باشگاه را خانه خود بسازيد ورود اعضا کاربر میهمان به باشگاه خوش آمدي امروز چهارشنبه 30 مرداد 1387 كاربران برخط 83 نفر



متن اخبار كتاب تصوير صدا سيما       منابع افراد مطالعات موضوعي مطالعات منطقه اي صفحات ويژه لغتنامه
   
  
  
    
جبر تكنولوژيك و فلسفه آموزش
  • مطلب
  • ارسال صفحه براي دوستان
  • اظهار نظر
  • امتياز به صفحه
  • تصاوير مرتبط
  • چاپ


يكي از سوالات اساسي مرتبط با تكنولوژي، بحث از ضرورت و ناگزيري تكنولوژي است. عده‌اي در اين زمينه از «جبر تكنولوژيك» سخن مي‌گويند و اين جبر ار به همه حيطه‌هايي كه تكنولوژي بدان نفوذ يافته است، سرايت مي‌دهند. نيل پستمن نظرات خود را در مورد جبر تكنولوژيك و آثار آن در حيطه آموزش و فلسفه آموزش در اين مقاله ارائه مي‌دهد.

 
   ● نويسنده: نيل - پستمن

منبع: ماه نامه - سياحت غرب - 1383 - سال اول، شماره 12، خرداد

 
 

يك

روزگاري، در سرزميني دور، ترس و بي‌نظمي، انسان‌ها را به ستوه آورده بود.همه جا پر از اسلحه و توپ بود و طرفين جنگ‌ها هزاران نفر از يكديگر را كشتار مي‌كردند. هيچ سربازي بدون يك اسلحه آتشين مدرن جرأت پا گذاشتن به ميدان جنگ را نداشت. اسلحه‌سازان آن سرزمين قدرتمند، ماهر و ثروتمند بودند، چرا كه آن‌ها فقط براي خود اسلحه نمي‌ساختند، بلكه آن را به خارجيان نيز مي‌فروختند. در شهر‌ها به هر كجا كه مي‌رفتي، اسلحه مي‌ديدي و صداي شليك آن را مي‌شنيدي. از اين رو كودكان خواب آرامي نداشتند و دل‌ها پر از ترس بود.

در آن سرزمين بيچاره و پريشان، صد سال اوضاع به همين منوال بود تا آنكه مردم، آرام آرام به اين فكر افتادند كه آيا آن‌ها بدون اسلحه‌هايشان زندگي بهتري نخواهند داشت. معلوم نيست چرا اين فكر به ذهن مردم رسيد، اما همين قدر معلوم است كه آنها مردمي باهوش بودند كه سنّت باستاني قوي‌اي داشتند و رفتارهاي مدني آنها توسعه يافته بود. شايد به همين دليل هم بود كه ناگهان سربازان اعلام كردند كه اسلحه‌هايشان را دوست ندارند، زيرا كشتن يك انسان با يك اسلحه آتشين، مهارتي نمي‌خواهد و افتخاري هم ندارد. سياستمداران نيز مجبور به اعتراف شدند كه براي حفاظت سرزمين از اشغال دشمن، نيازي به اسلحه نيست چرا كه ارتش آن سرزمين بزرگ و قابل اعتماد بود و هرگز استفاده از شمشير را از ياد نبرده بود. علاوه بر اين تا جايي كه كسي مي‌توانست به خاطر آورد، هيچ دشمني قصد فتح سرزمين آن‌ها را نكرده بود. علاوه بر اين همه موافق بودند كه تفنگ چيز زشتي است كه اصلاً قابل مقايسه با زيبايي منحصر به فرد يك شمشير خوش ساخت نيست. و چون شمشير تا اين حد زيبا بود، ارزش آن بيش‌تر از كاربرد آن به صورت يك اسلحه بود. شمشير سنبل افتخار، آزرم و دليري بود. همه مي‌دانستند كه روزگاري شمشير به مردان بزرگ هديه داده مي‌شد.

بدين ترتيب سياستمداران، سربازان، تاجران و همه مردم به اين نتيجه رسيدند كه اسلحه‌هاي خود را كنار بگذارند. البته اين همه يكباره اتفاق نيفتاده، چرا كه هيچ‌گاه مردم صد در صد با يك چيز موافقت نمي‌كنند. مثلاً برخي اسلحه‌ سازان تا پيش از اين كه بفهمند، ساختن يك شمشير لذت بخش‌تر و گاه سود آورتر است، از اين امر راضي نبودند. البته سربازاني هم بودند كه هرگز راه و رسم استفاده از شمشير را نياموخته بودند و از آينده خود نگران بودند، اما رفته رفته مردم شروع به دور انداختن اسلحه خود يا فروختن آن به دولت كردند، دولتي كه از ميان رفتن اسلحه‌ها او را خوشحال مي‌كرد. دولت آن سرزمين به اسلحه‌سازان پول مي‌داد كه اسلحه نسازند. با گذشت زماني كوتاه، همه اسلحه‌ها از ميان رفته بود. البته هنوز هم در آن سرزمين جنگ وجود داشت، چرا كه حتي در يك افسانه هم نمي‌توان آرزو كرد كه آن چه انسان‌ها رابه جنگ وا مي‌دارد، از ميان رفته باشد، اما براي دويست سال، صداي شيرين آواز پرندگان صبحگاهي هرگز  با غرش توپ‌ها و اسلحه‌ها قطع نشد و بچه‌ها نيز با آرامش به خواب مي‌رفتند، چنان‌كه در سال‌هاي بسيار دور اين چنين بود.

 

دو

اين مثل را با يك  افسانه آغاز كردم، چرا كه افسانه زباني است كه نسبتاً براي بيان آنچه همگان بر اتفاق نيفتادن آن اتفاق دارند، به كار مي‌رود، اما اين افسانه، اين اعتقاد را ريشخند مي‌كند، چرا كه آنچه در اين افسانه تشريح مي‌شود، حقيقتاً رخ داده است. اين سرزمين دور كه در افسانة ما از آن نام برده مي‌شود، ژاپن در قرن 16 است كه رهبر جهان در توليد اسلحه‌ها و توپ‌هاي باروتي بوده است. ژاپن از طريق تاجران اروپايي با اين تكنولوژي آشنا شده بود. در پايان اين قرن، به دلايلي كه در افسانه ذكر شد، ژاپني‌ها اسلحه‌هاي آتشين خود را كنار گذاشتند و دوباره به سلاح‌هاي سنتي رو آوردند، تا اواسط قرن 19، ديگر اسلحه‌اي در ژاپن نبود. همه اين‌ها با جزئيات بسيار دقيق در كتاب «رها كردن اسلحه‌ها: بازگشت ژاپني‌ها به شمشير‍، 1879- 1543» اثر «نول پرين» به صورت مستند ثبت شده است. پرين كتاب خود را با بهترين دلايل نوشته است. او در پي آن است كه نشان دهد‍، دو اعتقاد اصلي آن‌هايي كه در فرهنگ مدرن تكنولوژيك زندگي مي‌كنند، كاملاً زير سؤال بردني است. اولين اعتقاد اين گروه اين است كه در هيچ شرايطي نمي‌توان ساعت تكنولوژي را به عقب برگرداند. و دومين اعتقاد اين است  كه تكنولوژي، خود مختار و خارج از كنترل آنهايي است كه ماشين‌ها را مي‌سازند.

البته بايد اعتراف كرد كه براي مردود اعلام كردن هر يك از اين پيش‌فرض‌ها، مثال‌هاي زيادي وجود ندارد. مورد ژاپني‌ها و اسلحه‌هاي آن‌ها، يك مورد است. در عوض مشهورترين مورد از اين دست در جهان غرب در انگلستان 1816- 1811 رخ داده است. جالب اين جاست كه اين زمان، چندان فاصله‌اي با زماني كه ژاپني‌ها استفاده از تفنگ را از سرگرفتند، ندارد. منظور من جنبش «Luddite» - انقلاب كارگران عليه ورود ماشين به كارخانجات ريسندگي و بافندگي- است كه از آن بسيار به بدي ياد مي‌شود. ريشه لفظ «لوديت» مبهم است و برخي اعتقاد دارند كه به افعال جواني به نام «لودلوم» باز مي‌گردد كه پدرش به او گفت يك ماشين بافندگي را تعمير كند، اما او آن را از ميان برد. شايد چنين باشد. اما در هر صورت، واضح است كه كارگران به سختي از اين واقعيت كه ماشين به قطع دستمزدها، كار كودكان و از ميان رفتن قوانين و قواعد حمايت از كارگران ماهر منجر مي‌شود، نارحت شده بودند. اين ناراحتي از طريق تخريب ماشين‌ها به نمايش گذاشته شده و از آن پس، لوديت به معني  حركت‌هاي كودكانه و خام انديشانه در برابر تكنولوژي تعريف گرديد. البته واضح است كه لوديت‌هاي تاريخي نه كودك بوده‌اند و نه خام انديش. اين لوديت‌ها مانند ژاپني‌هاي قرن 16، انسان‌هايي بوده‌اند كه از شدت استيصال، در تلاش براي حفظ جهان بيني‌اي بوده‌اند  كه قبلاً به آن‌ها احساس عدالت و ارزش مي‌داده است.

همه اين‌ها را خاطرنشان كردم، چرا كه معتقدم از اين مثال‌ها و از اين انسان‌ها بايد چيزي آموخت. البته انتظار من اين نيست كه همه سلاح‌هاي اتمي كنار گذاشته شود و همه تلويزيون‌ها خاموش گردد و همه كامپيوترها از كار بيافتد. موضعي كاملاً واقع‌گرايانه‌تر بايد گرفته شود، موضعي كه ژاپني‌هاي قرن 16 و انگليسي‌هاي كارگر قرن 19 اتخاذ كردند و من اميدوارم كه آمريكايي‌هاي قرن 21 نيز به اين نتيجه برسند. اين نتيجه و ايده را به نام‌هاي مختلفي خوانده‌اند.« پل‌گودمن» كه از جمله منتقدين است، آن را «اعتدال تكنولوژيك» ناميده است . منظور او اين است كه ما بايد يك احساس كلي را تقويت كنيم كه بيش از آن چه كاركرد خاص تكنولوژي ايجاب مي‌كند، تسليم تكنولوژي نشويم. «نوربرت وينر» رياضي‌دان پايه گذار سايبرنتيك، اين ايده را تحت عنوان «استفاده انساني از انسان‌ها» مطرح كرده است. من اين عقيده را تحت عنوان «كفر تكنولوژيك» نام گذاري مي‌كنم. منظور من از اين نام‌گذاري اين است كه ما بايد به تقدس و الوهيت تكنولوژي بي‌اعتقاد شويم. چرا كه اگر تعريف پل تيليچ به عنوان يك فيلسوف و خداشناس چنين است كه خداي هر فرد، «مهم‌ترين خواسته و توجه» اوست، بنابراين خداي فعلي آمريكايي‌ها تكنولوژي است.

منظور از تكنولوژي، صرف ماشين آلات نيست؛ بلكه نظامي از اعتقادات است كه متشكل از جهان انديشه‌هاي تكنولوژيك است. اين نظام اعتقادي شامل موارد زير است: اين اعتقاد كه هدف اوليه بشر كارآيي است؛ اين اعتقاد كه محاسبات تكنولوژيك همواره برتر از قضاوت‌هاي انساني است؛ اين اعتقاد كه آن چه قابل اندازه‌گيري نيست، وجود ندارد؛ و اين اعتقاد كه امور شهروندان توسط متخصصين تكنيكي به بهترين وجهي هدايت و رهبري مي‌شود. دقيقاً همان طور كه فرهنگ  حكومت ديني ايران، به گونه‌اي برنامه‌ريزي مي‌كند كه با خواست‌هاي «الله» مطابقت كند، آمريكا همين رابطه را با تكنولوژي برقرار كرده است. نهادهاي اجتماعي اندكي در آمريكا وجود دارند كه خواهان تغيير خود- و يا حتي  حذف و انحلال خويش – در جهت انطباق با سيستم فكري تكنولوژيك نباشند. سياست، آموزش و پرورش، زندگي خانوادگي ، قوه قضائيه و  حتي كليساهاي ما، براي انطباق با اين مذهب جديد، تنظيم و بازنگري شده‌اند و تغيير جهت‌گيري داده‌اند. اين مذهب غالب، نيازمند آن است كه همه ما با تمام هوشمندي خود بر اين نكته متمركز شويم كه تكنولوژي چه كارهايي نمي‌تواند انجام دهد.

چرا اين‌ گونه است؟ در حكومت‌هاي خدا محورسنتي، جواب اين است كه « ما آن چه را انجام مي‌دهيم، به خاطر اين است كه اين روش خداست. اين خواست خداست و ما بايد اطاعت كنيم.» فرهنگ آمريكايي نيز دقيقاً چنين جوابي مي‌دهد: «اين راه تكنولوژي است . اين خواست تكنولوژي است و ما بايد اطاعت كنيم.» البته انسان‌ها از خدايان خود به اين علت اطاعت مي‌كنند كه فكر مي‌كنند اين اطاعت براي آن‌ها خوب است و البته انكارپذير نيست كه استفاده از تفكر تكنولوژيك و محصولات آن، سودهاي غير قابل باوري براي بسياري از انسان‌ها داشته است، اما از آن‌جا كه اين سودها به همراه خواست پذيرفته شده‌اي براي تسلط خداگونه بر طبيعت صورت گرفته است، با پي‌گيري اين آرزوهاي ناروا و معبودهاي ناتوان، ما بر جزم‌هاي كودكانه خود پافشاري مي‌كنيم. ما نوآوري‌هاي تكنولوژيك را مترادف با پيشرفت بشر قرار داده‌ايم و اين پيش‌فرض غلط را كه تفكر تكنولوژيك بهترين راه‌ حل مشكلات بزرگ بشر را ارائه مي‌دهد، پذيرفته‌ايم و همه اين‌ها به همراه آن سود صورت گرفته است.

غلط بودن اين رويكرد را مي‌توانيم از ژاپني‌هاي قرن شانزدهم و انگليسي‌هاي قرن نوزدهم بياموزيم. اگر بخواهم آن را به صورت حكمتي از يك مذهب ديگر مطرح كنم، بايد بگويم: تكنولوژي براي انسان خلق شد، نه انسان براي تكنولوژي.

 

سه

از آن چه ذكر شد، مي‌توان نتايج واضحي در مورد آموزش گرفت. (حداقل اين نتايج براي من آشكار است) مهم‌ترين نكته اين است كه شيفتگي و علاقه ما به تكنولوژي،‌ ما را نسبت به اين كه آموزش با چه هدفي بايد صورت گيرد، گمراه كرده است. ما در آمريكا، آموزش فرزندان خود را با توسعه آن چه «تكنولوژي‌هاي آموزش» ناميده مي‌شود، پيشرفت مي‌دهيم، در حال حاضر، استفاده از كامپيوتر در كلاس‌هاي درس ضروري به نظر مي‌رسد، همان‌طور كه در گذشته، استفاده از تلويزيون‌هاي مدار بسته و فيلم در مدارس، ضروري به نظر مي‌رسيد. در جواب به اين كه «چرا بايد اين كار را بكنيم؟» گفته مي‌شود: «تا آموزش را كاراتر و جذاب‌تر كنيم.» چنين جوابي كاملا قانع  كننده و كافي به نظر نمي‌آيد،‌ چرا كه بنا بر اعتقاد بنيادگرايان تكنولوژيك، كارايي و جذابيت، نياز به توجيه و استدلال ندارند. بنابراين معمولاً به اين نكته توجه نمي‌شود كه اين جواب، جوابي براي سؤال ما كه «هدف از آموزش چيست؟» نمي‌باشد.

«كارايي و جذابيت» پاسخي تكنيكي است- پاسخي در رابطه با ابزارها و نه غايات و راهي به تصورات فلسفه آموزش نمي‌گشايد. در واقع، پاسخ تكنيكي با آغاز كردن پرسش از چگونگي پيشرفت به جاي سؤال از چرايي آن، راه را بر چنين تصوراتي مي‌بندد، شايد نيازي به تذكر نباشد كه اصولاً بر مبناي تعريف فلسفه آموزش، بدون سؤال از چرايي، آموزش و يادگيري وجود ندارد. كنفوسيوس، افلاطون، كوينتيليان، سيسرو، كامنيوس، اراسموس، لاك، روسو،‌جفرسون، راسل، مونته سوري، وايتهد، ديويي و … همه معتقد بودند كه ايده‌هاي برتر سياسي، رواني و يا اجتماعي وجود دارد كه بايد از طريق آموزش پيشرفت كند. كنفوسيوس آموزش و درس دادن را «راه» مي‌ناميد، چرا كه او سنت را بهترين اميد نظم اجتماعي مي‌دانست. افلاطون به عنوان اولين فاشيست، آرزو داشت كه آموزش منجر به ايجاد فيلسوف شاه گردد. سيسرو استدلال مي‌كرد كه آموزش بايد دانش‌آموزان را از تيراني آزاد سازد. جفرسون معتقد بود كه هدف از آموزش اين است كه جوانان بياموزند كه از آزادي‌هايشان مراقبت كنند. روسو خواهان آن بود كه آموزش به جوانان بياموزد كه خود را از ملزومات غير طبيعي نظم اجتماعي غير عقلاني و نامطلوب برهانند. و در اين ميان، هدف جان ديويي از آموزش اين بود كه به دانش‌آموزان كمك  كند كه در جهاني با تغييرات دائم و پيچيدگي‌هاي گيج كننده، علي‌رغم عدم اطمينان و عدم قطعيت‌ها كار كنند. تكنولوژي‌ چه هدفي را براي آموزش جوانان ارائه مي‌دهد؟ هيچ. در حقيقت اگر در دست من بود، همه آموزش دهندگان را از اين كه پيش از مشخص كردن اهداف آموزش، در مورد پيشرفت‌هاي تكنيكي صحبت كنند، باز مي‌داشتم. البته اين دلايل را در جايي مي‌توان يافت كه ماشين‌ها حرفي براي گفتن ندارند و خدايان ديگري در آن جا تعيين كننده هستند.

 

    211 بازديد     0 امتياز     0 نظر


مطالعات موضوعي مرتبط :
●   تكنولوژي (200)
●   تكنوپولي (10)

دسته
●  متن / مقاله

رسته :3

تاريخ ارسال:00/03/1383

تاريخ شمسی نشر:00/03/1383
   

دعوت همکاری با باشگاه


 
 

  درباره ي ما   |   تماس با ما   |   عضويت در سايت   |   ورود اعضا   |   تبليغات در سايت

  آمار سايت   |   پشتيبان فني   |   ارسال مطلب