پیش از هر سخن باید بگویم خيلي خوشحالم كه هر سال، روز اول خرداد به عنوان روز ملاصدرا، اصحاب فكر و انديشه درباره ي مسائل مهم حكمت متعاليه، فلسفه ي اسلامي اعم از مسائل نظري و مسائل عملي به بحث و گفت وگو مي پردازند.
عنوان همايش امسال، تدبير منزل است. همانگونه که می دانید تدبير منزل تنها يك ششم حكمت است. بدين معنا كه اگر شما تدبير منزل نداشته باشيد، يك ششم حكمت را نداريد و به يك معنا حكمت نداريد. چرا كه حكمت، امري است كلي و كسي نمي تواند ادعا كند كه بنده قسمتي از حكمت را دارم و قسمت ديگري از حكمت را ندارم. به عنوان مثال، اخلاق را دارم ولی تدبير منزل ندارم، يا تدبير منزل را دارم وليكن سياست را ندارم.
حكمت مانند فضيلت، يك كل است. چراكه حكما معتقدند فضيلت به اجزايي تقسيم نمي شود كه شما بگوييد بنده بخشي از فضيلت را دارم و بخش ديگر را ندارم. بنابراين، تدبير منزل جزئي از حكمت و جزئي از دانشي است كه براي حكمت نظري و عملي، اساسي است. متأسفانه آنگونه كه شايسته است به تدبير منزل نپرداخته ايم و در واقع از آن بسيار غفلت كرده ايم. در حاليكه قدما توجه شاياني به آن داشته اند. در طول تاريخ، حكماي شرق و غرب اهميت خاصي براي تدبير منزل قائل بوده اند. مي توان گفت در ايران باستان بيش از يونان باستان به اين مبحث توجه داشته اند. اگرچه باید متذکر شد تدبير منزل ترجمه ي كلمه اي يوناني است به معناي « ناموس (قانون) خانه».
بايد به ذكر اين نكته ي ظريف پرداخت كه تدبير منزل، مقامي والاتر از علم اخلاق دارد. امروزه اعتقاد اكثريت بر اين است كه علم اخلاق در طبقه بندي علوم بالاترين مقام را داراست. البته اين طبقه بندي، از افلاطون الهي شروع شده است.
فلسفه ي نظري به سه بخش علم اعلي، علم اوسط، و علم لدني تقسيم مي شود. علم اوسط، همان علم رياضي مي باشد.
از منظر افلاطون، رياضي نه به معناي ارسطويي، بلكه به معناي افلاطوني كلمه، بالاتر از علم طبيعي است. چرا كه علم لدني (علم طبيعي) تابع علم رياضي است. همانگونه كه علم امروز اين مسأله را ثابت كرده است. چنانكه علم اعلي بالاترين است. بنابراين، ترتّب آنها بر آن اصلي كه ما فكر مي كنيم است. بدين معنا كه اخلاق حقيقي بدون خانواده و خانواده بدون تدبير مدن و سياست مُدُن امكان ندارد.
حكماي غرب از جمله افلاطون و ارسطو و نيز حكماي اسلامي، به مبحث تدبیر منزل توجه ويژه اي داشته اند. بايد دانست انسان فرزانه كسي است كه در حكمت عملي چه در تدبير مدن و چه در تدبير خانواده بصيرت كامل ، فرزانگي و دانش دارد.
در شرق، ايران باستان، هند و چين، مباحث بسياري در اين خصوص مطرح شده است. بنده در ابتدا از كنفوسيوس به عنوان نمونه اي از عالم شرق سخن گفته و سپس مختصري درباره ايران باستان و يونان و سپس عالم اسلام سخن می گویم و در انتها به ملاصدرا كه محور اصلي سخنراني مرا تشكيل مي دهد، مي پردازم.
از منظر كنفوسيوس، ماهيت روابط انساني، متشکل از پنج رابطه است كه براي اصلاح خانواده و جامعه لازم مي نمايد. لذا آنگونه كه شايسته است بايد رعايت شوند: رابطه ي فرمانروا و رعيت، رابطه ي پدر و پسر(فرزند)، رابطه ي برادر و خواهر، رابطه ي زن و شوهر، رابطه ي متقابل دوست با دوست.
بنابراين در چين بحث هاي بسياري درباره ي روابط متقابل افراد در نقش هاي مختلف با يكديگر شده است و در اين خصوص كتب فراواني تأليف يافته است. در ميان فضائل، قلب انساني و ترحم داشتن، بيشترين اهميت را داشته است، به گونه اي كه تمام فضائل در آن خلاصه مي شود و اساس آن اين جمله است: «با ديگران چنان رفتار كن كه مي خواهي با تو رفتار كنند.» در غالب پنج رابطه ي ذكر شده، اصل فضيلت، جاري و ساري است و مثلاً در رابطه ي پدر و فرزند، كنفسيوس مي گويد با پدر چنان رفتار كن كه می خواهی پسرت با تو رفتار كند.
نسبت پدر و پسر، نسبت محبت است. نسبت فرمانروا و رعيت، نسبت انصاف و عدالت است. نسبت زن و شوهر، تمايز وظيفه است. متأسفانه امروزه وظايف زن و شوهر كاملاً مورد غفلت قرار گرفته و مسأله ي فمينيسم، شديداً به آن دامن مي زند. اساس فمينيسم اختلاط نقش هاست و آن همان چيزي است كه در احاديث در خصوص آخرالزمان آمده است. زنها نقش مردان و مردان نقش زنان را بازي مي كنند. در حاليكه ما بايد آگاه باشيم هر يك از زن و مرد، وظيفه اي الهي دارند. در دين كنفوسيوس نیز بر جدا شدن وظايف هر كدام تاکید فراوان صورت گرفته است.
نسبت پير و جوان، نزاكت و وقار است. نسبت بين دوستان، اعتماد متقابل است. و يكي از اصول مهم دين كنفوسيوس، اصل «اصلاح نامها» است. چنانكه گفته اند كمال اول و كمال ثاني، بسيار مهم است. اين اصل بدين معناست كه انساني كه وظايفي بر عهده ي او گذاشته شده است و اسمي دارد؛ با هر اسم و عنوان بايد علم به معنا و كمال آن اسم داشته و به آن آنگونه كه شايسته و بايسته است عمل كند. لذا تنها راه اصلاح جامعه در خانواده و غير آن از منظر دين كنفوسيوس، همين اصل مي باشد. كنفوسيوس معتقد است اگر اين اصل رعايت شود فرد، خانواده و جامعه همگي اصلاح مي شوند. بدين معنا هر فرد جامعه بايد بداند اسم او، مسماي آن، حقيقت و كمال آن در چيست و در مسير كمال آن اسم قدم بردارد و مطابق همان رفتار كند. لذا وزير بايد دقيقاً بداند وزارت به چه معناست. پدر موظف است بداند نقش پدر بودن چه حقوق و تکالیفی برای او بوجود آورده است و نيز فرزند بايد سرشار از محبت و احترام به والدين باشد. همانگونه كه پدر باید رئوف و شفيق باشد. برادر مهتر بايد مهربان باشد همانگونه كه برادر كوچكتر بايد رفتاري احترام آميز نسبت به او داشته باشد. شوهر نسبت به زن بايد با انصاف باشد همانگونه كه زن بايد مطيع باشد. پيران نسبت به جوانان بايد با لطف باشند و.... فرمانروايان خيرخواه و وزيران وفادار باشند.
لذا دين كنفوسيوس از دو هزار و ششصد سال پيش همچنان محكم و استوار باقي مانده است و با تأكيد بر نظام خانواده علي رغم وجود سيستم كمونيستي پايه هاي حكمت عملي را محكم كرده است.
در خصوص ايران باستان، احترام در خانواده کاملا محسوس بوده و باید اذعان داشت در مسائل خانوادگي، ايرانيان در ميان يونانيان نیز زبانزد خاص و عام بوده اند. براي مثال بر خلاف آنچه كه ارسطو گفته است، هرودوت و ديگران اين مسأله را نقل كرده اند. چه آنكه ارسطو ايرانيان را بربر مي دانسته است. درحاليكه هرودوت نظام خانواده ي ايراني را بسيار ستوده است. یکی از دلایل این تحسین، مسئله تحقیر زن و هم رتبه ي بردگان دانستن او در يونان باستان بوده است.
رساله اي منسوب به ارسطو در تدبير منزل وجود دارد. ولي بايد توجه داشت كه اين رساله در مكتب ارسطو نوشته شده است و به احتمال زياد تالیف ارسطو نيست. ليكن، جداي از اين رساله مبحث تدبير منزل در كتب او فراوان مشاهده مي شود. بنده تنها به يكي از اين كتابها اشاره مي كنم. فصل اول و هشتم كتاب سياست ارسطو، به تدبير منزل پرداخته است. از منظر ارسطو، در خانواده سه رابطه مدنظر است. در ابتدا، رابطه ي خدايگان و برده (بنده) وجود دارد. در اين معنا، ارسطو رابطه ي خواجه و برده را بر ديگر روابط مقدم مي داند. چنانچه مي خوانيم وي نظام برده داري را امري مسلم و واجب مي داند. و اين يك نقص بزرگ فلسفه ي ارسطويي است. رابطه ي دوم، رابطه ي همسري است. و رابطه ي سوم رابطه ي پدري و فرزندي است. مسأله اي كه در تدبير منزل بايد به آن توجه داشت فن بدست آوردن مال است. به نظر ارسطو، سروري و بندگي يك امر طبيعي است، مانند نظام كاست سيستم هندي ها. بدين معنا كه بعضي بايد خواجه باشند و بعضي بنده. دانش ويژه ي بندگان اينست كه كارهاي مختلف منزل را ياد بگيرند و انجام دهند و دانش ويژه ي سروران و خواجگان عبارتست از فن چگونگي به كار گماشتن بندگان. وظيفه ي خدايگان نه بدست آوردن بردگان كه به كار گماشتن بندگان است. خدايگان بايد بداند كه چگونه فرمان دهد و بنده بايد بداند كه چگونه فرمان برد. لازم است عده اي كار نكنند تا بتوانند به كارهاي ديگر بپردازند. مثلاً ارسطو برده داري را با حكمت ربط داده است و معتقد است كساني كه بتوانند كار نكنند به اين شرط كه بتوانند پيشگاماني را بگمارند تا وظيفه ي اجير كردن و به كار گماشتن بندگان و بردگان را به عهده گيرند، مي توانند به سياست و حكمت بپردازند. چرا كه حكمت را ناشي از فراغ مي داند و بردگان اين فراغت را فراهم مي كنند. از نظر ارسطو فن بدست آوردن برده، شاخه اي از فنون جنگي يا فن شكار است. و در نهایت، بنده جزئي از دارايي هاي خدايگان است.
ارسطو، بحث هايي در خصوص چگونگي مال درآوردن براي خانواده دارد. وي همچنين در مورد نسبت بين زن و شوهر، نسبت بين پدر و فرزند بحث هايي داشته است. فصل هفتم و هشتم درباره ي زناشويي، شرايط زناشويي و سن اين امر است. وی معتقد است بهترين سن براي زناشويي براي زن هجده سال و براي مرد سي و هفت سال مي باشد. نحوه ي پرورش كودك تا پنج سالگي و از پنج سالگي به بعد، دانشهايي كه بايد به كودكان آموخت، بحث درباره موسيقي و تأثير آن در كودكان، بازي و نقش آن در تربيت كودك مباحث دیگری است كه ارسطو در این فصول به آنها پرداخته است.
در قرن دوم ميلادي كتابي با عنوان تدبير منزل توسط بروسون تأليف يافته كه فلاسفه اسلامي از جمله عامري و صاحب تهذيب الاخلاق در بحث تدبير منزل از آن نام برده اند.
ابوعلي مسكويه در تهذيب الاخلاق، درباره تربيت جوانان و كودكان، از كتاب تدبير منزل بروسون استفاده كرده است. رساله ي پنجاه و هفتم كتاب جامع العلوم فخرالدين رازي و پنج فصل از كتاب اخلاق ناصري خواجه نصيرالدين طوسي به بحث تدبير منزل اختصاص داده شده است. نيز قطب الدين شيرازي در دره التاج، شمس الدين محمد شهرزوري در كتاب شجره الهيه و ديگر فلاسفه در اين خصوص بحث هاي التقاطي فراواني داشته اند. بدين معنا كه كم و بيش همان بحث هاي ارسطو و يا بروسون را مطرح مي كنند و لذا به معناي دقيق كلمه اسلامي نيست. اساس بحث هاي آنان همان حرفهاي فلاسفه ي يوناني است و كمتر مي توان سخن جديدي را در ميان كتابهايشان يافت كرد.
لذا كتابهايي كه پيش از ملاصدرا در اين مورد نوشته شده است، التقاطي است. بدين معنا كه به راحتي مي توان متوجه شد كه جملات و يا الفاظي كه در اين بحث ها استفاده شده، مأخوذ است. ليكن بحث هاي ملاصدرا التقاطي نيست چه اينكه روشمند است. به عبارت ديگر از آنجائي كه فلسفه، روش است، كسي كه مشايي است، مسلماً مي تواند با مشرب مشاييون پيش رود. چرا كه هر فيلسوف با روش خاص خود پيش مي رود و روش، عنصر تعيين كننده ي سخنان آن فيلسوف است. به عنوان مثال، در زمان حاضر مي توانيم به مشرب حكمت متعاليه، كتابهايي در موضوعات اخلاق، تدبير منزل و...بنويسيم.
چنانكه پيروان ارسطو به همين طريق كتابهايي نوشته اند و به احترام ارسطو اين كتب را به او نسبت داده اند. چراكه تأليف آن كتب بر محور روش ارسطو بوده است. همانگونه كه عرض كردم فلسفه، روش است و كسي كه به مكتبي تعلق دارد آن روش خاص را فرا مي گيرد و به كار مي برد. لذا اگر ما روش حكمت متعاليه را درست و صحيح درك كنيم مي توانيم كتابهاي فراواني تأليف كنيم. بنده سال پيش در بحث سياست سخنراني ايراد و در آن سخنراني به مسأله اي اشاره نمودم كه هنوز پس از گذشت يكسال همچنان به آن پايدار و استوار معتقدم و آن سخن، اين كه فارابي در بخش سياست مدن، آن را در يك صفحه نقل مي كند. وليكن آنرا كافي به مقصود خود نمي داند. نظر او فهميدن دين به عنوان حكمت از راه حكمت متعاليه است. در روش حكمت متعاليه حكمت وحدت دارد و دوگانگي وحدت وجود ندارد.
حكمت اگرچه مراتب و انواع دارد وليكن تنها اشتراك لفظي نيست. در گذشته حكمت و فلسفه مرزهاي جدايي نداشتند ولي امروزه حكمت و فلسفه از یکدیگر جدا هستند. چرا كه فلسفه ي جديد را حقيقتاً نمي توان حكمت ناميد. به عقيده فارابي حكمت همراه با دين است و دين، مبناي حكمت است. ليكن، چگونه مي توان دين را به عنوان حكمت دانست؟ انتقادي كه بر اكثر علماي دين وارد مي شود آنست كه دين را به عنوان حكمت نمي دانند.
در صورتي كه دين، حكمي و بر مبناي حكمت متعاليه و نه از راههاي ديگر مانند كلامي و يا غير كلامي، فهميده شود قطعا موجب هدايت مردم است. لذا ما مي توانيم از ديدگاه حكمت الهي شريعت را مورد بحث قرار دهيم و درباره سياست مدن و تدبير منزل پيامبر كه اسوه هستند سخن بگوييم. چرا كه پيامبر اسوه اي حسنه هستند و مي توان در بحث هاي عملي از ايشان به نيكي استفاده كرد. در قرآن، نه تنها از پيامبر به عنوان اسوه ي حسنه ياد شده بلكه از اصطلاح "اهل بيت" نيز ياد شده است. آيه شريفه ي « و يُريدُ الله اَنْ يُذْهِبَ عنكم الرجس اهل البيت و يُطَهَركم تطهيراً» از عبارت اهل بيت استفاده كرده است.
لذا اهل بيت و معصومين و خانواده ي مطهر حضرت رسول و ائمه ي اطهار به عنوان نمونه و اسوه در كتاب قرآن ياد شده اند. ليكن بايد فهم علمي از آنان داشت. ملاصدرا كسي است كه آيات قرآن، احاديث نبوي و سنت معصومين را حكيمانه بيان مي كند بی آنكه بحث التقاطي داشته باشد. در عين حال به فلاسفه نظر دارد. چرا كه حكمت متعاليه، حكمتي است جامع و هر سخني در اين حكمت در ظرف حكمت متعاليه است و مي تواند بحثي را نقد و بررسي كند. ليكن حكمت متعاليه كه بالاترين حكمت است و از دیگر سوی، اساس دين بر مبناي حكمت است را بايد فهم كند.
آيه ي شريفه اي كه مي فرمايد: «و يُعَلّمُهم الكتابَ و الحكمه» بدين معناست كه آن حكمتي كه پيامبر تعليم داد در تدبير منزل، سياست، اخلاق، خداشناسي و جهان شناسي نيز بوده است. اين حكمت كجاست و چطور مي توان اين حكمت را فهميد؟ در منظر ملاصدرا، تنها راه مطمئن براي فهم حكمت مطلق و تمام حكمتهاي مقيد، حكمت متعاليه است. و اشكالي را كه بر ديگر فلاسفه مي گيرد اينست كه از طريق حكمت به فهم وحي نپرداخته اند و تنها به ظاهر الفاظ توجه كرده اند. بنابراين، عالي ترين نوع حكمت، حكمت متعاليه است. حكمت هاي مختلف مباين نيستند. عده اي هرچند معتقدند بايد حكمت هاي مختلف را جدا كرد، در حاليكه هيچ دليلي بر اين مساله وجود ندارد چه آنكه حكمت يك نوع است و اگر شخصي حكيم باشد مي تواند بحثي را كه در هر مقامي مطرح است به خوبي بفهمد و درك كند. «الحكمهُ ضالهُالمومن» نیز به همين معناست. بالاخص آنكه امت ما، امت وسط است و بايد به همه ي امت ها، شهادت دهد؛ و «كذلك جعلناكم امهً وسطاً لتفهيمي شهداء علي الناس». لذا، عالم بايد شاهد باشد و نبايد شهادت دروغ دهد و افترا ببندد. «و يكون الرسول عليكم شهيداً»؛ شهادت امت ما بر تمام امتها هم در دنيا و هم در آخرت وجود دارد. خداوند فرموده اند: «در روز آخرت، پيامبران را از هر امتي مي آوريم و تو شهادت ده به شهادت آنان». لذا نبايد حكمت ها را از يكديگر تفكيك نمود و بدون علم به نفي ديگران پرداخت.
در حكمت متعاليه، نظر و عمل پيوند دارند چرا كه حكمت متعاليه حكمتي است تحققي، نه تصوري و تصديقي. و آن به معناي رسيدن از راه تحقق به حقايق و شهود و مشاهده ي آن و شهادت به آن از طريق ديدن مي باشد. لذا، بحث ها تنها جنبه ي نظري ندارند.
راه حكمت متعاليه، اسفار اربعه است. ملاصدرا اين راه را از طريق شريعت و نه از راه پيروان ارسطو رفته است.
ملاصدرا معتقد است اشكالات و سدهاي فراواني در راه فهم حكمت متعاليه است و در قسمتهاي مختلفي از كتب خود به اين مهم پرداخته است. يك بيان او در سوره بقره و ضمن تفسير سوره بقره مي باشد.
وي به پنج كلمه اشاره مي كند كه در عالم اسلام دچار تحريف شده اند و ما موظف به تصحيح اين پنج كلمه هستيم. بنده در اينجا به طور خلاصه اين پنج كلمه را نقل مي كنم و شما مي توانيد به تفصيل در صفحات سيصد و پنجاه الي سيصد و هفتاد جلد دوم از تفسير ملاصدرا اين مسأله را مطالعه كنيد.
يكي از اين پنج كلمه، واژه "فقه" مي باشد. از منظر ملاصدرا، در سلف صالح، علم، علم به طريق آخرت، معرفت آفاق نفس، علم به مفاسد اخلاقي، علم به رذائل، تحقير دنيا، و شهود حقيقت بهشت و علم خشيت الهي است. «انّما يَخْشع الله من عباده العلماء". و تفّقه در خود دين از دين است. در این معنا، فهم حقيقت دين است: «يَتَفَقّهوا في الدين». و نیز علم انذار و هدايت است: «و لِيُنْذروا قومَهُم إذا رجعوا».
به نظر بنده، حكمت متعاليه، همان تفقّه در دين است. بنابراين، چنانچه در دين تفقّه نماییم، حكمت عملي جايگاه خود را به خوبي پيدا مي كند.
اگر دين و فقه را به معناي ظاهري بخوانيم به قساوت قلب منتهي مي شود: «لَهم قلوبٌ لايفقهونَ بها». چرا كه جاي فقه در قلب است. چه آنكه جاي اسرار در قلب آدمي است.
دومين مساله، لفظ "علم" مي باشد. وي معتقد است در زمان او، واژه علم دچار تحریف شده است. نزد سلف صالح، علم، علم بالله، علم به آيات، افعال حق، خلق، معرفت اسماء و صفات و معرفت نفس بوده است. چنانكه در روايات آمده است: «من عرف نفسه فقد عرف ربه»
ملاصدرا به اين نكته اشاره دارد كه در زمان او، علم، تنها به علم مناظره، علم كلام و امثال آن محدود شده است. مثلاً معروف است كه فلان شخص عالم حقيقي است و او عالم فهم است در حاليكه آن عالم از علم حقيقي كه حكمت باشد، عاري است و نسبت به حقايق و روايت و وقايع و اسرار آيات و تحليل آيات، جاهل است.
سومین واژه، "توحيد" است. او مي گويد كه بحث هاي كلامي درباره توحيد، روش مجادله، فنون بحث، كيفيت اسقاط و تفكيك بحث، توان بيشتر در اسقاط مسئله و طرح بحث در تكثير مسائل و برانگيختن شبهات، رواج یافته است. بنابراین، هركس بتواند بيشتر شبهه برانگيزد، عالم تر است. در حاليكه عالم حقيقي كسي است كه تمام امور عالم را از خدا ببيند: «مَن يري عَن امورِ كُلّها مِن الله». عالم حقيقي كسي است كه خدا را در همه جا ببيند: «ما رأيتُ شياً إلاّ و رَاَيْتُ الله قبلَهُ و مَعَهُ و فيه و بعده، رُويَهً يَقْطَعُ الْتقاطُه عن الرسائل». نتيجه ي توحيد، توكل، رضا، تسليم و عبوديت محض است و ضدّ آن اتباع هوي است و توحيد از مقامات صديقين است. راه حكمت متعاليه راه رسيدن به توحيد و يگانگي است. زمانيكه شما به توحيد رسيديد، همه مسائل روشن و معلوم مي شود. چرا كه شما به فطرت و كمال رسيده ايد و تمام حقايق را به علم الهي و در افق الهي مي بينيد.
چهارمين معنايي كه از منظر ملاصدرا دچار تحريف شده است، مفهوم «تذكر و ذكر» است. وي مي گويد قرآن كتاب تذكر است و به حقايق متذكر مي شود. وي معتقد است در زمان او مجالس تذكير و تذكر، مجالس قصه گويي و شعر شده است. در منظر حكمت متعاليه، حكمت الهي تذكر حقيقي مي آورد.
معناي پنجم كه دچار تحريف شده است، معناي «حكمت» است. وي معتقد است در زمان او، تحريف معناي حقيقي حكيم، به شدتی است كه به فالگيران نيز واژه حكيم اطلاق می شود!
ملاصدرا، حرف هاي بسياري در اين زمينه دارد. ليكن به دليل ضيغ وقت، به اين مسائل نمي پردازم.
صدرالمتألهين، معتقد است كار عامل الهي، هدايت است: «العلماءُ ورثه الاولياء». و اين وراثت در منظر حكمت متعاليه، انسان را به ديد الهي هدايت مي كند واِلاّ قرآن به اندازه کاهی كم و کاستی ندارد.
بنابراين در جاي جاي آثار ملاصدرا به اين گونه مسائل اشاره شده است. ممكن است این سوال مطرح شود كه اگر جاي حكمت در قرآن است چه نيازي به حكمت نظري وجود دارد؟ حكمت نظري براي اينست كه اين حكمت را براي ما تبيين نمايد. و ملاصدرا با كمال قدرت در آثار خود از جمله تفسير قرآن، شرح اصول كافي و اسفار اربعه به اسرار الآيات پرداخته است. بيان نظري حكمت الهي موجب می شود انسان ديد حكمي و الهي پیدا کند. اين ديد الهي، هدايت است. هدايت الهي جز اين نيست كه آدمي امور را از آن سمت ببيند. انسانهاي غير حكيم، امور را تنها از اين سمت مي بينند در حاليكه حكيم الهی، امور عالم را از هر دو سمت مي بيند. چرا كه هرگز در حكمت الهي اين سمت از آن سمت جدا نيست و اين دو قابل تفكيك از هم نيستند.
ملاصدرا روش حكمت متعاليه را براي فهم دين به كار مي برد. امروزه اگر ما نيز اين روش را درست درك كنيم و آنرا در تفسير قرآن و كلام معصومين به كار بريم، مي توانيم مانند ملاصدرا به حقايق دين دست يابيم. چرا كه از رطب و يابس در قرآن وجود دارد. كلام معصومين نيز مانند قرآن، ظاهر و بطن دارد و ما نبايد تنها به ظاهر اكتفا كنيم و معتقد باشيم كه هرگز تأويل پذير نيستند و در نتیجه تنها به ظاهر الفاظ تعبير كنيم. لذا بايد روش حكمت متعاليه كه قرآن و دين را عين حكمت مي داند، فهميد چرا كه دين را نمي توان حكمي فهميد مگر با ديد حكمي.
رو مجرد شو مجرد را بجوي
ديدن هر چيز را شرط است اين
تا زماني كه انسان حكيم نشده است، نمي تواند كلام حكمت را بفهمد. اينكه ما به كلام حكمت حكما متشخص مي شويم، جز به این دلیل نیست كه آن تمرين فهم حكمي است و كلام حكما در جهت كمال الهي است./پایان.