنوان تفسيرى تام و تمام او را نقدكنيد. درحالى كه ممكن است ديگرانى بيايند و نظريات شما را ردكنند. درچنين فضايى است كه بحث چگونگى داورى پيش مى آيد.

*نكته اى را شما درمورد ماركس بيان كرديد كه من آن را قابل تطبيق با شريعتى نمى دانم. درمورد ماركس تلقى ها و تعابير متفاوتى مثل ماركس پيامبر، ماركس عالم، ماركس اقتصاددان و ... مطرح است كه بعد از او درقالب گفتمانهاى ماركسيستى گسترش مى يابد.

به تعبيرديگر درمورد ماركس دوقالب وجوددارد. يك گفتار و انديشه هاى ماركس و دوم، گفتار و نظريات ماركسيسم.

ولى درمورد شريعتى چنين قالب بندى ديده نمى شود.

يعنى ما بعد از شريعتى، گفتمان غالبى تحت عنوان شريعتيسم نمى بينيم.

به نظر من تناقض درمورد ماركس به دليلى كه اشاره كردم موجه است ولى درمورد شريعتى نمى توان پذيرفت؟

> تفاوتى را كه شما مى گوييد، من چندان حس نمى كنم. به هرجهت درمورد ماركس قرائتهاى متفاوتى ارائه شده درمورد شريعتى هم، همين مسأله و تنوع نظر وجوددارد.

به نظر من آنچه دراين گونه مباحث مهم است، پيداكردن معيار و مبنا است و همانطور كه اشاره كردم، بحث چگونگى داورى مطرح است.

درباب اين تفسيرها، مطالعات نشان مى دهد كه شكلهاى متفاوتى وجوددارد. مثلاً بعضى از اين تفسيرها جنبه ارزيابى كننده دارد.

برخى از افراد همانطور كه جلال آل احمد را ردمى كنند، مرحوم شريعتى را به عنوان منحرف كننده جريان فرهنگى كشور دريك دوره خاص معرفى مى كنند.

اين گروه مى گويند شريعتى، دين را ايدئولوژيك كرده به همين دليل قابل قبول و درست نيست.

ما شايد واقعاً مجبور باشيم درمورد اين نوع تفسيرهاى عام اظهارنظر كنيم، شايد هم لازم باشد آنها را تك تك مورد بررسى قراردهيم و نتوانيم با يك معيار و در يك قالب كلى آنها را نقدكنيم. ولى چندمعيار براى بررسى متفكرين مشابه شريعتى وجوددارد.

يك معيار، معيار تاريخى است. يعنى متفكرين در درون ظرف زمانى خود بايد فهميده و ارزيابى شوند.

فهميده شدن بدين مفهوم است كه اين حرف و بيان شريعتى يك جغرافياى خاصى داشته و در آن جغرافيا اين گفتار معنايى داشته است.

ولى اگر ما به اين جغرافياى خاص نگاه نكنيم ممكن است هرچيزى از دل آن بيرون بيايد و اين در مقابل آن چيزى باشد كه خود شخص فهميده است، اين شرايط هم به لحاظ محتوايى در مورد فكر آن شخص و براى ارزيابى او مهم است.

مثلاً نقدهايى وجوددارد كه شريعتى يك نوع مبارزه جويى را در فكرش پرورش داده.

به نظر من اين نظر ناشى از غفلت از شرايط تاريخى ايشان است.

متأسفانه بيشتر افرادى كه شريعتى يا آل احمد را اينگونه نقدمى كنند، واقعاً تفسيرهاى ناهمزمان به لحاظ تاريخى مى كنند.

آنها تجربيات ۲۰ يا ۳۰ ساله اى بعد ازمرگ به دست آورده اند كه هيچ ربطى به شرايط تاريخى شريعتى يا جلال آل احمد ندارد.

البته اينكه تجربيات آنها تا چه حد درست است خود موضوعى قابل بحث است.

ولى به هرجهت اين نوع بررسيها به نظر من داراى اشكال و نقص است و طبيعتاً نتايج آن قابل استفاده نيست.

 

*شرايط تاريخى مرحوم شريعتى چه ويژگيهايى داشت كه به نظر شما درنگاه برخى از منتقدان موردتوجه قرارنگرفته است؟

> ما در آن دوران شكست نهضت ملى شدن نفت، استقرار رژيم وابسته پهلوى، حضور يك قدرت خارجى، بسته شدن تمام راههاى فعاليت سياسى و شكل گيرى ساواك را شاهد بوديم.

ببينيد! اگر قرار بود پارلمانتاريسم جواب بدهد، خوب طبيعتاً مى بايست جواب مى داد. حتى اگر قرار بود روش نهضت آزادى به نتيجه مى رسيد، شما مسلم بدانيد كه تا آن موقع تأثيراتش را درجامعه مى گذاشت.

سؤال اين است كه چرا بينشهاى فكرى مثل سازمان مجاهدين و چريكهاى فدايى خلق پديدآمدند؟ درواقع اينها معلول شرايط تاريخى خاصى بود كه درآن شرايط هيچ راه ديگرى وجودنداشت.

اگر راهى وجودداشت، شما شك نكنيد كه متفكرين آنها را آزمايش مى كردند.

يك تجربه صدساله از كارو مبارزه و تلاش درشخصيت شريعتى بروزمى كند.

اين خيلى غلط است كه كسى بيايد به اعتبار يك سرى تجربيات ديگر اعم از درست يا غلط يك مقطع تاريخى را كه اينها در آن قرار داشتند و زندگى كردند موردنقد و ارزيابى قراردهد.

اگر قرار است نقدى صورت گيرد ما بايد به آن مقطع برويم.

آيا به نظر شما براى شريعتى امكان ديگرى وجودداشت، كه ازطريق آن اهداف انسانى اى را كه ما نيز با آن مشتركيم، تحقق ببخشد؟

مثلاً همين بحث دموكراسى درمعناى خيلى عام و كلانش، يعنى حق مشاركت مردم در زندگيشان، آيا توسط شاه به مرحله اجرا درمى آمد؟

آيا اساساً امكان داشت كه در نظام شاه اين نياز را به طريقى غير از آنچه شريعتى مطرح مى كرد، دنبال شود؟

آيا حتى در درون خودسيستم درگيريهايى كه بين مثلاً امينى و ديگران بود، يعنى يك بازى سياسى كاملاً محدود براى كل نظام قابل قبول و مشروع بود؟ من فكرمى كنم شرايط تاريخى از لحاظ محتوايى شريعتى را مشروعيت مى بخشيد، چون روشهاى ديگر به جواب نرسيده بود. اگر بخواهيم مشخص تر صحبت كنيم، بعضى ازعناصر وجوددارد كه درمورد شريعتى عناصر مهمى است كه هم اكنون هم موردنزاع قرارگرفته. يكى اينكه آيا مرحوم شريعتى ديندار است يا خير، خب از لحاظ شخصى اين سؤال، سؤال غلطى است چون ما مى دانيم كه او خود را مكلف مى ديده و اعمال دينى را انجام مى داده است. وقتى اين مسأله مطرح مى شود به فكر شريعتى رجوع مى شود، چون همانطور كه يك فرد ممكن است مسلمان باشد و كارسياسى كند، اما مسلمانى اش را در سياست واردنكند و يا براساس فكراسلامى، كارسياسى نكند.

يك متفكرى هم ممكن است مسلمان باشد، اما فكر دينى اش را داخل تفكر كلى اش نكند.

اين چنين رهيافتهايى به هرجهت قابل رد و انكار نيست و افرادى با چنين شرايطى حتى در دوران معاصر هم ديده مى شوند.

مثلاً اگر به تعبير مسلم سكولار كه يك تعبير متناقض است توجه كنيد درواقع به اين مطلب متوجه مى شويد كه شخص ممكن است مسلمان ناقص باشد. يعنى در تفكر اجتماعى سياسى اش مسلمان نباشد. چه درست و چه نادرست. اما به عنوان يك واقعيت درعمل عده اى براين منوال فكرمى كنند وجوددارند. درموردشريعتى دو نوع نگاه دراين خصوص وجوددارد. يكى محدوديتهاى تاريخى است كه بايد لحاظ شود و ديگر اينكه نبايد به صورت مطلق يا به صورت ايده آل به قضيه نگاه كنيم.

يعنى ببينيم در آن مقطع واقعاً چه براى آن شخص و چه براى آن تاريخ خاص، امكان ديگرى وجودداشته كه در قالب گفتمان دينى، فكر و انديشه اى غير از اين و يا فراتر از اين ارائه دهد يا خير.

يك نوع نگاه ديگر كه به صورت مطلق مطرح است مى گويد: مرحوم شريعتى از يك نوع فضاى خاصى متأثر است.

اما غير از اينكه شريعتى آموزش اوليه اش سكولار و دانشگاهى و به تعبيرى يك گونه خاص ازاين آموزشهاى سكولار بود در شكل كلى بايد به اين توجه كنيم كه روشنفكرى جهان سوم كه تابعى از روشنفكرى غرب محسوب مى شود. يعنى تطورات، محتويات و تحولاتش را مى توانيد با روشنفكرى غرب بسنجيد. در يك دوره اى ما روشنفكرانى داريم كه از سيدجمال تا بازرگان را شامل مى شوند.

اينها به گفتمانى كه در قالب علوم طبيعى شكل گرفته، تكيه مى كنند و نگاه اثبات گرايانه دارند.

دوره ديگرى را در مسير روشنفكرى در ايران داريم كه اينها از روشنفكران و جريانات اخير غرب مثل پست مدرنيسم فلسفه و معرفت شناسى متأثرند.

مرحوم شريعتى مربوط به دوره بينابين است كه دوره غلبه فكرهاى چپ است.

اين ريشه فكرى به نوع رويكرد و فهمش از مقولات دينى رنگ و بوى خاصى مى دهد.

*تقسيم بندى شما قابل قبول است. اما من مى خواهم بدانم درحوزه روشنفكرى دينى، شما شريعتى را كجا قرارمى دهيد؟

> منظورتان را متوجه نمى شوم.

*ببينيد! ما يك زمانى قالب روشنفكرى ايران را به شكل عام موردبحث قرارمى دهيم، درآن صورت لازم است مثلاً داريوش شايگان، داريوش آشورى و... را درنظر بگيريم. اما يك زمان است كه روشنفكران را در قالب انديشه متفكران مسلمان بررسى مى كنيم، كه موضوع صبغه خاص پيدامى كند.

حال شما شريعتى را دركدام طبقه بندى قرارمى دهيد؟

> يعنى من بگويم او چقدر ديندار است؟

*شما اگر قالب كلى را بگوييد من متوجه خواهم شد كه چه نوع ديندارى از شريعتى را مدنظر داريد؟

> ازمنظر كلى تمام نظام روشنفكرى ايران از ابتدا تاكنون هيچ موقع روشنفكر دينى نبودند. چون اصالت را به فكر غرب مى دادند و برمبناى آن مبادى وارد حوزه دين شده اند.

به اين معنا همانقدر شريعتى انديشمندى غيردينى است، كه روشنفكران اخير غيردينى اند.

و از يك جهت شريعتى مقدارزيادترى غيردينى است چون تحت تأثير انديشه هاى چپ قراردارد.

ازميان جريانهاى موجود درغرب اگر شما نگاه كنيد مى بينيد كه ماركسيستها شكل بى دينى شان شديدتر است.

البته كل غرب مبناهاى فكرى اش غيردينى است.

ولى گفتمان ليبراليستى و تفكر ضددينى اش، پيچيدگى هايى دارد كه به ظاهر ديده نمى شود.

درحالى كه عناد با دين در بيانات واضح تر و آشكارتر است. البته مرحوم شريعتى از آن منظرى كه ماركسيسم دين را نفى مى كند، به شدت ماركسيسم رانقدمى كند و بخش عمده نظريات او دراين بخش خلاصه مى شود و به صراحت مى گويد كه اسلام افيون توده ها نيست.

او مى گويد: شايد درمورد برخى از اديان مبناهاى ماركس درست باشد، ولى درمورد ديانتهاى ابراهيمى، اين ايده صددرصد غلط است.

البته يك جنبه هايى درفكر مرحوم شريعتى وجوددارد كه اين جنبه ها غير از بعد سكولاريستى فكرش قابل بررسى و ارزيابى است و آن جايى است كه شريعتى تفسير ماركسيستى و يا ماترياليستى از تاريخ ارائه مى دهد و درمورد جهت گيريهاى طبقاتى اسلام صحبت مى كند كه مرحوم مطهرى هم اين ويژگى شريعتى را نقدكرده است.

درمجموع تا آنجا كه به علايق و انگيزه هاى مرحوم شريعتى مربوط مى شود، او به دنبال ديانت بود و تلاش مى كرد ديانت متناسب با جهان ارائه دهد.

بسيارى از اين گونه تلاشهايى هم كه مى كرده، درجهت غناى انديشه هاى دينى است. ولى در شاكله و بنيان اين فكر دچار مشكل است.

مثلاً او به مانند بسيارى ديگر از روشنفكران به فكر بهبود دنيا بود يعنى دنيا را به شكلى تقريباً مطلق اصالت مى داد.

اين فكر از اصول تفكر تجددگرايانه است. همانطور كه مى دانيد جريان چپ تجدد با اين فكر شروع شد، كه مصالح دنيا بسيارمهم است و هركار ما مى بايست ناظر به اين مطلب باشد نه ناظر به جاى ديگر و ارزشهاى ديگر از آثارو پيامد اين فكر در ميان انديشمندان دينى، اين بوده كه آنها هميشه دين را با اوضاع زمانه تطبيق مى دادند.

يعنى دين را از اين منظر نگاه نكردند كه يك فلسفه متفاوتى از عالم ارائه مى دهد.

در گفتمان دينى مى گويند دنيا مهم است ولى اصل چيز ديگرى است. ما بايد تلاش كنيم دنيا را براساس اصلى كه ديانت ارائه مى دهد، سازمان بدهيم.

حال اگر اوضاع احوال اقتصادى، اجتماعى، فرهنگى اقتضانكرد، لازم نيست براى اهل عمل بودن، همه چيز را متناسب با زمان ارائه دهيم. بلكه مى توان درگوشه اى نشست و به اعتقادات و اعمال دينى خود رجوع و عمل كرد.

*پس به عبارتى مى توان گفت شريعتى هم مثل ساير انديشمندان مسلمان تلاش مى كرد بين تجدد و دين آشتى و صلح برقراركند  اما درعمل به چنين رهيافتى دست پيدانكرد و به نوعى ناموفق بود.

> بله همينطور است. تلاش شريعتى به واسطه مبانى فكرى اش با بن بست مواجه مى شود. البته شايد او آن تأمل فلسفى دقيقى كه لازمه اين كار بوده، درعمل به دست نياورد.

به نظرمى رسد آن بصيرت هاى لازم براى شناخت تجدد درمرحوم شريعتى حاصل نشده. بطوركلى روشنفكرى ايران در اين اواخر است كه بصيرتهاى بيشترى نسبت به تجدد پيداكرده و فهم ديندارى خالصانه و اصيل موضوعاتى است كه هم اكنون براى ما روشن شده است.

من دستاورد عمده انقلاب اسلامى را درهمين رهيافت قابل اشاره مى دانم تا قبل از پيروزى انقلاب، همه اهل فكر بويژه دانشگاهيان كمابيش در فضاى سكولاريستى فكرمى كردند.

امام خمينى اولين فردى بود كه فكر دينى را ارتقايى متفاوت بخشيد و اصالت فكر دينى را ظاهركرد و ما مفهوم ديندارى خالص و عميق را درعمل ديديم و فهميديم. تا قبل از انقلاب اگر كسانى هم فكر دين خالصانه را مطرح مى كردند، خيلى بستر و زمينه براى رشد پيدانمى كرد.

مرحوم شريعتى به نظر من در چارچوب اين محدوديتها قابل نقد وبررسى است و اگر ما اين شرايط و بستر عصر او را درنظر نگيريم، او را دقيق و عميق درك نكرده ايم.

*شريعتى از منظر ديگرى نيز مورد انتقاد است كه به نظرم ما هنوز به آن نپرداخته ايم و آن اينكه بسيارى از عرفا به نگرش عرفانى او ايراد مى گيرند و مى گويند كويريات شريعتى در قالب گفتمانهاى عرفانى نمى گنجد و او دراين زمينه دچار آشفتگى فكرى است. نظر شما دراين مورد چيست؟

> عرفان شريعتى از آن جاهايى است كه اتكا و اعتماد بيش از حد او را به تجدد نشان مى دهد.

عرفان شريعتى به ميزان زيادى، عرفان سوژه محور است. عرفانى كه يك انسان پرومته اى درآن ظاهرمى شود.

انسانى كه خود و تظاهراتش را در بطن وجود داراى اصالت و ارزش مى بيند. ما در شرق عرفانى داريم كه مقيد به شريعت است و ازمجراى ديانت و فكرى دينى، خود را بسط و گسترش مى دهد.

درواقع اين نوع عرفان مى خواهد در اوج خود، عارف را به وحدت با عالم برساند به نحوى كه خود مظهر حقيقت باطنى عالم شود.

*منظور شما از عرفانهايى است كه مبناى اين جهانى دارد؟

> بله، اين نوع عرفانها، ارجاع اصليش هم خود به معناى سوژه و هم به نيروهاى درون دنيايى اتكا مى كند و باطن و فرايى براى اين عالم قائل نيست.

درواقع خلسه ها و آرامشهاى اين دنيا را از دل عرفان مى جويند. اين نوع عرفان هدف و مبنايش خود و اظهارخوداست و مرجع اتكايش هم نيروهاى درون دنيايى است و عمدتاً تأثيرهاى روانى خود انسان است.

يك سطوح ديگرى از عرفان وجوددارد كه شايد بدواً اينطور ديده نشود و به عنوان عرفان درون دنيايى به نظر نيايد.

اين درواقع عرفان خودمحور است كه هدفش رساندن خود به يك شكوه وجود شناسانه مطرح است. يعنى خود را به عنوان بالاترين مظاهر اين دنيا مى بيند و خود را در قيد و بندهاى اين عالم موجود نمى بيند.

كويريات شريعتى به ميزان زيادى به اين بينش اخير نزديك است.

يعنى عرفان او عرفان خلسه و آرامش نيست عرفانى است كه شكوه ويژه اى دارد با عمل و تحرك سازگار است. اما درهرحال عرفانى است كه اوجگيرى خود در صورت يك سوژه مستقل و خوداتكا در آن هدف است.

درنتيجه اگر منظور شما شكست قالبهاى عرفان در انديشه شريعتى است.

پاسخ من اين است كه بله، عرفان شريعتى، قالب عرفانهاى مرسوم ما نيست و سير و سلوك به آن شكلى كه مطرح است، درآن ديده نمى شود.

در عرفان ما فرد براى ارتقا در تعارض با خود قرارمى گيرد و به يك معنا دائماً خود را از مجراى تكاليف شرعى و سطوح اخلاقى مى بيند و از مسير طريقت به حقيقتى مى رساند كه حقيقت باطن اين عالم است.

وقتى انسان به آنجا برسد، ديگر خودش نيست.

دراين نوع عرفان مشكل اصلى بشر اراده اش است و حل مشكل هم به حقى اراده است.

اگر به داستان هبوط برگرديم از منظر دينى همه چيز اين عالم ناشى از خواست بشر است.

*برهمين مبنا است كه شريعتى مى گويد دوست داشتن از عشق برتر است؟

> بله. چون باز دراين معنا خود بيشتر ظاهر است. عشق، انفعال با محو خود سازگار است. هدف عاشق حتى شايد اظهارعشق نباشد. از صحنه بيرون رفتن است تا معشوق باشد. اما در دوست داشتن منيت و خوديت حاضر است و جلال دوست داشتن به جذابيت و قدر خود است.

*چون عرفا برخلاف اين ايده نظرمى دهند؟

> در عرفان دينى ما بايد به آخر قضيه برويم.

فنا فى الله ويا به بيان بايزيدبسطامى اريدالله اريد مقام آخر تلقى مى شود.

منظور اين جمله اين است كه من نباشم.

ولى د رعرفانهاى ديگر مثل عرفان شريعتى هميشه من مطرح است.

ويا تعبيرى كه شريعتى از آندره ژيد نقل مى كند: بكوش تا عظمت درنگاه تو باشد، اين اوج، اين گونه تفكر است، كه سوژه محور تلقى مى شود و همه چيز در آدم مفهوم مى يابد و عظمت اين عالم هم به چشم و نگاه شما وابسته مى شود.

شايد بتوان به نوعى گفت آن انسان مبارزه جويى كه او مطرح مى كند، درواقع يك منشأ اش درهمين رهيافت خلاصه مى شود.

انسان فلسفى يك انسان نزديك به سنت است. همانطور كه مى دانيد ماركس بزرگترين متفكر عصرتجدد است.

او مى گويد: فلاسفه موجود فلاسفه تفسير بودند ولى من فلسفه عمل هستم.

و انسان متجدد، انسان عمل و تصرف گر مى شود به همين دليل اوج چنين فكرى، ابر مرد نيچه اى مى شود، كه قصد تصرف و تغيير همه عالم را دارد و مى خواهد عالم را بطوركامل تابع خودكند، شايد بتوان گفت كه غير ازجهات سياسى از لحاظ نظرى فيلسوفان را با چنان شدتى نفى و نقد مى كند. از همين جاست كه مرحوم شريعتى به سراغ انسان مبارز مى رود و انسان فيلسوف يك انسان خموده و گوشه نشين و منفعل است.

ولى انسان مبارز، انسان تغييردهنده است. اين حالت سوژه محورى د رانسان فعال و عمل گرا ظهور بيشترى دارد. شريعتى چنين شخصيتى دارد و اين شخصيت درجاهاى مختلف در اشكال و ايده آل ها، تئورى هاى مختلف بروزمى كند.

شريعتى انسان پرومته اى را بسيارمى ستايد. انسان ايده آل او انسان پرومته اى و عصيانگراست كه درمقابل خداوندان مى ايستد تا زمين را گرم و نورانى كند.

*-من از صحبتهاى شما اينطور برداشت مى كنم كه مرحوم شريعتى همه چيز را مبناى ستونى به نام تجدد تعريف و تبيين مى كند؟

> بله. من به اين موضوع اشاره داشتم كه همه روشنفكران دين تاكنون سوژه محورند و بنياد فكرشان از تجدد نشأت مى گيرد.

فرق شريعتى با ديگران اين است كه شريعتى يك طور خاصى تجددمحور است يعنى مثلاً همين الآن افرادى كه بحث دموكراسى را مى كنند، اينها هم به نوعى تجدد محورند ولى دركنار آن ضدخشونت محور هم هستند و خيلى سياسى به معناى مبارزه جويانه اش نيستند.

و ازهمين منظر هم شريعتى را نقدمى كنند. اينها به جناح راست تجدد تعلق دارند و آنان منظر شريعتى را نقد مى كنند. شريعتى يك تجددخاص ديگر را قبول دارد كه مظهرش تفكر ماركسيستى است. در كويريات هم، شريعتى فردى است كه عالم و آدم را برهم مى زند و اهل خطركردن است و به نوعى مى خواهد خودش را نشان دهد.

 

*اگر امروز ما بخواهيم به شريعتى رجوع كنيم و با بررسى نظريات او بخشى را براى زندگى در جهان امروز و پاسخ به نيازهاى اين زمان انتخاب كنيم شما چه قسمتها و بخشهايى از نظريات او را انتخاب مى كنيد؟

> مرحوم شريعتى و حتى از يك منظر كل چپ، به دلايل روشنى از حيث توصيفات و تبيين هايى كه ارائه مى دهند و حتى از حيث رويكردشان قابليت هايى براى ما دارند.

ببينيد باز نكته اى مطرح است كه روشنفكران جناح راست تجدد از روز اول روشنفكران جناح چپ ايران را از آن منظر نقدمى كردند كه شما دلخوش به ماركسيسم و شوروى و نظام برنامه ريزى هستيد.

اين نظر از يك جهت درست است، كه آنها جنبه مبارزه طلبانه دارند.

ولى از طرف ديگر به عمق متفاوت فكرى آنها توجه نمى كنند.

ازهمين جهت به نظرمن از تفكر شريعتى و تفكر چپ در ايران استفاده شده است. البته اگر نخواهيم كه دچار تحليلهاى ناهمزمان بشويم.

آن چيزى كه در شريعتى درست است و هنوز مى توان به آن رجوع كرد به مشابهتهاى نظريات و با انديشه چپ مى گردد. اين مشابهت را منطق موقعيتى توضيح مى دهد.

ما تا يك جايى چپ را مى پذيريم و كما اينكه تا جايى هم مى توانيم با شريعتى برويم. تا جايى كه اين شرايط هست، همچنان قابليت چپ و شريعتى وجوددارد. چپ در باطنش با شريعتى به عنوان فرد ديندار تا آخر راه نخواهدآمد. چپ ازتجدد نمى تواند گذركند. چپ برعكس به دنبال عمق بخشى به تجدد است. شما اگر به تاريخ ماركسيسم نگاه كنيد، چپ برعكس ادعايش هميشه تجدد را توسعه داده است. بخصوص در دوره اخير فكرچپ،زمينه سوژه محورى ماوراى تجدد را تبيين كرده است.

چپ از تجدد نمى تواند درگذرد. ماركس اعتقادداشت تجدد و بورژوازى خوب است... ولى كامل نيستند و با اين وضع نمى توانند تا آخر پيش بروند. به بورژوازى انتقادمى كرد كه منطق تو، مانع توسعه منطق تجددخواهدشد.

منطق فردمحورى مانع دستيابى اقتصاد به وفور خواهدبود.

ماركس بورژوازى را ردمى كرد چون آن را مانع كمال تجدد مى دانست. ماركس تجدد را نه دراهداف، بلكه دروسايل و روشها نقدمى كرد.

اما همين دليل كه چپ ناقد درونى و تجدد است. گيرها و اشكالات آن را بخوبى تشخيص داده و ذخيره اى براى جهان سوم پديد آورد كه تعارض اصلى اش نظر ماركس با جناح راست تجدد است. ما و روشنفكرى چپ در نقد تجدد مشتركاتى داريم. هردو ازموقعيت فعلى متضرر مى شويم. تسلط گفتمان راست به ما آسيب جدى مى رساند. اينها يك مبناى مشترك ايجاد مى كند كه ما مى توانيم از آن مبناهاى مشترك استفاده كنيم. تفكر چپ چون از درون تجدد را مى بيند، به ما عمق تئوريك و غناى فكرى مى بخشد.

در سياست تا همين اواخر كه شوروى فرونپاشيده بود، به دليل اشتراك موقعيت سياسى ممكن نبود انقلابى كه خواهان هويت و استقلال باشد، رخ دهد و پيروز شود. مگر اينكه كنار شوروى بايستد. علتش روشن است، براى اينكه جهان سوم و شوروى در يك موقعيت مشترك در برابر يك دشمن مشترك قرارداشتند.

 

    183 بازديد     0 امتياز     0 نظر


افراد مرتبط
●  شريعتي   علي(45)

دسته
●  متن / گفت و گو

رسته :3

تاريخ ارسال:31/03/1383

تاريخ شمسی نشر:31/03/1383
   
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب