از جنبه هاي گوناگون مي توان اين بحث را پيگيري كرد. من به تاريخي كه ارتباط ادبيات و فلسفه را رقم زده و به خصوص نقطه عزيمت ما که فرهنگ و فلسفه يونان است، اشاره مي كنم. در بدو امر بین ادبيات و فلسفه قبل از ظهور انديشه هاي فلسفي سقراط نوعي آميزش برقرار بود و تفكيكي كه بعدها عارض شد وجود نداشت. به اين معنا كه ادبيات هم آغوش با فلسفه بود و راهبرد آن هم در چارچوب ادبيات شكل مي گرفت. بنابراين تراژدي هاي گوناگون نمود اصلي چنين رهيافتي بود كه تا دوران حاكميت فلسفه افلاطون و تأسيس آكادمي به اين نحو برخورد مي شد.
اما نكته مهم اين است كه افلاطون بنيانگذار طرحي بود كه جامعه آرماني خاصي تحت عنوان پوليتيا را طرح ريزي كرد كه بعدها به زبان فارسي جمهوريت نام گرفت. در اين كتاب براي اولين بار چالش تازه اي بين ادبيات و فلسفه برقرار شد. به طور كلي افلاطون در اكثر گفت وگوهاي خود سخن را از استادش سقراط نقل مي كند و سقراط هم ميان فلسفه و خطابه (سخنوري) قائل به تفكيك شد.
به طور كلي شاعران، اديبان و كساني كه با لفظ و واژه سروكار داشتند ذيل خطابه طبقه بندي شدند و اين گروه به عنوان موجوداتي كه در جامعه آرماني بايد تحت كنترل قرار گيرند دسته بندي شدند. البته در مورد دلايلي كه افلاطون اين تفكيك و تمايز را بين فلسفه و خطابه (ادبيات امروز) مطرح نمود؛ محققين دلايل گوناگوني مطرح كردند كه شايد مهمترين دليل موضعي است از انديشمند معاصر انگليسي اريك هولات كه مدعي است افلاطون بزرگترين انقلاب فكري و فلسفي و فرهنگي را در يونان آغاز كرد. به اين معنا كه او سعي كرد چهارچوب هاي نگاه اساطيري را كه حاكم بر زندگي و تجربه يوناني بود مورد پرسش قرار دهد و فلسفه را به عنوان نگاهي استدلالي و فرد باور جانشين رويكرد اسطوره اي کند. به اين دليل افلاطون در طرحي كه براي جامعه آرماني ريخت، مدعي شد كه هنرمندان به طور عام و شاعران همواره بايد در معرض كنترل هاي دقيق قرار گيرند. دليل اين رويكرد به موضع شاعران و اديبان اين بود كه آنها راوي افسانه ها، حكايات و به طور كلي اسطوره ها بودند و اسطوره ها ماهيتي خطابي-كلامي و سخنورانه داشتند و بنابراين از حقيقت چندين مرحله فاصله مي گرفتند.
به دليل اينكه افلاطون در طرح اپيستمولوژيك خودش مدعي بود كه اگر ما بخواهيم نوعي دوگونه انگاري را در اساس فلسفه قرار بدهيم هستي قابل تقسيم به ٢ ساحت است: معقول و محسوس. شعر و به طور كلي تراژدي، اسطوره و ساير انحاء كلام و خطابه در چارچوب قلمرو جهان محسوسات قرار مي گرفت و حال آنكه فلسفه و به طور كلي علوم استدلالي در گستره معقول قابل بحث بود. حقيقت كجاي اين روابط قابل طرح بود؟ مسلماً از ديدگاه افلاطون، حقيقت در عالم معقول جاي داشت و بنابراين كساني كه در قلمرو عالم محسوس بودند بيش از اينكه با حقيقت و خردورزي سروكار داشته باشند، بيشتر با افسانه ها، گفته ها و به تعبير او اشباح و سايه ها روبرو بودند. همه ی شما بحث تمثيل غار افلاطون را مي دانيد، بنابراين نيازي به تكرار نيست. آنهايي كه در مقاره آداب و عادات زندگي مي كردند به طور كلي، همواره با سايه ها، اشباح و نور محسوس سروكار داشتند. حال آنكه سر چشمه هاي صورت عقلي در جاي ديگري قلمداد مي شد. بنابراين درون مايه هاي شعر و به طور كلي ادبيات رو به سوي اشباح داشت. اين نگاه افلاطون نسبت به مسائلي بود كه آن روز با عنوان خطابه از آن ياد مي كردند. همانگونه كه مطلعيد تا قرن ١٨ واژه اي به نام ادبيات به كار نمي رفت. البته واژه ادب و مشتقات آن مطرح بود. ما هم وقتي صحبت از ادبيات مي كنيم بايد توجه داشت كه صورتبندي دانايي حاكم بر واژه ادبيات و معناي آن ريشه در دستاوردهاي روشنگري قرن ١٨ داشت. بنابراين ما نوعي نگاه تجديدنظر طلبانه را در اين حوزه پيگيري مي كنيم. نکته ای که در اینجا قابل توجه است این که افلاطون و به معناي دقيقتر، سقراط در گفت و گوي فايدروس، منتقد سرسخت نوشتار معرفي شده اند و اگر ما واژه فوئسيس را در معناي وسيع آن يعني ابداع و صناعت و نوآوري و خلاقيت فرض كنيم، مسئله نوشتار مصداق عيني موضوعي وسيعتر تلقي مي شود.
اما يك سوال مهم و اساسي بايد طرح كرد و آن این كه چه فرقي ميان فلسفه و شعر و به طور كلي فلسفه و ادبيات وجود دارد؟ دو اتهام اساسي بر شعر و به طور كلي ادبيات از ناحيه سقراط به روايت افلاطون در جمهور وارد شده است. اول اينكه در شعر و ادبيات ايماژ و تصوير جانشين حقيقت مي شوند و همين امر ما را از فهم موجودات اصيل كه در نظام افلاطوني تحت عنوان صورتهاي معقول مثالي ياد شده دور می کند. به ديگر سخن در شعر و ادبيات، پندار و توهم در لباس حقيقت به مخاطب عرضه مي شود. دوم اينكه شعر و ادبيات به علت ترغيب بي بندوباري و گرايش به التذاذ و عشق و به زبان افلاطوني؛ اروس، از لحاظ اخلاقي و سياسي با مشكلات عديده اي روبرو هستند.
جامعه آرماني افلاطوني جامعه اي اخلاق محور و داراي ارزش هاي خاص افلاطوني است. بنابراين التذاذ و عشق جايگاه فرودستي را اشغال مي كنند. با دقت در متن جمهوري و ساير آثار افلاطون اينگونه اتهامات هرچه بيشتر به طور مبهم و غيرقابل دفاع مطرح مي شود. جمهوري و اغلب آثار افلاطون داراي منش و ماهيت شعري است و لذا در گستره ادبيات قرار مي گيرد. لذا امروزه در حوزه ادبيات مي بينيم كه كتابها و رسالات افلاطون داراي وجهي ادبي مورد نظر قرار مي گيرد. بنابراين خواننده دقيق و نكته سنج از ديرباز با اين پرسش روبرو بوده كه چگونه مي توان ميان اصل هر تصوير از طريق نوشتار و به خصوص شعر قائل به تفكيك شد؟
بنابراين نوشتار افلاطون خود وجهي شعر بوده و بنابراين در چنبره همين دور باطل قرار مي گيرد. در ثاني سقراط در جمهوريت دروغ مصلحت آميز و شرافتمندانه از ناحيه پاسداران جمهوري (فيلسوف) را به سود آرمانشهر خودش تلقي مي كند و در واقع توجيه پذير مي داند. ثالثاً اروس يا عشق در جمهور به رياضيات محدود شده و رياضيات هم پيوندي نزديك و ناگسستني با فلسفه دارد و مي توان هرگونه فلسفه را به تعبير افلاطون رياضي دانست. لذا به روايت جمهوري افلاطون بايد گوهر فلسفه را از سنخ اروس تلقي كنيم. نبرد ميان فلسفه و شعر يا به تعبيري ادبيات در كتاب دهم جمهوري تا آنجا پيش مي رود كه سقراط اخراج شاعران را به دليل لذت جويي از آرمانشهر مجاز اعلام مي كند و مي گويد اگر اجازه دهيم اديب و شاعر به مقام شهروندي در اين مدينه نائل شود در اين صورت به جاي حاكميت نموس يا قانون يا هنجارهاي اخلاقي و همچنين لوگوس يعني عقليت و خردورزي ، "موز"هاي حماسه سرا و نغمه پرداز زمام امور را به دست خواهند گرفت و بنابراين رشته انديشه و خردورزي گم خواهد شد. در اينجا مي توانیم نموس را به رسوم و شيوه هاي اخلاقي ترجمه كنيم. افزون بر اين در قلمرو نموس ما با استيلاي لوگوس سروكار داريم و در اين چارچوب است كه نبايد لوگوس را به قلمرو رياضيات و ديالكتيك فلسفي محدود كرد، بلكه لوگوس در اين متن داراي خصلتي اساسي است و بديهي است اتهام عليه شعر و ادبيات به طور كلي ايرادي آنتولوژيك و معرفتي است. اما افلاطون در اينجا وجهي استثنا هم اشاره مي كند و مي گويد اگر شعر بتواند تنها به دروغ مصلحت آميز و مفيد براي جامعه بسنده كند مي توان امتياز شهروندي را به آن اعطا كرد. افلاطون مي گويد چون اديبان و شاعران هيچگاه به درك و تفسير حقيقت نائل نمي شوند آنها كه به حقيقت دسترسي دارند ممكن است هنر آنها را تحت نظارت خود درآورند. از طرف ديگر اگر علي رغم ستايش لفظي از ديالكتيك هيچ انساني قادر به دريافت تفاوت ميان اصل و بدل يا تصوير نباشد در اين صورت آنكه عالي ترين لوگوس تلقي مي شود شايد حداكثر اتحاد معقول فرزانگان باشد و بس. اگر وضع چنين است، پس تفاوت ميان فلسفه و شعر و ادبيات در كجاست؟ يا به تعبير ديگر چرا رياضيات مدعي سرمشقي براي حاكميت فلسفي جامعه آرماني تلقي شده است؟ در دفتر دوم و سوم و هشتم جمهوري تأكيد شده است كه شاعران تراژيك و از جمله اُريتيد، نبايد ويزاي ورود به آرمانشهر افلاطون را تحصيل كنند چرا كه آنان با مردم مستقيماً سخن مي گويند و رژيم هاي سياسي را به استبداد و دموكراسي مي كشانند. اگر يادتان باشد در نگاه افلاطون، دموكراسي وجه ناخوشايندي از نظام حاكميت بوده است و با دموكراسي به معناي مدرنش تفاوت آشكاري داشته است. به گفته سقراط، دموكراسي آزادي را وجهي خير قلمداد مي كند و همين باعث مي شود كه به هر شهروندي اجازه داده شود هر كاري كه اراده كرد بدون هيچ گونه محدوديتي انجام دهد و به تعبيري بتواند زندگي را به دلخواهش و در پرتو التذاد ادامه دهد. بنابراين اينگونه حكومت رژيمي مطلوب و قابل توجه نخواهد بود. لذا ما با وجهي بي سروري روبرو هستيم و تنوع گرايي جانشين وحدت گرايي خواهد شد و به دليل تنوع و تفنن، اكثر كودكان و زنان آن را زيبا و در خور استقبال قلمداد مي كنند. آن طور كه معلوم است افلاطون و سقراط، دموكراسي را حكمت اباحه و التذاذ تلقي مي كردند و مدعي بودند در اينگونه حكومت ها از فضيلت و قابليت هاي انساني خبري نيست و به نظر آنها دموكراسي به علت تمايل سير نشدني به آزادي رفته رفته به استبداد كشيده مي شود. سقراط در دفتر نهم جمهوري مدعي است كه تمايل مهار نشده و بي قيد و شرطي به ارتباط اروس و استبداد منجر مي شود.
در اينجا از انسان مستبد ياد مي كند و مدعي است در نهاد چنين انساني، اروس صورتي مستبدانه به خودش مي گيرد و سرانجام به هرج و مرج و بي سروري و قانون ستيزي كامل منجر مي شود. خلاصه اين كه شخص مستبد در اثر زيادت تمايل و تمنا و حاكميت اروس كارش به جنون كشيده مي شود. حال بايد پرسيد فرق فيلسوف و شخص مستبد چيست؟ پاسخ به اين سوال به تفاوت ميان شاعر و فيلسوف برمي گردد. سقراط مدعي است شعر و شاعري همواره با استبداد اروس همراه است. حال آنكه فيلسوف چون به دريافت اصل يا صور افلاطوني نائل شده از شاعري فاصله مي گيرد. حال پرسش اين است كه دريافت چنين امري چگونه امكان پذير است و اگر چنين امكاني براي ما وجود داشته باشد چگونه اروس به فيلسوف تعادل مي بخشد و جنون فيلسوف را حفظ مي كند كه وي در پرتو اين شيدايي بتواند به فلسفه ورزي ادامه دهد؟ اين شيدايي و جنون به حد استبداد چه معنا مي دهد؟ اين سوالي است كه بايد از افلاطون كرد. آيا فلاسفه مورد بحث جمهوري به محض دريافت صور معقول به غار برنمي گردند؟ و اعتقاد خود را بر غير فلاسفه اسير در مقاره عادات تحميل نمي كنند؟ و چرا نبايد فعاليت سياسي آنها را مصداق استبداد تلقي كرد؟ سقراط در پاسخ به اين پرسش ها مي گويد نگاهبانان فلسفي به دليل نظارت و پرهيز از اروس جنسي به استبداد كشيده نمي شوند.
آنان كه با نظرات فرويد آشنايي دارند شايد اين پاسخ سقراط را كافي ندانند. به هر تقدير از آن جهت كه شعر و شاعري خادم تمنا و لذت است و آدميان را به اباحه و آزادي بي قيد سوق مي دهد، در اين صورت مي توان گفت فصل اصلي ميان فلسفه و شعر و ادبيات در جدال ميان پرهيز جنسي و بي بندوباري جنسي متبلور شده است. بنابراين سقراط هيچ گاه توضيح نداده است كه چرا آزادي جنسي فرو دست تر از پرهيز از كف نفس تلقي مي شده است. به تعبير ديگر تبيين سياسي اين امر مستلزم مصادره به مطلوب خواهد بود. چرا كه برتري جامعه پرهيزكار و با تقوا از سرچشمه هاي غير فلسفي سنت توجيه مي شود و به هيچ وجه از دل فلسفه حاصل نشده است. به همين جهت بر خلاف نظر سقراط معلوم نيست تفاوت ميان فلسفه و شعر از كجا سرچشمه گرفته است.
سقراط در دفتر دهم جمهور چنين نتيجه مي گيرد كه آنچه از نظم و قانون فاصله دارد از فلسفه و لوگوس هم طبعاً دور است. در اينجا مراد سقراط همان تمنيات جنسي است و اين تمناي جنسي همواره تمناي به استبداد هم به دنبال خواهد داشت. اما جالب است كه بدانيم سقراط بر اين باور است كه آرمان شهر فلسفي بر روي زمين امكان تحقق ندارد. لذا تنها در قلمرو گفتمان فلسفي قابل طرح است و از اين رو آرمان شهر در گستره گفتمان، وجهي محاكات است از صور معقول. لذا در اينجا با محاكات شاعرانه ارتباط پيدا مي كند. به گفته سقراط كليه شاعران از دوره هومر به بعد همواره از تصوير فضيلت تقليد كرده اند اما همواره با حقيقت فاصله داشته اند. نكته اينجاست كه علم ديالكتيك و معرفت تعليمي و رياضي در مورد صور محض چيزي است كه افلاطون و سقراط براي نيل به فلسفه ضروري قلمداد كرده اند ولي آنها بحث خود را به هيچ وجه به اثبات نرساندند، چه در دل كنش فلسفي وجهي عنصر شاعرانه وجود دارد و لذا سقراط و افلاطون نتوانستند به مدد ديالكتيك برتري فلسفه بر شعر را واقعاً اثبات كنند؛ بلكه تنها با توسل به استبدادهاي سياسي و اخلاقي چنين موضعي را توجيه كردند. جدال ديرين در اين است كه شعر و ادب متضمن ترغيب و تمناست و لذا شعر به توليد چيزي دامن مي زند كه در جهت تغذيه اميال به كار رفته است. اما فلسفه به محدوديت اميال يا دگرگوني تمناها بر حسب حكمت و تحت هدايت آن رأي مي دهد و تنها مزيت فلسفه بر شعر در توانايي تبيين چيزي است كه به مدد حكمت دريافته مي شود. اتصال شعر و ادب به استبداد هم به همين نحو قابل توجيه است و در حقيقت با اشكالات عديده اي روبرو است. اين استبداد، در واقع استبداد اميال است كه در سايه حالت شناسي محدود نمي شود. به سخن ديگر در تحليل نهايي، انسان ميل دارد كه نه تنها حاكم و مالك طبيعت بلكه در آن تغيير ايجاد كند و به ديگر سخن مي خواهد كه طبيعت را به اثر هنري و شعري مبدل كند. در حقيقت ارتباط ميان استبداد اميال و اروس ريشه در اولويت آفرينش هنري دارد و به منظور تغذيه اميال به گونه اي كامل جهان را به صورت خودش بازآفريني مي كند و از اين رو مي توانيم از اروس نقاب برگرفته و وجهي شيفتگي را توجيه كنيم. به منظور چيرگي بر شعر، اروس فلسفي بايد خود را از دستبرد خودشيفتگي رها كند و جالب است كه گفته شود افلاطون نمي خواهد شعر را از آرمان شهرش اخراج كند بلكه سعي كرده آن را تابع و خادم فلسفه قرار دهد.
جالب است گفته شود در جوامع واقعي فلاسفه انسان هاي متفكري محسوب مي شوند اما تعليم رياضي مبنا و پشتوانه اصلي آنها در توجيه خردورزي شان قلمداد شده و همينطور مفهوم صور معقول و مثالي در واقع خود آثار هنري ايزدان معرفي شده است. آرتور دانكوب فيلسوف معاصر اهل فلسفه هنر معتقد است تبعيد فلسفي هنر و ادبيات يك رويكرد كاملاً سياسي بوده است. زيرا كه حاكميت بر انديشه شهروندان در سايه فلسفه، خودش متضمن نفي تمام كنش ها و فعاليتهايي است كه اصول و ضوابطشان با استدلال فلسفي و عقلي منافات داشته و در اين گرايش عقليت فلسفي تنها وسيله دسترسي به حقيقت و معرفت معرفي شده است و ساير گستره ها و از جمله ادبيات و هنر از ساحت حقيقت به دور تلقي شدند.
از دوران افلاطون، ادبيات و هنر دست آموز و خادم نوپاي فلسفه معرفي شده اند. اين تلقي افلاطون تا عصر حاضر هم ادامه پيدا كرده و همين تعبير را هانا آرنت مطرح كرده و مدعي است نزاع پنهان فلسفه و ادبيات از دوران افلاطون تا عصر حاضر صرفاً نزاعي سياسي است، زيرا كه استيلا بر ذهنيت شهروندان در پرتو فلسفه متضمن نفي تمام فعاليتهايي است كه از آبشخور فلسفه و شعب آن يعني متافيزيك سيراب نمي شود، بلكه بيشتر سرچشمه ادبي و خطابي داشته است. بنابراين بايد عرض كنم كه تصوير هنرمند و اديبي كه در دفتر دهم جمهور افلاطون ترسيم شده است در مقابل تمثيل فيلسوفي كه در كمدي معروف آريستوفونس موسوم به ابرها تجسم پيدا كرده، اگر با هم قياس شود؛ ما در كمدي آريستوفونس فلاسفه را به همان گناهي متهم شده مي بينيم كه افلاطون شاعران و اديبان را در جمهوري خودش در معرض آن قرار داده است. آريستوفونس مدعي است كه افلاطون همواره از درك حقيقت عاجز بوده چرا كه بيش از حد خود را به دام عقليت خام انديش گرفتار كرده و از احساس فاصله گرفته است. افلاطون درست در نقطه مقابل آريستوفونس ايستاد، يعني ادبيات و هنر را در سايه خرد فلسفي قابل تبيين دانست.
آريستوفونس در عين حال اين دو را با هم ملازم فرض كرد و از اين رهگذر زمينه چيرگي عقل فلسفي را در آثار افلاطون به چالش گرفت. بنابراين آريستوفونس مدعي است كه اين ترفندي است كه نيچه از آن با نام سقراط باوري زيبا شناسانه ياد كرده است. هايدگر هم مدعي است كه برخورد نيچه با هنر و ادبيات متضمن وجه واژگوني افلاطون باوري است. يعني بعد از 2400 سال نيچه فيلسوف آلماني، توطئه افلاطون عليه هنر و ادبيات را كشف و آن را برملا كرد و در پي تبيين چنين وضعيتي در تاريخ انديشه سياسي غرب پرداخت. او ارتباط حقيقت و ادبيات هنر را به صورتي واژگون به گونه اي كه افلاطون مطرح كرده بود واژگونه كرد و يادآور شد كه افلاطون راه شاعران و هنرمندان بر حقيقت را مسدود كرد و در پي آن برآمد تا ناسازگاري ميان حقيقت و ادبيات را مكشوف كند و از اين رو صريحاً اعلام كرد هنر و ادبيات فراسوي حقيقت فلسفي قيام كرده اند زيرا كه اين دو گستره نيرويي را در برابر اراده معطوف به نفي حيات بسيج كرده اند كه قابل توجه است.
بنابراين نيچه مي گويد افلاطون اشعار خودش را به كام شعله هاي آتش سپرد تا به شاگردي سقراط درآيد اما خود از قضاي روزگار به فيلسوفي شاعر تبديل شد. به اين معنا كه در چهارچوب ديالوگ هنر، خادم فلسفه شد و به ناچار ناخداي اين زورق يعني سقراط را به سروري پذيرفت. از اين روست كه ديالوگ هاي خود را به هنري جديد مبدل كرد. جالب است توجه داشته باشيم كه بعد از نيچه، دو انديشمند يعني پل دومان و ديگري فيليپ لاكرولابارت ارتباط ميان ادبیات و فلسفه را با رويكرد نيچه اي دنبال كردند. در واقع روش آنها در خوانش انديشه نيچه متضمن شباهت هاي جالبي است. اين قرائت در تعارض با تفسير هايدگر از نيچه قرار مي گيرد. اين دو انديشمند بر نقش اساسي خطابه يا سخنوري تأكيد كردند و مدعي هستند در سايه بلاغت يا خطابه مي توان مباني حقيقت فلسفي را به چالش گرفت. به نظر آن دو خطابه دستاويزي است كه بقاء ما انسان ها را در اين جهان تضمين مي كند. زيرا كه ما را از مرگ ناشي از حقيقت محفوظ مي دارد. پل دومان در كتاب "تمثيل هاي خوانش" مناسبت هنر و فلسفه را محور بحث قرارداد و مدعي شد صورت اساسي هنر در ادبيات متجلي است و بنابراين مسئله ادبيات در آثار نيچه از ديدگاه او تنها به يك درون مايه قابل تخصيص نيست. به گفته او خطابه عبارتست از نقطه ی عزيمتي كه در راستاي آن مي توان مهمترين و اساسي ترين مسائل ادبيات و فلسفه را مورد بحث و تبيين قرار داد. ادبيات را تنها در سايه خطابه مي توان از ساير رشته ها و از جمله فلسفه بازشناخت، زيرا كه ادبيات در تقابل با هر گونه خردورزي، اصالت ماهيت و ذات باوري در واقع برخورد مستقيمي داشته و به زعم او گفتمان فلسفي قبل از هرچيز، گفتمان يا بياني یا صورتي از نوشتار است كه ضرورتاً از شگردهاي خطابي بهره گرفته است. بنابراين بايد عرض كنم خطابه را مبنا و شالوده فلسفه و ادبيات مي توان شناخت و لذا براي فهم مناسب فلسفه و ادبيات بايد فصل الخاطب اين دو يعني خطابه و بلاغت را به تعبيري گرانيگاه اين دو گستره قلمداد كرد.
حال بايد پرسيد مراد از خطابه چيست؟ بحث در ماهيت خطابه دغدغه اصلي پل دومان محسوب مي شود. پل دومان سعي كرد تا معناي خطابه در سنت كلاسيك را به صورتي ريشه اي تحليل كند و به همين اعتبار مدعي است كه ادبيات و فلسفه را بايد از صنايع بديعي مشتق دانست و نبايد صنايع بديعي را محصور ادبيات و فلسفه تلقي كرد. بنابراين پل دومان تأويل هايدگر از موضع نيچه مبني بر واژگوني افلاطون گرايي را مورد ترديد قرار داد و مدعي شد آثار نيچه وجهي واژگوني در خطابه كلاسيك قلمداد مي شود. از اين جهت به نظر او صنايع بديعی از نظر زيباشناختي تنها آرايه هاي لفظي است يا معاني مجازي مشتق از معاني حقيقي نيست؛ بلكه عكس اين موضوع صادق است. يعني بلاغت و صنايع بديعي به طور كلي صورت حاشيه اي و انحرافي زبان نبوده بلكه بايد آنها را انگاره هاي اساسي زبان تلقي كرد. ساختار مجازي زبان را نبايد يك صورت يا وجه محدود از زبان قلمداد كرد بلكه بايد آن را صورت مسلط زبان بشناسيم.
پل دومان نقد اساسي نيچه بر متافيزيك را هم در الگوي خطابي آن جست وجو كرده و يادآور مي شود ادبيات و فلسفه هر دو به طور اساسي در قلمرو خطابه قابل بحث اند. بايد عرض كنم ادبيات را كليد مناسبت ميان فلسفه و ادبيات مي توان شناخت. زيرا كه ادبيات اساساً بر بنياد زبان تكيه دارد و چون زبان شالوده آن را تشكيل مي دهد و از آن رو كه خود فلسفه هم از زبان بر كنار نيست لذا در فهم فلسفه بايد از ادبيات استمداد جست. زيرا كه به قول نيچه گوهر فلسفه يعني مسئله حقيقت، مفهومي خطابي است و لذا در قلمرو ادبيات قابل بحث است.
دومان در يكي از جذاب ترين تفسيرهاي خودش شگرد نيچه در مورد متافيزيك را هم تحليل كرده و مي گويد وي از طريق توسل به روش بنيان فكني بناي متافيزيك را از درون متلاشي كرد. دومان مي گويد اگر ما به جاي تكيه بر گفته نيچه به آنچه كه از طريق زبان صورت مي گيرد بينديشيم در مي يابيم كه گزاره هاي او بدون آنكه اسير تناقض شوند چيزهايي را به ما مي نماياند كه آنها را نمي توان از برخورد سطحي با واژه ها و عبارات به دست آورد. براي مثال وقتي گفته مي شود زبان به طور كلي داراي منش و ماهيت استعاري است يعني بر پايه خطابه استوار است تا بر منطق. به همين جهت قادر نيست با پديده هاي غير زباني مطابقت كند. اين چيزي است كه با متافيزيك در تعارض كامل قرار مي گيرد. زيرا كه متافيزيك مي گويد زبان را بايد با واقعيت منطبق نمود.
دومان مدعي است كه فلسفه چيزي جز زبان نيست و زبان هم بر مجاز و استعاره (خطابه) تكيه مي كند. بنابراين فلسفه را بايد داراي ماهيتي خطابي قلمداد كرد. چرا كه هيچ معنايي خارج از وجود متن قابل اتكا نيست و لذا هركس بخواهد دلالتهاي فلسفي را در خارج از قلمروز بان تحليل كند دچار كج راهه خواهد شد.
به طور خلاصه؛ پل دومان اين انديشمند بلژيكي تبار در نوشته هاي خود سعي كرده بر نقش استعاري زبان تكيه كرده و جنبه هاي معنا شناختي و ارزشي زبان را بر بُعد خطابي و استعاري زبان متكي كند و حتي فلسفه را از اين ترتيب بركنار نمي داند و ادعا مي كند در قرائت آثار متون فلسفي بايد ادعاهاي آن را در چارچوب نفوذ خطابه و صنايع بديعي تحليل كرد. در اين چارچوب است كه او حتي فلسفه را صورتي از ادبيات تلقي مي كند. در بحث از ارتباط ميان ادبيات و فلسفه يادآور مي شود آنچه اين دو را به هم پيوند مي دهد زبان استعاري و شگردهاي خطابي حاكم بر آن است كه اين دو را به هم آميزش مي دهد.
فيليپ لاكرولابارت يكي از انديشمندان معاصر در كتابي به نام موضوع فلسفه همين رهيافت را پيگيري كرده است. او به محدوديت گفتمان فلسفي اشاره مي كند و در اين اثر سرچشمه ها، صورت ها و محدوديتهاي قوه انتقادي فلسفه را در قياس با ادبيات بررسي كرده و محدوديتهاي فلسفه را احصاء مي كند. در بدو امر پروژه او عين پروژه پل دومان به نظر مي رسد. اولين مقاله در كتاب موضوع فلسفه، حكايت نام دارد. او در اين مقاله انتقاد نيچه در برابر حقيقت فلسفي را نه به لحاظ فلسفی كه به لحاظ تأثير آن بر ادبيات و به طور كلي داستان سنجيده است. به عقيده او مي توانيم در مورد مجاز بگوئيم در تقابل با حقيقت قرار نداشت و آنطور كه فلسفه از بدو امر كوشيده آن را اثبات كند، ادبيات خلاف آن را تبيين كرده است.
او مدعي است ادبيات و فلسفه همواره باعث شدند هر يك ديگري را دستخوش استعاره و دگرديسي كنند و اين دگرديسي در سايه خطابه صورت گرفته است. واژگوني فلسفه و ادبيات در پرتو فرآيندي موسوم به خطابه، حالتي متقابل داشته و در واقع همين خطابه است كه مرزهاي فلسفه و ادبيات را در هم ريخته و آنچه را كه داخلي است بيروني و آنچه را كه بيروني است، داخلي قلمداد كرده است. به همين اعتبار خطابه سبب مي شود تا خلوص ادبيات و فلسفه مخدوش شود. به زبان ديگر خطابه اعتقاد به بيرون بودن ادبيات از گستره فلسفه را مطرح مي كرد. از دوران افلاطون به بعد اما كساني مثل او و ديگران همواره سعي كردند عكس اين موضوع را به اثبات برسانند و چنين موضعي از دوران افلاطون به بعد را مردود اعلام مي كنند. شگردهاي خطابي همواره به عنوان ابزاري اصالت و خلوص دو گستره را در معرض پرسش قرار مي دهند و بنابراين نتيجه اي كه مي توان گرفت این است که فلسفه و ادبيات همواره دو طيف از يك پديده هستند و اين دو هيچگاه جدايي پذير نخواهند بود./ پایان.