پرسش از نسبت دين و علم، اصولا سؤالي است مرتبط با دوران جديد و در بطن تحولات ناشي از روابط دنياي مدرن رخ مينمايد. از اينرو كه علم در پيش از مدرنيته، يعني در قرون وسطي امري جدا از دين تلقي نميشد و كتاب مقدس در حكم مهمترين آبشخور علم به شمار ميرفت و هرچه بيرون از آن قرار ميگرفت پذيرفتني نبود و با واكنشهاي تندي مواجه ميشد كه نمونه تاريخي مهم آن در دادگاههاي تفتيش عقايد قرون وسطي جريان داشت. با اين حال، پرسش از اين نسبت(دين و علم) در دوران مدرن سر برآورد و فرضيات و رهاوردهاي علمي در تضاد با محتويات كتاب مقدس( انجيل) قرار گرفت.
گرچه اين چالش تاكنون نيز همچنان ادامه داشته است اما نوع و چگونگي بروز آن نزد هر يك از شاخههاي مهم مسيحيت يعني كاتوليك، ارتدكس و پروتستان و نحوه مواجهه آنها با آن متفاوت بوده است.
مطلب حاضر نگاهي اجمالي دارد به مسير تاريخي و معرفت شناختي اين چالش در مسيحيت پروتستان كه بيشترين تعاطي را با علم جديد- به نسبت ديگر شاخههاي مسيحيت- داشته است.
آيا دين در بسط و گسترش علم طبيعي مؤثر است يا مانع اين گسترش به شمار ميرود؟ در ابتدا وسوسه ميشويم پاسخي ساده و عاري از تامل به اين سؤال كه آيا دين متحد يا دشمن علم است بدهيم اما اين سؤال به دلايل ذيل نيازمند پاسخي پيچيده است:
1- پيش فرض اين سؤال اين است كه جوهري يكپارچه به نام علم وجود دارد درحاليكه رشتههاي علمي در واقع متعددند و هر يك حوزه مطالعاتي و شيوه پژوهشي خاص خود را دارند. تعامل بين فيزيك و دين با تعامل بيولوژيك و دين تفاوت دارد. پيش از آنكه به سؤال مذكور پاسخ بدهيم لازم است اصطلاح علم را مجددا تعريف يا توصيف كنيم.
2- فرض اصلي اين سؤال آن است كه دين مقولهاي است كه به آساني تعريف شده و پديدهاي همگن است. در حقيقت مسئله به اين شكل نيست. ارائه تعريفي قابلقبول از آنچه دين را تشكيل ميدهد فوق العاده دشوار است. طي قرن گذشته چندين تلقي كاملا متفاوت از ماهيت دين پديد آمده كه هر يك مدعياند علمي يا عيني هستند. برخي از اين آراي ( كه آراي كارل ماركس، دوركيم و فرويد از عمده آنها محسوب ميشوند ) بهشدت فروكاهشگرانهاند و عموما منعكسكننده عوامل شخصي يا سازماني كساني هستند كه آنها را پديد آورده و بسط دادهاند. اين رويكردهاي فروكاهشگرانه بهدليل نواقص آشكاري كه دارند از سوي نويسندگاني همچون ميرچا ايلياده بهشدت مورد انتقاد قرار گرفتهاند. مهمتر اينكه اديان مختلف رويكردهاي متفاوت به علوم را تقويت ميكنند. اين مسئله مستلزم آن است كه پيش از آنكه پاسخ معناداري بتوان ارائه كرد، دين مورد نظر را بايد مشخص كرد. ارتباط بين فيزيك و مسيحيت را نميتوان بسان ارتباط بين اسلام با فيزيك دانست.
3- حتي در يك دين واحد گرايشهاي فكري مختلف و متعددي وجود دارند كه بايد آنها را شناسايي كرد. از خردمندي به دور است اگر گمان كنيم كه هر يك از اين گرايشها رويكردي يكسان را براي اين مسئله اتخاذ ميكنند.
توضيحاتي درباره تعريف دين
بايد تاكيد كنيم كه تعاريف دين به ندرت بيطرفانهاند. اين تعاريف عمدتا با هدف حمايت از عقايد و نهادهايي شكل ميگيرند كه فرد، حامي آنهاست و يا بهمنظور تنبيه آن دسته از افرادي پديد ميآيند كه فرد با آنها خصومتي دارد. تعاريف اديان اغلب به مقاصد خاص و تعصبات يكايك علما و انديشمندان بستگي دارد؛ از اين رو، نويسندهاي كه عقيده خاصي دارد مبني بر اينكه تمام اديان به يك حقيقت الوهي يكسان دسترسي دارند تعريفي از دين را ارائه ميدهد كه اين عقيده در آن تجسم و نمود يافته است ( بهعنوان مثال، تعريف مشهور ماكس مولر از دين كه ميگويد: دين خصلتي است كه افراد را قادر ميسازد تا بينهايت را ذيل اسامي و نقابهاي مختلف درك كنند). نظير چنين طرحي مبناي آثار متاخرتري را تشكيل ميدهد كه بر مبناي ديدگاه آنها تمام اديان صرفا پاسخهاي فرهنگي و بومي به يك حقيقت غايي، متعالي و بنيادين هستند.
بهمنظور فهم پيچيدگيهاي تاريخي تعامل علم و دين، بررسي هر دين بر مبناي اصطلاحات خاص آن دين ضروري است. مسيحيت همانند بوديسم نيست و تفاوتهاي بين اين دو دين به ما در فهم دليل اينكه چرا علوم طبيعي در بافت مسيحيت بيشتر از بوديسم رشد و گسترش مييابند كمك قابل توجهي ميكند. پژوهش تاريخي درخصوص اين قبيل مسائل بهشدت تحتتأثير اين فرضيه ناموجه قرار گرفته كه ميگويد: تمام اديان يك چيز را ميگويند.
شايد عاقلانهترين رويكرد، احترام به صداقت و درستي اديان مختلف جهان باشد تا اينكه بكوشيم آراي آنها را همگن كرده يا به اجبار آنها را درون يك قالب مشترك بگنجانيم. انديشمندان روز به روز به اين اجماع ميرسند كه در نظر گرفتن سنتهاي ديني مختلف جهان به مثابه اشكال مختلف يك مقوله واحد بهشدت گمراهكننده است. ديويد تريسي ميگويد: هيچگونه جوهر وحي يا اشراق و راه نجات يا رهايياي وجود ندارد كه بتوان در تمام اين كثرت يافت.
جان بيكاب نيز معتقد است: كسي كه ميگويد يك جوهر ديني وجود دارد، با دشواريها و مشكلات بيشماري مواجه خواهد بود.
او ميگويد بحث درباره ماهيت حقيقي دين بينتيجه است. تنها سنتها، نهضتها، اجتماعات، افراد، اعتقادات و اعمال هستند كه مردم ويژگيهاي آنها را با آنچه بهعنوان دين در نظر دارند [يا به تعبيري با آنچه دينش ميخوانند] پيوند ميزنند.
كاب تاكيد ميكند فرضيهاي كه دين يك جوهر دارد، بحثهاي اخير در باب رابطه سنتهاي ديني جهان را آشفته و بهشدت منحرف كرده است. بهعنوان مثال او اشاره ميكند كه آيينهاي بودايي و كنفسيوسي هر دو از عناصر ديني برخوردارند؛ اما اين مطلب لزوما به اين معنا نيست كه بتوان آنها را جزو اديان طبقهبندي كرد. به گفته كاب بسياري از اديان و نهضتهاي فرهنگي واجد مولفههاي مذهبي هستند.
ايده يك مفهوم جهاني (كلي) از دين كه تك تك اديان زير مجموعه آن هستند، ايدهاي صرفا غربي است كه ظاهرا در عصر روشنگري پديد آمده است. اگر بخواهيم از يك مقايسه بيولوژيكي استفاده كنيم، بايد گفت: اين فرض كه يك جنس دين وجود دارد و تكتك اديان، انواع آن هستند نيز ايدهاي صرفا غربي است و نظيري در خارج از فرهنگ غرب ندارد. تنها استثناي اين مطلب، آن دسته افرادي هستند كه در غرب آموزش ديدهاند و بدون چون و چرا پيشفرضهاي آن را پذيرفتهاند.
نويسندگان صاحبنظر در حوزه انسان شناسي ( نظير اي.اي. اونز پريچارد و كليفورد اي. گرتز ) الگوهاي پيچيدهتر و قابل تاملتري از دين را ارائه كردهاند. بحث عمده در انسانشناسي و جامعهشناسي دين در دوره معاصر عبارت از آن است كه آيا دين را بايد كاركردي (دين با برخي كاركردهاي اجتماعي يا شخصي عقايد و اعمال در ارتباط است) يا بنيادي (دين با پارهاي عقايد مربوط به موجودات روحاني يا الوهي ارتباط دارد) تعريف كرد. اما با وجود تفاوتهاي گسترده در اصطلاح شناسي (بسياري نويسندگان درباره درستي اصطلاحات مهمي نظير فوق طبيعي، روحاني و عرفاني توافق ندارند) بهنظر ميرسد دست كم درجهاي از توافق واقعا وجود دارد كه دين به نوعي شامل عقيده و عملي است كه با ساحت فوقطبيعي الوهيت يا موجودات روحاني ارتباط دارد.
براي آنچه بهعنوان هدف در نظر داريم، پرداختن به اين بحث ضرورتي ندارد. مطلب حائز اهميت آن است كه اصطلاح دين دشوارتر از آنچه انتظار ميرود تعريف شده است. اگر تكتك اديان (نظير اسلام، يا مسيحيت) را در ارتباطشان با علوم طبيعي بسنجيم بسيار مؤثرتر و ارزشمندتر خواهد بود؛ اما مهم آن است كه بدانيم متغيرهاي معنادار و حائز اهميتي در اديان وجود دارند. اين مسئله در فقرات بعدي روشنتر خواهد شد.
متغيرهاي درون يك دين: مورد مسيحيت
همانگونه كه پيشتر ذكر آن رفت ديني كه بيشترين و عميقترين درگيري را با مسئله تعامل بين دين و علم طبيعي دارد مسيحيت است؛ با وجود اين، اصطلاح مسيحي ميتواند ناظر به طيف وسيعي از ديدگاههاي فكري باشد كه مستلزم توضيح بيشترند. بهعنوان مثال شاخههاي پروتستان، كاتوليك روم و ارتدوكس شرق در مسيحيت كاملا مجزا و مشخصاند. اما توجه ما بهطور خاص معطوف سطوح آكادميكتر بحث در مسيحيت غربي است. دليل اين عطف توجه، تعامل نزديك اين دين با علوم طبيعي طي چند سده اخير است.
هرگونه تلاش براي فهم رابطه پيچيده الهيات مسيحي و علوم، دست كم مستلزم درجهاي از آشنايي با مكاتب اصلي تفكر مسيحي در دوره مدرن است.
در مسيحيت غربي اختلافهاي مهمي در مورد برخي مسائل وجود دارد و اين مسائل اغلب تاثير مستقيمي بر علوم طبيعي دارند. بهعنوان مثال، پروتستانتيزم ليبرال نسبت به علوم طبيعي تلقي بسيار مثبتي داشته است، حال آنكه نئوارتدوكسها تاكيد دارند كه دين و علم به دو حوزه كاملا متفاوت تعلق دارند.
پروتستانتيزم ليبرال
پروتستانتيزم ليبرال بدون شك يكي از مهمترين جنبشهايي است كه از بطن تفكر مسيحيت مدرن برخاسته است. اين مكتب خاستگاههاي پيچيدهاي دارد اما بيتاثير نخواهد بود اگر آن را پاسخي به طرح الهياتي شلايرماخر ( 1834-1763) خاصه در ارتباط با تاكيدش بر احساس انساني و نياز به پيوند ايمان مسيحي با وضعيت انسان بدانيم.
پروتستانتيزم ليبرال كلاسيك، ريشه در آلمان اواسط قرن نوزدهم دارد. در آن زمان بهتدريج اين نگرش شكل گرفت كه ايمان مسيحي و الهيات بهطور يكسان بايد در پرتو دانش مدرن مجددا احيا شوند. در انگلستان پذيرش روز افزون نظريه گزينش(انتخاب) طبيعي چارلز داروين (كه در ميان مردم بهنظريه تكامل داروين مشهور است) فضايي را ايجاد كرد كه در آن يكي از آموزههاي الهيات مسيحي سنتي (مانند آموزه خلقت هفتروزه) روز به روز غيرقابل دفاعتر ميشود. ليبراليسم از آغاز بر آن شد تا شكاف بين ايمان مسيحي و دانش مدرن را پر كند.
طرح ليبراليسم در ارتباط با الهيات مسيحي سنتي، نيازمند ميزان قابل توجهي از انعطافپذيري بود. نويسندگان برجسته اين مكتب معتقد بودند اگر قرار باشد مسيحيت بهعنوان گزينه فكري مهمي در دنياي مدرن باقي بماند نوسازي مجدد عقايد ضروري است؛ به همين دليل آنها از يكسو خواستار آزادي درخصوص ميراث اعتقادي مسيحيت شدند و از دگرسو خواهان آزادي در گزينش شيوههاي سنتي تفسير كتاب مقدس شدند. آنجا كه شيوههاي سنتي تفسير متن مقدس يا عقايد سنتي از گذر تحولات دانش بشري دستخوش آسيب شد و به مخاطره افتاد، كنار گذاشتن و تفسير مجدد آنها با هدف همسو كردنشان با بينش و نگرش نوين به جهان ضروري است.
برايندهاي الهياتي اين تغيير جهت قابل توجه بودهاند. برخي عقايد مسيحي عملا از چهارچوب هنجارهاي فرهنگي مدرن كنار گذاشته شدند. اين عقايد به يكي از دو سرنوشت ذيل دچار آمدند:
1- اين عقايد به اين دليل كه بر پيش فرضهاي نادرست يا منسوخ شده مبتنياند كنار گذاشته شدند. آموزه گناه ازلي مثال مناسبي است؛ دليل كنار رفتن اين عقيده خوانش نادرست عهد جديد در پرتو آثار سنت آگوستين بود كه رأياش در باب اين مسائل تحت الشعاع درگيري بيش از اندازه او با فرقه جبرگراي مانويت قرار داشت.
2- اين عقايد به شيوهاي كه با روح زمانه همسان باشد مجددا تفسير شدند. برخي عقايد اصلي مربوط به شخص عيسي مسيح از جمله مواردي هستند كه به اين سرنوشت دچار شدند. الوهيت مسيح از جمله اين عقايد بود.
همزمان اين فرايند بازتفسير اعتقادات (كه در جنبش تاريخ دگما ادامه يافت) را ميتوان تمايل جديدي براي نشاندن مسيحيت (ايمان مسيحي) در عالم بشري و از همه مهمتر در تجربه انساني و فرهنگ مدرن در نظر گرفت. ليبراليسم نظر به مشكلات بالقوه بر سر راه نشاندن ايمان مسيحي در توجه و تمايل خاص و صرف به كتاب مقدس يا شخص عيسي مسيح در پي آن بود تا آن ايمان را در تجربه معمول و عادي انساني تثبيت كند و آن را بهگونهاي تفسير كند كه در جهانبيني مدرن معنادار باشد.
منبع الهام ليبراليسم نوع نگاه به انساني بوده كه روز به روز پا به عرصه پيشرفت و ترقي مينهد. نظريه تكامل، اين عقيده را حياتي دوباره بخشيد. بهنظر ميرسيد كه پيوند دين با نيازهاي معنوي انسان مدرن روز به روز بيشتر ميشود و جامعه را به لحاظ اخلاقي هدايت ميكند. وجهه بهشدت اخلاقي پروتستانتيزم ليبرال را مشخصا ميتوان در آثار آلبرت بنيامين ريچل ملاحظه كرد.
از نگاه ريچل ايده ملكوت خداوند از اهميت خاصي برخوردار است. او اين ايده را مبناي ثابت ارزشهاي اخلاقي ميدانست كه مبناي مستحكمي براي پيشرفت و توسعه جامعه آلمان در آن برهه از تاريخ بود.
گفته شده كه تاريخ در روند هدايت الهي طريقه كمال را ميپيمايد ( يا رو به سوي كمال دارد ). در طول تاريخ بشريت افرادي به ظهور رسيدهاند كه به حاملان يا دارندگان بصيرت و بينش خاص الهي مشهورند. يكي از اين انسانها عيسي(ع) بود. ساير انسانها با پيروي از او و سهيم شدن در شيوه زندگي اش ميتوانند به كمال برسند. اين نهضت نشانگر خوشبيني زياد و بيحدو حصر به استعداد و توانايي انسان بود. گفته شده كه دين و فرهنگ از هر نظر يكي هستند. منتقدان بعدي اين نهضت به آن، عنوان پروتستانتيزم فرهنگي دادند. دليل اين نامگذاري آن بود كه به اعتقاد آنها نهضت مزبور بهشدت به نرمهاي فرهنگي رايج متكي است.
بسياري منتقدان (نظير كارل بارت در اروپا و راينهولت نيبور در آمريكاي شمالي) پروتستانتيزم ليبرال را با نا اميدي مبتني بر ديدگاهي خوشبينانه نسبت به ماهيت انسان دانستهاند. آنها معتقد بودند كه اين خوشبيني را رويدادهاي جنگ جهاني اول از ميان برد و از آن زمان به بعد ليبراليسم فاقد اعتبار فرهنگي شد. اين مسئله نشانگر قضاوتي كاملا نادرست بود. ليبراليسم را در بهترين حالت آن ميتوان نهضتي در نظر گرفت كه خود را ملتزم و متعهد به بازخواني ايمان مسيحي در قالبها و اشكال مورد پذيرش در فرهنگ معاصر ميدانست. ليبراليسم همچنان خود را واسطه ميان 2 مقوله ديگر ميداند كه عبارتند از: بازخواني صرف ايمان مسيحيت سنتي (كه معمولا از سوي منتقدان ليبرالش، سنت گرايي يا بنيادگرايي خوانده ميشود) و رد مسيحيت به تمامه.
نويسندگان ليبرال با تمام وجود خود را موظف به يافتن راه ميانهاي بين اين 2 گزينه ناخوشايند يافتهاند.
شايد مؤثرترين و پيشرفتهترين شكل پروتستانتيزم ليبرال را بتوان در آثار پل تيليش (1965-1886) كه در اواخر دهه 1950 و اوايل 1960 و تا پايان كارش در ايالات متحده مشهور شد، يافت. تيليش را عمدتا مؤثرترين الهيدان آمريكايي از زمان جاناتان ادواردز دانستهاند. طرح تيليش را ميتوان در اصطلاح همبستگي خلاصه كرد. او با شيوه همبستگي درمييابد كه وظيفه الهيات مدرن همانا ايجاد گفتوگو ميان فرهنگ انساني و ايمان مسيحيت است. تيليش نسبت به برنامه الهيات كارل بارت واكنشي توأم با هشدار نشان ميدهد و آن را تلاشي نادرست ميداند كه ميان فرهنگ و الهيات اختلاف ايجاد ميكند.
از نگاه تيليش مسائل وجودي (يا بهاصطلاح خودش مسائل بنيادين) دستامد فرهنگ انسانياند. هنرهاي خلاق، خط و فلسفه مدرن ناظر به مسائل انسانياند. الهيات براي اين مسائل پاسخ ارائه ميكند و با اين كار انجيل را با فرهنگ مدرن پيوند ميزند. انجيل بايد با فرهنگ سخن بگويد و اين امر تنها درصورتي امكان پذير است كه به سؤالات برخاسته از فرهنگ گوش فرا دهيم.
از نگاه ديويد ترسي ( شيكاگو) تصوير گفتوگوي بين انجيل و فرهنگ تصويري كنترلكننده (هدايت گر) است. اين گفتوگو سبب اصلاح دوجانبه (هر دو طرف) و غناي انجيل و فرهنگ، هر دو ميشود. بنابراين بين الهيات و كلام مسيحي رابطه نزديكي وجود دارد؛ به اين معنا كه وظيفه الهيات تفسير پاسخ مسيحيت به نيازهاي انسان است؛ نيازهايي كه تحليل فرهنگي آنها را برمينمايد.
پس از اين مشخص خواهد شد كه اين رويكرد همبستگي، گفتوگوي بين دين و علم را تشويق و تقويت ميكند چراكه علم، عنصر حائز اهميت فرهنگ مدرن غرب به شمار ميآيد. بدين ترتيب، اصطلاح ليبرال را به بهترين نحو ميتوان به متالهي در سنت شلاير ماخر و تيليش كه علاقهمند به بازسازي اعتقاد بر مبناي پاسخ به فرهنگ معاصر هستند تفسير كرد.